Lilypie First Birthday tickers یک عاشقانه آرام




























یک عاشقانه آرام

توی یکی دو پست قبل این وبلاگ رو معرفی کردم و گفتم که چقدر لذت میبرم از خوندن مطالبش. دیگه تقریبا روزی نیم ساعت خوندن مطالبش داره عادتم میشه و هر بار که یه پست جدید میخونم پر میشم از حس های خوب. از اینکه همزمان با پسرم من هم دارم بزرگ میشم و چیز یاد میگیرم لذت می برم.

هفته پیش این مطلبش رو داشتم میخوندم که یه جورایی در مورد اصولی که RIE بهش پایبنده صحبت میکنه. واقعا زیبا بود این متن و الان از 9 تا قانون یه نت خلاصه برداشتم و زدم روی در یخچال که همیشه چشمم بهش باشه و برام یادآوری بشه. امروز دلم میخواد یه خلاصه ای از این مطلب رو ترجمه کنم و بذارم برای همه مامان های مهربونی که شاد بودن و رشد اصولی بچه هاشون براشون اهمیت داره:

اصول RIE خانم مگدا گربر شاید به طور مختصر و مفید احترام گذاشتن به بچه ها به عنوان یک فرد مستقل باشه و در ادامه به صورت خلاصه چگونگی اینکار توضیح داده شده: 

1. با بچه ها ارتباط منحصر به فرد برقرار میکنیم. با بچه ها با تن صدای واقعی خودمون صحبت کنیم. سعی کنیم در مورد تمام چیزهای واقعی و اتفاقاتی که داره میافته براشون خیلی واضح و مشخص توضیح بدم. با پرسیدن سوال های مناسب کودکان رو تشویق به ارتباط برقرار کردن بکنیم و برای پاسخ به سوالات بهشون زمان بدیم و در انتها بابت پاسخ هایی که شنیدیم ازشون قدردانی کنیم.

(مثلا وقتی نیکان با باباش میره بیرون وقتی برمیگرده من ازش میپرسم خوب بیرون چه خبر بود؟ چیا دیدین با بابایی؟ یا صبح که بلند میشه ازش میپرسم نیکان صبحانه دوست داری مثلا تخم مرغ بخوری یا کره مربا؟ و اون یکی رو انتخاب میکنه)

2. بچه ها رو در فعالیت هایی مثل پوشک کردن، حمام کردن، غذا دادن و خوابیدن مشارکت میدیم. باید سعی کنیم در تمام مدتی که داریم اینکارها رو انجام میدیم توجه کامل به بیبی داشته باشیم و از این زمان ها به عنوان یک فرصت برای تقویت رابطه مادر و فرزندی خودمون استفاده کنیم. این توجه و تمرکز امنیت لازم رو به بچه ها برای انجام بازی های مستقل میده.

(تجربه ای که خودم توی این زمینه داشتم این بود که همیشه موقع پوشک عوض کردن نیکان گریه میکرد و میخواست فرار کنه و کلا این پروسه رو تبدیل به یه کار طاقت فرسا کرده بود برای من. تا اینکه تصمیم گرفتم یه کم این فرایند رو جذاب تر بکنم. اول براش توضیح میدادم که پوشکش تپل شده و باید برایم عوضش کنیم. بعدش صدای کنده شدن چسب های پوشک رو در میاوردم و میگفتم بشمریم تا سه پوشک باز شده. بعدش که پوشک رو برمیداشتم میگفتم حالا اگه گفتی وقت چیه؟ و اون میگفت روغن بزنیم. بعدش میگفتم خوب حالا توی سه شماره پوشک رو می بندیم و باز صدای کنده شدن چسب ها رو در میاوردم. آخرش هم پوشکش رو میدادم دستش که ببره بندازه توی سطل آشغال. جالبه که از وقتی اینکار رو میکنم کلی این فرایند دلچسب و خنده دار شده. یا در مورد غذا خوردن الان نیکان خودش خیلی تمیز غذاش رو میخوره. البته گاهی هم ریخت و پاش میکنه اما من خیلی اهمیت نمیدم و میگم مادامی که غذاش رو زمین نریزه اشکالی نداره و این باعث شده غذا خوردن هم براش دلپذیر باشه.

حمام کردن ها هم که قربونش برم زیر نیم ساعت نیست. واسه خودش میشینه توی وان و شالاپ شولوپ میکنه با حیوونهای پلاستیکی بازی میکنه. اب از این ور میریزه اون ور و خلاصه هر روز باید بره حمام تقریبا.

واسه خوابیدنش هم گنجشک لالا میذاریم و بعدش نیکان شروع میکنه به سوال پرسیدن. مثلا مامانی کیک دوست داری، عدس پلو دوست داری، کره مربا دوست داری؟؟ و همین طور که داریم جواب سوالاتش رو میدیدم یهویی می بینیم بیهوش شده!!!

3. وسط بازی بچه ها نمیپریم و اجازه میدیم خودشون تصمیم بگیرن چی بازی کنن. به بچه ها این اعتماد رو داشته باشیم که گزینه هایی که انتخاب میکنن برای بازی بهترین هستش و نقش ما این هستش که یه گوشه بایستیم و نظاره گر باشیم.

4. اجازه میدیم بچه ها مهارت های حرکتی و شناختی رو خودشون پرورش بدن. به جای آموزش دادن، محدود کردن و دخالت کردن در این فرایند با درست کردن یک محیط سالم و غنی اجازه بدیم که بچه ها این مهارت ها رو بر اساس زمان بندی غریزی و فطری خودشون یاد بگیرند. نقش ما در این فرایند این هستش که به بچه هامون اعتماد کنیم.

5. ما به انگیزه های ذاتی بچه ها و استقلالشون برای شروع بازی احترام میگذاریم. باید بدونیم که بچه ها بهتر از ما نسبت به خودشون شناخت دارند و بهشون اجازه بدیم هر وقت که لازم بود بازی رو رهبری کنن و پیش ببرن. به علایق بچه ها احترام بذاریم و اجازه بدیم که به رویاهاشون برسن.

6. به بچه ها اجازه میدیم که احساساتشون رو بروز بدن. با آغوش باز اونها رو در هر حالتی که هستند می پذیریم.

(مثلا اگر به هر دلیلی بچه در حال گریه کردن بود بهش نمیگیم صدات رو ببر یا هیسسسس دیگه نمیخوام بشنوم گریه ات رو. گاهی اوقات بچه ها لازم دارن که احساسات ناخوشایندشون رو در قالب گریه بروز بدن و بعدش همیشه خیلی خیلی آروم میشن و حس بهتری دارند)

7. ما میدونیم که بچه ها نیاز به لیدرهای همدل و با اعتماد به نفس دارند که در جای مناسب براشون محدودیت هایی رو میذارن. گذاشتن محدودیت های مناسب برای بچه ها به دیسیپلین داشتنشون بسیار کمک میکنه و هم به والدین و هم بچه ها کمک شایانی میکنه. تنبیه، timeout، پرت کردن حواس و ... از ابزارهای یک لیدر نیست.

8. به بچه ها اجازه میدیم که مشکلاتشون رو حل کنن و با تعارض هایی که مناسب سنشون هست روبرو بشن در حالیکه خودمون در کنارشون هستیم.

این مورد رو دقیقا خود من در مورد نیکان تجربه کردم. خوب یکی از برنامه های روزانه ما این هستش که صبح ها و گاهی هم بعدازظهرها میریم توی محوطه بازی کنار دریاچه که بچه های دیگه هم میان برای بازی. و این دقیقا وقتی هستش که دعواها و جنگ های بچه ها سر اسباب بازی شروع میشه. مثلا وقتی نیکان هنور راه نمیرفت براش واکر میبردم که تمرین کنه و جالب اینجا بود که همه بجه ها عاشق واکر توماس نیکان بودند و میومدند که ازش بگیرن. خوب گاهی اوقات بچه ها واکر رو میبرند و نیکان کلی گریه میکرد. اینجور موقع ها من دخالت میکردم و میرفتم واکر رو براش میگرفتم. تا اینکه حدود یک ماه پیش دیدم دیگه خودش تلاشی برای حل مساله نمیکنه و همش به من میگه مامانی ازش بگیر. اینجا بود که زنگ خطر زده شد و به فکر فرو رفتم. تصمیم گرفتم اگه باز هم ازم تقاضا کرد بهش بگم که خودش بره و سعی کنه بگیره اسباب بازی رو. و یه مطلب مرتبط هم از جنت خوندم که گفته بود فقط در صورتی که بچه ها به هم آسیب بزنن مداخله کنید و سعی کنید براش توضیح بدین که باید نوبتی از اون اسباب بازی استفاده کنند. )

9. ما به قدرت مدل بودنمون به عنوان مادر و پدر کودک ایمان داریم. باید بدونیم که بچه ها همه چیز رو از ما یاد میگیرند از حرف های ما، همدلی ما، صبر و تحمل، مهربانی، صادق بودن، ارتباط مناسب، سپاسگزاری و احترام به دیگران.

پس هر کاری که دوست نداریم توی بچه ها ببینیم اول از همه در خودمون باید اصلاح بشه که الگوی اول اونها هستیم.

بد نیست این پست رو هم بخونید که سه نفر که از این اصول پیروی کردند تجربه هاشون رو برای جنت لنزبری فرستادند و واقعا آدم به جادوی تربیت صحیح با خوندنشون پی میبره.

پ.ن 1 : ترجمه این متن خیلی فی البداهه بود و سعی کردم که آنچه که ازش فهمیدم رو به زبان ساده بگم.

پ.ن 2: اگر تجربه ای دارید که موفقیت آمیز بوده و میتونه به من و بقیه مامان ها کمک کنه، ممنون میشم که از خاموش بودن در بیایین و اون رو با بقیه شیر کنید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

++و بالاخره سال 93 هم از راه رسید. با وجود اینکه ما تعطیلی های نرمال ایران رو نداریم، اما همون دو روز تعطیلی هم کلی بهمون خوش گذشت.

امسال برای عید سبزه ماش گذاشتم. روز 17 یا 18 اسفند ماش ها رو خیسوندم. با خواهری که صحبت میکردم گفت سبزه ماش حداقل 25 روز وقت لازم داره تا خوب بشه. نشون به اون نشون سبزه من از روز 25 اسفند در حال تلف شدن بود. عین لوبیای سحرآمیز رشد میکرد و بالا میرفت. آخرش هم دو ساعت قبل از سال تحویل به قول نیکان تپلق شد و انداختمش دور و مجبور شدم یه سبزه گندم بخرم. اینم سبزه ماش که به هفت سین نرسید:

 

اینم سفره هفت سین امسال ما:

اون دو تا ظرف جلویی ها رو خودم درست کردم. چون خمیر سفال کم آوردم مجبور شدم 4 تا ظرف دیگه رو از ظرف های سفالی موجودم استفاده کنم. اما سفره مون رو خیلی دوست میداشتم.

نیکان موقع سال تحویل بیدار بود و هی براش توضیح میدادم که الان این آهنگ رو میزنن و توپ در میکنن. وقتی سال تحویل شد هی میپرسید مامانی صدای چی بود؟!!! بعدشم دقیقا 5 دقیقه بعد از تحویل سال توی بغل باباش خوابش برد.اینجوری:

 اونی هم که کنارشه دوست جدیدشه. اسمش جیمیه. امسال به عنوان عیدی با یه دونه کالسکه براش خریدیم که جیمی رو بذاره توش و راه ببره. آخه خیلی کالسکه دوست داره. کنار دریاچه هی کالسکه دخترها رو برمیداشت و راه می برد.

++امسال از روز 5 فروردین خواهری و همسرش و دو تا بچه ها مهمان ما بودند و کلییییی بهمون خوش گذشت تا روز 14 فروردین. دفعه پیش که خواهری اومده بود دبی سورنا خیلی کوچیک بود و خیلی نمی تونستیم برنامه فشرده بذاریم اما امسال هم بچه ها بزرگتر شده بودند و هم بزرگترها پایه تر بودند واسه همین تقریبا 90 درصد برنامه ریزی که انجام داده بودیم اجرا شد. فقط نیکان و سورنا با هم خیلی تفاهم نداشتند که البته به نظرم طبیعی بود. عوضش تا دلتون بخواد نیکان و دینا با هم جور بودند و هوای همدیگه رو داشتند. حالا اگر فرصتی داشته باشم میخوام یه پست در مورد تفریحات دبی و جاهایی که میشه با بچه رفت بذارم که خیلی ها ازم سوال می کنند در موردش. امیدوارم اون پست بتونه جواب سوالات خیلی ها رو بده.

خواهری و همسرش برامون یه کادوی بی نظیر آوردند که هر وقت نگاهش میکنم روحم تازه میشه اینقدر که زیباست. یعنی هنر به تمام معنا توش جلوه گر شده. دنبال اینم یه جای خوب براش پیدا کنم که بشه هر روز نگاهش کرد و کلی ازش انرژی گرفت.

++ عیدی های امسال خودم به خودم از این قرار بود:

اولیش یه گوشواره لنگه به لنگه از سرو نازنینم که کلییییییی دوستش دارم. البته سه تا بودند. یکیش نصیب خواهری شد، یکی هم دینا و یکی خودم.

دومیش یه کیف جینگولی بود که از بوردرز برای خودم گرفتم و سومیش هم یه جامدادی نازنین که کلییییییی دوستش داشتم. هر چی تلاش کردم عکساشون رو آپلود کنم نشد که نشد. ایشالا توی پست های بعد میذارم عکسها رو.

++ هفته پیش این پست نگارا رو خوندم و کلی از ایده هایی که داده بود لذت بردم. جالب تر از پستی که نوشته بود کامنت هایی بود که بقیه براش داده بودند. اول سال جدید خوندن این پست رو بهتون توصیه میکنم. بعد از خوندنش متوجه میشید بعضی چیزا ممکنه خیلی کوچیک باشند اما بعد از انجامش یه عالم روحیه و انرژی سرازیر میشه به سمت آدم.

++ این هم یه فایل صوتی که از کلی وقت پیش قولش رو داده بودم. البته نیکان تک نفری توش هنرنمایی کرده. ایشالا به زودی یه فایل دو نفری آپلود خواهم کرد. از روزهای فروردینی تون حسابی لذت ببرید که بهار تا چشم به هم بذارید تموم میشه. البته ما این روزها توی دبی داریم به سمت هوای گرم میریم اما هنوز هم شب ها هوا عالیه و خنکای باد آدم رو سرمست میکنه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

## در ادامه پروژه موفقیت آمیز متوقف کردن شیر شبانه، سه روز پیش گل پسر رو به طور کامل از شیر گرفتم.تشویق به جرات می تونم بگم، اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر راحت شرطی بشه و از به به بگذره. داستانی که برای روز استفاده کردم هم این بود که به به لالا کرده و باید بذاریم بخوابه و سر و صدا نکنیم. بعدش هم یه مقدار به به رو ناز و نوازش کردیم و ازش خداحافظی کردیم. به همین راحتی و خوشمزگی الان در پایان روز سوم پسرک تقریبا خودش رو با شرایط جدید وفق داده. امروز فقط یکبار اونهم صبح که از خواب بیدار شد دلش به به خواست که سریع بهش یه مقداری شیر پاستوریزه دادم و مشکل حل شد. سعی میکنم در طی روز با انواع آب میوه ها و شیر پاستوریزه و چای هربال خلا نبود به به  رو به صفر برسونم.

اما از حال خودم بگم که روز دوم داغونننن بودم. گریهخلا به وجود اومده برای من خیلی خیلی وحشتناک تر از نیکان بود. حس میکردم اون رشته احساسی که بینمون بود یهویی ازم گرفته شده. ناخودآگاه تمام خاطرات زیبایی 17 ماه گذشته جلوی چشمم رژه میرفت. از صبح که از خواب بلند میشدم بغض داشتم تا شب. دو سه بار اومدم که بی خیال بشم که خدا رو شکر همسر در کنارم بود و من رو متوقف کرد. وجود همسر واقعا واسه من دلگرمیه. تا میام احساسی بشم بهم نهیب میزنه که این یک مرحله از رشد نیکان هستش و خرابش نکن وقتی اینقدر قشنگ شروعش کردی و موفق بودی. خلاصه که اون بغضه هنوز هم ته گلوم هست اما امروز حالم خیلی بهتر بود. با ملی بانو رفتیم مارینا. با هم ناهار خوردیم بعدش هم توی استاربکس یه چای خوشمزه با دونات خوردیم، یه عالم قدم زدیم، یه عالم درددل کردیم و وقتی ازش جدا شدم حس کردم چقدر سبک ترم، چقدر حالم بهتره. ملی بانوی این روزها خودش مادر شده و هر چی که میگم انگار با تمام وجودش میفهمه. حیف که این روزهای خوش اینقدر زود دارن میگذرن و دو سه ماهه دیگه بیشتر توی دبی نیستند و من از همین الان غصه رفتنشون رو دارم.ناراحت

## امسال برای عید سبزه ماش گذاشتم. برای ظرف های سفره هفت سین خودم میخوام با خمیر سفال ظرف درست کنم و رنگش کنم. فردا هم با بچه های فارغ التحصیل دانشگاه که ساکن امارات هستند قرار داریم که به مناسبت سال نو دور هم جمع بشیم و با هم تخم مرغ رنگ کنیم. کلی ذوق این قرار رو دارم و دلم میخواد ببینم تخم مرغ رنگ کردن دسته جمعی چه حس و حالی داره.مژه

بگی نگی خونه تکونی عید هم کردم، تا جایی که از دستم بر میومد و نیکان بهم اجازه میداد. این روزها دوباره مودی شده و گاهی جیغ میزنه و بیقراری میکنه یه موقع هایی میاد آویزون پام میشه و اجازه نمیده هیچکاری بکنم. اینجور موقع ها احساس میکنم توی سرم دارن طبل میزنن. سعی میکنم خودم رو به آرامش دعوت کنم تا از کوره در نرم. خیلی دوره سختیه. باید در مقابل بی طاقتی هاش و غر غرها و نق زدنهاش مقاوم باشم.نگران

## هفته گذشته یه سری سرگرمی برای نیکان جور کردم که خیلی دوستش داشت. براش یه سفره انداختم توی آشپزخونه. توی یه ظرف یه کم چای خشک ریختم. توی یه ظرف یه کم آرد سوخاری ریختم و یه ظرف هم آب بهش دادم با قاشق. البته اینها رو مرحله به مرحله بهش دادم که با هم قاطی کنه. بیست دقیقه برای خودش نشسته بود روی سفره و اینها رو با هم قاطی میکرد. هی از این ظرف میریخت توی اون ظرف و کیف میکرد برای خودش. بیشتر هدفم این بود که زبری این مواد رو حس کنم و پر و خالی کردن رو تجربه کنه. از روز بعدش خودش میومد میگفت سفره بندازیم. و بعد ازم یه چیزی میخواست که با یه چیز دیگه قاطی کنه.نیشخند

براش یه بسته خمیر بازی گرفتم، چشمتون روز بد نبینه. همش میاره خمیر رو میگه مامانی گردالی کن، بعد که گردالی میکنم میگه صاف کن. بعدش میگه جاروبرقی بکش(عاشق جاروبرقیه این روزها) بعدش سریع بلندش میکنه از روی سینی و میگه دوباره گردالی کن. خلاصه که دیگه اینقدر وردنه کشیدم و گردالی کردم دست درد گرفتم.ابرو

این روزها عاشق اینه که ازش فیلم بگیرم بعدش فیلمشو بندازم روی تلویزیون ببینه و لذت ببره. عاشق اینه که صداش رو ضبط کنم و براش بذارم گوش بده. عاشق اینه که آهنگ های مورد علاقه اش رو 200 بار پشت سر هم هی براش ریپیت کنم و اون هم گوش بده. اینقدر این روزها آهنگ "آها بگو" رو گوش دادیم که حد و حساب نداره. بعد هر کدوم از آهنگ ها یه اسمی دارن. مثلا توی یکی از آهنگها میگه سفید سفید سفیدم یه دسته مرواریدم. بعدش اسمش رو گذاشته سفید و میگه مامانی سفید بذار!!!زبان

نیکان یه دفتر نقاشی داره که توش با مداد شمعی نقاشی میکشیم. این دفتره خیلی خیلی بامزه شده. گفته بودم که نقاشی من و همسر در حد چشم چشم دو ابروئه و واقعا هنرمندانی هستیم بی نظیر. نیشخنددر همین راستا با همسر مسابقه نقاشی گذاشتیم ببینیم کی بهتر میتونه نقاشی بکشه. هر روز این دفتر رو هی ورق میزنیم و کلیییی میخندیم. دیروز همسر میگفت این فیل رو تو کشیدی؟؟؟ بابا نقاشیت خیلی پیشرفت کرده. خلاصه که به نظرم ایده خیلی خوبیه. قبلا نیکان توی ورق نقاشی می کشید و خیلی نمیشد رکوردشون کرد اما حالا این دفتر رو نگه میدارم به عنوان یادگاری این روزها. تازه هر روز هم بالای نقاشی تاریخ میزنم. گاهی توی بعضی صفحه ها یه توضیح هم میدم که منظورمون چی بوده.

## سال 92 هم داره به روزهای آخرش نزدیک میشه. برای من سال 92 سالی پر از بالا و پایین بود. سالی که خیلی از اولین های نیکان رو توش تجربه کردیم. سالی که لحظات شیرینی برام داشت و در کنارش لحظاتی غمگین. نمیتونم بگم خیلیییی شاد بودم توی این سال. بالا و پایین های روحی خیلی زیادی داشتم. روزمرگی های خیلی خیلی زیادی داشتم که گاهی تاب و توانم رو میبرد. اما در مجموع دوستش داشتم. اینقدر با سرعت گذشت که واقعا نفهمیدم چطور تموم شد. اما اینو میدونم که توی سال 93 روزهای متفاوتی رو خواهیم داشت. روزهایی که چالش های جدیدی رو برامون به همراه خواهد داشت. و امیدوارم بتونیم به خوبی از پس چالش های جدید بر بیاییم. از همه دوستانی که توی سال 92 توی دنیای مجازی همراهم بودند و بازخوردهای مثبت بهم دادند ممنونم. وقتی توی کامنت ها میخوندم که پست هایی که نوشتم خصوصا در مورد تجربیات مادرانه ام به خیلی ها کمک کرده از صمیم قلبم خوشحال میشدم و انرژی مضاعفی برای به اشتراک گذاشتن دانسته هام میگرفتم. براتون سال نو شادی رو آرزو میکنم و دعا میکنم سال 93 پر باشه از روزهای طلایی و به یاد ماندنی برای شما دوستان نازنین.ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

##دوشنبه 3 مارچ 2014 برای اولین بار رفتیم سلمانی (فان سیتی) و موهای گل پسر رو زدیم. کلی اشک و آه و گریه و زاری هم داشتیم به همین مناسبت. اما با گذاشتن سی دی بارنی یه کم کمتر شد.

بعد از تماشای بارانی یه کم طوفان خوابید:

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

از وقتی که نیکان تقریباد 5 ماهه بود، خانوم دکترش بهمون توصیه کرد که بذارید بچه گریه کنه و سریع به گریه کردنش واکنش نشون ندین. اگر بچه سیر باشه، تمیز باشه، دلش درد نکنه هیچ اشکالی نداره که همیشه ور دلش نباشید و بذارید گاهی خودش تنها باشه حتی اگر گریه کرد بذاریدش به حال خودش و به کارهاتون برسید. البته من هیچ وقت نتونستم خانوم دکتر رو بفهمم که آخه مگه میشه گذاشت بچه طفل معصوم واسه خودش بی وقفه گریه کنه. توی همون بازه بود که کتاب دکتر اسپاک رو گرفتم و شیوه ای یاد داده بود برای اینکه بچه ها از 5 - 6 ماهگی به بعد خودشون به خواب برن بدون اینکه شیر بخورند و یا کاری براشون انجام بدیم که اسمش رو گذاشته بود شیوه کرای اوت.

با همسر صحبت کردم و با هم تصمیم گرفتیم برای چند شب این کار رو امتحان کنیم. نیکان شب اول نیم ساعت گریه کرد بی وقفه. قیافه من و همسر واقعا دیدنی بود. من سردردی گرفتم که نگو همسر اعصابش خرد شده بود. شب دوم گریه اش شد 15 دقیقه، شب سوم شد 10 دقیقه. شب چهارم اما همسر طاقت نیاورد. بهم گفت این بچه هر شب با گریه میخوابه. این مطمئنا توی روحیه اش تاثیر میذاره. خواهش میکنم بیا بی خیال بشیم. این بچه هنوز کوچیکتر از اونه که بشه اینجوری برنامه ریزیش کرد. و خوب میزان عذاب وجدان من بعد از شنیدن حرفای همسر اونقدر زیاد بود که تصمیم گرفتیم برنامه رو متوقف کنیم. از اون روز تا تقریبا 10 ماهگی نیکان، گل پسری هر شب با شیر خوردن میخوابید و نیمه شب لااقل 4 بار منو برای شیر مجدد بیدار میکرد. عکسای اون روزهام شاهد این هست که چقدر این بیخوابی و خوابای ناقص صورتم رو خسته کرده.

وقتی نیکان ده ماهه شد دوباره تصمیم گرفتم حالا که بزرگتر شده یه بار دیگه اون شیوه رو امتحان کنم. این بار اما دیگه می تونست بلند بشه و لبه تخت رو بچسبه و با چشم های پر از اشکش طاقتم رو تموم کنه و باعث بشه بیشتر از 2 شب نتونم طاقت بیارم. دیگه تقریبا بی خیال این قضیه شده بودم که نیکان مستقل خودش اراده کنه و به خواب بره. تا اینکه تقریبا 2 ماه پیش توی فولدرهای موزیک نیکان، آهنگ گنجشک لالا رو پیدا کردم. تصمیم گرفتیم امتحانش کنیم اما این بار به شیوه ای ملایم تر.

همسر توی اتاق خواب یه پتو انداخت، سه تا بالش آورد، آهنگ رو گذاشت و چراغ ها رو خاموش کرد. به نیکان توضیح دادیم که سه تایی میخوایم کنار هم بخوابیم. اولش بهانه گرفت و گفت که به به میخواد. سعی کردیم حواسش رو پرت کنیم. یه کم گریه کرد، دو سه بار دیگه تقاضای به به کرد و وقتی دید خبری نیست از به به، کم کم چشماش سنگین شد و خوابید. شب سوم طوری شد که خودش وقتی خوابش گرفت به من گفت: مامانی گنجشک لالا، چراغا خاموش، لالا کنیم. و بعدش در عرض 2 دقیقه خوابش برد. گاهی اوقات در کنار گوش دادن به آهنگ هم پشتش رو می مالیدم و نازش میکردم.

این شیوه جواب داده بود و من و همسر بی نهایت خوشحال بودیم. وقتی خوابش سنگین میشد می بردمش توی تختش و تقریبا 5 ساعت رو بی وقفه میخوابید اما از ساعت 2 3 شب دیگه توی تختش بند نمی شد و همش کلش رو میزد به در و دیوار تخت. مجبور بودم بیارمش بیرون و گاهی اوقات تا صبح 3 4 بار شیر میخورد. با وجود اینکه به این سیستم عادت کرده بودم اما همیشه دنبال راه چاره بودم برای شیر خوردن های بیش از حد در طول شب.

تا اینکه هفته گذشته در جستجوهایی که توی بلاگ خانم لنزبری داشتم رسیدم به این مطلب. یعنی حرف دل من بود. انگار خود خود مشکلی بود که من داشتم. تا ساعت 2 نیمه شب داشتم مطالب مرتبط رو میخوندم. چشام از خستگی داشت میرفت اما مصمم بود هر طور شده یه راه حل بهینه پیدا کنم. فردا صبحش مطلبی که خونده بودم رو با همسر در میون گذاشتم و اون هم موافقت خودش رو اعلام کرد که از همون شب این روتین رو شروع کنیم.

قبلش برای نیکان توضیح دادم که دیگه وقتی هوا تاریک بشه به به بهش نمیدم. بهش گفتم همه دوستاش (سبحان، ملینا، آرتین و برنا) وقتی هوا تاریک میشه شام میخورند و لالا میکنند و نصفه شب هیچکی به به نمیخوره. با تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت. اون شب با مهتاب لالا خوابش برد. ساعت 3 نصفه شب بود که از خواب بلند شد و تقاضای به به کرد. بغلش کردم بردمش جلوی پنجره بهش نشون دادم که همه چراغ ها خاموشه و هوا تاریکه و همه نی نی ها خوابن و هیچکدومشون به به نمیخورن. شروع کرد به گریه کردن. گذاشتمش زمین. با حرص شروع کرد به پرت کردن متکا و جیغ زدن. بهش گفتم وقتی هوا روشن بشه حتما بهش به به میدم. باز هم گریه کرد و این پروسه تقریبا نیم ساعت ادامه داشت. بعدش براش قصه بز بز قندی رو گفتم و یه کم ماساژش دادم تا بخوابه. تا صبح یه بار دیگه بیدار شد. یه کم گریه کرد و دوباره همون توضیحات رو دادم و خوابید. ساعت 7 صبح بلند شد و باز به به خواست. هوا روشن شده بود. با کمال میل بهش به به دادم و اینقدر حس خوبی داشت و هی میگفت به به خوشمزه است. یعنی لذتی داشت می برد که حد و حساب نداشت. در طول روز باز براش همون توضیحات رو دادم. شب دوم تقریبا 10 دقیقه گریه کرد و بعدش خوابیدم. باز هم ساعت 7 صبح با رویی گشاده بهش سلام دادم و به به خورد. این بار هم خیلی راضی بود.

شب سوم اما واقعا شگفت زده شدیم. نیکان از ساعت 11.30 شب تا ساعت 6 صبح یک ضرب خوابید بدون بیدار شدن و بهانه گرفتن. من و همسر واقعا خوشحال بودیم. از اینکه بالاخره موفق شده بودیم توی پوست خودمون نمی گنجیدیم. دیشب شب چهارم بود. دو بار بلند شد از خواب و وقتی براش توضیح دادم خودش گفت نی نی ها لالا کردن و در عرض 1 دقیقه خوابش برد.

بیشتر از اینکه برای خودم خوشحال باشم برای گل پسر خوشحالم یاد گرفته که باید خودش بخوابه و نیمه شب اگر بلند شد از خواب خودش به خواب بره. من حس آدم هایی رو دارم که یه گنج پیدا کردند و نمی دونن با اینهمه طلا چکار کنند. هر روز سعی میکنم یه قسمتی از وبلاگ خانوم لنزبری رو بخونم و واقعا حس خیلی خوبی دارم.

توی این 17 ماه فهمیدم که خیلی از نظریات و شیوه های روانشناسی ممکنه برای بچه های مختلف نتایج متفاوت داشته باشه. مهم اینه که آدم صفر و یک نباشه و دنبال پیدا کردن بهینه ترین راه حلی باشه که به درد بچه اش میخوره. اگه یه روش جواب نداد نباید خیلی روش پافشاری کرد. البته هنوز خیلیی زوده برای اینکه بگم کاملا موفق شدیم اما حسم میگه که همه چیز به خوبی پیش میره و با همین شیوه تدریجی میشه شیر در طی روز رو هم کم کرد و تا یکی دو ماه دیگه به سمت حذف کامل به به پیش رفت.

خوشحال میشم مامان هایی که تجربه های مشابه داشتند، اونها رو برای من و بقیه بگن که همه با هم بتونیم ازش استفاده بکنیم.

سعی میکنم زود زود برگردم. با بقیه ناگفته هام.

پ.ن: فلفل عزیزم مادر شدنت مبارک مامان مهربون. اینقدر دختر کوچولوت ناز و دوست داشتنی بود که تصویرش یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره. لحظه های ناب پیش روت گوارای وجودت که هیچ لذتی بالاتر از در آغوش گرفتن و بو کردن اون نی نی خوردنی نیست.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

## پریشب با همسری فیلم blue jasmine رو دیدیم که توی لیست اسکاری ها بود. یه جورایی دوستش داشتم اما تمام مدت که داشتم فیلم رو می دیدم از خودم می پرسیدم که سالی هاوکینز چطور شد که هنرپیشه شد؟؟ با وجود اینکه به نظرم زن زیبایی نیست اما توی نقش هایی که بازی کرده خیلی موفق بوده. تمام مدت با خودم فکر میکردم یعنی زیبایی ظاهری چقدر میتونه توی موفقیت یا عدم موفقیت آدم ها موثر باشه. آدم های خیلی زیادی رو می بینم که واقعا طینت خوبی دارند در صورتی که ظاهرشون خیلی زیبا نیست اما همون طینت خوب خیلی زیبا نشونش میده. قبلا هم فیلم happy go lucky  رو ازش دیده بودم که اون رو هم خیلی دوست میداشتم.

## این خرید دوست داشتنی مون از لیست دفعه پیش جا مونده بود. همسری عاشق این قوری هایی هستش که زیرش وارمر داره. توی ایران یه بار یه مدلش رو پیدا کردم که خیلی بزرگ بود. یعنی اصلا به درد دو نفر نمیخورد. اینجا هم باز همینطور. یکی دو جایی یه چیزایی پیدا کردم که خیلی بزرگ بودند. تا این دفعه وقتی داشتم از شهروند خرید میکردم، توی قسمت سفال هاش این قوری دوست داشتنی رو دیدیم و بلافاصله خریدیمش. از وقتی که برگشتیم یکی از کارهایی که انجام میدیم اینه که هر شب توش دمنوش یا چای دم میکنیم و توی این استکان های کمر باریک میخوریم و واقعا لذت می بریم. پدر همسری این بار بهمون یه چای ارل گری داد که اسمش چای محمود بود و من با چای شمال قاطیش کردم و واقعا ترکیبشون یه چیز بی نظیری شده که لذت چای خوردنمون رو ده برابر کرده.

## دیروز به مدت 20 دقیقه من و نیکان با یه دونه پر مشغول بازی بودیم. یه بار من پر رو میذاشتم کف دستم و فوت میکردم و یه بار هم نیکان. اینقدر هم ذوق زده شده بود که حد و حساب نداره. هی میگفت مامانی فوت کن و وقتی پر میافتاد پایین غش غش می خندید. بعدش با خودم فک کردم گاهی اوقات چقدر با چیزهای ساده میشه بچه ها رو شاد کرد و باعث شد از ته دل بخندند. این هم همون پر مذکور بود.

خوب توی ادامه مطلب یه سری عکس برفی گذاشتم. البته لازم به ذکره که هنوز همه حرفام تموم نشده و امیدوارم دوباره زود برگردم. مژه


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

## جیره کتاب برای ماه پیش کتاب "پیش از آنکه بخوابم" رو برام فرستاده بود. به جرات میتونم بگم از نیمه کتاب به بعد نفسم توی سینه حبس بود. یه روز نیکان رو دادم دست خواهر بزرگه و دو ساعت پشت سر هم نشستم به خوندن 100 صفحه آخر کتاب چون دیگه طاقتش رو نداشتم منتظر بمونم. به نظرم واقعا غیر قابل پیش بینی و فوق العاده بود. از همه مهمتر ترجمه اش بود که عالی بود. روند داستان اصلا کند نبود و منو به دنبال خودش میکشوند. شدیدا خوندنش رو بهتون توصیه میکنم. اینجا هم یه مختصری در مورد کتاب بخونید به روایت یک پزشک.

## خواهری توی دو تا پستش دو تا وب بسیار بسیار عالی و کاربردی رو معرفی کرده که واقعا خوندنش رو به همه مامان هایی که علاقه مندند به مباحث روانشناسی کودک و رفتار با کودک در موقعیت های متفاوت توصیه میکنم. اولیش وب فرزند پروری هستش که از تجربیات خودش میگه در تعاملاتی که با بچه هاش داره و طرفدار پر و پا قرص سایت خانم جنت لنزبری هستش. البته من هم وبلاگ اول رو میخونم هم مطالب خانم لنزبری رو. برام جالبه یه موقع هایی متن اصلی ترجمه نشده رو بخونم. خانم لنزبری در مورد متد RIE صحبت میکنه و اینکه رویکردمون در تربیت کودک با در نظر گرفتن این متد چی باید باشه. به جرات میتونم بگم وقتی پست هاشو میخونم اشک توی چشام میاد اینقدر که ملموس و قشنگ همه چیز رو توضیح داده. من واقعا از خیلی از مطالبش استفاده کردم و به همه مامان های مهربون توصیه میکنم حتی شده یک بار بهش سر بزنن. ممنونم خواهری مهربونم واسه معرفی این لینک های خوب.ماچ

## این سری که ایران بودم توی وقتای آزادم یه سری سرچ در مورد ماسک های طبیعی برای صورت کردم. بعد از حاملگی روی گونه هام یه سری لکه های قهوه ای ایجاد شده. البته الان یه کم کم رنگ تر شده اما هنوز هست. واسه همین کلیییی سرچ کردم که ببینم چی براش مناسبه و رسیدم به ماسک های ترکیبی که توش عسل هست. علی الخصوص مخلوط عسل و آبلیمو الان یکی دو هفته ای هست که میزنم این ماسک رو سه روز در هفته و به نظرم خیلی صورتم رو شفاف تر کرده. توی سرچهام یه سری لینک دیگه هم پیدا کردم که خوندنش خالی از لطف نیست. پس این و این و این. رو ببینید. البته مطالب بیشتری هم هست که اگه دوست داشتین خودتون توی همین سایت ببینید. چشمک

در ضمن با خودم قرار گذاشتم هفته ای یک روز رو به روز خوشگل سازی خودم و گذاشتن ماسک و این چیزها اختصاص بدم. بغل

## اخیرا توجه کردم که بازی Candy Crush یک اعتیاد خیلی خیلی بد به آدما داده. همین بار که ایران بودم حس میکردم دور و بری هام به موبایلاشون دوخته شدند. ساعت ها وقت میذاشتن تا یه مرحله رو رد بکنن. بعدش مثلا 24 ساعت باید منتظر می موندند  تا مرحله بعدی براشون باز بشه و رفتارهاشون توی این مدت دیدنی بود. هی موبایل رو برمیداشتن و چک میکردن چند ساعت دیگه مونده که برسن به مرحله بعد. من خودم تقریبا 4 ماه پیش این بازی رو ریختم روی گوشیم و تقریبا 2 3 هفته باهاش مشغول بودم اما یک شب که نیکان بیدار شده بود از خواب و نصفه شب عین معتادها ساعت 2 شب گوشیم رو برداشتم که دوباره بازی کنم با خودم تصمیم گرفتم که این بازی رو دیلیت کنم و فرداش همین کارو کردم. حس میکردم تمام وقت های اضافی منو میخوره. نه میذاره کتاب بخونم، نه میذاره به نیکان درست و حسابی برسم و همش منو به موبایل قفل کرده این بازی و از روزی که حذفش کردم آنچنان احساس آرامشی داشتم که نگو و نپرس. باور کنید این بازی حالا حالایی ها تموم شدنی نیست و شرکت تولید کننده اش تا بی نهایت شما رو با خودش خواهد برد. از من گفتن بود!!!!

##  فیلم Prisoners رو هم قبل از رفتن به ایران دیدیم و واقعا عالییییییییییییی بود. البته من کلا فیلم هایی که توی این ژانر هستند رو خیلی دوست ندارم اما این یکی رو بسیار پسندیدم. رتبه اش توی Imdb هستش 8.1. مگه با این رتبه میشه ندید دیگه این فیلم رو. چشمک

## توی ادامه مطلب در مورد دو تا از خریدای خوبم برای نیکان گفتم.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

++ سلاممممممممممممم سلام به همگی. ممنونم از اینکه پیگیرم بودید در این مدت و شرمنده از اینکه نتونستم کامنت ها رو جواب بدم زود. اما طی همین یکی دو روز حتما جوابش میدم.

فک کنم این بار رکورد دیر آپ کردن رو زدم دیگه. خوب یه سری اتفاقات افتاد که خیلی وقتی برام نذاشت واسه آپدیت کردن وبلاگ. من برای چندمین بار در سال 92 رفتم ایران به همراه نیکان. یکی از قویترین انگیزه هام هم برای این سفر دیدن برف بود. واقعا شاید باورتون نشه اما عمیقا دلم میخواست نیکان برف رو ببینه. از قبلش کلی تصویری سازی کردم و خواسته ام رو برای کائنات فرستادم و در کمال خوشبختی هفته دومی که ایران بودیم برف اومد. پسرکم عاشق برف بود و هی با خودش میخوند برف میاد دونه به دونه. و هی میگفت بریم برف بازی. البته خیلی نتونستم بذارم توی برفا بازی کنه چون هوا براش یه کم سرد بود و یه کمی هم سرما خورده بود. اما همون یه ذره هم حسابی حالشو جا آورد. دومین انگیزه برای این سفر خودم بودم. دلم میخواست کنار عزیزانم باشم دوباره و صد البته از کمک هاشون توی سرگرم کردن نیکان و بازی کردن باهاش بهره ببرم. الحق همه برام سنگ تموم گذاشتند. از سپهر و دینا گرفته تا علی و متین و خاله ها و دایی ها و عمه و عمو و مامان بزرگ ها و بابابزرگ های مهربون.

خلاصه که سفر بسیار بسیار خوبی بود و با کلی انرژی برگشتیم سر زندگیمون. البته ناگفته نماند هفته آخر همسری هم به ما پیوست و حسابی جمعمون جمع شد و لذت بردیم.

یکی از قسمت های به یاد موندنی این سفر هم رفتن به آتلیه بود با دو تا پسرخاله و دختر خاله نیکان و داستانی داشتیم سر عکس گرفتن. اما واقعا خانوم عکاس بسیار با حوصله و مهربون بودند و عکسای خیلی بی نظیری از بچه ها گرفتند. این سومین باری بود که با نیکان میرفتیم آتلیه ولی به نظرم از نظر کیفیت بهترین جلسه بود. دفعه قبل رفتیم یه جایی نزدیک خونه مامان اینا. کلی لباس بردیم و کلی نقشه کشیده بودیم برای عکس ها. آقای عکاس 20 دقیقه نشده شروع کرد غر غر کردن که مشتری منتظره و زود باشید و خیلی نمی تونید لباس عوض کنید. اصلا نفهمیدیم چه جوری عکس انداختیم و من اصلا از رفتار و منشش خوشم نیومد. اما این خانوم نحوه ارتباط با بچه ها رو بلد بود. بسیار مهربون و با فهم و شعور بود و با وجود اینکه گفته بود تا ساعت 7 بیشتر توی اتلیه نیست تا ساعت یک ربع به هشت وایساد تا ما عکسامونو انتخاب کنیم و به من قول داد تا چهار روز بعدش عکسای منو آماده کنه. خلاصه که ممنونم راحله جون از معرفی این خانوم مهربون. ما که لذت بردیم حسابی. ماچ

به دلیل سردی هوا هم تا تونستیم آش خوردیم در مدل های مختلف. بهترینش روزی بود که خونه مادر همسر بودیم و برامون آش رشته پخت که توش چغندر هم ریخته بود. صبحش با خواهری صحبت کردم گفتم ما آش داریم نمیایی؟؟؟ اونم گفت میام ها واقعا؟؟ گفت خوب بیا. حالا برف داشت میومد شدیدددددد. اصلا نمیشد از خونه رفت بیرون. توی اون برف شدید خواهری مرخصی گرفت و اومد پیشمون و آش توی اون هوای سرد صد برابر بیشتر بهمون چسبید. البته خواهری میگفت ماشین کلی روی زمین لیز میخورد و همش میترسیدم تصادف کنم خدای نکرده. اما از پایه بودنش خیلی خوشم اومد و دور همی آش کلی بهمون چسبید.ماچبغل

یه روزم باز دوباره خواهری به خاطر من مرخصی گرفت و با هم رفتیم آرایشگاه. یعنی هر چی از کار بی نظیر خانم آرایشگر بگم کم گفتم. دختر عموی یکی از دوست جونای خوبمون هستش و وقتی موهای منو دید گفت موهات خیلی خالی شده( به خاطر شیردهی کلی ریزش مو داشتم و هنوز هم دارم) خلاصه نیم ساعت یا شاید هم بیشتر روی موهای من کار کرد و واقعا یه مدلی موهامو زد که خیلی خیلی دوستش دارم. حتی اگه براشینگش هم نکنم همین مدلی فر میخوره پایینش و یه مدل جالبی میشه. خلاصه از روزی که موهامو زدم احساس خودشیفتگی مفرط بهم دست داده. روزی که رفتیم آتلیه هم یه براشینگ معمولی کرد و خیلی موهام خوب شد. من که شدم مشتری ثابتش هر بار برم ایران. فقط حیف که یه کم راهش بهمون دوره وگرنه که عالم و آدم رو بسیج میکردم برن پیششنیشخندزبان

++ از پسری بخوام بگم کلیییی حرف دارم اما خوب از حوصله خواننده های وبلاگم خارجه. همین بس که پسرم این روزها مث بلبل حرف میزنه و گاهی اوقات جملاتی میگه و کلماتی به کار می بره که من و باباش رو شگفت زده میکنه:

# جاروبرقی وسیله مورد علاقه این روزهاشه. دسته جاروبرقی به چه سنگینی رو بلند میکنه و جابجا میکنه و از خوش شانسی من یا نمیدونم بگم بدشانسی ام روزی دو سه بار باید همه جا رو جاروبرقی بکشیم. گاهی هم ساعت ها نق میزنه و گریه میکنه که جاروبرقی رو بدیم دستش تا هی دسته اش رو اینور و اونور بندازه.

# جمله معروفش اینه که ببینیم. مثلا میاد تو آشپزخونه میگه مامانی غذا ببینیم. پلو ببینیم. گوشت ببینیم. سبزی ببینیم. خلاصه من وقتی دارم آشپزی میکنم هر دو دقیقه یه بار باید بغلش کنم که روند پخت غذا رو ببینه.

‎ # توی خونه راه میره خودش با خودش میگه این چیه؟؟؟ بعدش میگه مثلا این لامپه. این ساعته. این پنجره است. این جوجویه.

# یه موقع هایی توی چشاش دو تا قلب خوشگل میاد و میاد صورتشو به صورتم نزدیک میکنه و میگه مامانی چطوریییییی مامانی؟؟ یعنی من توی اون لحظه همش در حال خودزنی ام بس که اینو قشنگ میگه.

# وقتی یه چیزی میخواد بخوره جمع میبنده و میگه مثلا شیر بخوریم. پلو بخوریم. کیک بخوریم.# گاهی اوقات با اشیای خونه سلام و احوالپرسی میکنه. مثلا از کنار تخت رد میشه میگه تختی چطوری؟؟ کلا هر چیزی رو که میخواد یه کم خنده دار تر بگه یا هر کسی رو که یه کمی بیشتر از همه دوست داره یه دونه ی به آخرش اضافه میکنه. ایران که بودیم مثلا میگفت سپهری، دینایی، متینی و ....

# امکان نداره یه چیزی بهش بدم بخوره یه دونه اش رو به من یا باباش نده. کلا سخاوتمنده خیلی و از همه چی به بقیه تعارف میکنه .

# بهش میگم مامانی غذاتو نباید بریزی زمین و بعدش دستم رو به علامت نه اینور و اونور میکنم. دیروز وقتی میخواست ظرف غذاشو خالی کنه روی زمین وسط راه پشیمون شد و خودش شروع کرد نه نه گفتن. قهقهه

# خواباش خیلی خیلی منظم تر و بهتر شده. هر شب تقریبا ساعت 9.30 میخوابه و صبح ها ساعت 7 بیداره و خواباش هم به یه دونه خواب در طی روز تقلیل پیدا کرده.

# عاشق نقاشی کشیدن، موسیقی گوش دادن، ورق زدن کتاباش و تعریف داستاناشون، قاطی پاطی کردن چیزها با هم، هم زدن لیوان آب و چای و نوشابه که مخصوصا توش یخ داشته باشه و رقصیدن با همسریه. عصرها که همسر از سر کار میاد با هم نیم ساعتی آهنگ میذارن و با کلی هیجان بپر بپر میکنن.

خلاصه که پسرک این روزهام اونقدر خواستنیه که انرژی منو صد برابر میکنه. خیلی زود دارن میگذرن این روزها دوست دارم داد بزنم بگم وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.مژه

یه عالممممممممممممم حرف دارم خیلی زیاد. امیدوارم بتونم تا آخر هفته یه پست پر و پیمون بذارم و حرفای نگفته ام رو بگم.

روزهای اسفندتون پر از شادی و شور باشه ایشالا. من که کلیییییییییییی ذوق دارم چون برای عید مهمون داریم اونم کیییییییییی خواهری مهربون و دوست داشتنی من با همسر و دو تا عشقولش. از الان رفتم تو فاز برنامه ریزی و تمیزکاری خونه. دلم میخواد توی نوروز 93 حسابی بترکونیممممممممممممقلبماچ

پ.ن: پسرک خوشگلم 17 ماهگیت مبارک. دیروز تو وارد 17 ماهگی شدی. من و بابایی عاشقتیمممممممممممممقلبماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

++ هر چقدر هم عاشق کوچولوی دوست داشتنی ات باشی، لحظه هایی هست که دلت میخواد یه نفر بود توی ساختمون که میتونستی فسقلی رو بهش بسپری و نیم ساعت چشماتو روی هم بذاری. گاهی اوقات ساعت 2.5 3 بعدازظهر که میشه دیگه واقعا رمقی برای بازی کردن با گل پسر که اصلا انگار معنای خستگی رو نمیفهمه ندارم. نتیجه میشه اینکه کلاهمون با هم میره تو هم و مث دیروز بعدازظهر وقتی همسر از همه جا بیخبر زنگ میزنه من دیگه در حال انفجارم و بهش میگم تا یه کاری دست خودم و شازده پسرت ندادم زود بدو بیا خونه. تازگی ها یاد گرفته هی میپرسه این چیه؟؟؟ و باید جواب هزار تا این چیه رو بدم. بعد اصرار هم داره که انگشت من رو روی جسم مورد نظر بذاره و بعد من بگم اون چیه. نتیجه اینکه همش در حال پریدن به اینور و اونور هستم. خلاصه که دیروز روزی بود برای خودش. به نظرم بچه داری یه جورایی دوره صبور بودن و استقامت و مدیریت خشم و استرس و ... هزار تا چیز دیگه هم برای آدم هست. این دسته گلی هستش که هفته پیش آب داده. البته که من و باباش کلیی خندیدیم این صحنه رو که دیدیم.(کیسه ورمیشل رو خالی کرده روی زمین!!)

++ به دلیل علاقه وافر گل پسر به تی کشیدن و جارو کردن. براش این ست رو خریدیم که از روزی که خریدیم دیگه همه جا رو تی کشیده و همش در حال تمیز کردن هستش. اسم تی رو هم گذاشته تمیز.

++ دیشب فیلم Disconnect  رو دیدیم. خیلی وقت بود یه همچین فیلم پرمعنایی ندیده بودیم. به نظرم توی دنیای امروز که همه ارتباطات تبدیل به ارتباطات مجازی شده و اعتیاد به شبکه های اجتماعی و موبایل و اینترنت بیداد میکنه، این فیلم میتونه یه تلنگری باشه برای همه ما. من خودم به شخصه خیلی موقع ها بیش از حد با موبایلم وقت میگذرونم. یکی از کارهایی که توی سال 2014 میخوام بکنم یه ذره کمتر کردن این تایمی هست که توی وب هستم و این ور و اونور پرسه میزنم. واقعا کلی وقت آدم رو میگیره و خیلی هم ارزش افزوده نداره. خلاصه که من دیدن این فیلم رو شدیدا توصیه میکنم.

 ++خیلی اهل آرایش کردن نیستم. یه مدت تصمیم گرفته بودم یه خرده یاد بگیرم. واسه همین کلی فیلم از یوتیوب دانلود کردم و یه سری نکات رو یاد گرفتم. اما همیشه دوست داشتم یه نفر به زبان خیلی ساده برام توضیح بده واقعا گام های آرایش اصولی چیه. دو شب پیش از یه وبلاگی که تازه باهاش آشنا شدم این وبلاگ رو پیدا کردم. اسمش هست چی نپوشیم؟ واقعا این دختر بی نظیره. یه عالم اطلاعات خیلی خوب رو با حوصله و جزییات کامل در اختیار همه قرار داده. بعضی موقع ها که به همچین وبلاگ هایی برمیخورم عمیقا تحسین میکنم نویسنده وبلاگ رو. من برای نوشتن همین پست ساده 2 ساعت وقت گذاشتم. حالا اگه آدم بخواد تخصصی در مورد یه موضوعی حرف بزنه مسلما خیلی بیشتر باید وقت بذاره. واقعا خوندن این وبلاگ رو از دست ندین. به یه عالم از سوال هایی که همیشه در ذهن من بود خیلی عالی پاسخ داد. نگارا جان واقعا ممنونم از این همه صبر و حوصله و اطلاعات مفید.

++ فوریه 2013 یه بسته خمیر که تقریبا شبیه خمیر رس بود گرفتم و باهاش پاهای نیکان رو قالب زدم و گذاشتم خشک بشه. چند وقت پیش دوباره یه بسته خریدم و دیشب دوباره قالب زدم. وقتی گذاشتمشون پیش قبلی باورم نمیشد فسقلی من اینقدر بزرگ شده. قلب

پ.ن 1: فک کن بشینی کلییییی توضیح بدی در مورد یه چیزی یهو صفحه بپره. وایییییییی الان من کبابم یعنی. دیگه هم حسش نیست دوباره بشینم همه اون چیزایی که نوشتم رو بنویسم. الان من این ریختی ام واقعاگریهکلافه

پ.ن 2: به نظرتون با یه بچه که عاشق خاک بازیه باید چکار کرد؟؟؟ گاهی اوقات واقعا نمیدونم که نیکان رو توی انجام دادن کارهایی که اینقدر دوست داره اما ممکنه سلامتش رو به خطر بندازه تا چه حد باید آزاد گذاشت؟ اگر کسی در این مورد تجربه ای داره ممنون میشم راهنمایی کنه.

پ.ن 3: فردا آخرین روز از سال 2013 هستش. سال 2013 دوست داشتنی خداحافظ. یه عالم اولین توی تو اتفاق افتاد و واسه همین هیچ وقت فراموشت نخواهم کرد. سال 2014 عزیز مطمئنم تو هم پر از روزهای خوب خواهی بود. منتظر اتفاقات خیلی خوب در سال تو هم هستیم.

اینم یه عکس از نیکان در آستانه سال نو میلادی:

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٩ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

وایییییییی که چقدر حس خوبیه خوندن تک تک کامنت های شما دوستای مهربونم. شرمنده که نشد تک تک برای همتون جواب بنویسم. کامنت ها رو تایید کردم و اینجا از همه دوستای گلم که به یادم بودند و تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم. تک تک تون رو دوست دارم و ممنونم از این همه لطف و محبتتون.

اینقدر حرف زیاد دارم برای گفتن که امیدوارم انگشتام و چشمام یاری کنند همه شون رو بنویسم.

1. اول از همه از تولد امسالم بگم که بی نظیر بود. از همون صبحش که چشام رو باز کردم پر بود از شادی و تبریکات پشت سر هم تا یکی دو روز بعدش.

همسر از دو سه روز قبل از تولد هی تولد مبارکی میکرد باهام و دیگه کلی از دستش میخندیدم. صبح روز تولدم با نیکان دو تایی تولد مبارک گفتند. نیکان البته اینجوری میگه تولدت مبارک "بک بک بک" یه مدل خیلی شیرینی که از خنده غش میکنم. اما چیزایی که توی روز تولدم خیلی بهم چسبید اینا بودند:

++آهنگ تولدت مبارک که خواهری توی ماشین برام گذاشت در حالیکه راهی سفر یه روزه بودند.

++تبریک شیوای عزیزم روی اسکایپ که برای من و نیکان اجرای زنده(دنسینگ) داشت و خیلی سورپرایز عالی ای بود.

++سورپرایز شیدا که یک ساعت نیکان توی خونه شون باهاشون سرگرم بود تا من برم مانیکور و کلی مشعوف بشم.

++ کاپ کیک های خوشمزه مریم عزیزم که توش پر از عشق و محبت بود و واقعا برام ارزش داشت و همین طور کادوی خوشگلی که معلوم بود سلیقه من توش لحاظ شده.

++ماساژ هات استون همسری که واقعا انتظارش رو نداشتم و همون شب نصیبم شد و لذت وافری ازش بردم.

++ایمیل نفیسه عزیزم که سرشار از محبت و مهربونی بود و پیوستش لینک یک کتاب بود که منتظر یه زمان مناسبم برای شروع به خوندش.

++ و سورپرایز روز بعد از تولدم که برنامه مشترکی بود که همسری و سنی عزیزم با هم چیده بودن برای سورپریز کردن من و همسر سنی(که تولدش 20 آذر بود) که واقعا انتظارش رو نداشتم و وقتی دوستامون رو توی رستوران هتل دیدم از ذوق میخواستم بزنم زیر گریه. دو روز قبل از این برنامه همسری به من گفت که زنگ زده و رستوران یه هتل خیلی خوب رو به توصیه دوستش رزرو کرده تا سه نفری جشن بگیریم و بعدا معلوم شد، پیشنهاد سنی بوده و همه برنامه ریزی هاش رو کرده که بریم اونجا و کنار هم تولد رو جشن بگیریم.عاشق این برنامه ریزی ها و سورپرایز کردناتم دوست جونمقلب

تازه بعدشم کادوی خوشگلی که سنی برام روی یک بلوز خوشگل عکس نیکان رو چاپ زده بود. و یه کادوی دیگه از خانوم و آقای همساده که خیلی دوستش داشتم. واقعا روز خیلی به یاد ماندنی بود اون روز و من خیلی خیلی هپی برت دی شدم رفت.

2. اما از نیکان گوگولی بخوام بگم باید تا فردا صبح بنویسم بس که شیرین شده این قند عسل.

تازگی ها عاشق جارو شده و خدا نکنه جایی جارو یا تی ببینه باید دستش بگیره و از این سر اتاق به اون سر اتاق رو جارو و تی بکشه. یه موقع هایی یه دستمال دست میگیره و شروع میکنه گردگیری کردن. همسر میگه یکی ندونه فک میکنه تو همش داری خونه رو جارو میزنی و تی میکشی. این در حالیه که من واقعا به هیچ کدوم از این کارا نمیرسم و باید دربست در خدمت پسری باشم از صبح تا شب. اینه که کلا توی خونه ما بمب ترکیده همیشه و من هم دیگه خیلی خودم رو اذیت نمیکنم. میگم خوب نیکان اولویته دیگه. روزهای یکشنبه یه خانومی میاد سه ساعت خونه رو تمیز میکنه و میره و بقیه روزها هم سعی میکنم در حد نیاز تمیزکاری کنم نه بیشتر.

براش یه دیکشنری تصویری گرفتم که خیلی خیلی دوستش داره. هر روز میشینیم و عکس های توی دیکشنری رو نگاه میکنیم و کلی کیف میکنیم. اون چیزهایی که بیشتر دوست داره رو تا ورق میزنم شروع میکنه مث بلبل گفتن. برای هر کدوم از کتاباش هم یه اسم گذاشته. مثلا یکی اسمش هندونه است، یکی سوسکه (خاله سوسکه) یکی فرانکلین، یکی مولی( یکی از شخصیت های توی کتاب)، یکی پاندا(چون صفحه اول کتاب عکس پاندا داره)

دیروز هم برای اولین بار رنگ انگشتی رو برداشتیم و رفتیم توی چمن های کنار دریاچه با دو تا دیگه از دوستاش با هم روی یک بوم نشستند و رنگ بازی کردند. دقیقا فک کنم 20 دقیقه ای با این کار سرگرم بودند و بعدش خسته شدند و رفتن توی چمن بالا و پایین پریدن. اینم آقا نیکان در حال رنگ بازی.

یه چند روزی خیلی کارهای عجیب غریب میکرد. مثلا در سطل آشغال رو باز میکرد و دستش رو میکرد توی آشغال ها. من هی بهش میگفتم نیکان نه نه. یکی دو روز بعد دیدم با یه حالت عصبی وسط اتاق وایساده و هی میگه نیکانننن نه نه. خلاصه که اصلا حس خوبی نداشتم. همون روز یک مطلب از بیبی سنتر برام اومد که دقیقا از مشخصات یه بچه 15 ماهه گفته بود که احتمالا نه های زیادی ازش می شنوید توی این مدت و باید سعی کنید به جای اینکه از کاری منعش کنید و هی بهش بکن نکن بکنید، حواسشو به یه کار دیگه پرت کنید. الان یکی دو روزه دارم اینکارو میکنم و خیلی خیلی بهتر شده. اگر هم بخوام واقعا از یه چیز بد منعش کنم با دستم بهش نشون میدم که نباید اینکارو بکنه. بیشتر حالت پانتومیمی اما خیلی کم اینکارو میکنم. خلاصه که چالش های جدیدمون با این گل پسر داره شروع میشه.

یکی دیگه از چالش هامون خالی کردن ظرف غذاش پایین میز غذا بود. یعنی یه کم میخورد و بعدش ظرف رو پرت میکرد پایین. از طرفی چون ظرف روی میزش هی اینور و اونور میرفت خیلی خوب نمیتونست با قاشق غذا بخوره. یه سرچ زدم که ببینم برای حل این مشکل آیا راهی هست یا نه. یه نفر پیشنهاد داده بود که از این ظرفایی که تهش چسبونکی داره بگیریم که بچسبه به میز و راحت تر بتونه با قاشقش غذا برداره. من هم اینو گرفتم که یه ست سه تایی هستش و خیلی خیلی با قاشق میتونه بهتر غذا بخوره. البته تلاش میکنه ظرف رو از روی میز بکنه ولی نمیشه که:)))

یه سی دی جدید هم این سری از ایران براش خریدم به اسم پنج تا انگشت بودند که: اشعارش مال مصطفی رحماندوست و صدای خودش هم توی این سی دی هست. کلا یه جاهاییش خیلی قری ایه. نیکان که خیلی خیلی دوست داره این سی دی رو. هر آهنگش که تموم میشه میگه تموم شد و وقتی کل سی دی تموم میشه هی با دستش اشاره میکنه که سی دی رو دوباره براش بذارم. به نظرم کار جالبیه و مورد توجه بچه ها قرار میگیره چون از سازهای مختلف توش استفاده شده و یه تم سنتی داره بیشتر هم جذاب میشه.

خوب اینم در قسمت نیکان بگم و تمام. از موقعی که آقا پسر ما راه افتاده با وسواس بیشتری براش کفش انتخاب میکنیم. چون میخواد راه بره همیشه توجه میکردم که کفشش خیلی سفت نباشه که پاش توی کفش انعطاف لازم رو داشته باشه. دو سه تا کفش هم براش خریدم اما به غیر از یکیشون بقیه خیلی معیارهای مورد نظر ما رو نداشتند. تا اینکه هفته پیش توی بیبی شاپ برخوردم به این کفش. که دقیقا همونی بود که میخواستم. الان نیکان دو جفت از این کفش ها رو داره و واقعا توش راحته و با خیال راحت اینور و اونور میره. کف کفش انعطاف لازم رو داره. چون کفش مدل جورابیه خیلی راحت میره توی پاش و دیگه نیازی به کشتی گرفتن نیست. بعدشم جلوی کفش انگشتای پاش رو خیلی خوب حمایت میکنه. تازه قابل شستشو هم هست.

این و این هم دو تا عکس خوشگل از این کفش.

 یه عالمه حرف دیگه میخواستم بگم که چون پسری بیدار شد و دیگه نمیشه گفت، میذارمش برای پست های بعدی. پس منتظر باشین چون هنوز حرفام تموم نشده. امضا یه مامان وراج:))))

پ.ن 1: راستی شب یلدا کلی به ما خوش گذشت و در کنار دوستان شب بسیار خوبی داشتیم. فقط به دلیل حواس پرتی اصلا با گل پسر عکس شب یلدایی ندارم. البته موقع عکس انداختن دیگه خواب بود و به همین دلیل عکس یلدایی نداره گل پسر:((

پ.ن 2: امروز صبح یه بارون محشر توی دبی اومد و بعدش رنگین کمان. البته رنگین کمانو من ندیدم اما عکساشو دیدم و کلی قند توی دلم آب شد. وقتی بارون بند اومد با نیکان رفتیم دور دریاچه و حسابی لذت بردیم. تقریبا یک ساعتی بیرون بودیم. یه عالم خرید کردیم از سوپرمارکت و برگشتیم خونه. واقعا من عاشق این فصل دبی ام که مث بهشت میمونه. از یه طرف هوا خوبه. از یه طرف همه جا دکور کریسمس زدن و اصلا یه شور و حال خاصی داره. به من باشه دوست دارم هر روز بریم ددر و پارک و گردش:)))

این هم عکسی هستش که یکی از دوستان گرفته از هوای امروز صبح.

اینم عکس درخت کریسمسی هستش که تو خیابون اصلی گذاشتن:

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak