Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٩ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید. چشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

++صبح لباس جینگولی پوشیدم، آرایش کردم. اومده با دقت منو نگاه میکنه و با یه شیطنت خاصی بهم میگه: مامانی چه خوش تیپ شدی!!!

++امروز به طرز وحشتناکی بهانه گرفته و همش در حال گریه و نق نق بوده. من تصمیم گرفتم یه مدت به حال خودش بذارمش. اومده بهم میگه مامانی. همیشه وقتی بهم میگفتم مامانی میگفتم جانم. دوباره تکرار میکرد میگفتم عشقم، دوباره میگفت، میگفتم نفسم. این بار اما چیزی نگفتم. چونه ام رو گرفته به طرف صورتش و بهم میگه: بگو جانم به نیکان!!!

++ براش توضیح میدم که باید توی آشپزخونه یه کم کار کنم و نمیتونم باهاش بازی کنم. کلی غر زده و گریه و زاری کرده. بهش گفتم کارم که تموم شد میرم و باهاش بازی میکنم. وقتی کارم تموم میشه میرم پیشش. با یه حالت خوشحالی میگه: مامانی کارت تموم شد؟؟؟

++ رفته شیشه کرم رو از روی میز توالت برداشته بعد هی میگه این چیه؟؟ یهویی کرم از دستش ول میشه روی زمین و شیشه کرم پودر میشه و کرم ها نقش بر زمین. بعد اومده کنار و نگاه این صحنه میکنه و هی میگه: مامانی چی شددددد؟

++ نمکدون رو از من به زور گرفته. بهش میگم نیکان بیا بشین روی این روفرشی نمکها نریزه روی فرش. بعد بهش میگم اگه بیایی بیرون ازت میگیرم نمکدون رو. یک دقیقه بعد از روفرشی زده بیرون و خودش رو به جلو خم کرده و زل زده توی صورت من ببینه من چی میگم. من سکوت کردم. بعدش میگه: مامانی بگو برو روی این!!!!

++ داره معکب ها رو میچینه روی هم. سه چهار تا که میچینه خودش واسه خودش دست میزنه و میگه: ورییییییییی گود!!!

++ عاشق این شکلات های المان هستش. یه بار از  توی جیب کیفش یه دونه در آوردم و بهش دادم و گفتم نیکان این جایزه ات بود که فلان کارو کردی. امروز کشون کشون کیف رو آورده و بهم میگه: مامانی بهم جایزه بده!!

++ توی مطب دکتر قبل از اینکه بریم توی اتاق میگم خانوم دکتر مهربون به نیکان اب نبات میخواد بده. میریم تو دکتر معاینه اش میکنه. بعد تو چشای خانوم دکتر نگاه میکنه و میگه: لالی پاپ میدی به من؟؟؟

++ دستش رو الکی میبره سمت دهنش و مثلا یه چیزی میذاره توی دهنش و شروع میکنه به جویدن. بعدش میگه: مامانی مثلاااا دارم کیک میخورم!!!

++ ملی بانو با یکی دیگه از دوستا که بچه اش همسن آدرین هست تقریبا اومدن خونمون. آدرین خوابیده روی پلی مت نیکان. بعدش ملی بلندش میکنه. اون یکی دوستمون میخواد نی نی اش رو بذاره روی پلی مت. نیکان شروع میکنه به شکایت. که نخوابونش. مال آدرینه!!!!

++ یه باطری روی زمین بود. برش داشته و اول به شوخی و بعدش خیلی جدی میکوبه روی دماغ من. از درد به خودم می پیچم و سرش یه داد میزنم. با گریه میره پیش باباش. باباش میگه اصلا کار خوبی نکردی مامانی دردش گرفت!!! صدای توضیح دادنشو میشنوم. بعدش با بابایی میان پیش من. سرش پایینه. با صدای یواش میگه: مامانی ببخشید!!!!

++ یه هاپو داره که هر چی بهش بگی حرفت رو تکرار میکنه. می بینم نشسته با هاپو حرف میزنه. میگه: هاپو فقط نریزی روی زمین!!!

پ.ن 1: فرشته کوچولوی من، با اینکه این روزا خیلی غرغرو و گرگرو شدی اما همون یه بوسه ای که روی لپم میذاری باعث میشه همه خستگی ها و بیتابی هات رو تحمل کنم. واقعا کار سختیه که وقتی کودکت از صبح که بلند شده به عناوین مختلف روی اعصابت بره، بازم سعی کنی خوب باشی و بهش روی خوش نشون بدی. نگران

پ.ن 2: یعنی واقعا هیچکدوم از خواننده های این وبلاگ تجربه مشابهی در مورد پست قبل نداشت که با من به اشتراک بذاره. گاهی اوقات حس میکنم دارم با دیوار صحبت میکنم. ناراحت

پ.ن 3: امروز بعد از مدت ها در جمع مامان هایی بودم که خیلی مهربون و دوست داشتنی بودند و از اینکه در کنارشون بودم لذت بردم. یه قرار ف. ب بودی که تقریبا 18 تا مامان با نی نی هاشون اومده بودند فان سیتی مرکاتو مال. خیلی خیلی روز خوبی بود. بغل

پ.ن 4: اینهایی که اینجا نوشتم نه به خاطر پز دادن بود که بگم بچه ام حرف میزنه و نه هیچ چیز دیگه. فقط خواستم یادم بمونه که نیکان این روزها چه دنیایی داره و چه شکلیه. قلب

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

++ از پیام های تبریکتون ممنونم دوستای مهربونم. کلییییی منو شاد کردید. راس الخیمه خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. هتل عالی بود با امکانات خیلی خوب و واقعا یک شب به یاد ماندنی برامون رقم خورد. نیکان هم حسابی از در کنار دریا بودن و شن بازی لذت برد و این شادی من و همسر رو چند برابر کرد. ضمن اینکه هوا هم اون روز که ما اونجا بودیم خیلی گرم نبود و تونستیم دو ساعت کنار دریا ریلکس کنیم. نکته خنده دار هتل فقط این بود که وقتی وارد اتاق شدیم دیدیم روی اسکرین تلویزیون اسم و فامیل همسر رو زدن. اما فامیل همسر رو چون اولش ال داره برداشته بودند و مثل یک اسم عربی که ال به اولش میچسبه جداش کرده بودند و قسمت دوم فامیل همسر شده بود فامیلیش که کلی خندیدیم از اینکه فک کردن این فامیلی عربی هستش.خنده

++ همسر امروز صبح رفت یه ماموریت یه روزه. ساعت 3.5 صبح تاکسی اومد دنبالش و من هم بیدار شدم برای بدرقه اش. بعد از رفتنش دیگه خواب به چشمام نیومد. این شد که دیدم بهترین فرصته برم سراغ وب جنت لنزبری و در مورد دغدغه این روزهام جستجو کنم.

یکی از دغدغه های من از خیلی وقت پیش این بود که نیکان بازی مستقل نداره و همش باید یک نفر کنارش باشه تا بازی کنه. وقتی هم من یا همسر از کنارش بلند میشیم اون هم با ما راه میافته یا به شلوارمون آویزون میشه یا همین جوری دور و بر ما میچرخه تا دوباره پیشش بشینیم برای بازی. البته رویکرد ما هم که همیشه سرش رو گرم کردیم و باهاش خیلی پررنگ بازی کردیم بی تاثیر نبوده. یادم میاد دکتر نیکان از وقتی خیلی کوچیک بود میگفت بذارید خودش یه مدت تنها باشه و با خودش بازی کنه. اما من به محض اینکه گریه میکرد برش میداشتم. طاقت گریه اش رو نداشتم اصلا. الان که بزرگتر شده و بیشتر میشه باهاش منطقی صحبت کرد سعی میکنم باهاش بیشتر صحبت کنم.

خلاصه نتیجه جستجوهای دو ساعته امروزم خیلی خیلی خوب بود. 5 6 تا مقاله خیلی کاربردی از جنت خوندم و برای خودم نت برداشتم و دارم سعی میکنم پیاده سازیش کنم. لازم به ذکره که تا اینجای کار که من با رویکرد آر آی ای پیش رفتم کلی نتیجه گرفتم. نیکان رو با همین رهنمودها از شیر گرفتم. شیشه شیر که بدجور بهش معتاد شده بود رو فراموش کرد و خوشبختانه غذا خوردنش خیلی خیلی بهتر شده.

فکر کردم شاید خیلی مامان های دیگه باشند که شبیه این مشکل رو داشته باشم، واسه همین یکی از مقاله های کاربردی رو خلاصه اش رو براتون توی ادامه مطلب میذارم، امیدوارم هم من و هم بقیه بتونیم توی پیاده سازیش موفق بشیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٧ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

میدونید یه دلیل اینکه نمی تونم اینجا ننویسم چیه؟؟؟ واسه اینکه این عاشقانه آرام رو خیلی دوست دارم. این وبلاگ دقیقا توی روزهایی درست شد که من و همسری در مرحله شناخت همدیگه بودیم. تقریبا 8 سال پیش. پست های اولیه وبلاگم همه بالا و پایین های ذهنی و روحی من رو به خوبی نشون میده. انگاری که الان من یه بچه دارم که هشت سالش شده!!!

24 خرداد یک روز دوست داشتنی دیگه برامون رقم میخوره. همسر مهربانم خیلی ساده و بی تکلف میخوام بگم از لحظه لحظه در کنار تو بودن در این 7 سال لذت بردم. به خاطر این همه عشق و مهربانی ازت ممنونم.

7 سالگی مان مبارک.

پ.ن: به همین مناسبت فردا با همسر و نیکان داریم میریم راس الخیمه. یه هتل که به نظرم خیلی باید رویایی باشه رزرو کردیم تا در کنار هم این شب رو به یاد ماندنی تر کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

فک کنم باید سه چهار تا پست بنویسم تا بتونم همه حرفایی که توی ذهنم هست رو بزنم. اما ترجیح میدم در مورد یکی از تجربه های ناب این روزهام صحبت کنم. تجربه ای که فکر میکنم اگر بتونم تا ته اش رو درست برم، یکی از مشکلاتی که چندین و چند سال هستش باهاش دست به گریبانم رو برای همیشه حل خواهد کرد.

گفته بودم که یکی از روزهایی که خیلی توی ایران بهم خوش گذشت کنار نفیسه عزیزم بود. توی صحبت هامون به یه دوره آنلاین اشاره کرد که خودش شروع کرده بود و در مورد مفاهیم اون برام صحبت کرد. اینقدر برام این موضوع جذاب بود که روزشماری میکردم زودتر برگردم و توی دوره ثبت نام کنم و ببینم مطالبی که بهش اشاره شده چیا هستند.

روز بعد از برگشتم به دبی رفتم توی وب سایت مورد نظر ثبت نام کردم و از جلسه اول شروع کردم. اون شب ساعت 2.30 نیمه شب بالاخره خوابیدم. دلم میگفت باز هم بشین اما چشم هام دیگه اجازه نمیداد. این برای کسی مث من که ساعت 11 شب میره لالا یه رکورد بیسابقه محسوب میشد. یکی یکی جداول رو پر کردم و با اشتیاق به صحبت استادها گوش دادم. این چی بود که باعث میشد من اینقدر با عشق و علاقه پیش برم. انگار درهای آسمون باز شده بود و یه چیزی که مدت ها بود دنبالش میگشتم دو دستی تقدیمم شده بود.

الان که اینا رو می نویسم جلسه هفتم رو تموم کردم و به جرات میتونم بگم دارم پیشرفت های کوچولو رو توی خودم حس میکنم. حتما خیلی مشتاق شدید بدونید راجع به چی دارم حرف میزنم. البته قبل از هر چیز بگم که پیش نیاز شروع این دوره داشتن اینترنت با سرعت معقول و ابزاری برای نشون دادن فیلم های یوتیوب هست.

قبلا توی یکی از پست ها توی سال گذشت در مورد یه وب سایت دیگه برای آموزش آنلاین صحبت کردم. که آدرسش این بود.

سایتی که دوست جونم معرفی کرد تقریبا شبیه همون سایت قبلی هستش، آدرسش اینه. و دوره ای که دانشگاه هاروارد اسپانسرش شده و کاملا به صورت مجانی در اختیار عموم قرار داده عنوانش هست: Unlocking the immunity to change. حالا این معنیش چیه؟؟ خیلی ساده یک رویکرد کاملا علمی رو با توضیحات و کلی مثال براتون ملموس میکنه. که چطور میتونید برای خودتون هدف هایی رو مشخص کنید و به نتیجه ایده آل برسید. مثلا میگه خیلی ها تصمیم جدی میگیرن که وزنشون رو کم کنند با علاقه و پشتکار رژیمشون رو شروع میکنن اما هنوز یک هفته از برنامه نگذشته شل میشن و بعدشم سریع برمیگردن به خونه اول. چرا این اتفاق میافته چون اون آدم یک سری فرضیات ذهنی داره که نمیذاره تغییر مطلوب اتفاق بیافته، از طرفی میخواد حمایتش بکنه اما از طرف دیگه جلوی پیشرفتش رو میگیره.

به نظرم هر آدمی لااقل یک بار این تجربه رو داشته که یه راهی رو تا نصفه رفته و نتونسته به هدفی که ابتدا گذاشته بوده برسه. نمیدونم که تا آخر این دوره همینقدر هیجان زده و خوشحال باشم از نتیجه کار یا نه. اما به نظرم به امتحان کردنش میارزه. من الان ذهنیات کلی آدم دیگه رو میدونم که دارن با علاقه و پشتکار روی هدفشون کار میکنن. آدم هایی که خالصانه و بی چشمداشت توی فروم میان و به بقیه کمک میکنن. استادهایی که اینقدر با شور و علاقه در مورد این دوره توضیح میدن که آدم به وجد میاد.

امیدوارم با امکاناتی که توی ایران هست بتونید به منابع دسترسی پیدا کنید و ببینید آیا به دردتون میخوره یا نه.

پ.ن 1: نمیدونم چرا آرشیو وبلاگم نمایش داده نمیشه. من توی کنترل پنل میتونم پست های قبلی رو ببینم اما وقتی میام توی وبلاگ آرشیوم خالیه. کسی هست که بتونه در این مورد بهم کمک کنه؟؟سوال

پ.ن 2: عکس کوچولوی گوشه وبلاگم یکی از عکس هایی هست که عاشقش شدم. این عکس رو توی راه شمال گرفتیم. اونجا که از این روسری های رنگی رنگی میفروشن.نمیدونم چرا دلم خواست بذارمش توی وبلاگم خواننده های اینجا یه ذهنیتی داشته باشن از نگارنده این وبلاگ. زبان

پ.ن 3: امیدوارم بتونم به زودی برگردم و قسمت های بعدی رو بنویسم. مژه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

سلاممممممممممممممم و صد تا سلام به همه دوستای خوبم. بعد از کلییییییییییییی بیخبری اومدم اگر خدا بخواد یه آپ بکنم این وبلاگ گرد و خاک گرفته رو. ممنونم از همه دوستانم که به یادم بودند توی این مدت و شرمنده اون دوستاییی که نتونستم جوابشون رو بدم. علی الخصوص الهه جون که حسابییییی شرمنده ات شدم. پیغامت رو وقتی برگشتم دبی خوندم و کلیییی ناراحت شدم که نشد ببینمت.

بلههههههههه همون طور که حدس زدید، زبل خان دوباره اومده بود ایران. یه 23 روزی ایران بودم و به معنای واقعی کلمه از بودن در کنار عزیزانم لذت بردم. این بار از قبل توی دفترچه ام شروع کردم اسم آدم هایی که میخوام ببینم رو نوشتم. و سعی کردم تا قبل از اینکه همسر بیاد ایران تمام کسانی که دوست دارم ببینم رو باهاشون برنامه بذارم. آخه من دو هفته زودتر رفتم و این دو هفته زمانی بود که تا دلم میخواست میتونستم برنامه مجردی بذارم. تصمیمم بر این بود که این بار بیشتر کسانی رو ببینم که خیلی وقته یه دل سیر ندیدم و از بودن باهاشون خیلی لذت می برم. کسانی که تا بهت میرسن نمیرن سراغ ناله کردن و غر غر و اینجور چیزا و ازشون میشه کلیییییییی انرژی گرفت.

خوب اول از همه خانواده ها در اولویت بودند. این بود که به طور کاملا عادلانه و مساوی هم خونه مامان خودم بودم هم مامان همسر. گفته بودم که منطقه ای که خونه خانواده همسر توش هست رو بی نهایتتتتتتتت دوست دارم. یه آرامشی توش هست که واقعا دلپذیره. از پنجره اتاق پذیرایی یه تپه سرسبز می بینی که توی اون مدتی که اونجا بود پر بود از شقایق های خوشگل و تر و تازه. یکی از آرزوهای من اینه که یه روز بتونیم توی اون منطقه یه خونه بخریم.

وقتی میرفتم خونه خانواده همسر کلا توی مرخصی بودم. نیکان با اعضای خانواده برای خودش مشغول بود و لذت میبرد و من هم تند و تند کتاب میخوندم و فیلم می دیدم.

خونه مامان اینا هم سپهر همبازی شماره یک نیکان بود و خواهر بزرگه و شوهر خواهر و مامانم حسابییییییییییی بهم کمک میکردند. صبح ها هم بابا با کالسکه میبردش یه دوری توی محله میزد و برمیگشت.

عطی بنده خدا هم که دیگه مثل همیشه سنگ تموم گذاشت برام. یه روز در اوج خستگی کشیدمشون بردم نمایشگاه اسباب بازی. واقعااااا خوش گذشت بهمون.

یه روز هم به خاطر من مرخصی گرفتم و به همراه مامان و بچه ها رفتیم خونه خالم ناهار. کلی خاطرات مجردی هامون تازه شد.

قرارهایی که با دوستام گذاشتم واقعا بی نظیر بود و انرژی مضاعفی بهم داد.

دیدن بچه های دانشگاه توی نمایشگاه کتاب برای رونمایی کتاب شعر یکی دیگه از بچه ها

روز بعدش دور همی هم اتاقی های دوران دانشگاه خونه مامان اینا، یه دیدار به شدت نوستالژیک

دیدار با نفیسه مهربونم و پرنیان جیگر طلا، اون نصفه روزی که باهاشون بودم پر بود از یادگیری برای من. اینقدر چیزهای جالب می شنیدم که خدا خدا میکردم زمان نگذره.

ممول و پویان عزیز دل که اصلا نفهمیدم دو ساعت پیششون چطور گذشت،حرف زدن این دو تا بچه با هم بی نظیر بود. یعنی گولهههههههه انرژی شدم. ممولی هم که دیگه عشق از چشماش میریزه واقعا وقتی داره تعریف میکنه و حرف میزنه.

گلپر نازنین که از غرب تهران اومد شرق تهران که فقط دم در خونه مامان اینا منو ببینه و کلی کادو برای نیکان بیاره.

فرزانه عزیزم که دیدنش برام رویا شده بود اینقدر هی نمیشد با هم قرار بذاریم. باقلا قاتق برام پخته بود که حرف نداشت. از سر کار اومده بود خونه و فقط و فقط واسه اینکه یه بار بهش گفته بودم من عاشق این غذام برام پخته بودش.

لیلای مهربونم که کلییییی غذای خوشمزه پخته بود و مث همیشه در خونه اش به رومون باز بود.

گیلییییییییییی که خودش میدونه این بار چقدر در کنارش به طور ویژه شاد بودم.

رامک عزیزم که اگر نبود امکان نداشت بتونم 3 ساعت توی نمایشگاه کتاب بچرخم و لذت ببرم. تقریبا همه کتاب هایی که توی لیستم بود رو تونستم بخرم.

خلاصه که از همتون ممنونم مهربون های من شما باعث شدید سفر این بارم به ایران اصلا یه جور دیگه باشه و من وقتی برگشتم حس کردم با کوله باری از عشق و تجربه برگشتم.

باورتون میشه یه دنیا حرف دارمممممممم. یه عالم عنوان نوشتم که دلم میخواد راجع بهشون حرف بزنم یه عالم عکس دارم که باید آپلود کنم. و امیدوارم بتونم زودتر بیام و در موردشون بنویسم. میدونید گاهی اوقات فک میکنم عمر وبلاگ نویسی من هم به سر اومده. نمیدونم چرا اصلا و ابدا فرصتی پیدا نمیکنم برای نوشتن. البته میدونم چرا. حالا ایشالا توی پست های بعد بیشتر در موردش می نویسم.

خیلییییییی زود برمیگردم. ماچ

پ.ن: باورم نمیشه خرداد دوست داشتنی من 12 روز ازش گذشت.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٢ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

توی یکی دو پست قبل این وبلاگ رو معرفی کردم و گفتم که چقدر لذت میبرم از خوندن مطالبش. دیگه تقریبا روزی نیم ساعت خوندن مطالبش داره عادتم میشه و هر بار که یه پست جدید میخونم پر میشم از حس های خوب. از اینکه همزمان با پسرم من هم دارم بزرگ میشم و چیز یاد میگیرم لذت می برم.

هفته پیش این مطلبش رو داشتم میخوندم که یه جورایی در مورد اصولی که RIE بهش پایبنده صحبت میکنه. واقعا زیبا بود این متن و الان از 9 تا قانون یه نت خلاصه برداشتم و زدم روی در یخچال که همیشه چشمم بهش باشه و برام یادآوری بشه. امروز دلم میخواد یه خلاصه ای از این مطلب رو ترجمه کنم و بذارم برای همه مامان های مهربونی که شاد بودن و رشد اصولی بچه هاشون براشون اهمیت داره:

اصول RIE خانم مگدا گربر شاید به طور مختصر و مفید احترام گذاشتن به بچه ها به عنوان یک فرد مستقل باشه و در ادامه به صورت خلاصه چگونگی اینکار توضیح داده شده: 

1. با بچه ها ارتباط منحصر به فرد برقرار میکنیم. با بچه ها با تن صدای واقعی خودمون صحبت کنیم. سعی کنیم در مورد تمام چیزهای واقعی و اتفاقاتی که داره میافته براشون خیلی واضح و مشخص توضیح بدم. با پرسیدن سوال های مناسب کودکان رو تشویق به ارتباط برقرار کردن بکنیم و برای پاسخ به سوالات بهشون زمان بدیم و در انتها بابت پاسخ هایی که شنیدیم ازشون قدردانی کنیم.

(مثلا وقتی نیکان با باباش میره بیرون وقتی برمیگرده من ازش میپرسم خوب بیرون چه خبر بود؟ چیا دیدین با بابایی؟ یا صبح که بلند میشه ازش میپرسم نیکان صبحانه دوست داری مثلا تخم مرغ بخوری یا کره مربا؟ و اون یکی رو انتخاب میکنه)

2. بچه ها رو در فعالیت هایی مثل پوشک کردن، حمام کردن، غذا دادن و خوابیدن مشارکت میدیم. باید سعی کنیم در تمام مدتی که داریم اینکارها رو انجام میدیم توجه کامل به بیبی داشته باشیم و از این زمان ها به عنوان یک فرصت برای تقویت رابطه مادر و فرزندی خودمون استفاده کنیم. این توجه و تمرکز امنیت لازم رو به بچه ها برای انجام بازی های مستقل میده.

(تجربه ای که خودم توی این زمینه داشتم این بود که همیشه موقع پوشک عوض کردن نیکان گریه میکرد و میخواست فرار کنه و کلا این پروسه رو تبدیل به یه کار طاقت فرسا کرده بود برای من. تا اینکه تصمیم گرفتم یه کم این فرایند رو جذاب تر بکنم. اول براش توضیح میدادم که پوشکش تپل شده و باید برایم عوضش کنیم. بعدش صدای کنده شدن چسب های پوشک رو در میاوردم و میگفتم بشمریم تا سه پوشک باز شده. بعدش که پوشک رو برمیداشتم میگفتم حالا اگه گفتی وقت چیه؟ و اون میگفت روغن بزنیم. بعدش میگفتم خوب حالا توی سه شماره پوشک رو می بندیم و باز صدای کنده شدن چسب ها رو در میاوردم. آخرش هم پوشکش رو میدادم دستش که ببره بندازه توی سطل آشغال. جالبه که از وقتی اینکار رو میکنم کلی این فرایند دلچسب و خنده دار شده. یا در مورد غذا خوردن الان نیکان خودش خیلی تمیز غذاش رو میخوره. البته گاهی هم ریخت و پاش میکنه اما من خیلی اهمیت نمیدم و میگم مادامی که غذاش رو زمین نریزه اشکالی نداره و این باعث شده غذا خوردن هم براش دلپذیر باشه.

حمام کردن ها هم که قربونش برم زیر نیم ساعت نیست. واسه خودش میشینه توی وان و شالاپ شولوپ میکنه با حیوونهای پلاستیکی بازی میکنه. اب از این ور میریزه اون ور و خلاصه هر روز باید بره حمام تقریبا.

واسه خوابیدنش هم گنجشک لالا میذاریم و بعدش نیکان شروع میکنه به سوال پرسیدن. مثلا مامانی کیک دوست داری، عدس پلو دوست داری، کره مربا دوست داری؟؟ و همین طور که داریم جواب سوالاتش رو میدیدم یهویی می بینیم بیهوش شده!!!

3. وسط بازی بچه ها نمیپریم و اجازه میدیم خودشون تصمیم بگیرن چی بازی کنن. به بچه ها این اعتماد رو داشته باشیم که گزینه هایی که انتخاب میکنن برای بازی بهترین هستش و نقش ما این هستش که یه گوشه بایستیم و نظاره گر باشیم.

4. اجازه میدیم بچه ها مهارت های حرکتی و شناختی رو خودشون پرورش بدن. به جای آموزش دادن، محدود کردن و دخالت کردن در این فرایند با درست کردن یک محیط سالم و غنی اجازه بدیم که بچه ها این مهارت ها رو بر اساس زمان بندی غریزی و فطری خودشون یاد بگیرند. نقش ما در این فرایند این هستش که به بچه هامون اعتماد کنیم.

5. ما به انگیزه های ذاتی بچه ها و استقلالشون برای شروع بازی احترام میگذاریم. باید بدونیم که بچه ها بهتر از ما نسبت به خودشون شناخت دارند و بهشون اجازه بدیم هر وقت که لازم بود بازی رو رهبری کنن و پیش ببرن. به علایق بچه ها احترام بذاریم و اجازه بدیم که به رویاهاشون برسن.

6. به بچه ها اجازه میدیم که احساساتشون رو بروز بدن. با آغوش باز اونها رو در هر حالتی که هستند می پذیریم.

(مثلا اگر به هر دلیلی بچه در حال گریه کردن بود بهش نمیگیم صدات رو ببر یا هیسسسس دیگه نمیخوام بشنوم گریه ات رو. گاهی اوقات بچه ها لازم دارن که احساسات ناخوشایندشون رو در قالب گریه بروز بدن و بعدش همیشه خیلی خیلی آروم میشن و حس بهتری دارند)

7. ما میدونیم که بچه ها نیاز به لیدرهای همدل و با اعتماد به نفس دارند که در جای مناسب براشون محدودیت هایی رو میذارن. گذاشتن محدودیت های مناسب برای بچه ها به دیسیپلین داشتنشون بسیار کمک میکنه و هم به والدین و هم بچه ها کمک شایانی میکنه. تنبیه، timeout، پرت کردن حواس و ... از ابزارهای یک لیدر نیست.

8. به بچه ها اجازه میدیم که مشکلاتشون رو حل کنن و با تعارض هایی که مناسب سنشون هست روبرو بشن در حالیکه خودمون در کنارشون هستیم.

این مورد رو دقیقا خود من در مورد نیکان تجربه کردم. خوب یکی از برنامه های روزانه ما این هستش که صبح ها و گاهی هم بعدازظهرها میریم توی محوطه بازی کنار دریاچه که بچه های دیگه هم میان برای بازی. و این دقیقا وقتی هستش که دعواها و جنگ های بچه ها سر اسباب بازی شروع میشه. مثلا وقتی نیکان هنور راه نمیرفت براش واکر میبردم که تمرین کنه و جالب اینجا بود که همه بجه ها عاشق واکر توماس نیکان بودند و میومدند که ازش بگیرن. خوب گاهی اوقات بچه ها واکر رو میبرند و نیکان کلی گریه میکرد. اینجور موقع ها من دخالت میکردم و میرفتم واکر رو براش میگرفتم. تا اینکه حدود یک ماه پیش دیدم دیگه خودش تلاشی برای حل مساله نمیکنه و همش به من میگه مامانی ازش بگیر. اینجا بود که زنگ خطر زده شد و به فکر فرو رفتم. تصمیم گرفتم اگه باز هم ازم تقاضا کرد بهش بگم که خودش بره و سعی کنه بگیره اسباب بازی رو. و یه مطلب مرتبط هم از جنت خوندم که گفته بود فقط در صورتی که بچه ها به هم آسیب بزنن مداخله کنید و سعی کنید براش توضیح بدین که باید نوبتی از اون اسباب بازی استفاده کنند. )

9. ما به قدرت مدل بودنمون به عنوان مادر و پدر کودک ایمان داریم. باید بدونیم که بچه ها همه چیز رو از ما یاد میگیرند از حرف های ما، همدلی ما، صبر و تحمل، مهربانی، صادق بودن، ارتباط مناسب، سپاسگزاری و احترام به دیگران.

پس هر کاری که دوست نداریم توی بچه ها ببینیم اول از همه در خودمون باید اصلاح بشه که الگوی اول اونها هستیم.

بد نیست این پست رو هم بخونید که سه نفر که از این اصول پیروی کردند تجربه هاشون رو برای جنت لنزبری فرستادند و واقعا آدم به جادوی تربیت صحیح با خوندنشون پی میبره.

پ.ن 1 : ترجمه این متن خیلی فی البداهه بود و سعی کردم که آنچه که ازش فهمیدم رو به زبان ساده بگم.

پ.ن 2: اگر تجربه ای دارید که موفقیت آمیز بوده و میتونه به من و بقیه مامان ها کمک کنه، ممنون میشم که از خاموش بودن در بیایین و اون رو با بقیه شیر کنید.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

++و بالاخره سال 93 هم از راه رسید. با وجود اینکه ما تعطیلی های نرمال ایران رو نداریم، اما همون دو روز تعطیلی هم کلی بهمون خوش گذشت.

امسال برای عید سبزه ماش گذاشتم. روز 17 یا 18 اسفند ماش ها رو خیسوندم. با خواهری که صحبت میکردم گفت سبزه ماش حداقل 25 روز وقت لازم داره تا خوب بشه. نشون به اون نشون سبزه من از روز 25 اسفند در حال تلف شدن بود. عین لوبیای سحرآمیز رشد میکرد و بالا میرفت. آخرش هم دو ساعت قبل از سال تحویل به قول نیکان تپلق شد و انداختمش دور و مجبور شدم یه سبزه گندم بخرم. اینم سبزه ماش که به هفت سین نرسید:

 

اینم سفره هفت سین امسال ما:

اون دو تا ظرف جلویی ها رو خودم درست کردم. چون خمیر سفال کم آوردم مجبور شدم 4 تا ظرف دیگه رو از ظرف های سفالی موجودم استفاده کنم. اما سفره مون رو خیلی دوست میداشتم.

نیکان موقع سال تحویل بیدار بود و هی براش توضیح میدادم که الان این آهنگ رو میزنن و توپ در میکنن. وقتی سال تحویل شد هی میپرسید مامانی صدای چی بود؟!!! بعدشم دقیقا 5 دقیقه بعد از تحویل سال توی بغل باباش خوابش برد.اینجوری:

 اونی هم که کنارشه دوست جدیدشه. اسمش جیمیه. امسال به عنوان عیدی با یه دونه کالسکه براش خریدیم که جیمی رو بذاره توش و راه ببره. آخه خیلی کالسکه دوست داره. کنار دریاچه هی کالسکه دخترها رو برمیداشت و راه می برد.

++امسال از روز 5 فروردین خواهری و همسرش و دو تا بچه ها مهمان ما بودند و کلییییی بهمون خوش گذشت تا روز 14 فروردین. دفعه پیش که خواهری اومده بود دبی سورنا خیلی کوچیک بود و خیلی نمی تونستیم برنامه فشرده بذاریم اما امسال هم بچه ها بزرگتر شده بودند و هم بزرگترها پایه تر بودند واسه همین تقریبا 90 درصد برنامه ریزی که انجام داده بودیم اجرا شد. فقط نیکان و سورنا با هم خیلی تفاهم نداشتند که البته به نظرم طبیعی بود. عوضش تا دلتون بخواد نیکان و دینا با هم جور بودند و هوای همدیگه رو داشتند. حالا اگر فرصتی داشته باشم میخوام یه پست در مورد تفریحات دبی و جاهایی که میشه با بچه رفت بذارم که خیلی ها ازم سوال می کنند در موردش. امیدوارم اون پست بتونه جواب سوالات خیلی ها رو بده.

خواهری و همسرش برامون یه کادوی بی نظیر آوردند که هر وقت نگاهش میکنم روحم تازه میشه اینقدر که زیباست. یعنی هنر به تمام معنا توش جلوه گر شده. دنبال اینم یه جای خوب براش پیدا کنم که بشه هر روز نگاهش کرد و کلی ازش انرژی گرفت.

++ عیدی های امسال خودم به خودم از این قرار بود:

اولیش یه گوشواره لنگه به لنگه از سرو نازنینم که کلییییییی دوستش دارم. البته سه تا بودند. یکیش نصیب خواهری شد، یکی هم دینا و یکی خودم.

دومیش یه کیف جینگولی بود که از بوردرز برای خودم گرفتم و سومیش هم یه جامدادی نازنین که کلییییییی دوستش داشتم. هر چی تلاش کردم عکساشون رو آپلود کنم نشد که نشد. ایشالا توی پست های بعد میذارم عکسها رو.

++ هفته پیش این پست نگارا رو خوندم و کلی از ایده هایی که داده بود لذت بردم. جالب تر از پستی که نوشته بود کامنت هایی بود که بقیه براش داده بودند. اول سال جدید خوندن این پست رو بهتون توصیه میکنم. بعد از خوندنش متوجه میشید بعضی چیزا ممکنه خیلی کوچیک باشند اما بعد از انجامش یه عالم روحیه و انرژی سرازیر میشه به سمت آدم.

++ این هم یه فایل صوتی که از کلی وقت پیش قولش رو داده بودم. البته نیکان تک نفری توش هنرنمایی کرده. ایشالا به زودی یه فایل دو نفری آپلود خواهم کرد. از روزهای فروردینی تون حسابی لذت ببرید که بهار تا چشم به هم بذارید تموم میشه. البته ما این روزها توی دبی داریم به سمت هوای گرم میریم اما هنوز هم شب ها هوا عالیه و خنکای باد آدم رو سرمست میکنه.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

## در ادامه پروژه موفقیت آمیز متوقف کردن شیر شبانه، سه روز پیش گل پسر رو به طور کامل از شیر گرفتم.تشویق به جرات می تونم بگم، اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر راحت شرطی بشه و از به به بگذره. داستانی که برای روز استفاده کردم هم این بود که به به لالا کرده و باید بذاریم بخوابه و سر و صدا نکنیم. بعدش هم یه مقدار به به رو ناز و نوازش کردیم و ازش خداحافظی کردیم. به همین راحتی و خوشمزگی الان در پایان روز سوم پسرک تقریبا خودش رو با شرایط جدید وفق داده. امروز فقط یکبار اونهم صبح که از خواب بیدار شد دلش به به خواست که سریع بهش یه مقداری شیر پاستوریزه دادم و مشکل حل شد. سعی میکنم در طی روز با انواع آب میوه ها و شیر پاستوریزه و چای هربال خلا نبود به به  رو به صفر برسونم.

اما از حال خودم بگم که روز دوم داغونننن بودم. گریهخلا به وجود اومده برای من خیلی خیلی وحشتناک تر از نیکان بود. حس میکردم اون رشته احساسی که بینمون بود یهویی ازم گرفته شده. ناخودآگاه تمام خاطرات زیبایی 17 ماه گذشته جلوی چشمم رژه میرفت. از صبح که از خواب بلند میشدم بغض داشتم تا شب. دو سه بار اومدم که بی خیال بشم که خدا رو شکر همسر در کنارم بود و من رو متوقف کرد. وجود همسر واقعا واسه من دلگرمیه. تا میام احساسی بشم بهم نهیب میزنه که این یک مرحله از رشد نیکان هستش و خرابش نکن وقتی اینقدر قشنگ شروعش کردی و موفق بودی. خلاصه که اون بغضه هنوز هم ته گلوم هست اما امروز حالم خیلی بهتر بود. با ملی بانو رفتیم مارینا. با هم ناهار خوردیم بعدش هم توی استاربکس یه چای خوشمزه با دونات خوردیم، یه عالم قدم زدیم، یه عالم درددل کردیم و وقتی ازش جدا شدم حس کردم چقدر سبک ترم، چقدر حالم بهتره. ملی بانوی این روزها خودش مادر شده و هر چی که میگم انگار با تمام وجودش میفهمه. حیف که این روزهای خوش اینقدر زود دارن میگذرن و دو سه ماهه دیگه بیشتر توی دبی نیستند و من از همین الان غصه رفتنشون رو دارم.ناراحت

## امسال برای عید سبزه ماش گذاشتم. برای ظرف های سفره هفت سین خودم میخوام با خمیر سفال ظرف درست کنم و رنگش کنم. فردا هم با بچه های فارغ التحصیل دانشگاه که ساکن امارات هستند قرار داریم که به مناسبت سال نو دور هم جمع بشیم و با هم تخم مرغ رنگ کنیم. کلی ذوق این قرار رو دارم و دلم میخواد ببینم تخم مرغ رنگ کردن دسته جمعی چه حس و حالی داره.مژه

بگی نگی خونه تکونی عید هم کردم، تا جایی که از دستم بر میومد و نیکان بهم اجازه میداد. این روزها دوباره مودی شده و گاهی جیغ میزنه و بیقراری میکنه یه موقع هایی میاد آویزون پام میشه و اجازه نمیده هیچکاری بکنم. اینجور موقع ها احساس میکنم توی سرم دارن طبل میزنن. سعی میکنم خودم رو به آرامش دعوت کنم تا از کوره در نرم. خیلی دوره سختیه. باید در مقابل بی طاقتی هاش و غر غرها و نق زدنهاش مقاوم باشم.نگران

## هفته گذشته یه سری سرگرمی برای نیکان جور کردم که خیلی دوستش داشت. براش یه سفره انداختم توی آشپزخونه. توی یه ظرف یه کم چای خشک ریختم. توی یه ظرف یه کم آرد سوخاری ریختم و یه ظرف هم آب بهش دادم با قاشق. البته اینها رو مرحله به مرحله بهش دادم که با هم قاطی کنه. بیست دقیقه برای خودش نشسته بود روی سفره و اینها رو با هم قاطی میکرد. هی از این ظرف میریخت توی اون ظرف و کیف میکرد برای خودش. بیشتر هدفم این بود که زبری این مواد رو حس کنم و پر و خالی کردن رو تجربه کنه. از روز بعدش خودش میومد میگفت سفره بندازیم. و بعد ازم یه چیزی میخواست که با یه چیز دیگه قاطی کنه.نیشخند

براش یه بسته خمیر بازی گرفتم، چشمتون روز بد نبینه. همش میاره خمیر رو میگه مامانی گردالی کن، بعد که گردالی میکنم میگه صاف کن. بعدش میگه جاروبرقی بکش(عاشق جاروبرقیه این روزها) بعدش سریع بلندش میکنه از روی سینی و میگه دوباره گردالی کن. خلاصه که دیگه اینقدر وردنه کشیدم و گردالی کردم دست درد گرفتم.ابرو

این روزها عاشق اینه که ازش فیلم بگیرم بعدش فیلمشو بندازم روی تلویزیون ببینه و لذت ببره. عاشق اینه که صداش رو ضبط کنم و براش بذارم گوش بده. عاشق اینه که آهنگ های مورد علاقه اش رو 200 بار پشت سر هم هی براش ریپیت کنم و اون هم گوش بده. اینقدر این روزها آهنگ "آها بگو" رو گوش دادیم که حد و حساب نداره. بعد هر کدوم از آهنگ ها یه اسمی دارن. مثلا توی یکی از آهنگها میگه سفید سفید سفیدم یه دسته مرواریدم. بعدش اسمش رو گذاشته سفید و میگه مامانی سفید بذار!!!زبان

نیکان یه دفتر نقاشی داره که توش با مداد شمعی نقاشی میکشیم. این دفتره خیلی خیلی بامزه شده. گفته بودم که نقاشی من و همسر در حد چشم چشم دو ابروئه و واقعا هنرمندانی هستیم بی نظیر. نیشخنددر همین راستا با همسر مسابقه نقاشی گذاشتیم ببینیم کی بهتر میتونه نقاشی بکشه. هر روز این دفتر رو هی ورق میزنیم و کلیییی میخندیم. دیروز همسر میگفت این فیل رو تو کشیدی؟؟؟ بابا نقاشیت خیلی پیشرفت کرده. خلاصه که به نظرم ایده خیلی خوبیه. قبلا نیکان توی ورق نقاشی می کشید و خیلی نمیشد رکوردشون کرد اما حالا این دفتر رو نگه میدارم به عنوان یادگاری این روزها. تازه هر روز هم بالای نقاشی تاریخ میزنم. گاهی توی بعضی صفحه ها یه توضیح هم میدم که منظورمون چی بوده.

## سال 92 هم داره به روزهای آخرش نزدیک میشه. برای من سال 92 سالی پر از بالا و پایین بود. سالی که خیلی از اولین های نیکان رو توش تجربه کردیم. سالی که لحظات شیرینی برام داشت و در کنارش لحظاتی غمگین. نمیتونم بگم خیلیییی شاد بودم توی این سال. بالا و پایین های روحی خیلی زیادی داشتم. روزمرگی های خیلی خیلی زیادی داشتم که گاهی تاب و توانم رو میبرد. اما در مجموع دوستش داشتم. اینقدر با سرعت گذشت که واقعا نفهمیدم چطور تموم شد. اما اینو میدونم که توی سال 93 روزهای متفاوتی رو خواهیم داشت. روزهایی که چالش های جدیدی رو برامون به همراه خواهد داشت. و امیدوارم بتونیم به خوبی از پس چالش های جدید بر بیاییم. از همه دوستانی که توی سال 92 توی دنیای مجازی همراهم بودند و بازخوردهای مثبت بهم دادند ممنونم. وقتی توی کامنت ها میخوندم که پست هایی که نوشتم خصوصا در مورد تجربیات مادرانه ام به خیلی ها کمک کرده از صمیم قلبم خوشحال میشدم و انرژی مضاعفی برای به اشتراک گذاشتن دانسته هام میگرفتم. براتون سال نو شادی رو آرزو میکنم و دعا میکنم سال 93 پر باشه از روزهای طلایی و به یاد ماندنی برای شما دوستان نازنین.ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak