Pregnancy Ticker یک عاشقانه آرام




























یک عاشقانه آرام

میدونم این روزها همه پستهام حول و حوش نی نی میچرخه اما چه کنم اینقدر سرشار از زندگی هستم که دلم نمیاد اینها رو ثبت نکنم. واسه همین تا یه اتفاق جدید میافته بدو بدو میام که در موردش حرف بزنم. قلب

اول از همه از دیروزم بگم که کلی عشق پراکنی کردم به همه و انرژییییییییییییی داشتم کلی زیاد واسه همینم شب یکی از آرامش بخش ترین خواب های این چند وقته اخیر رو داشتم.قلب فکر کنم عشق و برکت الهی حسابیییییییییییی شامل حالم شده بود.بغل

اینم میگم واسه اینکه اینجا ثبت بشه. سه روز پیش وقتی روی مبل برای خودم لم داده بودم یه دفعه حس کردم شکمم داره میره بالا و پایین. سریع لباسم رو زدم بالا و دیدم گل پسرم داره ضربه هایی میزنه که قشنگ از روی شکم معلومه.ماچقلبدیگه کلی دست نوازش به سرش کشیدم و کلی باهاش حرف زدم و قربون صدقه اش رفتم و تا یه دو ساعتی سرمست این صحنه ای که دیدم بودم. همش دارم فکر میکنم حاملگی ام تموم بشه چیکار کنم دیگه اینا رو نمی بینم. مهربان همسر هم بالاخره تونست حرکت ها رو حس بکنه و حتی تکون ها رو از روی شکم ببینه. قیافه اش وقتی این همه داشت از این صحنه لذت می برد واقعا عاشقانه و دوست داشتنی بود.بغلمژه

خوب خیلی وقته که اینجا خیلی چیزی معرفی نکردم. امروز میخوام لینک دانلود یه مجموعه موسیقی آرامش بخش رو بذارم. من تقریبا 4 5 ماه پیش دانلودش کردم اما تا حالا وقت نشده بود گوش بدم بهش. یعنی بی نظیررررررررررررر. آرامش بخش و ساعت ها هم بهش گوش میدی ازش خسته نمیشی. کلی هم تعداد موسیقی هاش زیاده. من و نیکان این روزها کم کم روزی دو ساعت به این موسیقی دلنشین گوش میدیم و آرامشی می گیریم وصف ناشدنی.

خوب اینم لینک دانلودش، فایل رو بگیرید و حسابی از استرس های روزانه دور بشید.

دومین چیزی که میخواستم بگم دستور تهیه قارچ برگر هست که من از وبلاگ دوست جونم یاد گرفتم و دیشب درست کردم و خودم و همسر و گل پسر کلی لذت بردیم از خوردنش. اینم لینکش برای اینکه درستش کنید. کلا دستورهای آشپزی این وبلاگ خیلی کاربردی، ساده و خوشمزه است و من هر چی تا حالا ازش درست کردم حرف نداشته.

سومین چیزی که به تمام مادران باردار میخواستم توصیه کنم خوندن کتاب تولدهای جادویی از دیپاک چوپرا هستش. یعنی فوق العاده است. کلی توش تمرین داره و کلی نکته های جدید من ازش یاد گرفتم. دست الی جونم درد نکنه که کتابش رو بهم امانت داد تا بخونمش.در راستای تمرینات عملی این کتاب هم من میخوام یه دفتر بگیرم و تمام وقایع مهم رو توی این روزها توش ثبت کنم. اول هر ماه هم یه عکس از خودم می گیرم که چقدر تپل تر شدم و میخوام بدم چاپش کنم و توی این دفتر ثبتش کنم. یکی از نکات جالبش اینه که میگه به فرزندتون نامه بنویسید. این باعث میشه کلی حس عشق و علاقه تون بهش بیشتر بشه. یکی دیگه از کارهام هم اینه که از هفته دیگه میخوام کلاس یوگای بارداری ثبت نام کنم که شنیدم کلی به مادر و نی نی کمک میکنه. تشویق

چند روز پیش ها یه فایل اکسل از اهداف سال پیشم پیدا کردم توش نوشته بودم که هر روز یه بهانه برای بیشتر دوست داشتن خودم پیدا کنم و هر روز با تعریف از یک دوست باعث بشم که اونهم خودشو بیشتر دوست داشته باشه. حس خوبی از گذاشتن این هدف بهم دست داد. سال پیش کمابیش سعی کردم اینکارو بکنم اما امسال دوباره اومد توی لیست اولویت ها. توصیه میکنم امتحانش کنید. به نظرم بازگشت انرژی به سمت خودتون اونقدر زیاد هستش که شما بیشتر از این کار منتفع میشید.

دیروز کتاب پنج آرزو رو شروع کردم که چون خیلی کوچولو بود زود تموم شد. به همه تون خوندنش رو توصیه میکنم. کتاب هایی که بهت سیخونک میزنه و باعث میشه به فرو بری رو خیلی دوست میدارم.

راستی پروژه ام تقریبا تموم شد و در مراحل پایانی ویراستاری و خوشگلاسیون به سر می بره. هوراااااااااااااااااااااااا به من. تشویق

خرداد دوست داشتنی من هم شروع شد. همش 23 روز دیگه تا پنجمین سالگرد ازدواجمون مونده و من امسال دلم میخواد یه برنامه ویژه داشته باشم. قلب

پ.ن 1: فیلم forrest Gump  رو دیدم و طبق معمول که از فیلم های تام هنکس انتظار بهترین رو دارم، انتظارم درست بود و کلی لذت بردم. این توضیحات سایت یک پزشک در مورد این فیلم خالی از لطف نیست. اگه ندیدید این فیلم رو بهتون شدیدا توصیه میکنم ببینیدش.

پ.ن 2: ممول عزیز و مهربونم قدم نورسیده مبارک باشه. برات بهترین آرزوها رو دارم عزیزممممممم. امیدوارم به زودی عکس گل پسرت رو ببینم که واقعا دیگه طاقت ندارم. ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

سنی مهربون طبق معمول با یه پست زیبا کلی به من یکی کلیییییییی انرژی داد. خواستم با همین یه پست کوتاه بگم که هر چه زودتر برید پست جدیدش رو بخونید که از لذتی که من بردم محروم نبوده باشید.

ممنونم مهربون به خاطر همه انرژی های مثبتی که داری، به خاطر ترویج های زیبایی که میکنی و به خاطر روح بلندت. خوشحالم که خدا تو رو جلوی راه من قرار داد که من هم بتونم از دریچه نگاه تو دنیا رو زیباتر ببینم. دوستت دارم به اندازه تمام فرشته های مهربون.

امیدوارم همه امروز سرشار از عشق و برکت الهی بشن. ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

آخر هفته مون اینقدر شلوغ پلوغ بود نشد بیام پست روز مادری بذارم. حالا دلم میخواد یه چند خطی در موردش بنویسم.

یکی از دوست جون ها برام نوشته بود که پست پارسال من هنوز یادشه که به مناسبت روز مادر نوشته بودم. واسه همین رفتم و دوباره خوندمش. با خودم فکر کردم اگه امسال نی نی نداشتم چه حالی داشتم. همسر میگه فکر کنم الان خل شده بودی دیگه:)))

هنوز باورم نمیشه دارم مادر میشم. امسال تبریکات روز مادر واسه یه معنی دیگه داشت. دیروز سرمست بودم. همون حسی رو داشتم که توی روز عروسیم داشتم. تو فضا بودم یه جورایی. از فکر اینکه سال دیگه یه نی نی شش هفت ماهه توی بغلمه قند توی دلم آب میشد.

خدایا اگر صد هزار بار دیگه به خاطر این موهبت ازت تشکر کنم بازم کمه اما باز هم میگم ممنونم از اینکه من و همسرم رو انتخاب کردی برای مادر و پدر بودن. تو بی نظیرییییییییییییییییی مثل همیشه.

نیکان نوشت: کوچولوی دوست داشتنی من، خوشحالم که در درونم داری رشد میکنی و نمیتونم بگم چقدر بی تابم برای زودتر دیدنت. خوب رشد کن و بزرگ شو که من و پدرت هر روز سرمست تر از دیروز برای داشتنت هستیم. خواهش میکنم هر روز یه نشونه ای از خودت بهم بده. وقتی لگد نمیزنی تمام غصه های عالم خراب میشه روی سر من. دوستت داریم به اندازه تمام دنیا. ازت ممنونم که باعث شدی من هم حس زیبای مادری رو تجربه کنم. قلبماچ

همسر نوشت:  دوستت دارم یه عالمه. مطمئنم یکی از بی نظیرترین باباهایی میشی که تا حالا دیدم. ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

دیروز من و نیکان وارد بیست هفته شدیم. نیمی از سفرمون رو با هم به خوبی و خوشی گذروندیم. پسرم چند هفته ای هستش که کلییییییییییی داره خودنمایی میکنه. وقتی دستم رو میذارم روی شکمم حرکاتاشو حس میکنم. هر چند همسر هنوز نمی تونه خیلی حسش کنه و بی صبرانه در انتظار روزی هستش که بتونه این ضربه ها رو بفهمه. دیشب دستش رو گذاشتم روی شکمم وقتی داشت تکون میخورد. بهش میگم متوجه میشی میگه نه. بعدش میگه تو بهم چیزی نگو بذار ببینم می فهمم یا نه البته در 90 درصد موارد حسش درست بود اما گاهی اوقات با نفس کشیدن من هم می گفت تکون خورد!!!!!

شنبه وقت ویزیت ماهیانه دکتر بود. همه آزمایش هام خوب بود. بعدشم با خنده به خانوم دکتر گفتم: دیگه مطمئنید که نی نی پسره؟ حالا بنده خدا میخواست به ما ثابت کنه که صد در صد پسره، گل پسری هم بازی در آورده بود پاهاشو جمع کرده بود. خلاصه که بعد از کلی جستجو چشممون به جمالش روشن شد و کلی خندیدیم. صورتش کامل شکل گرفته بود چشمهاش دماغش لباش رو واضح میشد دید. دست و پاهاش خیلی خوشگل و گوگولی بودند. خلاصه که من و مهربان همسر غرق در شادی بودیم که این لحظه ها رو می دیدیم.

دلم میخواد تمام دوران بارداریم شاد و بی دغدغه باشم. این ترم خیلی روی پروژه ام تمرکز ندارم از سر اجبار و بدون اینکه ذره ای دوستش داشته باشم دارم انجامش میدم و گاهی کند پیش رفتنش دیوونه ام میکنه و باعث میشه خیلی حس خوبی نداشته باشم. گاهی شدیدا دچار روزمرگی میشم و یهوو یه بغض بدی گوله میشه توی گلوم. فک کنم هورمون هام به شدت بالا و پایین میشه. گاهی وقتا از دست خودم شاکی میشم و اصلا راضی نیستم از خودم. همین باعث میشه که انرژی ام بیافته کف پام و اصلا نه حوصله خودم نه گل پسرم و نه همسری و نه هیچ بنی بشر دیگه ای رو نداشته باشم. اما واقعا دست خودم نیست الان که هوا هم خیلی زیاد گرم شده دیگه پیاده روی هم نمی تونم برم و گاهی اوقات استخر رفتن بهم آرامش میده.

از ابتدای بارداری تا الان تقریبا 7 کیلو اضافه وزن داشتم. اما جالب اینجاست که بگم از مزایای بارداری اینه که اصلا ککت نمیگزه که اینجوری وزنت داره با سرعت جت میره بالا. من که همه لباس ها کلی هی بهم کوچیک میشن اما سر این چاق شدن به خودم اصلا گیر نمیدم. دوست ندارم به خاطر اینکه میخوام چند کیلو لاغرتر باشم به نی نی اون چیزهایی که باید برسه نرسه واسه همین خودمو سپردم به دست خدا و فک کنم تا پایان بارداری برسم به 80 کیلو. اصلا نمی تونم تصور کنم قراره چه ریختی بشم. اما همش میگم بعدش آدم وقت داره برای دوباره لاغر شدن.

خونه ای که توش هستیم یه خوابه است و خیلی خیلی دلمون میخواست می رفتیم یه خونه دو خوابه اما قیمت خونه یهویی خیلی رفته بالا. اونقدر که حتی خونه ای که توش هستیم هم باید یه پولی از جیب بدیم واسه سال جدید تمدیدش کنیم!!! واسه همین هر چی میخوایم برای جینگول بگیریم همش فکر میکنیم اندازه اش مناسب باشه که بشه توی اتاق خواب خودمون جایش داد. پروژه ام که تموم بشه یه دور دیگه از خریدا برای وسایل دیگه جینگول آغاز میشه.

چند روز پیش ها یه ایمیل به دستم رسید که خیلی زیبا بود. متنش انگلیسی بود اما به سرعت میشه خوندش و فهمیدش واسه همین دیگه ترجمه اش نکردم. لینکش رو میذارم اینجا. عنوان ایمیل هم بود: sixty ways to make life simple again.

خوندنش به نظرم خالی از لطف نیست. اینم لینکش

کتاب لبخند بی لهجه رو تموم کردم و خیلی ازش لذت بردم و شدیدا توصیه به خوندنش میکنم. چند روز پیش هم برای اینکه حال و هوام عوض بشه و از رخوت پروژه در بیام کتاب اتاق رو که جیره کتاب برام فرستاده بود شروع کردم به خوندن. نمی تونم بگم چقدر زیبا بود. خیلی وقت بود همچین کتابی نخونده بودم. شاهکار بود واقعا و از همه مهم تر اینکه ترجمه اش خیلی عالی بود و غلط ویرایشی بسیار کم داشت. خیلی تلاش کردم نسخه صوتی کتاب رو پیدا کنم اما رایگانش رو نتونستم پیدا کنم. فکر کنم برم نسخه پولیش رو بگیرم از آمازون. نویسنده کتاب اما دون اهو و مترجم علی قانع هستش از انتشارات آموت.اینم یه معرفی از کتاب:

رمان "اتاق"(Room ) توسط اما دون اهو (Emma Donoghue)  نویسنده ایرلندی-کانادایی در سال 2010 نوشته شده است.
رمان «اتاق» داستان مادری جوان و پسر پنج ساله‌اش است که در اتاق کوچکی زندانی شده و هیچ‌وقت اجازه‌ی خروج نداشته‌اند. اتاق برای جک کوچولو همه‌چیز است و برای مادرش یک جهنم شخصی. او به‌مدت هفت سال در آلونکی پرت و دورافتاده در یک باغ اسیر بود و فقط نورگیر سقف، روشنایی دنیای خارج را نشانش می‌دهد. خواننده در این رمان با داستانی گیرا، هول‌انگیز، فریبنده و فوق‌العاده خواندنی روبه‌رو است.
«اما دون اهو » در رمان «اتاق» خواننده را از ابتدا تا پایان داستان، میخ‌کوب می‌کند. روزنامه‌ی انگلیسی «گاردین» درباره‌ی این رمان نوشت: رمان اتاق نوشته‌ی «اما دون‌اهو»، نویسنده‌ی 42 ساله‌ی ایرلندی ـ کانادایی، نه‌تنها قلب را به‌درد می‌آورد، بلکه روح را نیز به چالش می‌کشد.»

نویسنده این کتاب از دانشگاه کمبریج، مدرک دکترای زبان انگلیسی دارد.  این رمان در سال 2010 نامزد مرحله نهایی جایزه بوکر شد که البته رقابت را به رمانی از هووارد جاکوبسن واگذار کرد.

این کتاب با استقبال گسترده خوانندگان در سطح جهان مواجه شد و جزو کتابهای پرفروش نیویورک تایمز در همان سال بود.

وبلاگ دنیایی به رنگ یاسی رو دوست دارم. ازش کلی چیز یاد می گیرم. چند وقت پیش یه جنبش راه انداخت به نام جنبش بنفش. نمی تونم بگم چقدر منقلب شدم وقتی این کارشو دیدم. همین جوری اشک بود که از چشمام جاری شده بود. با خودم میگفتم چقدر این آدم بزرگواره. امیدوارم خداوند همیشه پشت و پناهش باشه و اجر این حرکت معنوی رو در زندگی خودش به تمام معنا دریافت کنه.

از طریق همین وبلاگ با محمود معظمی آشنا شدم و تونستم دو تا از سمینارهاشو گوش بدم یکی هدف و یکی مهره مار. هر چند مطالبش برای من یه کم تکراری بود اما به نظرم کاربردی بودم. من این مفاهیم رو قبلا توی آدیو بوک های برایان تریسی گوش داده بودم اما ایشون اون کار رو یه کم ایرانیزه کردند و منتشر کردند .به نظرم ارزش حداقل یک بار گوش دادن رو داشت.

راستی دو هفته پیش مهمون زهرا جون بودیم و من برای اولین بار دیدمش خیلی مهربون و صمیمی بودند هم خودش و هم همسرش. زهرا و مهرزاد عزیز صمیمانه از ما پذیرایی کردند و اینقدر خندیدیم که دیگه فک درد گرفته بودیم از خونشون اومدیم بیرون. ملینا خانوم فک میکنم کمتر از دو ماهه دیگه پا به این دنیا بذاره و کلی مامان و باباشو خوشحال کنه. زهرا جون از بابت همه زحماتت ممنونم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

+++افتادم به خرید برای جینگلوکم یعنی کلی ذوق دارم که هی براش چیز میز بخرم. دو روز پیش در حالیکه شب قبل از نی نی سایت یه لیست واسه خریدهای نی نی در آورده بودم رفتم دبی مال. چون همه میگن خیلی وسایل بچه اش توپه. شروع کردم به گشتن در طبقه سوم اول mothercare بعدش babyshop. بعد یه لحظه به خودم اومدم دیدم در انبوهی از گزینه ها برای خرید گم شدم. میرفتم لباس بردارم میدیدم گیجم و نمی دونم کدوماش خوبه. می رفتم سراغ اسباب بازی باز گیج میشدم. یه نیم ساعتی در حال گشت و گذار بودم و بعد در یک لحظه حس کردم همه غربت دنیا خراب شد روی سرم. با خودم فکر کردم الان اگه خواهر جون ها یا مامانم اینجا بودند کلی می تونستم باهاشون برم خرید و از سردرگمی در بیام. شانس آوردم اینجا دوستای خوبم نمیذارن تنها بمونم. کلی همشون بهم دلگرمی دادند که ما در کنارتیم و با هم میریم خرید و از این صوبتا.

خلاصه که من ماندم و یه لیست خرید بلند بالا و کلی امید و آرزو و ذوق برای خریدهای گل پسرم. به نظرم حتی از جهاز خریدن هم سخت تره اینکار اما در عین حال لذت بخش. در حال حاضر جینگولکم چند تا لباس توی خونه و چند تا لباس پلوخوری داره و امیدوارم تا وقتی که هنوز خیلی سنگین نشدم بتونم بقیه خریدها رو هم انجام بدم.

میخوام اگه خریدهام موفقیت آمیز بود یه پست مفصل در مورد تجربیات خرید بی بی بذارم توی وبلاگم. دعا کنید که در آخر پروژه موفقیت آمیز باشه.

+++ از همه دوستانی که در نظرسنجی پست قبل شرکت کردند یک دنیا ممنونم. واقعا بهم کلی انرژی دادید و فهمیدیم که اسمی که برای نی نی انتخاب کردم مورد پسند خیلی ها واقع شده. خوب پس همونطوری که خیلی هاتون هم فهمیدین اعلام میکنم که اسم نی نی مون رو تصمیم گرفتیم بذاریم: نیکان. این اسم خیلی به دل من و همسری نشسته واسه همین هم دیگه تصمیمون رو نهایی کردیم روی همین اسم.امیدوارم نی نی مون از اینکه این اسم رو براش انتخاب کردیم از ما راضی و خشنود باشه.

+++ خوب امروز هم یه وبلاگ میخوام معرفی کنم که نگارنده اش رو خیلی دوست میدارم و غذاهایی که پیشنهاد میده همگی مورد پسندم واقع شده اند. هفته پیش آش دوغش رو درست کردم که بی نظیرررررررررررر بود. اسم وبلاگش هم هست: آشپزی برای صنم بانو

در ضمن شیش انداز رو هم از وبلاگ آشپزخانه گیاهی سیمین دیشب درست کردم که حرف نداشت. من و همسری داشتیم دستامون رو هم می خوردیم با این غذا. مرسی سنی جونم.

+++ امروز من و نیکان وارد 18 هفتگی شدیم.

یه سری هم فیلم دیدم که خیلی خیلی دوست میداشتم. یکییش The terminal بود با بازی تام هنکس. من عاشق اسم کشورش شدم کروکوجیا.

یکیش love birds  بود که اون هم خیلی قشنگ بود. بازیگر زنش همون دختره توی happy go lucky  بود.

+++ این روزها پروژه تایپ میکنم، موتزارت، بتهوون و باخ گوش میدم که شنیدم شدیدا روی هوش نی نی تاثیر میذاره. هم آرامش بخشه، هم ذهنم رو باز میکنه و هم نی نی لذت می بره. البته امیدوارم که لذت ببره.

+++ دیشب با همسری زده بودیم به تعریف از خاطرات جوانی و نوجوانی اینقدر خندیدیم که مث همیشه اشکم در اومده بود. آخه من وقتی خیلی می خندم اشک از چشمام جاری میشه. یعنی خاطراتی داشتیم واسه خودمون ها.

+++ من به تمام کسانی که دسترسی به یوتیوب و اینترنت پرسرعت دارند اکیدا توصیه میکنم که این قسمت های کلاه قرمزی که آقای همساده صحبت می کنه رو ببینند. آدم اینقدر شاد میشه که نگو. من هر وقت از پروژه خسته میشم میرم یکی دو قسمت می بینم و برمیگردم. تکیه کلامش هم اینه که داغون شدم یعنی له له شدم!!!!

+++به همه دوستانی که به نمایشگاه کتاب میرن توصیه میکنم کتاب لبخند بی لهجه از فیروزه جزایری دوما رو بخرند که بی نظیره و من از خوندن صفحه صفحه اش کلی لذت می برم.در ضمن جای من رو توی نمایشگاه کتاب به شدت خالی کنید که آرزوم بود اونجا بودم و می رفتم برای جینگولک و خودم و بابای جینگول کلی کتاب می گرفتم.

+++ گفتم لذت یاد دختر دوست جونم افتادم که هفته پیش باهاش حرف میزدم ماشالا کلی شیرین زبونه و 9 سالش هست. میگفت نازنین بهم میگه مامان چرا من وقتی از نوشتن لذت بدون تشدید لذت می برم باید روش تشدید بذارم!!!!! حالا یکی پیدا بشه جواب این بچه رو بده!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

این روزهام به طرز شگفت انگیزی خواستنیه. ضربه های جینگولکم خیلی پررنگ تر شده و من با تک تک ضربه ها سرمست میشم. البته من خیلی زود تکون هاش رو حس میکردم. شاید به جرات بگم از 12 هفتگی یه حس هایی داشتم. یه شب ساعت 3 حس کردم یه ماهی توی دلم گفت قلپ و بعدش هی این ضربه ها بیشتر و بیشتر شد. حالا به محض اینکه چیزی میخورم سریع از خودش واکنش نشون میده. البته فکر کنم جینگولی چیزهای ترش رو بیشتر دوست داره. دیروز داشتم رب انار ترش میخوردم دیدم داره چه میکنه با خودش.

یه پیشرفت دیگه این روزهام اینه که تونستم با پسرم حرف بزنم. راستش من خیلی برام سخت بود این ارتباط برقرار کردن. وقتی که تقریبا 3 ماهه بودم یه روز اینقدر دیگه از دست خودم شاکی شده بودم که چرا نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم که های و های واسه یه ساعت گریه کردم. بعدش همش به خودم میگفتم یعنی من آماده بودم واقعا!!! یعنی دیگه وقتش بود؟ یکی ندونه فک میکنه تازه بیست سالم محض همون اینقدر فک میکردم هنوز وقتش نشده. این حس خدا رو شکر زودگذر بود و وقتی جنسیت نی نی رو فهمیدم خیلی این ارتباط قوی تر شد. البته من همیشه خودمو با یه نی نی دختر تصور میکردم اما وقتی فهمیدم که نی نی پسره باز هم همونقدر خوشحال بودم واسه خودم. خلاصه که الان چند وقتی میشه با نی نی حسابی صحبت میکنم و قربون صدقه اش میرم.

این روزها سی دی های دکتر هلاکویی رو دارم گوش میدم و نمی تونم بگم چقدر از گوش دادن بهش دارم لذت می برم و چیز یاد می گیرم. مرجان جونم دست درد نکنه که بی نظیریییییییییییییی.

منتظرم پروژه این  ترمم تموم بشه به صورت جدی پروژه خرید برای نی نی رو شروع کنیم. هفته پیش من وهمسری سه چهار تا لباس برای نی نی خریدیم. واییییییی که دیدنی بود رفتارمون. مهربان همسر از من احساسی تر. هی آخی آخیش می رفت به هوا و جفتی کلیییییییی ذوق کردیم برای خرید لباس. فک کنم این کودک درونمون کلی در این پروسه خرید متبلور بشه.

توی این هفته چندین تا فیلم دیدم دو تاش توصیه امی عزیزم بود که من هر دوشون رو خیلی خیلی دوست میداشتم.یکیش Trust بود که من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. داستان یه دختر 14 ساله که توی چت با یه مرد 35 ساله آشنا میشه. البته اولش این آقا بهش میگه 20 سالشه بعدش میگه 25 سالشه و بعدش که می بیندش می بینه 35 سالشه و این دختر رو فریب میده و بعدش داستان در مورد مشکلاتی که براش پیش میاد هستش  و دومیش هم In America که اون هم به نظرم خیلی زیبا بود داستان یه خانواده ایرلندی هستش که میرن آمریکا و مشکلاتشون توی آمریکا رو به نمایش گذاشته و جفتش رو هم توصیه می کنم.

یه فیلم هم خودم دانلود کرده بودم که دیدمش اسمش بود Happy go lucky راستش اولش از دست خنده های مسخره بازیگر نقش اول زن داشتم دیوونه میشدم بعدش کم کم ازش خوشم اومد و آخرش خیلی فیلم رو پسندیدم.

راستی من و مهربان همسر یه اسم از بین اسم هایی که به دلمون نشسته بود انتخاب کردیم و عید که ایران بودیم اعلامش کردیم و همه کلی بهمون فیدبک خوب دادند. البته همسری میگفت اون سه تا اسمی که خوشمون اومده بود رو تو وبلاگ بگو ببین آیا اینی که ما انتخاب کردیم هنوز رتبه بالا میاره یا نه؟ حالا دلم میخواد دوستان خوبم نظر بدند بین این سه تا اسم و این سه تا برامون رتبه بندی کنند. خواهش میکنم حتی اگه قبلا کامنت نمیذاشتید این دفعه بذارید ببینم چقدر این اسمی که انتخاب کردیم به نظر جالب میاد. گزینه هامون هم اینها هستند:

آرمین، نیکان، کیان

البته یکی از این اسم ها به فاصله خیلی زیاد از بقیه مورد پسند ما بود و انتخاب شد. برام جالبه بدونم بقیه چی فکر می کنند.

راستی این پست دیروز سایت یک پزشک هم برام جالب بود. هر چند فکر میکنم یه کاستی هایی داره اما به نظرم یه نگاه بهش انداختن خالی از لطف نیست.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که عطر ماکارونی همه خونه رو پر کرده باشه. بعدش بری یه بشقاب پر ماکارونی داغ که هنوز داره از روش بخار بلند میشه برای خودت بریزی با یه سالاد مبسوط با سس جدید که تازه گرفتی و ریختی روش بذاری کنار هم و با ولع همه ماکارونی رو بخوری و تازه این وسط اون قند عسل هم با تکون هاش بهت نشون بده چقدر از اینکه مامانش داره همچین غذایی میخوره خرسنده. خوشحالم پسرمم عین خودم شکموئه. اولین لقمه که از گلوم میره پایین شروع میکنه اظهار وجود کردن. ماچقلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

عید امسال هم تموم شد و من و همسری کلیییییییییییی بهمون خوش گذشت در کنار خانواده. 3 روز شمال بودیم که خیلیییییی خوش گذشت در کنار عزیزانمون و بقیه اش هم به مهمونی و عید دیدنی. روزهای آخر دیگه اینقدر وقت کم آورده بودیم رفته بودیم توی فاز اینکه واسه صبحانه بریم خونه فامیل و دوستان. امسال با اومدن دلبرکمون همه کلی ذوق داشتند. پسرکمون هنوز نیومده کلی عیدی و کادو جمع کرد. مژهاما بیشتر از همه کادوها، کادوی خاله اش اینا و مامان همسری بهم چسبید.قلب که عکساشو میذارم در انتهای پست.مامان همسر معلم دبستان بوده که بازنشسته شده. توی روز معلم تقریبا 15 سال پیش بهش یه توی گردنی هدیه میدن که عکس یه جوجه روشه. البته دو سال پشت سر هم این کادو رو بهش میدن. ایشون هم یکی از اون ها رو میده به خواهر همسری و یکی شو برای نی نی ما نگه داشته بوده. میگه وقتی بزرگ شد اینو نشونش بدین که بدونه مادر بزرگش معلم بوده و کلا یادگار نگهش دارید براش.

یه روز رو اختصاص دادیم به خودمون و رفتیم و حسابی خرید کردیم از لباس حاملگی گرفته تا کتاب. بعدشم رفتم رستوران هانی و ناهارییییییییی اساسی زدیم به تن و بدن.خوشمزه یه روز هم رفتیم بازارچه فرهنگ و هنر و من یه گردنبند نقره خوشگل و یه گوشواره خریدم که کلی دوستشون دارم.

حال عمومی من خیلی خوب بود تا دو روز آخر که یهو سرما خوردم و بدجوری حالم بد شد. هنوز هم صدام کمی گرفته و گلوم درد میکنه. نگراناما شانس آوردم که این حال بدی برای آخر سفر بود.

دیروز همش مشغول باز کردن چمدون ها بودم و حس غربتی منو گرفته بود که نگو. بعد از این همه تعطیلی یهویی برام سخته تنها شدن.

خواهر زاده ها رو که دیگه نگو عسل بلایی شدن برای خودشون. دینا و سپهر کلی بزرگ شدند و من از جواب دادن هاشون در شگفت بودم. همسر قبل از اینکه بریم ایران براشون یه دوره گذاشته بودند توی این دوره یه ورک شاپ خیلی جالب بوده. موضوع ورک شاپ هم این بوده :expect unexpected بعدش یه موضوعی به هر کسی میدن که یه چیزی چرت و پرتی بوده بعد طرف تا میاد از جاش بلند شه و برسه به جلوی جمع وقت داشته واسه فکر کردن و باید تصمیم می گرفته که چی بگه. مثلا به یکی گفته بودند که باید در این مورد صحبت کنی که چرا اسکیموها روی زمین تف می کنند؟ اون باید کلی دلایل منطقی می آورده که این موضوع مسخره رو توجیه کنه.

خلاصه ما هم گفتیم این موضوع جالبی باید باشه واسه بچه ها. چون دینا قبلا این کار رو انجام میداد و اسمش رو گذاشته بود مسابقه چرت و پرت گویی. دیگه فقط باید می اومدین جواب های این دو تا فسقلی رو می شنیدید. بی نظیرررررررررررررررررر بودند به خدا. بعدش توی تعطیلات عید منو کچل کردند اینقدر که گفتند خاله بیا مسابقه چرت و پرت گویی. کلا به نظرم این مسابقه قدرت خلاقیت بچه ها رو میتونه نشون بده. سپهر که اصلا فکر نمیکرد و تا یه موضوعی مطرح میشد سریع جواب میداد. جواب هایی که من عمرا اگه یه هفته هم فکر میکردم به ذهنم نمی رسید.

بعدش بگم از نقاشی هاشون که منو کشته بود دیگه. حالا سفره های هفت سینی که کشیدند رو میذارم حالشو ببرید.

سورنا که دیگه نگو عشقی شده واسه خودش. راه میره چه جور. بعدش هم یه کلمه آچار فرانسه بلد شده اونم مامانه که به جای 500 کلمه به کارش میبره. اینه که همش در حال گفتن مامانه. من کشتمش اسم منو یاد بگیره نشد که نشد. با آهنگ بری باخ هم رقص پایی میکنه بیا و ببین. قلب

دیگه کلی هم در خدمت مامان و خواهر و برادرا و خانواده همسری بودیم و همه حسابی شرمنده مون کردند با مهربونی هاشون.یه چیز خنده دار بگم این وسط. یه روز ما رفتیم عید دیدنی تقریبا ساعت 3 رسیدیم خونه عمه همسری. ناهار نخورده بودیم هنوز. البته کسی هم زیاد گرسنه نبود. وقتی رسیدیم بچه ها هی می گفتند پس کی میریم ما گرسنه مون هست. عمه جانم گفتند خوب رشته پلو داریم برید توی آشپزخونه بخورید. این بچه ها هم کلی ناز میکردند. منم تا اسم رشته پلو با قیمه به گوشم خورد داشتم دیگه حالی به حالی شدم. اصلا دلم داشت ضعفی میرفت که نگو اما روم نشد به کسی چیزی بگم همسر هم ازم دور نشسته بود. خلاصه دهن من آبی افتاده بود بیا و ببین. شبش رفتیم خونه خواهری و صبح روز بعد با هم رفتیم عید دیدنی قبلش موضوع رشته پلو رو گفتم. بنده خداها خواهری و همسرش هم زودی بساط قیمه و رشته پلو رو به پا کردند. آیییییییییییی چسبید. از همین جا دوباره بوسی می چسبانم بر لپت خواهر جونم. ممنونننننننننننننماچ

یه کتاب عیدی گرفتم واقعا بی نظیر بود خیلی دوستش داشتم. اسمش هست یادتونه؟؟ مروری بر خاطرات بچه های دهه شصت. واییییییییی اصلا خداست یه سریش البته توی ایمیل ها به دستم رسیده بود اما این دیگه یه نسخه کامل تصویری هستش.

کتاب شکرآب گیلاسی رو گرفتم اما هنوز فرصت نشده شروعش کنم. فک کنم خیلی کتاب جالبی باشه.

یه سری هم کتاب برای این روزهای خودم گرفتم: راهنمای جامع حاملگی هفته به هفته، کودک آرام مادر آسوده، نگاهی نو به پرورش ذهنی کودک و کتاب شادترین کودک محله رو هم کادو گرفتم دوباره با همون کتاب یادتونه.

کادوی خواهری ها و مامان اینا به نی نی

یادگاری مامان همسر

یادتونه؟

یادتونه2؟

سفره هفت سین سپهر

سفره هفت سین دینا

تصویر من و همسر و نی نی از نگاه دینا

تصویر من و همسر و نی نی از نگاه سپهر

یک نقاشی شاد از سپهر

یک نقاشی شاد از دینا

توجه کنید تصویر سمت چپ آتیشه

گردنبندم

پی نوشت 1: دیشب فیلم اینجا بدون من رو دیدم. بازی هاشون حرف نداشت. هر چند یه جاهایی دور از واقعیت بود اما زیبا بود.

پی نوشت 2: عید دیدنی در روز دوازدهم عید رفتیم خونه خانواده همسر خواهری و من اینقدر داشتم لذت می بردم که دلم نمی خواست بیام از خونشون بیرون. خواهر شوهر خواهری کلی نکته مفید بهم گفت. تازه اون کتابا هم کادوی ایشون بود. در صحبت هایی که داشتیم سری سخنرانی های دکتر هلاکویی رو معرفی کردند که من دیشب اونهاییش که مربوط به تربیت کودک بود دانلود کردم فکر کنم کلی لذتشو ببرم. اینم آدرش وبلاگی که ازش دانلود کردم.

پی نوشت 3: نی نی دیروز رفت توی هفته 15 ام. شکم من دیگه خودشو نشون داده و نمیشه هیچ جوری قایمش کرد. دوستت دارم کوچولوی ناز و خوردنی من. ماچقلب

پی نوشت 4: یه عالم تعریفی دیگه دارم که دیگه وقت نمیشه بذارمشون میذارم واسه پست های بعد ایشالا.نیشخند

بی ربط نوشت: از فرودگاه از سری محصولات هاتی کارا برای خودم کلی چیز میز خریدم. توش یه ادویه کباب بود با چاشنی ماست و خیار که فکر میکنم خیلی کیفیتش خوب باشه. دیشب حلیم آماده اش رو هم درست کردم که خیلی خوب بود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٦ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

شنبه وقت دکتر داشتم. جینگولکم دیگه کامل شکل یه آدم شده بود و همه چیز داشت. دست و پاهاش قشنگ معلوم بود. شیطون بود اساسیییییییی. طوری که اصلا به خانوم دکتر اجازه نمیداد صدای قلبش رو بشنوه. همش اینور و اونور میرفت. آخرش با زحمت تونستیم صدای قلبش رو بشنویم. جالب بود توی 11 هفته و 5 روزگی خانوم دکتر جنسیتش رو با صد در صد اطمینان گفت. بلهههههههههههههههههههه ما داریم صاحب یک گل پسر قند عسل میشیم. برام خیلی جالب بود که از روز اول با اطمینان کامل به همسر می گفتم که مطمئنم نی نی پسره. اون روز با دیدن همه جنب و جوش هاش و اخبار خوش دکتر مبنی بر سلامتش کلییییییی ذوق کردیم. بعدش یک دو جین سوالات جور و واجورم رو از خانوم دکتر پرسیدم و طبق معمول ایشون با مهربونی جواب دادند.

امروز هم وقت سونوی ان تی داشتم. همه کلی مهربون بودند و همه چیز روی نظم و ترتیب بود. تمام جزییات بدنش رو چک کردند و گفتند خدا رو شکر همه چیز خوب و مرتبه. واییییییییی اگه بدونید یه دماغ داشت کوچولو و ناز. دست و پاشو که دیگه نگو بلوریییییییییییی. بعدش خانومی که داشت برام توضیح میداد روی نتایج سونو و آزمایش خون گفت نی نی کلیییییییییی قد بلنده. بهم گفت قدش اندازه یه نی نی 13 هفته و 4 5 روزه است. فکر کنم مثل باباش نی نی میخواد قد بلند بشه. دیگه شمع و چراغی توی دلم روشن شده بود بیا و ببین. دیگه این بار هم دوباره بهم گفتند که نی نی پسرهههههه.

دیگه از موقعی که جنسیت رو فهمیدم داریم روی اسم کار می کنیم. فعلا 8 تا اسم رو انتخاب کردیم و داریم روش کار می کنیم. هر روز یکیشو صدا می زنیم ببینیم کدوم یکی بیشتر به دلمون میشینه.

چهارشنبه سوری هم رفتیم صحرا. خیلییییییییییییییی عالی بود. آسمون پر ستاره. سکوت صحرا و یه جمع خیلی عالی کلی به من و همسری چسبید.

سال 90 هم بدو بدو داره تموم میشه و ما هم داریم برای رفتن به تعطیلات آماده میشیم. امیدوارم سال 91 برای همه سال خیلی خیلی خوبی باشه. لبخند

پ.ن: فیلم albert nobb رو دیدم و دوستش داشتم. کلا یه موضوع جدید داشت.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

سال 90 رو با همه خوبی ها و بدی هاش خیلی دوست داشتم. توی این سال زندگی در غربت برام خیلی آسون تر شد. چرا که دوستانی پیدا کردم که الان جزئی از وجودم شدند و مثل همه عزیزانم توی ایران برام عزیزند. دوستی های اینجا ارزشمندند چون حلقه دوستان بهت کمک میکنه نبودن در کنار خانواده رو تاب بیاری. توی اون پست آدم های تاثیرگذار حتما راجع به این عزیزان صحبت خواهم کرد.

سال 90 به غیر از یه هدف خیلی پررنگ به بقیه اهدافم تا حد خیلی زیادی رسیدم. محیط های کاری اینجا رو خیلی دوست نداشتم و خیلی زیاد با روحیاتم سازگار نبود و نشد که اون کاری که دوست داشتم رو بتونم واردش بشم. البته برای یه مدت کوتاه توی یک شرکت که خیلی خیلی دوستش داشتم مشغول شدم که مصادف شد با اومدن نی نی و از ادامه کار صرفنظر کردم. با خودم فکر کردم در آینده فرصت های زیادی در انتظارم خواهد بود و الان بیشتر دوست دارم با جینگولکم در آرامش باشم.

سال 90 فهمیدم که می تونم معلم خوبی باشم. از تجربه درس دادنم خیلی راضی ام. شاید یه روزی  خیلی خیلی جدی تر به این مقوله فکر کردم. از اینکه خودم و شاگردم از کلاسمون لذت می بریم خیلی راضیم و امیدوارم یه روزی برسه که مایا فارسی رو خیلی خیلی خوب بتونه صحبت کنه.

سال 90 به اهداف زبانم صد در صد رسیدم. الان خیلی خیلی از پیشرفتم راضی هستم و امیدوارم بتونم باز هم این راه رو ادامه بدم.

سال 90 تونستم تا حد خیلی زیادی به اهداف خانوادگی ام برسم. سعی کردم عاشقانه مون رو همونطور زنده نگه دارم و به همسرم عشق بورزم. از حساسیت هام کمتر کنم و سعی کنم نیمه پر لیوان رو ببینم.

سال 90 تونستم توی دوره ای که ثبت نام کرده بودم موفق باشم و هر سه واحد رو پاس کنم. از اینکه تصمیم گرفتم توی این دوره ثبت نام کنم خیلی خوشحالم. کلی چیز از این دوره یاد گرفتم و امیدوارم بتونم در آینده ازش استفاده کنم.

و از همه مهمتر سال 90 یه کوچولوی نازنین در درونم شکل گرفت. شاید این زیباترین و شیرین تر واقعه سال 90 برام بود. خوشحالم که خدای مهربون من و همسری رو لایق پدر و مادر شدن دید و باعث شد یه شور و هیجان دیگری به زندگیمون داده بشه.

خداوندا از همه نعمت هایی که بهمون دادی سپاسگزارم. امیدوارم در آستانه این سال جدید باز هم الطافت رو از ما دریغ نکنی. امیدوارم همه عزیزانم و همه کسانی که دوستشون دارم به آرزوهاشون برسند و هر سال لیست آرزوهاشون رو بذارن جلوشون و با خوشحالی جلوی همش تیک بزنند که محقق شده. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak