Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢۳ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢۱ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱۸ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

بعد از صحبت و خانواده و مشورت با اونها به این نتیجه می رسیم که روز جمعه روز مناسبی است. خانواده امین هم روز جمعه را تایید می کنند و قرار نهایی گذاشته میشه. مامان نی نی از همه بیشتر اصرار داشت که همین جمعه باشه. خلاصه من دلشوره ای داشتم که وصف نشدنی بود. گاهی اوقات اصلا نمی تونستم چیزی بخورم. دو شب اصلا شام نخوردم. وقتی تصویر روز جمعه رو می ساختم همه چیز خوب بود اما باز هم این دلشوره دست از سرم برنداشت. روز پنجشنبه مرخصی گرفتم و به کارهایی که باید انجام می دادم رسیدم. روز جمعه هم همه بسیج شده بودند برای کمک در انجام کارها. خصوصا عطی و رضا که کلی من رو شرمنده کردند و یک عالم کار انجام دادند. بالاخره ساعت ۶ لباس های جینگیلی مستونم رو پوشیدم و آماده شدم. همه چیز مرتب بود. ساعت فکر می کنم از ۶.۵ گذشته بود که خانواده امین تشریف آوردند و بابا اینها رفتند به استقبالشون. مامان و بابای امین و خواهرش و متین پسر خواهر امین و امین آقای گل گلاب. یه دسته گل خیلی خوشگل و یه جعبه شیرینی. من نمی دونم چرا لکنت گرفته بودم. باز هم مثل لبو سرخ شده بودم و دستام یخ زده بود. خلاصه مهمونها مستقر شدند و من توی آشپزخونه با عطی چای رو ریختیم. هم دلم می خواست چای ببرم و هم نه. دستام می لرزیدند. به هر بیچارگی بود چای رو بردم و به همه تعارف کردم ولی یه اتفاق جالب این وسط افتاد و اون اینکه به امین گلی یادم رفت چایی بدم. یه چایی هم اضافی اومد و من بردم توی آشپزخونه. وقتی اومدم توی اتاق امین با ایما و اشاره به من گفت به من چایی نمی دی؟!!!!!!!!!!!! دو مشتی زدم توی سرم. گفتم خدا منو بکشه الان برات میارم. جالب اینجا بود که همه فکر می کردند من چای ویژه برای امین ریختم. بی حواسی و هزار دردددددددد.

دیگه صحبت ها گل کرد در مورد چیزهای مختلف حرف زده شد. کلی همه با همه آشنا در اومدند. معلوم شد آقا فرزین چندین و چند بار مامان و بابای امین رو دیده. اخه با هم هم محله ای اند. دیگه در این بین عطی بنده خدا پذیرایی هم کرد.آخرش هم متین بالاخره رضایت داد بیاد و با کامپیوتر بازی کنه. با تعریف هایی که ازش شنیده بودم فکر می کردم باید شیطونی کنه. ولی از اولش ساکت نشسته بود و فقط گاهی می گفت که بریم خونه!!!!!! بچه حوصله اش سر رفته بود دیگه.

نوشین رو برای اولین بار بود که می دیدم. اینقدر انرژی مثبت داشت که نگووووووو. من خیلی ازش خوشم اومد. بابای امین هم بسیار با شخصیت و در عین حال مهربون بود. با مامان امین هم گاهی یه لبخندی رد و بدل می کردیم. عطی که می گفت مامان امین همش داشت بهت نگاه مهربونانه می کرد. من هم کلی ذوق کردیم. حیف از امین گلی عکس ندارم. اینقدر خوشگل شده بود که نگو. بعدا فهمیدم که پیراهنی رو که روز مرد براش خریدم پوشیده. کلی بیشتر ذوقیدم.

دیگه تقریبا ساعت ۸.۲۰ بود که مجلس معارفه تموم شد و امین اینا رفتند. بعدش یه کم تعریف کردیم و من فهمیدم که همه خیلی خوششون اومده از همه چیز. ساعت ۱۰ بود که امین زنگ زد برای تشکر. فهمیدم که خانواده امین هم مثل اینکه نظر مثبتی داشتند.

خلاصه که جلسه معارفه هم تموم شد و من خدا رو شکر می کنم که همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفت.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱۱ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٥ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak