Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

پروازمون رو یک هفته انداختیم جلوتر تا به عروسی دختر عموی همسری برسیم. خیلی خوب شد چون می تونیم همه فامیل رو ببینیم. حالا باید برم یه لباس جینگیلی مستون از اینجا بخرم واسه عروسی. دلم میخواد این دو هفته هم مثل برق و باد تموم بشه و بره چون دیگه حال و حوصله درس خوندن ندارم. واییییی خوب شد من تصمیم نگرفتم دکترا بخونم وگرنه الان فک کنم رو به قبله بودم دیگه!!!!!

مهربان همسر این روزها بیشتر از همیشه بهم روحیه میده و کلی انرژی میگیرم و می تونم به کار طاقت فرسام ادامه بدم. دستت درد نکنه عزیزم.

این آقای گ ل ر ی ز یه غذایی چند روز پیش درست کرد ما درست کردیم بسی کیف کردیم. البته ساندویچ بودها اما خیلی خوشمزه بود. من برای دو نفر توی یه قابلمه دو نفره اندازه ٢ سوم پیمانه نخود ریختم بعدش گذاشتم بپزه. بعدش که کاملا پخت نخود رو میکس کردم که یه حالت پودری به خودش بگیره به خودتون البته بستگی داره اگه دوست دارید نخود زیر دندونتون بیاد یه کم کمتر میکس کنید. بعدش روی این نخود سس سیر ریخت مارکش د ل و س ه بود اما من اینجا سس مایونز ریختم با یک حبه سیر هم توش رنده کردم. یه لیموی تازه هم توش بچکونید کامل. بعدش کاملا مخلوط کردم با هم بهش نمک و فلفل هم باید بزنید.

بعدش سینه مرغ رو برمی دارید هر نصف سینه رو دو تیکه می کنید. یعنی این تیکه های شنیسلی رو دو قسمت کنید بعدش بزنید توی دو تا تخم مرغ که کاملا هم زدید و بعدش بزنید توی پودر سوخاری البته ایشون گفتند پودر سوخاری درشت من چون نداشتم همون ریزش رو زدم. بعدش توی روغن داغ قشنگ سرخش می کنید. آهان توی تخم مرغه بهتر یه کم نمک و فلفل و زعفرون هم بزنید. بعدش از این نون های لواش می گیرید. بهتره دو تاش رو روهم بذارید. من اینجا از این نون عربی ها گرفتم. بعدش از سسی که درست کردید قشنگ روی نون می مالید و گوشه نون رو دو تاتیکه از این مرغ های سرخ شده میذارید و وسطش هم کاهوی خرد شده. بعدش ساندویچ رو رول می کنید و از وسط نصفش می کنید. مزه اش واقعا بی نظیر بود. من این رو وقتی درست کردم ساعت ۶ بعداز ظهر بود. همسری از راه رسید و گرسنه هم بود کلی ازم تشکر کرد این غذای خوشمزه رو درست کردم براش.

نوش جان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٩ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

در راستای حال دادن به کودک درون خیلی خسته از درس خوندن رفتیم فیلم rio بسی لذت بردیم و بسی از خود بیخود شدیم و واقعا هوس کردیم بریم ریو دیجنرو. خصوصا در فصل کارناوالش. به همه دوستان توصیه می کنم برن ببینن این فیلمو. البته ما اولش فکر کردیم تری دی هستش بعدش دیدم اون یکی سینماهه تری دی بود. اما اینقدر رنگی رنگی و قشنگ هستش که کلی مشعوف میشین. تازه موزیکالم هست که یکی باید دست و پاتون رو بگیره اونجا که کنترلتون کنه اگه مثل من یهو جوگیر بشین.

بعدشم فردا قرار بریم ماساژ. وایییییی کلی ذوق دارم بعد از این همه نوشتن و درس خوندن کلی ریلکس میشیم.

مهربان همسر یه سفر دو روزه دیگه داشت و من دیشب باز دوباره تنها خوابیدم. جالب اینجا بود که پرزیدنت عزیز و محبوب داشت حرف میزد و من هی حرص میخوردم. بعدشم اینقدر هی خواب و بیدار شدم که آخر سر تلویزیون رو ساعت 12.5 خاموش کردم و برای اولین بار در عمرم یه خواب راحت و بی استرس رو تنهایی تجربه کردم. صبح با نوری که از بیرون توی اتاق اومد بیدار شدم و الان حس میکنم یه عالم انرژی دارم.

یه چیز جالبی که تازه کشف کردم نصب یاهومسنجر روی گوشیم هستش. بعدش از ایران بهم زنگ میزنند روی یاهو وویس کال داریم بعدش صدا مثل آینه است بدون هیچ تاخیری تازه اگه بخوام میتونم تصویر هم داشته باشم. قبلا با کامپیوتر هی قطع میشد هی صدا نمیرفت کلی اذیت میشدم اما الان دو سه هفته ای هست یه دل سیر میشینم با همه حرف میزنم با صدای بدون تاخیر و راحت. دیشب با دختر عموی همسری که توی انگلیس هستش کلی با هم در مورد پروژه ام حرف زدیم کلی بهم اطلاعات داد چون پروژه یه شرکت انگلیسی هستش. خلاصه که از برکات تکنولوژی همه چیز برام آسون شده دیگه.

هوا بس ناجوانمردانه گرم شده. دیگه اصلا نمیشه بیرون رفت.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

امروز که داشتم ماکارونی می پختم ناخودآگاه رفتم توی خاطرات بچگی. نمیدونم شما هم از این عادتا داشتین یا نه اما ما اینجوری بودیم که مامان که میخواست ماکارونی بپزه میرفتیم جلوش می نشستیم زل می زدیم بهش تا ماکارونی رو با مواد گوشتی بریزه توی قابلمه. بعدش عاشق این لحظه بودم که یکی دو قاشق از ماکارونی های نیمه پخته رو بریزه ته قابلمه مواد گوشتی و من با ولعی وصف ناشدنی بخورمش. امروز به یاد بچگی هام از ماکارونی های نیمه پخته خوردم و چقدر لذت بخش بود طعم خوش کودکی. احساس کردم دوباره همون دختر پنجم دبستانم که از در و دیوار بالا می رفت. آخی یاد مورچه ها هم افتادم که چند وقت یه بار عاشق این بودم که آب توی لونه شون کنم و بعدش توی قوطی کبریتی که تهش رو پنبه گذاشتم بذارمشون جلوی نور آفتاب خشک بشن و به اصطلاح خودم ازشون پرستاری میکردم اما این مورچه های بدبخت هیچ وقت زنده نمی شدن و همه توی همون قوطی کبریت می مردن. یا پنیرها و گوشت هایی که برای بچه گربه های توی زیرزمین میذاشتم چون عاشق دست و پای کوچیکشون بودم و مامان هیچ وقت نمی فهمید که پنیرهای بیچاره چرا اینقدر زود تموم میشن. یا عاشق این بودم که روی چوب دو تا میخ بکوبم وسطش یه دونه کش بذارم بعدش یه میخ هم پشتش و بین کش و میخه یه دونه کبریت میذاشتم و بعدش کبریت رو آتیش میزدم و با چه سرعتی مثل فنر از جا کنده میشد. شاید به خاطر آذری بودنم بود که اینقدر آتیش و آتیش بازی رو دوست داشتم.

خلاصه که امروز دلم برای همه لحظه های کودکیم تنگ شد. دلم برای همه شیطنت هایی که با خواهرهام میکردم تنگ شد. دلم برای مادرم تنگ شد. دلم برای آش رشته های عصر جمعه تنگ شد. برای شیرینی های دانمارکی شیرینی فروشی سیروک و چای تازه دم دم غروب و درد دل از همه جا. امروز ماکارونی نپخته من رو با خودش به تمام خاطرات خانه کودکی هایم برد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

این شبا تا ساعت ١٠.۵ یا ١١ با همسر مشغول کار روی پروژه هستیم. کلی هم می خندیم. ذیروز بهم میگه من میام خونه یا باید شیر گاو رو بدوشم یا دنبال سگ بدوم یا ناتی بوی رو دنبال کنم. بابا خسته شدم دیگه(این اصطلاحاتم از اونجا اومده که توی بازاریابی یه مدل داریم به اسم مدل گروه مشاوران بوستون که توش میگه محصولات شرکت هر کدوم توی چه جایگاهی هستند. محصول گاو شیرده نقدینگی تولید میکنه. محصول ستاره باید روش سرمایه گذاری کرد و فرصت خوبی دارد. problem child  که همسری بهش میگه ناتی بوی رو باید با احتیاط روش سرمایه گذاری کرد و محصول سگ رو باید تولیدش رو کاهش داد یا حذفش کرد)‌. خلاصه که بساطی داریم هی میگه ناتی بوی در چه حاله کلی می خندیم.

دیروز رفتیم یه سمینار مربوط بود به neuro marketing یه مفهوم جدید بود دوستش داشتم. خبر این سمینار رو یکی از بچه های کلاس که اتفاقا هندی هم هستش فرستاد. با خودم فکر کردم خدایا هندی اینجوری هم پیدا میشه!!!!! و اتفاقا سمینار هم مجانی بود اما بسیار با کلاس و با کیفیت بود همه چیز.

این که میگم هندی ها از اینکارا نمی کنن از این قراره که من تا حالا هر چی هندی دیدم همه میخواستن زرنگ بازی در بیارن و ازت یه چیزی بکنن. نمونه اش یکی دیگه از بچه ها ست که تا فهمید من خونمون کجاست سریع چسبید و به من گفت من هم پنجشنبه ها که شوهرت میاد دنبالت با شما میام یه جایی من رو پیاده کنید. از اونور هم جمعه ها توی پمپ بنزین قرار بذاریم بیا منو بردار دوباره توی پمپ بنزین منو بذار شوهرم بیاد دنبالم .منم حس بشر دوستیم گل کرد گفتم باشه. بماند که ایشون که میومدن توی ماشین بوی عطر و گلاب ماشین رو بر میداشت و اصلا نمیشد نفس کشید. من نمی دونم اینا غذا میپزن ادویه ها رو می مالن به خودشون آیا. یا پی پی بچه رو می شورن بوش می مونه توی لباسشون. خلاصه که ما تا خونه جون می دادیم اینقدر بوهای نامطبوع می اومد بیرون. بعدش توی جلسات بعدی کاشف به عمل اومد که ایشون برای اینکه پول سلیک ندن(یه جور عوارض راه هستش) از ما خواستن که ببریمشون دم پمپ بنزین. هر پنجشنبه و جمعه ایشون خوش و خرم می اومدن با ما و کلی هم حال میکردن. از طرفی گوشاش تیز بود ببینه من چه اطلاعاتی دارم زودی بگه برای من بفرست. دو هفته پیش بود من بهش گفتم فلان مطلب رو برام بفرست کلی من و من کرد و آخر سر هم نفرستاد. هر چند من هنوز نمی تونم مثل خودش باهاش برخورد کنم اما فهمیدم که نباید به این هندی ها رو داد همچین سو استفاده میکنن که خودتم نمی فهمی.

اینقدر دلم میخواست ایران باشم برم نمایشگاه کتاب بترکونم. دلم برای یه عالم کتاب هیجانی تنگ شده. دوست جونا برین حالشو ببرین حسابی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

مهربان همسر برگشت. خیلی دلم براش تنگ شده بود. انگار یک ماه بود که ندیده بودمش. الان دو شبه که مثل خرس میخوابم و اصلا یک بار هم بیدار نمیشم. حس میکنم یه عالم بیخوابی کشیدم این یه هفته. البته خیلی نترسیدم اما خوب اصلا خوابم نمی برد. آخر سر اومدم روی سوفابد توی هال تا یه کم تونستم بخوابم.

این روزها سرم خیلی شلوغه دارم روی دو تا پروژه واسه تحویل کار میکنم. هر دو به شدت وقت بر هستند وگاهی حس میکنم سرم داره سوت میکشه. از همه بدتر که باید به زبان انگلیسی بیزنس بنویسمش و ساختارهای خفن به کار ببرم و این باعث میشه دو ساعت یه بار خسته بشم. اما خوب به مدد این همه درس خوندن کلی نوشتن متن های خفن انگلیسیم داره خوب میشه و از این بابت خیلی خوشحالم.

مهربان همسر که نبود من دو بار ماشین رو بردم بیرون. خیلی راحت و آسوده رانندگی کردم. تا اینکه روز شنبه میخواستیم با دوستان بریم جایی رفتم که ماشین رو روشن کنم دیدم ای بابا روشن نمیشه. حالا ماشین تازه سه ماهه که ما گرفتیمش. خلاصه رفتم کلید یدک رو آوردم و دیدم باز هم نمیشه. دیگه اومدم توی سایت شماره سرویسشون رو پیدا کردم و زنگ زدم. تشخیص داده شده احتمالا باطری خالی کرده. چون ماشین اصلا استارت نمی خورد. خلاصه من هم دست نگه داشتم گفتم بذارم همسری بیاد خودش اقدام کنه. بالاخره دیروز بعد از کلی اینور و اونور ماشین درست شد. جالبه که آقاهه گفته بود این مشکل به دلیل آب و هوای مرطوب و گرم اینجاست و یه باطری خاص این منطقه جایگزین کرده بود. اما خنده دارش این بود که من همیشه وقتی سوار ماشین میشم بعدش یه اتفاقی میافته. ایران که بودیم هم یه بار ماشین بردم بعدش که اومدم سوار بشم آقای پارکبان گفت یه خانومه پشت ماشین شما گذاشته بود سپرو خش خشی کرد و رفت. اینم از این دفعه که ماشین باطری خالی کرد. البته مهربان همسر میگه تقصیر تو که نیست ممکنه من هم اگه بودم اینجوری میشد. جالبیش اینه که با دوست جون رفته بودیم دبی مال با خودم فکر کردم خوب شد اونجا ماشین از حال نرفت وگرنه که دیگه کارمون با کرام الکاتبین بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

سخت است این همه انتظار. دلم بدجور گرفته به اندازه همه عالم. خدایا حواست به من هست آیا؟؟؟ ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak