Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

بالاخره ٢۴ خرداد رسید و ما چهارسالگی رو پشت سر گذاشتیم و رفت توی پنج سال. پنج سال اینقدر زود گذشت که احساس میکنم همین دیروز بود که توی لباس عروسی کنار همسری می رفتم توی سالن. خداوندا ازت ممنونم که همیشه پشت و پناهمون بودی و خونه عشقمون رو همیشه رونق بخشیدی. همسر مهربونم از اینکه کنارم هستی و از اینکه کنارت هستم همیشه به خودم می بالم. دوستت دارم خیلی زیاد.

هدیه سالگرد ازدواج همسری یه ماساژ ویژه بود که قراره امشب با یکی از دوست جوناش برن بزنن به تن و بدن.:))))

خیلی خیلی سرم شلوغه دارم بار و بندیلم رو می بندم و حسابی کارهای دقیقه نودی دارم که باید انجام بشه.:)))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٤ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

امتحان رو دادم و تموم شد. البته تمام مدت که داشتم می نوشتم در این فکر بود که یک تصمیم جدی برای رایتینگم بگیرم. یعنی خیلی زور داره که آدم بلد باشه ولی نتونه اونجور که دلش میخواد بنویسه. البته خوب من همه تلاشم رو کردم اما حالا باید ببینیم نتیجه چی میشه. از ایران که برگردم یه برنامه انقلابی برای رایتینگ خواهم داشت.

دیشب یکی از دوستان زنگ زد و گفت یه برنامه آموزشی رقص سالسا پیدا کرده. ما هم از خدا خواسته جمع کردیم و با بر و بچ رفتیم تمرین سالسا. اولش من و همسری رسیدیم دیدیم به به همه چه حرفه ای هستند. ما هم با اعتماد به نفس یه گوشه شروع کردیم دست و پامونو تکون دادن. دیدیم استاد میگه پارتنر ها رو عوض کنید. من و همسر یه نگاهی به هم کردیم و مث بز استاد رو نگاه کردیم. اوشون هم فرمودند میخوایین بیایین توی گروه یا نه. ما هم گفتیم ما اصلا بلد نیستیم گفت پس وایسین با سری بعدی که مبتدی هستند بیایین. تازه فهمیدیم بابا اینا کلی وقته دارن میان اینجا و حرفه ای اند. خلاصه مث بچه آدم رفتیم نشستیم سرجامون و منتظر سانس بعد شدیم. دیگه سانس بعد کلی بیسیک و چرخش و نیم چرخ و این چیزا رو یاد گرفتیم. اما این که هی میگفت پارتنر عوض کنید من دوست نداشتم. یه شنگول منگول هایی به من میخوردند که نگو. یکیشون که گیر داده بود داری حرکات رو انجام میدی به من نگاه کن به پاهات نگاه نکن. حالا یه نره غولی بود که نگو. خلاصه که بساطی داشتیم اما الان سه تا حرکت سالسا رو یاد گرفتیم انجام میدیم در حد بنززززززز.

از امروز هم خریدهام آغاز میشه. کلی خوشحالمممممم.

راستی برای دوستان اماراتی یه سایت اینجا میذارم شاید خودتون هم دیده باشید البته. یکی از دوست جونا معرفی کرده. توش کلی تخفیفات اساسی داره. اینم آدرسش. ما یه حمام مغربی و ماساژ صورت و سر و بدن رو برای هفته آینده رزرویدیم!!!! میخواییم همه ما رو دیدن فک کنن چقدر شکفته شدیم و دبی خیلی خوش میگذره!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱۸ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

وایییییییییی باز من برنامه بهونه رو دیدم کلی شکفته شدم و حس آشپزیم گل کرد. سه چهار روز پیش یه حالت پیش غذا مانند درست کرد که ما درست کردیم و بسی لذت بردیم. اسمش هم بود تاپاس. البته قبلا شبیهش رو توی هتل خورده بودم اما این خیلی خوشمزه تر شد. خیلی هم دو سوته حاضر میشه.

مواد لازم:

دو تا سه عدد بادمجان متوسط

پنیر خامه ای یک بسته

نعناع و جعفری مقداری

گردو 10 عدد

لیموی تازه یک نصفه

گوجه یک عدد برای تزیین

نان تست سه الی چهار برش که بعدا هر کدومش میشه چهار تا

خلال دندان به مقدار لازم!!!!!

دستور پختش هم اینجوریه که بادمجون رو به صورت ورقه های نازک برش می زنیم البته بهتره که پوستش رو نکنید مقاومتش بیشتر میشه. بعدش سرخشون می کنیم. بعدش میذارم روی دستمال کاغذی تا روغنش بره. بعدش میریم سراغ مواد توی بادمجون ها. یه پنیر خامه ای رو با تقریبا 10 تا دونه گردو با یه کمی نعنا و جعفری تازه میریزیم توی میکسر و با هم میکس می کنیم. یه کم فلفل و دارچین هم بزنید بهش کلی عطر و طعم میده. یه نصفه لیموی تازه رو هم بچکونید توش. حالا نون های تستی که از قبل گرفتید رو بر میدارید و هر کدومشون رو چهار قسمت می کنید بعدش بادمجون ها رو اولش رو از این سس پنیر میکس شده میذاریم و لوله اش می کنیم. بعدش با یه خلال دندون در حالیکه یه برش کوچولو گوجه به سر خلال زدیم می زنیم روی نون. به همین سادگی به همین خوشمزگی. من روش یکی در میون زیتون و گوجه زدم که خیلی خیلی خوشمزه شد. بعدش میشه هم از بادمجون استفاده کرد و هم از کدو اما من کدو نداشتم با بادمجون اینکارارو کردم. بسیار بسیار خوشمزه و شیک بود .همسر گرامی در طرفه العینی دیس رو خالی کرد.

نوش جاننننن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٥ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

حس خوبییییییییی دارم. نمیدونم چرا اما حس میکنم یه انرژی وصف ناشدنی داره دور و برم میگرده. واسه همین روزا واسه خودم کلی خوشم. دیگه حرص و جوش امتحان رو نمیخورم. چون می دونم آخرش هیچی عوض نمیشه. پس من تلاشم رو میکنم تا از همه دانشم برای جواب دادن به سوالات استفاده کنم. به قول معروف توکلت علی الله!!!بغل

خرداد با همه خاطرات شیرینش برام داره مث برق و باد میگذره. خرداد رو دوست دارم چون من و همسری با هم پیمان بستیم توی تاریخ ٢۴ خرداد. دو هفته دیگه ما چهار سال از زندگی مشترک رو پشت سر میذاریم و وارد سال پنجم میشیم. امروز یکی از خواننده های وبلاگ برام نوشته بود خاطرات من توی وبلاگ مث یه رمان میمونه قصه زندگی من برای پنج سال. وقتی فک میکنم می بینم دقیقا همینطوره. اون روزا که شروع به نوشتن کردم نمی دونستم آخرش به هم می رسیم یا نه. پر بودم از بیم و امید. روزهای اول ازدواج هنوز خیلی به روحیات هم آشنایی نداشتیم. الان که برمیگردم به عقب می بینم چقدر روزهای اول از هم می رنجیدیم. اما یکی دو سال که گذشت رنجش هامون از هم خیلی کمتر شد بهتر همدیگه رو درک کردیم و خدا رو شکر الان به همه تفاوت هامون می خندیم و ازش لذت می بریم.

همسری دیروز داشتم مشت و مالش میدادم می بینم شروع کرده ادای من رو در میاره. من که دیگه ریسه رفته بودم از خنده. میگه اولش خوب شروع میکنی بعدش شروع میکنی به خمیازه کشیدن. بعدش فقط یک نقطه از کمر رو ماساژ میدی. بعدشم شروع میکنی پاک سازی جوش ها و اصلا یادت میره داشتی ماساژ میدادی دو دقیقه بعدشم کنار من دراز کشیدی. خداییش بی نظیر بود ادا در آوردنش.

من عاشق این سریال س ا خ ت م ا ن پ ز ش ک ا ن شدم. این خانوم شیرزاد شاسکول بازی هاش منو کشته. کلی میخندم از دستش. خنده

بعدا نوشت: اینجا کلی کتاب صوتی فارسی می تونید دانلود کنید. برای من که خیلی خوبه. البته بعضی هاشون صداشون خیلی لوسه اما خوب از هیچی بهتره.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

من بالاخره از دست این دختره خودمو حلق آویز میکنم. روز پنجشنبه زنگ زده میگه من شوهرم نمیتونه امشب بیاد دنبالم تو ماشین میاری؟؟؟ منم بهش گفتم اگه خونه ما هم مسیر نبود شما میخواستی چیکار کنی؟!!!! بعدش گفت خوب حالا که هست. وایییییییی میخواستم لهش کنم. بعدش رفتیم سر جلسه امتحان. این امتحان اصلی نبود فقط یه ماک بود واسه اینکه بفهمیم دنیا دست کیه. من ساعت ٩.۵ شب دیگه دستم خیلی خسته شده بود بهش گفتم من تا پنج دقیقه دیگه میرم. دیدم میگه اوووووووووووو مای گادددددددددد. حالا این در حالیه که کلید دستش مونده شوهر و بچه اش توی این هوای گرم پشت درند و منتظر. نشسته بود همچین می نوشت انگار میخوان بهش مدال بدن. من یه ده دقیقه دیگه هم صبر کردم گفتم من دارم میرم دیگه. می بینم هی کله اش رو تکون میده میگم با من میاییی یا نه دوباره کلش رو به طرز احمقانه ای تکون میده میگه گزینه دیگه ای ندارم. منم بهش گفتم من تا ۵ دقیقه منتظرت می مونم بعدش میرم!!!! دیدم یه نگاه مسخره ای کرد و گفت باشه. حالا همه اومدن بیرون اوشون نشسته داره می نویسه. خداییش میخواستم ولش کنم برم. دیدم داره میاد بیرون .نه یه معذرت خواهی نه هیچی. اومدیم بریم تو ماشین میگه تو باید یه فیور بزرگ به من بدی!!!! میگم چی میگه من شارژ گوشیم تموم شده. این دفعه اول نیست که اینو میگه. دفعه اول که گفت من دادم با گوشیه من زنگ بزنه. دفعه دوم دوباره گفت من شارژ ندارم منم بهش گفتم تو اصلا روزی شده که شارژ داشته باشی و اینو به تمسخر گفتم. دفعه سوم گفت موبایلم رو پیدا نمی کنم ته کیفمه. دفعه چهارم گفت موبایلم رو جا گذاشتم. منم بهش گفتم موبایل تو یا شارژ نداره یا اسباب بازیه و با خودت نمیاریش. این دفعه دیگه روش نمیشد دوباره بگیره. منم دوباره بهش خندیدم و گفتم دیگه به شارژ نداشتنت عادت کردم بیا بگیر زنگ بزن. اما میدونم همه اینا سو استفاده است.

خلاصه که شدیدا دارم فکر میکنم ترم دیگه یه جوری بپیچونمش. بد جور رفته روی نرو من.

حالا اینا که خوبه یه کارایی میکنه اصلا منو کلافه میکنه. میشینه توی ماشین در حالیکه من دارم رانندگی میکنم هی میزنه به دست من به علامت شوخی دیدی با یکی خیلی نداری باهاش میگی می خندی میزنی روی دست و پاش این همون کارو با من میکنه. دیگه یه بار بهش میخوام بگم بابا من دارم رانندگی میکنم به من دست نزن .یا یه تکیه کلامایی داره صد و بیست بار تکرارش میکنه:

ohhhhhhhhhhhh myyyyyyyyyyyy goddddddddddddddd(به جان خودم به همین شدت)

what do you say?

isn't it?

chacha

babaaaaaaaaaaaa

حالا فکر کن اینا رو با اون کوبیدنای به دست من قاطی هم بکنی. خلاصه که خدا یه صبری به من بده از دست این.

نیگا کن یه پست رو حروم این دختره کردم ها. میخواستم از یکی از سرگرمی های این روزهام بگم. گل های توی بالکن کلی رشد کردند و از نرده آویزون شدند. البته یه بلاهایی سر بنفشه ها داره میاد که تازه فهمیدم تقصیر کیه. این پرنده های بی شرف هی میان نوک میزنن همه شاخه ها رو با خودشون می برند. این روزها که سرگرم درس خوندنم و بیشتر توی خونه نقش مترسک رو بازی میکنم. به محض اینکه حس میکنم میخوان به گلدون نزدیک بشن حمله میکنم به پنجره و کیششون میدم. حالا موندم این چند وقت که میخوایم بریم ایران چی کار کنمشون. نمی دونم این شاخ و برگا رو میخورن یا برای لونه سازی میخوان. خلاصه که گلدون بدبخت رو کچل کردند دیگه.

یه ایمیل گرفتم دیروز مضمونش این بود:‌before I die I want to ..... بعدش من خیلی به این موضوع فکر کردم. به این نتیجه رسیدم خیلی چیز خاصی نیست که من قبل از مرگم بخوام انجام بدم. از اون روز دارم فکر میکنم من واقعا چی میخوام انجام بدم که خیلی برام مهم باشه قبل از مرگم هنوز به نتیجه نرسیدم. جالبه ها بهش فکر کنید. اینقدر تازه جوابای جالبتر روی دیوار نوشته بودند که نگو. فکر کنم ماها بخوایم بنویسیم همه میریم سراغ چیزای خیلی دنیوی!!!!

واییییییییییییی امروز نشستم بفرمایید شام گروه 28 رو دیدم خیلی دلم برای فرزانه سوخت که چهارم شد. کلی هم از دست آذر خانوم و خاطرات شش ماهگیش خندیدم. بعد از مدت ها کلی تنوع بود واسه خودش:)))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

دلم برای مامانم تنگ شده در حد خدااااااااااااااااا. از پشت تلفن هرچی حرف میزنم دلم خنک نمیشه دیگه. دلم تنگ بود حسابی که روز مادر پیشش نیستم. امروز یه حس عجیب غریبی دارم. هیچ موقع تا حالا از این حسا نداشتم. هی با خودم زمزمه میکنم روز مادر. بعدش یهو دلم هرییییییی میریزه پایین. میگم خدایا یعنی میشه منم مادر بشم!!!!!!!!!!!!! یعنی میشه بچه من یه روز بیاد برای من کادوگرفته باشه بگه مامانی جونم روزت مبارک. بعد من بگیرم توی بغلم بچلونمش. یعنی میشه من هم شروع کنم از بچه ام و ناز و اداهاش تعریف کنم!!!!!!!

زیاد این حرفا رو جدییییییییییی نگیرید. مال درس خوندنه قند خونم اومده پایین خزعبل دارم میگم.

روز مادر به همه تون مبارک باشه دوست جونیا. ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak