Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

دیشب با همسری نشستیم و یه لیست نوشتیم از آرزوهامون. یعنی من پیشنهادش رو دادم بعدش هم یه 20 دقیقه ای هر کسی برای خودش تنهای نشست و فکر کرد و آرزوها و تمناهای قلبیش رو نوشت. جالبه که بگم 80 درصد لیستمون مثل هم بود و جالب تر اون که همسری یه چیزی توی اولین گزینه اش نوشته بود که من شگفت زده شدم. نوشته بود آزادی ایران از بند و حصر و وضعیتی که الان داره. اولش باورم نشد ولی از ته دل بهم گفت که این اولین آرزوشه.

بعدشم با هم نشستیم و با تلویزیون مراسم احیا رو برگزار کردیم. بماند که من مثل همه سال های پیش وسطش خوابم برد و بماند که باز هم مثل قبل منی که اشکم سه سوت جاری میشه نتونستم مثل آدمهایی که توی تی وی نشون میداد ضجه بزنم وگریه کنم. به نظرم این چیزها یه سری اعتقادات قلبیه. من با زبان ساده از خدا خواستم که آرزوهای معنوی و مادیم رو جامه عمل بپوشونه و از حسی که ته قلبم داشتم خیلی خوشحال بودم.

در طی دو سه روز گذشته این دومین خبر خوبی بود که بهم داده شد. نمیدونم از برکت این ماه مبارک هستش یا چیز دیگه ولی خوشحالم خیلی زیاد. همین امروز نتایج امتحان ترم پیشم اعلام شد و من هر دو درسم رو پاس کردم با یه نمره خوب. یه بار دیگه قند ته دلم آب شد و کلی با همسری خوشحالی کردیم. حس موفقیت خیلی خوشحالم میکنه بیشتر از هر چیز دیگری.

خداوندا در این روزهای عزیز همه آرزومندان رو به مراد دلشون برسون. آمین

راستی دیروز یکی از دوست جونای ایران که خیلی دوستش دارم آدرس وبلاگش رو بهم داد. رفتم دیدم یه داستان رو تحلیل کرده و به قدری قشنگ بود تحلیلش که حیفم اومد با بقیه به اشتراک نذارمش. شما هم بخونید و لذت ببرید. اینم لینکش.

به توصیه یکی از دوستان ف ی س ب و کی دیروز یه فیلم دیدم که بسیار بسیار تاثیر گذار بود. البته زبان اصلیش فرانسویه ولی زیرنویس انگلیسی داره. شدیدا توصیه میکنم دانلودش کنید اگر اینترنتتون سرعتش خوبه. اینم لینک دانلود فیلم. با تشکر فراوان از فرستنده لینکش.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

می بینی چه ساده شاد میشوم. من عاشق این شادی های کوچکم. دخترک سر به هوای درونم دیروز پس از مدت ها چشمانش برق زد و از ته دل خندید. این شادی های گاه گاه را از من نگیر. لبخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

به خودم که اومدم دیدم اشکام مثل سیل جاری شدند. وقتی برنامه دیشب م ا ه ع س ل رو دیدم احساس کردم اصلا صبر و طاقت ندارم. وقتی مادری رو دیدم که بچه اش نه میشنوه نه می بینه نه می تونه حرف بزنه و با این وجود الان داره درس میخونه و معدلش 19 هستش و همه اینکارارو رو خودش تنهایی انجام داده از دست خودم ناراحت شدم که تا تقی به توقی میخوره میگم خدایا حواست به من هست پس چرا به من نگاه نمیکنی؟؟؟ دیدم چیزهایی که من در برابرش عاجز و ناتوان میشم اونقدر در مقایسه با باری که اون مادر داره به دوش میکشه پیش پا افتاده اند که آدم شرمنده میشه. خلاصه که تا یکی دو ساعتی اصلا تو یه فضای دیگه بودم. صد بار خدا رو شکر کردم به خاطر همه نعمت هاش به خاطر اینکه این همه لطف و محبت داشته به ما و آرزو کردم کاش این مادر به آرزوش برسه و حداقل ناشنوایی بچه اش درمان بشه.

خداوندا به خاطر همه داشته و نداشته هام ممنونم و شرمنده که گاهی اوقات چقدر ناشکری میکنم. خداوندا توی همین ماه مبارک دعای بنده های محتاجت رو استجابت کن. خداوندا من  خیلی مخلصتم میدونم که اون بالا بالاها حواست به همه بنده هات هست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

بادبادک باز رو بالاخره تموم کردم. کتاب غمگینی بود. یه جاهایی اصلا باورم نمیشد این اتفاقات برای شخصیت های اصلی داستان بیافته اما نوشتارش رو خیلی دوست داشتم آدم رو واقعا می برد به تک تک اون صحنه ها.

چند وقتی بود معتاد شده بودم به موبایل دست گرفتن و کنکاش کردن در اون با دست گرفتن این کتاب به خودم قول دادم دیگه خیلی وقت برای موبایل بازی نذارم و در همین راستا امروز یه کتاب دیگه رو دست گرفتم با عنوان "هنر اندیشیدن"، نوشته جان مکسول و ترجمه معین خانلری. به نظر میاد کتاب جالبی باشه این کتاب رو دکتر ع ی س ی ج  ل ا ل ی اون موقع هایی که می اومد شرکت بهمون معرفی کرده بود. من هم به عادت همیشه که کرم کتاب بودم و بدو بدو میخواستم کتاب رو بخرم دو روز بعدش رفتم خریدمش و حالا در کنکاش کتابخونه دیدم اااااااااا این کتاب رو هنوز نخوندم.

بعد از 5 سال زندگی مشترک هنوز هم عاشق اینم که یه موقع هایی قهر کنم و همسری بیاد منت کشی حتی اگه تقصیر من باشه. از این که توی قهر به حال خودم رها بشم متنفرم و همسری اینو خیلی خوب میدونه. امروز که خیلی الکی الکی قهر کردم باهاش به نیم ساعت نکشید اومد توی اتاق و جویای حالم شد منم که کافیه فقط یه کم بخنده زودی خنده ام میگیره و آشتی میکنم. خلاصه که کلی خندیدیم. بعدش هم خودش برگشته میگه دوست داشتی اومدم حالتو پرسیدم آره!!!!!

امشب هم یه فیلم دیدیم از اون فیلم هایی که من خیلی دوست دارم و کلی رمانتیک بود و توش یه دختر بچه ای بازی میکرد که خیلی باهوش بود عاشق این بچه های باهوشم. همش میگم خدایا خواستی به ما بچه بدی یکی از این مدلیاشو واسه ما سواکن بذار کنار قربونت. اسم فیلم بود definitely may be داستانشم این بود که یه دختری کنجکاو میشه بفهمه که پدر و مادرش چه جوری با هم آشنا شدند و باباهه هم مجبور میشه همه داستانهای عشقیش رو از اول تا آخر واسش لو بده. هنرپیشه مردش هم رایان رینولد بود که یکی دو تا فیلم دیگه ازش دیدم الان یادم نیست اسمش چی بود. به هر حال به دیدنش میارزه.

به توصیه دوست جون برای گرفتن ویز ویز های مو و نرمتر شدنش یه کرم هات اویل واتیکا گرفتم که یه بار استفاده اش کردم اما موهام کلی نرم شده و احساس میکنم ویزش خیلی خیلی کمتر شده. توی این وبلاگ یه توضیحاتی در موردش داده. حالا البته باید هفته ای یک بار استفاده کنم که اثرش رو بیشتر نشون بده انشاالله. همسر که میگه موهات کلی خوش حالت شده. الله اعلم:)))

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

چند وقتی هست که حال و حوصله خوندن کتاب هایی که خیلی قطورند رو ندارم. همین باعث میشد که با وجودی که می دونستم این کتاب کلی توصیه شده و صد بار توی کتابخونه بهم چشمک زد اما با خودم میگفتم کی حال داره این کتاب قطور رو بخونه. تا رسیدیم به ماه رمضان. رفتم و یه نگاهی به کتابخونه کردم و حس کردم میتونم یه بار این کتاب رو دست بگیرم ببینم چه جوریاست. شب ها معمولا تا ساعت 2 بیداریم که سحری بخوریم. نزدیکای افطار که همسری خوابه کتاب رو به دست می گیرم و شروع میکنم به خوندن. واقعا بی نظیره. با خودم میگم چطور تا حالا نخونده بودمش. من که با خوندش دقیقا احساس میکنم دارم توی کابل همراهش همه این وقایع رو می بینم. حتما خیلی هاتون خوندید این کتابو. بادبادک باز رو میگم. این یه پاراگراف از کتاب برای اونهایی که نخودنش:

بچه که بودیم من و حسن همیشه از سپیدارهای ورودی ماشین رو خانه پدرم بالا می رفتیم و با یک تکه آینه نور آفتاب را می تاباندیم توی خانه همسایه ها و اذیت شان می کردیم. با پاهای برهنه آویزان با جیبهای پر از توت خشک و گردو  روبروی هم روی شاخه بلند درخت می نشستیم. آینه را به نوبت به دست می گرفتیم  توت می خوردیم یا آن را به هم پرت می کردیم. می گفتیم و می خندیدیم. هنوز هم حسن را روی آن درخت می بینم. آفتاب از لابه لای برگها روی صورت گردش می رقصد. صورتی شبیه عروسک چینی که از چوب سخت تراشیده شده باشد. دماغ پت و پهت و چشم های ریز بادامی. چشم هایی که بسته به نور به رنگ طلا سبز و حتی یاقوت کبود در می آمد. هنوز هم گوش های ریز پایین افتاده اش را می بینم و آن برجستگی تیز چانه اش را انگار چیز گوشتالویی بود که آخر سر اضافه شده بود و لب شکافته اش را درست در سمت چپ خط میانی لب ها که احتمالا کار که به آنجا رسیده یا ابزار عروسک ساز چینی در رفته و یا طرف دیگر خسته و بی دقت شده.....

می بینید با چه تفصیلی همه چیز را توصیف کرده همین سبک نوشتن برام خیلی جالبه. خلاصه که به نیمه های کتاب رسیدم اینقدر ذوق دارم.

دیشب فیلم سینمایی د م ا غ ساخته ف ر ز ا د م و ت م ن رو دیدم. شاید بگم سومین بار بود می دیدمش اما دوستش دارم خیلی. همسر میگه همچین غرق فیلم شدی یکی ندونه فک میکنه باهاش همدردی. نکنه میخوای دماغتو عمل کنی؟؟؟ میگه تو عمل کنی دماغتو فک کنم دیگه صاف بشه!!!! اما چیزی که توی این فیلم خیلی جذبم میکنه صادقانه بودنشه. هیچیش مصنوعی نیست اینقدر همه نقشاشون رو قشنگ بازی میکنند که من واقعا لذت می برم. و توش کلی درس داره. اینکه چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی. گاهی اوقات آدم هایی رو می بینیم که اصلا زیبا نیستند اما مثبتند و به وجود خودشون افتخار میکنند. دیشب کلی بعد از فیلم با هم صحبت کردیم. همسر میگه وقتی توی آینه نگاه میکنی اول از همه به چی بیشتر توجه میکنی؟؟؟ من در حال حاضر مشکل اصلیم موهام هستند. از دستشون کلافه شدم دیگه. واسه اینکه همیشه ویز ویزند و اصلا هم خوشگل نیستند. همیشه میخوام برم بیرون کلی عزا میگیرم از دستشون. اما همسر میگه به نظرم روزایی که کلی اتو میکنی موهاتو و کلی سشوار میکشی حتی بی ریخت تر هم میشه. بذار خودت باشی بذار موهات واقعی باشه اینقدر بهش گیر نده. اما من هنوز با خودم کنار نیومدم. این بار بعد از ده بار تلاش تصمیم گرفتم بلندشون کنم و بعدش برم صافش کنم. شاید حس بهتری بهم دست داد.

همه اینها رو گفتم که بگم وقتی آدم حس خوبی نسبت به خودش و همه اعضای و اجزای بدن و صورتش داشته باشه ناخودآگاه خودش رو با همه داشته و نداشته هاش دوست داره و همین باعث میشه اون حس مثبت رو به بقیه منتقل کنه و بقیه هم دوستش داشته باشند.

راستی توی این ماه رمضونی منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نکنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

وایییییی که چقدر من امروز گشنگی کشیدم. یعنی رسما داشتم می مردم اینقدر گرسنه بودم. بعدش رفتیم با دوست جون ترحلوا پختیم واسه افطار. رفتم کلاس فرانسه اما دوزار نفهمیدم چی به چی شد. اصلا تمرکز نداشتم که به درس گوش بدم. تازه فهمیدم کلی شکموام و یه عالم هله هوله میخورم در طی روز.

دیشب این فیلم میم مثل مادر منو رسما داشت روانی میکرد. صد بار که ببینمش بازم بی نظیره. اما دیگه رسما آخراش داشتم قاط میزدم هی همسر میگفت می زنم یه کانال دیگه ها و من هی قول میدادم که از خودم احساسات بروز ندم اما مگه میشد. چقدر این گلشیفته بی نظیر بازی میکنه.

برنامه سفرمون قطعی شد. 4 شب و 5 روز حالا بعدا میگم کجا داریم میریم. جالبه ما تقریبا 10 روز هستش که دنبال پیدا کردن تور مناسب هستیم یکی دو بار هم تا مراحل نهایی با چند نفر پیش رفتیم اما هی مشکل پیش اومد. تا اینکه یه شماره و ایمیل توی سرچ هام پیدا کردم و دیگه ایمیل بازی شروع شد و نهایتا به نتیجه رسید. جالبه من ایمیل میزدم دو دقیقه بعد آقاهه جواب میداد و کلی هم با دقت و مبسوط جواب میداد. خلاصه که اگه خدا بخواد داریم میریم سفر. از همین الان برای یه ماه دیگه ذوق دارم کلیییییییییی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

همسری برام یه فایل میفرسته که میگه چند سال قراره عمر کنید؟؟ به سوالا که جواب میدم کاشف به عمل میاد که قراره 91 سال عمر کنم و تازه 14 سال هم بیشتر از همسری زنده بمونم. خدا اون روز رو نیاره که من 14 سال تنها بمونم. اما هر کدوم از سوالاتش آدم رو به فکر فرو میبره. برای مثال با روزی 1 قرص مولتی ویتامین خوردن عمر آدم 4 سال افزایش پیدا میکنه. یا سیگار نکشیدن و ورزش کردن کلی توی عمر دراز موثره.

اینم لینک سایتش به نظرم کلی آموزنده بود لااقل فهمیدم هی نباید سوسیس و کالباس و گوشت یخ زده بخوریم!!!!!

دیروز با دو تا از دوستامون رفتیم پارک آبی آتلانتیس و اینقدر جیغ زدیم و ورجه وورجه کردیم که گلومون خفقون گرفته و دست درد و بدن دردی گرفتیم که نگو من که بس که بالا و پایین رفتیم گردن درد گرفتم. از همه بدترش یه پرتاب با شیب بسیار زیاد در حد سقوط آزاد بود که دیگه با کلی شجاعت خودمو راضی کردم برم ازش سر بخورم اما واقعا حس میکردم الانه که پرتاب بشم بیرون و هی جیغ کشیدم و برای زنده موندنم دعا کردم تا رسیدم روی زمین. خداییش که خیلی وحشتناک بود اما یه روز کامل کلی سرگرمی و هیجان داشتیم برای خودمون.

داریم برنامه ریزی میکنیم برای یه سفر آخر ماه رمضون با یکی از دوست جونا. امیدوارم که جور بشه که دلم بدجوری لک زده برای طبیعت گردی.

خوشحالم که داره ماه رمضون میاد. عاشق شنیدن ربنا و اذان موذن زاده ام. عاشق آماده کردن سفره افطار و حس معنوی دم افطارم. دلم میخواد توی ماه رمضون فایل های تفسیر مثنوی که از یکی از دوست جونیا گرفتم رو شروع کنم به گوش دادن. دلم هوس دوباره گوش دادن به اشعار مولانا رو کرده.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

یک فایل به دستم رسید. لینکش رو از اینجا برداشتم. مثل اینکه دیگه این کتاب چاپ نمیشه. مینیمالیستی نوشته شده. کلی ازش تعریف شنیده بودم اما حقیقتا یه سری هاش رو اصلا نفهمیدم منظورش چی بود!!!! هرچند نحوه نوشتنش برام جالب بود. گذاشتمش کسانی که دوست دارند دانلودش کنند. توضیحات لینکی که گذاشتم رو کامل بخونید لطفا.

پ.ن: من خیلی نظر خاصی در موردش ندارم. چون هنوز کامل تمومش نکردم.

آخر هفته ات وقتی بری مهمونی خونه یه زوج دوست داشتنی، مطمئنا هفته بعد رو با کلی انرژی آغاز خواهی کرد. دوست جونم بابت همه چیز ممنونم. خوشحالم که دنیای مجازی دوستی با شما رو بهمون هدیه داد. ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak