Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

یه دوستی ما داریم اینجا بسیار بسیار با صداقت هستش و حرفاش در عین سادگی بسیار به دل من میشینه. تا حالا چند باری شده که مخاطبش من بودم و به نوعی میخواسته من رو در مورد حرفی که میزنم متقاعد کنه. راستش بعد از حرفایی که بهم میزنه میتونم به جرات بگم یکی دو روزی بدجوری میرم توی فکر. دیشب حرفایی بهم زد که خیلی خیلی به دلم نشست احساس کردم چقدر خوبه آدم یه همچین آدمهایی دور و برش داشته باشه که گاهی یه تلنگر بهش بزنند و باعث بشن آدم عمیق تر بشه توی یه موضوعی. امروز یه حس جدید و عجیب غریب دارم.

در مورد کارم بگم که هنوز خیلی به این محیط عادت نکردم. اینجا اصلا از صمیمیتی که در محیط های ایرانی داشتیم خبری نیست. هر کسی سرش به کار خودش بنده و هیچکی به دیگری کاری نداره. من هم یه اتاق بزرگ و نورگیر دارم که طبقه بالا هستش. بسیار بسیار دنج و بی سر و صدا. گاهی اوقات از این همه سکوت دیووونه میشم اما خوب بد نیست. در فکرم که جلوی پنجره رو سه چهار تا گلدون بذارم که با نگاه کردن بهش کلی انرژی بگیرم. شاید توی دو سه روز آینده اینکار رو کردم.

این چند روزه اینقدر دلم برای همه تنگ شده که نگو. خواهری و برادری یک فروند ایمیل پر عکس برام فرستادند و همین باعث شد کلی هوایی بشم و دلم هزار تا برای همه تنگ بشه. احتمالا آبان یک هفته بیشتر نمی تونیم بریم ایران اون هم در فاصله 5 روز دو تا عروسی توش هست.

دیشب رفتیم بیمارستان ایرانیان دکتر. کلی ازم عکس کمر و اینها گرفت و بعدش هم گفت خدا رو شکر مشکل خاصی نیست یه چند تا قرص و پماد داد و گفت خیلی پشت میز نشینم تا یه کمی درد کمرم بهتر بشه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

خوب خدا رو شکر توی این چند روزه کمرم خیلی بهتر شده. دقیقا یک روز بعد از اون کمر گرفتگی مجبور شدم برم بیرون .خودم از راه رفتن خودم خنده ام گرفته بود انگاری که عصا قورت داده بودم و وسطش هم هی مجبور بودم بایستم تا تیری که توی کمرم میکشید رد کنه. هر کی نمی دونست فک میکرد من میخوام از خودم باد و بود در بدم که هی اینجوری وامیسم. خلاصه که بساطی داشتم با این کمر. حالا میخوام امروز اگه خدا بخواد برم دکتر. ببینم چی میگه مشکل جدی نباشه یهویی.

دیگه جدیدترین خبر این هستش که من رفتم سر کار!!!!!!!!! بله هنوز یک ماه از نوشتن لیست آرزوهام نگذشته که کلیشون تبدیل به واقعیت شدن. این شرکت یک شرکت ایرانیه که توی کار صادرات و واردات انواع محصولات مختلف هستش. شکر خدا هیچ سیستمی هم برای بازاریابی نداشتند و حالا باید همه چیز رو از پایه بچینم. راستش تا حالا همچین تجربه ای نداشتم و همیشه شرکت هایی که توشون بودم خیلی بالغ بودند و همه سیستم ها رو داشتند. اما اینجا تو مایه های این حاجی بازاری ها هستند که خیلی خیلی پول دارند اما خوب دانش ندارند و مسلما هم کلام شدن من با اونا خیلی سخته چون اصلا از تکیه کلام های قلمبه سلمبه بازاریابی سر در نمیارن و باید همه چی رو خیلی ساده براشون بگم تا براشون ملموس بشه. والا فعلا میخوام یه کم از comfort zone ام بیام بیرون و به خودم یه ذره سختی بدم. دلم میخواد یه تجربه یکی دو ساله اینجا داشته باشم. امروز سومین روز کارم بود و کلی از صبح نشستم به تحلیل و تجزیه کردن و در آوردن برنامه هایی که باید عملی بشن.

فقط مشکلش اینه که شنبه ها هم باید برم سر کار و عملا فقط نصف پنجشنبه و حمعه رو تعطیل هستم. چون اینا تعطیلاتشون مثل ایرانی ها هستش واسه همین اولش یه کم سختم. همش ساعت 10 که میشه خوابم میگیره خیلی زیاد.

اما چیزی که برای خودم جالبه خصوصا از وقتی اومدیم دبی اینه که به قول طغرل نمی دونم خودم با خودم چند چندم.این اولین بار توی زندگیم هستش که خیلی روشن نمی تونم فراروم رو ببینم و تصمیم بگیرم بالاخره تو آینده میخوام به کدوم سمت برم.

البته همسر میگه من مطمئنم تو یکی دو ماهی بری سر کار خیلی قشنگ تکلیفت با خودت روشن میشه. امیدوارم همین طور باشه. جالب بود یه آدیو از آنتونی رابینز گوش میدادم هی توش میگفت روی یه ورق کاغذ بنویسید که چه چیزی هست که براش می میری که انجامش بدی چه کاری هست که انجامش خیلی خوشحالت میکنه و میگه فرض کن محدودیت مالی نداری و همه چی حاضر و آماده است اونوقت دوست داری چیکار کنی؟ من تنها چیزی که خیلی خیلی دوست دارم انجام بدم اینه که یه پول قلمبه داشته باشم راه بیافتم جاهای دیدنی دنیا رو ببینم یعنی واقعا واسه اینکار می میرم. دومین کاری که خیلی خیلی دوست داشتم انجام بدم اینه که یه مهدکودک از خودم داشته باشم و مدیرش باشم و از صفر تا صدش رو راه بندازم. حتی اینجا به ذهنم رسید در یه حالت کوچیکتر یه همچین چیزی راه بندازم که خوب همیشه سرمایه اولیه نداشتن مشکل ایجاد میکنه. خلاصه که یه کم گیج میزنم واسه خودم. این روزها فکر میکنم واقعا دلم میخواد برم بازم کارمندی بکنم یا میخوام درسم رو ادامه بدم یا میخوام کسب و کار خودم رو داشته باشم. شاید بگم بالای ده بار واسه خودم لیست نوشتم اما آخرش به نتیجه قطعی نمیرسم. خیلی امید دارم که به زودی اون حس قطعیت رو پیدا کنم.

راستی این آدیو که گفتم اسمش هست time of your life یعنی بی نظیره به نظرم به خود من که کلی ایده میده. فکر کنم از توی همون سایت آواکس بتونید دانلودش کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٤ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

دیروز صبح واسه خودم داشتم دلی دلی کنان کار میکردم. ظرفا رو چیدم توی ماشین اومدم قرص بردارم از توی کابینت خم شدم. یهوو دیدم کمرم همونجوری خم موند فقط فهمیدم جیغغغغغغغ بنفشی کشیدم و همسر رو صدا کردم. کمرم راست نمیشد. با کمک همسر عینهو فلج ها روی زمین خوابیدم. واییییییییی که چه دردی بود اصلا نمی تونستم تکون بخورم اینقدر همه جام تیر میکشید. منم که اصلا باسن مبارک روی زمین بند نمیشه هی میخواستم اینور و اونور بشم. در عرض 2 ساعت تقریبا تبدیل به یه موجود فلج شدم دیگه حتی نمی تونستم از این پهلو به اون پهلو بشم راه رفتن که دیگه به رویا واسم تبدیل شد. همسر نگران شده بود شدید. شروع کرد زنگ زدن به یکی از دوستاش ببینه می تونه برام دکتر بیاره خونه یا نه. خلاصه آقای دکتر رو پیدا کردند و یه شیاف دیکلوفناک رو تجویز کردند همسری هم بدو بدو رفت از داروخانه خرید و اومد. فک کنم یک ساعت بعد از استفاده اش بود که حس کردم پام از بی حسی در اومد و می تونم تکونش بدم. خدا هیچ کسی رو به این روز نندازه. من که فکر میکردم دیگه فلج شدم رفت. نگو اسپاسم بوده و ول نمیکرده آخه شب قبلش با یکی از دوستامون رفتیم پینگ پنگ و بیلیارد و فوتبال دستی توی یه سالن و من همه حسابی بالا و پایین پریدم .فکر کنم بعد از یه مدت کم تحرکی یهو کلی به خودم فشار آوردم.

همسری بنده خدا عین پروانه دورم میچرخید هی کیسه آب جوش می آورد از این کرم های ویکسی میزد. خلاصه که کلی حواسش بهم بود. تازه ناهار هم درست کرد که من خیلی دوستش داشتم بهش میگم ببین خوبه ها از این به بعد هفته ای یه بار مریض میشم خیلی زندگی اینجوری حال میده. میگه نه تو را خدا مریض هم نشی کمکت میکنم.

کلی تهدیدم کرده که باید روزی حداقل نیم ساعت نرمش کنم و از حرکات ناجور و یه دفعه ای که باعث گرفتن کمر میشه بپرهیزم. خلاصه که تعطیلاتمون رو اینجوری گذروندیم این هفته.

اینو بخونید به نظرم خیلی داستان جالبی بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

خوب دیگه به روزهای آخر سفرمون نزدیک شدیم. واقعا به همین سرعت روزها برای ما گذشتند. روز آخر ما زودتر از خواب بلند شدیم و اومدیم توی محوطه برای اینکه عکس بندازیم و از هوا لذت ببریم. بعدش هم رفتیم صبحانه و دیگه وسایلمون رو جمع کردیم که به سمت شهر آخر که اسمش نگامبو بود و ساحل داشت بریم. این شهر رو به این دلیل انتخاب کردیم که تا فرودگاه فقط 14 کیلومتر فاصله داشت و چون بلیطمون ساعت 9.30 صبح بود مجبور نبودیم خیلی صبح زود از خواب بلند بشیم. دیگه راه افتادیم و باز هم هی بین راه نگه میداشتیم تا مناظر زیبا رو ببینیم. فک میکنم نیمه راه رفتیم spice garden که یه چیزی شبیه همون هربال گاردن بود و ازشون چای اسپایسی و وانیل خریدیم. باز دوباره آقایون ماساژ گرفتند و بعدشم راه افتادیم به سمت آخرین برنامه ای که قرار بود داشته باشیم که همانا رفتینگ در رودخانه وایت بود. بعد از 3 4 ساعت رانندگی بالاخره به رودخونه رسیدیم و قرار شد که جلیقه نجات بپوشیم و کلاه بذاریم سرمون و بریم سمت رودخونه. میتونم بگم واقعا یکی از لذت بخشترین تفریحات سفر همین بخش بود. توی رودخونه هی میرسیدیم به جاهایی که آقای راهنما میگفت طناب ها رو بچسبید و ما هم کلی شجاعانه برخورد کردیم و توی آب نیافتادیم خوشبختانه. بقیه قسمت ها رو هم پارو میزدیم و می رفتیم. تا رسیدیم به یه جایی گفت حالا می تونید بپرید توی آب. همه یکی یکی پریدن توی آب. من هم خیلی دلم میخواست برم اما هی اندیشه میکردم. بالاخره دلو زدم به دریا و من هم پریدم توی آب. آب عالی بود نه زیاد سرد و نه زیاد گرم. و آقای راهنما هم هی ازمون عکس میگرفت. واقعا عکس های زیبا و بی نظیری بود. خلاصه این قسمت هم تموم شد و رفتیم لباسمون رو عوض کردیم و راه افتادیم به سمت مقصد. با نزدیک شدن به نگامبو هوا هی گرم و گرم تر میشد. به خاطر خیس بودن موهامون مجبور بودیم کولر رو هم خاموش کنیم. فک میکنم بالاخره بعد از تقریبا 5 ساعت مداوم رانندگی رسیدم به نگامبو. هوا دیگه تاریک شده بود. خلاصه رفتیم توی اتاقامون توی هتل. اسم هتل هم jet wing blue بود. بعدش هم شام خوردیم و رفتیم برای سوغاتی خریدن. من دو تا فیل خریدم. چون قبل از هند هم فیل خریده بودم دیگه خیلی زیاد خرید نکردم. در بازگشت رفتیم یه مقدار روی شن ها دراز کشیدیم و به صدای موج ها گوش دادیم و بعدش قرار شد بریم استراحت کنیم. مثل شب های قبل باز هم نتونستم خیلی خوب بخوابم. ساعت 5 صبح بلند شدم و چمدون رو بستم و همسری هم بیدار شد و گفت بریم طلوع رو ببینیم. با هم رفتیم کنار ساحل طلوع رو دیدیم و دیگه وسایل رو جمع کردیم که راهی بشیم به سمت فرودگاه.

تقریبا نیم ساعته رسیدیم به فرودگاه و دیگه یکی دو ساعتی هم منتظر شدیم تا موعد پرواز بشه. آقای راننده کلی ازمون تشکر کرد و گفت که به اون هم توی این چند روز خیلی خوش گذشته. تقریبا 4 ساعت و نیم توی راه بودیم و ساعت حدودای یک و خرده ای به وقت دبی رسیدیم به فرودگاه. البته مجبور شدیم یک ساعتی توی صف بمونیم تا مهر توی پاسمون بخوره و قرار شد که حتما حتما از این کارت های ای گیت بگیریم که دیگه مجبور نباشیم توی صف بمونیم.

همین. سفرمون به پایان رسید اما هنوز که هنوز حس خیلی خوبی دارم نسبت به این مسافرت و کلی انرژی گرفتم. امیدوارم بازم بتونیم از این مسافرت های بی نظیر بریم. خدایا ممنونم از اینکه باعث شدی همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و ما این طبیعت بی نظیر رو از نزدیک ببینیم.

صنایع دستی nuwara eliya

فیل

منظره رودخانه رفتینگ

منظره رودخانه رفتینگ 2

هتل نگامبو

سرویس آمیتیس من

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

خوب من دوباره اومدم که قسمت سوم سفرنامه رو بنویسم. دوستان می بینید چه اکتیو شدم همه چیز رو با جزییات میگم. یادمه سر سفر هند کلی ها ازم شاکی شده بودند که چرا تلگرافی نوشتم همه چیزو. گفتم اینجا تلافی کنم.

خوب روز سوم قرار بود اول توی شهر کندی یه دوری بزنیم و بعد بریم به سمت Nuwara Eliya که بهش میگن little England اینقدر که زیباست همه مناظرش و معروف هستش به آبشارهای خیلی زیبایی که داره. راه افتادیم و رفتیم به سمت یه مغازه که توش پر بود از تابلوهایی که چاپ دست هستند و نقش های مختلفی روش داره. یه چیزی توی مایه های قلم کار خودمون ولی با تزیینات بیشتر. اول توی طبقه زیرزمین خانوم برامون توضیح داد که مراحل کار چطور هستند به این کار فک میکنم می گفتند باتیک. منم که رشته لیسانس نساجی یه حس نوستالژیکی داشتم وقتی داشت اینا رو توضیح میداد یاد دانشگاه و رنگ کردن پارچه ها و چاپ زدن روشون افتاده بودم. خلاصه که اصلا دلم نمیخواست از مغازه بیام بیرون. دیگه بعد از کلی گشت و گذار دو تا طرحش رو برداشتم یکیش از این طرح های فیلی بود و یکی دیگش عکس طاووس بود. البته قاب نداره و باید بدم برام قابش کنند اما هنوز نمی دونم میخوام کجا بزنمشون. بعد از خرید رفتیم توی شهر هم یه دوری زدیم و یه چند تا مغازه صنایع دستی برای خرید فیل و بودا دیدیم که بسیار گرون بود و قرار شد در شهرهای دیگه اینا رو بخریم. دیگه از این قسمت به بعد روح ما از دیدن مناظر بین راه در حال پرواز بود. راستی بگم یکی از قسمت های بامزه سفر هم ایستادن بین راه و خرید میوه بود. میوه های استوایی با عطر و طعم بسیار عالی. البته یه میوه ای بود که ما نخوردیمش. سنی اسمش رو از همکارش شنیده بود. اسمش دوریان بود و وقتی پوسته میوه رو بو میکردی بوی پی پی میداد و گلاب به روتون میشدیم. خیلی بوی بدی بود. اما بقیه میوه ها اعم از موز، آناناس، ماگنوس، جک فروت، انبه ترش و شیرین، ازگیل، گوآوا و ... خیلی خوشمزه بودند. من عاشق ماگنوس شده بودم. البته الان یه کم شک کردم که اسمش همین بود یا نه ولی توی همین مایه ها بود.

قبل از اینکه دوباره بیافتیم توی پیچ های جاده رفتیم یه باغی که بسیار زیبا بود و اسمش بود Botanical garden توی مایه های باغ گل های اصفهان بود اما خیلی بکرتر و زیباتر از اونجا. کلی عکس انداختیم و از مناظر زیبا لذت بردیم تا رسیدیم به یه جایی که پر از میمون بود. وایییییییی که چقدر کودک درونمون اینجا بالا و پایین پرید. من نگاه کردم توی کیفم دیدم از این بیسکویت های رنگارنگ دارم به همسر گفتم بهشون بده ببین می خوردند دیدیم یه دفعه میمون ها سرازیر شدن به سمتمون. حالا 4 5 تا دونه بیشتر نداشتم. دیگه خرد می کردیم کوچولو بهشون میدادیم اینقدر با مزه اینها رو از دست ما میگرفتند که نگو. این قسمت میمون بازی رو تقریبا همه مون خیلی دوست داشتیم. خلاصه رنگارنگا که تموم شد دیگه اومدیم بیرون که بریم به سمت مقصد بعدی.

بقیه راه رو کلی منظره دیدیم، کلی تعریف کردیم و خندیدیم، میوه خوردیم و ... یکی از محسنات این سفر این بود که همسفرانمون بی نظیر بودند از همه لحاظ ما باهاشون حس راحتی داشتیم. سر وقت بودند، غرغرو نبودند، اهل بگو و بخند، انرژی بسیار مثبت و خلاصه که همه جوره با هم جور بودیم و این خیلی ما رو خوشحال میکرد. گاهی اوقات تجربیات نه چندان خوشایند گذشته باعث میشه آدم قدر این همسفرها و دوستی ها رو بیشتر از آن چیزی که باید بدونه. و شاید یکی از دلایلی که این سفر خیلی بهمون خوش گذشت و توی ذهنمون ماندگار شد همین حس صمیمیت و انرژی مثبت بود.

در نیمه راه رفتیم کارخونه تولید چای و یه آقایی برامون در مورد مراحل تولید توضیح داد. البته چون روز تعطیل بود دستگاه ها روشن نبودند و کارگرها کار نمی کردند من بیشتر دوست داشتم در حال کار می دیدمشون. اما خوب نشد. این مرحله هم برام خیلی جالب بود. بعدش اومدیم و توی محوطه یه چای قوی خوردیم و چای های بسته بندی شده مختلف رو دیدیم. دوباره که راه افتادیم راننده یه جایی ماشین رو نگه داشت که مزرعه چای بود و پر بود از خانوم های محلی که سبد به پشتشون بسته بودند و داشتند چای می چیدند. جالب بود اصلا انگلیسی بلد نبودند اما همه تا نزدیک می شدیم هی می گفتند مانی مانی. یه خال قرمز وسط پیشونی اغلبشون بود و قیافه هاشون خیلی دوست داشتنی بود. دیگه اینجا ما خودکشی کردیم اینقدر عکس انداختیم و بالا و پایین رفتیم. هوا بی نظیر بود.

تقریبا ساعت 6 بود که به هتلمون توی Nuwara Eliya رسیدیم. از نظر من این هتل بی نظیرترین هتلمون در طی سفر بود و واقعا حس خیلی خوبی به من می داد. اسم هتل بود tea factory روزی که داشتیم برای سریلانکا جستجو میکردم این هتل اولین هتلی بود که همسر سنی پیدا کرد و بعدش وقتی اطلاعاتش رو دیدیم عاشقش شدیم و همین رو نهایی کردیم. هتل بالای یه تپه قرار داشت و از اون بالا مناظر مزارع چای و دشت سرسبز زیر پامون بود. هتل قبلا کارخونه چای بوده و علت نامگذاریش هم همون بوده. حالا توی عکس هایی که میذارم می بینید که سعی کردند بعضی دستگاه ها و چرخ دنده ها و ابزارآلات کارخونه رو توی هتل نگه دارند که نشون بده قبلا اینجا کارخونه بوده. یکی از چیزهای خیلی جالبی که این هتل داشت این بود که کاملا همه چیزشون مطابق با حفظ طبیعت بود و به قول معروف environmental friendly  بودند. مطمئنم سنی عزیز در این مورد توضیحات قشنگی میده واسه همین من به همین اکتفا میکنم و بقیه رو توصیه میکنم از وبلاگ دوست جون پیگیری کنید. از توی اتاقها فقط صدای طبیعت، باد  و پرنده ها رو میشد شنید. هیچ صدای مصنوعی اضافه دیگری به گوش نمی رسید. البته وقتی رسیدیم من که خیلی لباس تنم نبود از سرما داشتم یخ میکردم سریع اومدیم توی لابی با چای داغ ازمون پذیرایی کردند. اولش یه سینی آوردند یه حالت روغن مانند مالیدن به وسط دو تا ابرومون بعدش یه سری چیزا دادن خوردیم از این دونه هایی که شبیه زیره است هندی ها برای هضم غذا میخوردند و بعدش هم یه فنجون چای بی نظیر. تازه یه رسم دیگه هم داشتند تا وارد میشدی اگه هوا گرم بود حوله سرد برای پاک کردن دست میدادند و اگر هوا سرد بود حوله گرمی که مثل دستمال مرطوب بود و معلوم بود یه سری ضدعفونی کننده هم بهش زدند. خلاصه خیلی دیگه تعریف کردم از هتل. چای رو خوردیم و با آسانسوری که از همون دوران هنوز به جای مونده بود رفتیم اتاق هامون. من که تا رسیدم سریع کلی لباس پوشیدم و رفتم زیر دو تا پتو تا یه کم داغ بشم. با وجودی که سردم بود اما دلم نمی اومد از منظره از بالای اتاق بگذرم. حالا عکساش رو میذارم وایییی که چقدر دوست داشتنی بود. اینجا من رو یاد بچگی هام می انداخت وقتی هوا سرد بود و می رفتیم خونه مادربزرگم و می رفتیم زیر کرسی زغالی. دقیقا سرماش اونوقت رو برام تداعی کرد.

ساعت 7 اومدیم پایین که بریم برنامه ماساژ رو هماهنگ کنیم کلی هم چونه زدیم که همون شب به هر چهار تامون وقت بدن اما بعدش دیدیم به شام نمی رسیم و بعد از کلی سر کار گذاشتن خانومه گفتیم بی خیال شدیم و رفتیم برای شام. بعد از شام هم همه جمع شدیم توی اتاق ما و ورق بازی کردیم و کلی خاطره تعریف کردیم و دیگه ساعت 12 هر کی رفت اتاق خودش و خوابیدیم برای روز بعد.

جالب اینجاست که بگم من عین 4 شب رو شاید یک ساعت بیشتر نخوابیدم. نمی دونم واسه این بود که خیلی روحم خوشحال بود یا واسه عوض شدن جام بود اما هر چی که بود اصلا خواب آلود نبودم و روز بعد همیشه سرزنده و خوشحال از خواب بلند میشدم و اصلا هم توی ماشین چرت نمی زدم. 

خوب از سفرمون یه روز بیشتر باقی نمونده حالا ایشالا اگه وقت شد اون رو هم فردا می نویسم.

تابلو باتیک

تابلو باتیک 2

botonical garden

آبشار

میوه دوریان

انواع چای روی میز لابی

آسانسور هتل

هتل

هتل 2

هتل 3

منظره اتاق

اتاق ها

رسپشن

سینی خوشامدگویی

مزرعه چای

مزرعه چای 2

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

خوب صبح روز دوم اول یه صبحانه مبسوط خوردیم و یه چند تا عکس توی محوطه انداختیم و راهی شدیم. صبح قرار بود به یک معبد خیلی معروف بریم که توی راه شهر Kandy بود. این معبد در جایی به نام دامبولا قرار داشت. اسمش هم بود Golden temple. معبد بسیار بسیار زیبایی بود. یه سری پله داشت که وقتی می رفتیم بالا میخورد به معبد. از پایین معبد کلی خانوم وایساده بودند و گل میفروختند. ما نفری یک دسته گل خریدیم و راه افتادیم به سمت بالا. قسمت جالب راه معبد میمون بازیش بود. به نصفه راه که رسیدیم یه دفعه دیدیم یه عالم میمون روی درخت دارن بالا و پایین می پرند. واییییییییییی خدای من اون لحظه اصلا توصیفش سخته خیلی. من تا حالا میمون اینقدر از فاصله نزدیک ندیده بودم. یه سریهاشون بچه هاشون چسبیده بودند به شکمشون و با بچه شون بالا و پایین می‌پریدند. خلاصه یه آقایی بهمون سیب های خرد شده داد که به میمونا بدیم. اینقدر با مزه از دستمون غذا می گرفتند که نگو. همسری که کلی ارتباط برقرار کرده بود. اما زیاد نمیشد باهاشون صمیمی شد چون یه رییس داشتند تا میدید داریم نزدیک میشیم سریع میومد دندوناشو نشونمون میداد که یعنی نزدیک تر نشید. یه 20 دقیقه ای مشغول این برنامه بودیم و کلی خوش گذشت. یه کم بالاتر یه آقایی مار میداد بندازیم دور گردنمون. میگفت بی آزاره ماره اما من خیلی می ترسیدم خلاصه همه امتحان کردند و مار رو انداختند دور گردنشون الا من. مناظر بسیار بسیار بدیعی از بالای معبد می دیدیم که زبانم واقعا از توصیفش قاصره. بی نظیر بود واقعا. من تا حالا تو عمرم این همه زیبایی رو یه جا ندیده بودم. هوا عالی، منظره عالی، رنگ ها بی نظیر. خلاصه که خیلی خیلی حس خوبی بود. بعد از طی کردن پلکان ها بالاخره رسیدیم به معبد .باید کفش ها رو در میآوردیم و داخل می شدیم. وارد که شدیم توی معبد پر از مجسمه های بودا بود. دور تا دور رو احاطه کرده بودند .یکی از اتاق هایی که وارد شدیم توش پر از نیمکت بود. من که اصلا به تابلو ها توجهی نکردم واسه خودم نشستم روی نیمکت و چهارزانو نشستم و دستم رو هم به حالت ناماسته گذاشتم و به همسر گفتم عکس بندازه. دو تا عکس انداخت یهویی دیدیم یه آقایی مثل فیل خشمگین نزدیک شد. دیدم خیلی عصبانیه. داره بهم میگه از روی نیمکت بیا پایین. تازه دو زاریم افتاد که این نیمکت ها واسه گل بوده که تقدیم بودا کنند. یعنی فحششششش بدتر از این نمیشد بهشون داد. آقاهه بدجوری عصبانی بود. هی دستشو بالا و پایین می برد و میگفت باید زود عکسا رو پاک کنی. همسر هم پاک کرد عکس ها رو. من که حسابی ترسیده بودم دیگه هیچی عکس نمینداختم. اومدیم بیرون بریم توی یکی دیگه از اتاقها دیدیم آقاهه لشکر جمع کرده که یالا دوربین رو نشون بده ببینم عکسا رو پاک کردی یا نه. حالا ما هی می گفتیم پاک کردیم هی بازم با حالت عصبانی سر ما داد میزد. دیگه همسر شدیدا عصبانی شد و یکی از اون خشم های بدشو بهشون نشون داد و یه داد سر آقاهه کشید که ترسید و سریع خودشو گم و گور کرد .حتی داشت قبلش میگفت زنگ میزنم پلیس بیاد. خلاصه این جریان یه کم حس خوشی رو که داشتم خراب کرد اما توی راه برگشت باز با دیدن میمون ها حالم یه کم بهتر شد. توی یکی از اتاق ها چند دقیقه ای نشستیم و یه مدیتیشن کوچولو کردیم و بعدش راه افتادیم که بیاییم  پایین. توی راه هم کلی برای خودمون انبه ترش خوردیم و بسی لذت بردیم. دیگه بعدش راه افتادیم به سمت هتل بعدی. مناظر بسیار بسیار زیبایی رو در طی راه دیدیم. همه چیز سبز و شاد بود. هوا هم خدا رو شکر نه بارونی بود نه خیلی گرم. انگاری که داریم توی جاده چالوس رانندگی می کنیم. قرار بود به هتل که رسیدیم سریع وسایل رو بذاریم و بریم به برنامه رقص محلی برسیم. لحظه ای که وارد هتل شدیم منظره ای رو دیدیم که خارق العاده بود از جلوی در ورودی منظره روبرو یه دریاچه بود که با یه عالم درخت محصور شده بود. فک کن قرار بود منظره اتاق ما همین باشه. اسم هتلش بود Chaya Citadel. ما قبل از اینکه این سفر رو بریم از توی سایت booking.com  همه اطلاعات هتل رو در آورده بودیم و عکساشو و نظرات بقیه رو در مورد هتل خونده بودیم. این بود که قبل از اینکه توی هر هتلی بریم یه حس اولیه نسبت به کیفیتش داشتیم.  

دیگه بدو بدو وسایل رو گذاشتیم توی اتاق و کلی از مناظر لذت بردیم و حاضر شدیم که بریم واسه برنامه رقص.

اولش فکر میکردم این برنامه خسته کننده باشه اما وقتی رفتیم داخل سالن دیدم نه جالب بود. انواع و اقسام رقص های محلی رو به نمایش گذاشتند که تقریبا یک ساعت طول کشید و بعدش هم آتیش بازی در محوطه بیرون. کلا برنامه متنوعی بود. بعدش راننده مون گفت اگه دوست داریم بریم یه جایی برای دیدن سنگ های زینتی. منم که عاشق نقره جات و سنگ بقیه رو متقاعد کردم که بریم یه سر ببینیم سنگ ها رو. قیمت ها خیلی خیلی گرون بود. اغلب سنگ ها قیمتی بود. بعد از کلی فکر کردن و مدل های مختلف رو دیدن من یه گردنبند بدون زنجیر با یه جفت گوشواره گل گوشی گرفتم که سنگش آمیتیس بود. تقریبا 40 درصد بهمون تخفیف داد اما باز هم به نظرم یه کم گرون بود اما خوب دوست داشتم یه یادگار از سریلانکا داشته باشم. همسری کلی دوست داشت یه چیزی حتما بخرم. خلاصه که خریدمش و بعدش که انداختم دیدم کلی خوشگل شد. وقتی میخواستیم برگردیم هتل یه کم بارون گرفت. خوبیش اینه که اگه بارون تندتر میشد راننده چتر داشت که خیس نشیم اما بارونش خیلی نم نم بود و خیلی کیف میداد. قرار شد فردا صبح یه گشتی هم در شهر بزنیم و بعدش راه بیفتیم به سمت مقصد بعدی.

ایشالا بقیه اش رو فردا براتون می نویسم.

Golden temple

میمون ها

داخل معبد

آبمیوه های بین راه

آقای ماربان

منظره از بالای معبد

هتل چایا

برنامه رقص محلی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

سلام به همه دوستای خوب و مهربون. ما از سفر برگشتیم. خوب اول از همه بگم که کجا رفته بودیم. راستش من و همسری چند وقتی بود دلمون خیلی ترکیه میخواست و من در فکر بودم واسه تعطیلات بریم اونوری. از طرفی با سنی و همسرش که صحبت کردیم دیدیم اونها هم در حال تصمیم گیری واسه مسافرت هستند و این شد که تصمیم گرفتیم با هم بریم. بعدش خوب شروع کردیم به جستجو کردن و بالاخره بعد از چانه زنی های زیاد رسیدیم به اینکه دلمون میخواد طبیعت ببینیم و هوای خنک رو تجربه کنیم. چون اینجا خیلی گرمه. این شد که گزینه نهایی شد سریلانکا.

قبلا عکسای عسل رو دیده بودم و حس میکردم باید جای خیلی قشنگی باشه. پس از تلاش های بسیار و همکاری تنگاتنگ بالاخره یه تور پیدا کردیم که شامل هتل های اونجا و یه ماشین در اختیار بود که اون پنج روزی که اونجا هستیم ما رو بگردونه. الحق و الانصاف بگم آقای راننده که یه جورایی تور لیدرمون هم میشد بسیار آدم خوب و شوخ طبعی بود. البته یه موقعهایی شوخی شهرستانی هم میکرد اما کلا ادم بدی نبود. از همین جا به کلیه دوستان پکیج ایشون رو اکیدا توصیه میکنم. البته فکر کنم از ایران پرواز مستقیم برای کولومبو وجود نداشته باشه. اما کسانی که امارات هستند به راحتی میتونن برن با یه پرواز مستقیم.

اینطور شد که ما سه شنبه شب راهی شدیم به سمت کولومبو و پرواز تقریبا 4 ساعت و 15 دقیقه طول کشید. وقتی رسیدیم فرودگاه ساعت تقریبا 4 بود. دیگه چمدون ها رو گرفتیم و اومدیم به سمت خروجی که دیدیم آقای راننده با یه پلاکارد که اسم هر چهارتامون روشه منتظره .خیلی تمیز و مرتب بود این یکی از ویژگی های خیلی خوبش بود. اصلا و ابدا بو نمیداد. چون دماغ من سنسور داره دو سوت بو رو تشخیص میده. دیگه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم هوا خیلی گرم نبود. بین راه صبحانه مفصلی خوردیم از غذاهای متنوع اونجا. میشه گفت تندی غذاهاشون اندازه هندی ها نیست اما باز هم واسه من تند بود و توی اغلب غذاها هم از نارگیل یا شیر نارگیل استفاده کرده بودند. فلفل جون قبلا راجع به یه غذا صحبت کرده بود به اسم ک ی ر ی با عرض شرمندگی از همه حضار. بسیار بسیار غذای خوشمزه ای بود و من همش مثل راتاتویی یاد بچگی هام افتاده بودم. طعم یکی از غذاهای مامانم رو میداد. اینقدر خوردم که توی راه دل پیچه گرفته بودم.

اولین شهری که میخواستیم بریم اسمش سیگیریا بود. اما توی راه کلی جاهای دیگه هم رفتیم. اولینش فیل سواری بود. دو تا دو تا سوار فیل میشیدم و 15 دقیقه توی باغ می چرخیدم بعدش دم رودخونه اون آقاهه که فیل رو کنترل میکرد بهش میگفت با خرطومش آب بپاشه به ما. من که از ترس داشتم میمردم همش فک میکردم الانه که پرت بشیم توی رودخونه. راستی اسم فیله جامبو بود. آقای فیلبان وقتی میخواست جامبو به راهش ادامه بده هی بهش میگه دهه دهه دهه. یه چیزی توی این مایه ها. همسر گرامی هم هی گردن جامبو رو مالش میداد. بعدا بهم گفت من هی نازش میکردم بهش میگفتم دامبو دامبو. گفتم مجید جان دامبو نه جامبو. خندید و گفت دیدم خیلی ارتباط باهام برقرار نکرد!!!!

فیل ها رو خیلی دوست داشتم چشماشون یه جورایی معصوم و دوست داشتنی. این جامبو بیست سالش بود و تقریبا فیل جوونی به حساب میومد. سن دارهاشون همه عاج داشتن و پوستشون خیلی چروکیده بود. در حین فیل سواری هم یه آقایی هی چلیک و چلیک ازمون عکس میگرفت.

دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت یه جایی که اسمش بود elephant orphanage توش یه عالم فیل بزرگ و کوچیک بود. وایییییییییییی که بچه فیلها چقدر ناز بودند همش فکر میکردم اگه دینا و سپهر و سورنا پیش این فیلا بودند چه حالیییییییی میکردند. یه کمی پایین تر دو تا فیل رو بسته بودند و همه هم دورشون جمع شده بودند با خودمون فکر کردیم مردم چه بیکارن وایسادن دو تا فیل رو تماشا میکنند که بعدا فهمیدن اینجا با شیشه به فیلها شیر میدن. آقاهه یه شیشه از همینا که ما آبلیمو توش میریزیم رو برداشت یه پلاستیک میذاشت سرش و میذاشت تو دهن فیله تا اومدم ترسم بریزه و شیشه رو دست بگیرم شیر تموم شد حتی نشد یه عکس درست و درمون بگیریم باهاش. این فیلای بیچاره فکر کنم در طی مدتی که اونجا بودیم لااقل 30 تا از این شیشه ها شیر خوردند. من داشتم فکر میکردم این بدبخت ها ا س ه ا ل نمیگیرن. فک کنم از صبح تا ظهر کارشون همین بود. اما من چندشم شد خرطومه فیل زبر بود و کلی هم روش مو داشت. اما تجربه ای بود برای خودش. اینجا البته بسیار گرم بود و ما هم لباسامون مناسب نبود و دیگه من یکی داشتم هلاک میشدم. واسه همین خیلی توی این محوطه نموندیم. بعدش رفتیم به سمت یه جایی به نام herbal garden یه آقایی اومد و گفت من اینجا حقوق بگیر دولتم پولی هم ازتون نمیگیرم بیایید بریم بهتون اینجا رو نشون بدم. خلاصه رفتیم تو و دیدیم شروع کرد به معرفی گونه های مختلف گیاهی از آلوئه ورا گرفته تا کاکائو و وانیل و شیر نارگیل و زنجبیل. بعدش فهمیدیم از این گیاها دارو درست میکنند که هر کدومش درمان یه چیزی هست. بماند که ما به اندازه همه عمرمون اونجا خندیدیم. یه دارو داشت میگفت برای برداشت موهای زاید هستش میگفت اگه اینو پنج بار بزنی تا 25 سال دیگه مو در نمیاری. و اینجا پانتومیمش خدا بود دیگه وقتی میخواست بگه کجاها باید بزنی. خوب معلومه که نمی تونست به خانوما بگه پاتون رو بزنید بالا این دارو رو امتحان کنیم واسه همین گیر داد به همسر سنی بنده خدا و اصلا بهش امان نداد که فکر کنه. یه تیکه از پاش رو این دارو رو زد و گفت 5 دقیقه بمونه. قیافه هممون دیدنی بود وقتی با دستمال دارو رو پاک کرد اندازه یه گردو از ساق پاش سفید شد یهویی .واییییییی که دیگه ما داشتیم از خنده نقش زمین میشدیم.

آخر برنامه هم با روغن قرمز به آقایون ماساژ دادن که کلی لذت بردند. آهان راستی یادم رفت یه کرم آلوئه ورا داشت واسه صورت من که تا زدم احساس کردم گونه هام اتیش گرفت. بعدا فهمیدم این آقا هم برای حق و حساب خودش ما رو برد این مغازه ما هم اخرش هیچی ازش نخریدیم و اومدیم بیرون. اما واقعا بهمون خیلی خوش گذشت از بس که خندیدیم.

آخر سر هم رفتیم کنار رودخونه و حمام کردن فیلها رو دیدیم که واقعا منظره محشری داشت. حالا توی عکسایی که میذارم مشاهده میکنید.

تقریبا ساعت دو بود که رسیدیم به هتل. هتل قشنگی بود البته بیشتر بیرونش قشنگ بود تا توش. داخلش خیلی معمولی بود. چون ممکنه بعضی ها بخوان برن این کشور من اسم هتل ها رو می نویسم شاید به دردتون بخوره بعدا. هتلی که توی شهر سیگیریا داشتم اسمش بود sigiriya village  یک هتل چهار ستاره بود. البته سیگیریا کلا شهری نبود که هتل خیلی خوب داشته باشه و این هتل در واقع جزو بهترین ها بود. بوفه صبحانه اش خیلی خوب و عالی بود اما یکی از مشکلاتی که من باهاش داشتم مارمولک بود. وقتی شب برگشتیم توی اتاق یه مارمولک دیدم این هوا داشتم از ترس قالب تهی می کردم. خودشون بهش میگفتند گیکو. تا بیاییم به خودمون بجنبیم رفت لای درز دیوار. دیگه یه آقایی اومد و اسپری زد و گفت دیگه نمی آد اما من تا صبح نتونستم بخوابم. بعد از ظهر یه کم استراحت کردیم و بعدش رفتیم ناهار خوردیم و ساعت حدودای 5 بود که رفتیم برای دیدن معبد. معبد سوت و کوری بود و یه بودایی فقط توش بود. یه کم عکس انداختیم و اومدیم پایین. بعدش رفتیم یه مغازه که توش پر بود از لباس های ساری و صنایع دستی. کلی بهمون تعظیم کردند و گفتند اگه بخوایین می تونید لباس سنتی بپوشید ما هم یه کم من من کردیم اما بعدش رفتیم لباس پوشیدیم. خیلی با مزه بود لباس ها و به جفتمون خیلی می اومد. بعدش به آقایون اصرار کردیم شما هم باید بپوشید. دیگه لباس سنتی آقایون هم یه پیرهن سفید بود که عکس فیل روش بود و می گفتند پارچه اش پارچه پنبه ای هست که کار دست هستش با یه لنگ که مثل دامن دور خودشون می بستند. کلی با فیگورهای مختلف عکس انداختیم و کلی هم خندیدیم و واقعا بهمون خیلی خوش گذشت. محیط داخلی هتلمون خیلی زیبا بود واسه همین یه کم داخل هتل چرخیدیم و بعدش رفتیم اتاقامون. شب هم یه کم ورق بازی کردیم و وقایعی که طی روز اتفاق افتاده بود خندیدیم و دیگه حدودای ساعت 12 رفتیم برای خواب. این بود انشای من در مورد روز اول سفر به سریلانکا در سیگیریا. ایشالا بقیه سفر رو روزای بعد می نویسم هنوز یه عالم کار نکرده دارم و باید برم. پس تا بعد.

جامبو

صبحانه مخصوص

آب تنی فیل ها

معبد

معبد 2

حمام فیل

فیلها در حال غذا خوردن

میمون

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak