Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

سرما خوردیم من و همسر بدجورررررررررررررررررررررر. من که دیروز همش تب و لرز داشتم. دیگه همسر موند خونه و کلی بهم دلگرمی داد. هی سوپ خوردیم و شلغم و آبلیمو عسل و شیر داغ. الان من خیلی بهترم اما همسر امروز شده تازه مثل دیروز من.

دیشب رفتیم دکتر به آقای دکتر میگم میشه یه نسخه بهم بدید تا فردا شب خیلی بهتر بشم آخه شب یلداست میخوام حالم خوب باشه. اونم میگه خیلی بهتر که نمیشه اما خوب از امروزت بهتر میشی!!

شب یلدا قراره بریم یه کافه رستوران که تازه توی دبی باز شده. امیدوارم که بهمون خیلی خوش بگذره.

امیدوارم همگی تون امشب یه شب به یادموندنی داشته باشید.

مطلب امروز سایت محبوبم یک پزشک رو هم خیلی دوست داشتم. توش یه لینک داده بود که واقعا فوق العاده بود. نوت های آدم های سرشناس.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

هفته پیش بسیار هفته پرفیلمی بود و من فک کنم چهار پنج تا فیلم دانلود کردم و با همسر دیدیم. یکیش رو که چیکای عزیز معرفی کرده بود دیدیم و واقعا به نظرم تاثیر گذار بود و من هم مثل چیکا بسیار بسیار بازیگر بچه فیلم رو دوست داشتم. اسم فیلم بود August Rush درسته که یه جاهاییش آدم حس میکردم با عقل جور در نمیاد اما در کل خیلی فیلم ملوسی بود و دوستش داشتم.

دومین فیلم یه فیلم مستند بود که از طریق یه ایمیل گرفتمش. اسمش بود "باد صبا" که یک فیلم ساز فرانسوی در سال 1996 این فیلم رو ساخته و تقریبا 80 درصدش از توی هلیکوپتر فیلم برداری شده از جاهای مختلف ایران. صدای نریتور فیلم رو خیلی دوست دارم. به نظرم اون هم خیلی تاثیر گذار بود. لینکش رو هم از اینجا می تونید بردارید.

سومین فیلم هم اسمش بود one day غم انگیز بود خیلی زیاد اما بازیگرهاش خیلی خیلی قشنگ بازی کرده بودند.

جمعه شب هم رفتیم و فیلم ماموریت غیرممکن رو دیدیم. جنجالی و بزن بکش بود اما من و همسر خوشمون اومد و دست همسر رو اینقدر فشار دادم دیگه داشت له میشد. جالبه اون قسمت هایی که توی دبی فیلم برداری شده وقتی رسید سینما کف و دست و سوت میزد بیا و ببین. دیگه معرفی برج خلیفه و دبی و اینها بود اساسی.

*************

شنبه هم با سنی مهربون و همسرش رفتیم العین و بالاخره رویای من برای دیدن باغ وحش العین تحقق یافت. خیلی خیلی باغ وحش بزرگی بود و کلی لذت بردیم. من و همسر قسمت زرافه هاشو از همه بیشتر دوست داشتیم. تازه به زرافه ها هویج هم دادیم. قسمت آخرش هم شو پرنده ها بود که بیشترشون شاهین بودند و تیز بودن شاهین ها برای شکار غذاشون رو به نمایش گذاشته بودند. من باغ وحش دبی رو نرفته بودم اما تعریف این باغ وحش رو خیلی شنیده بودم و خوبیش این بود که حیوان ها توی قفش نبودند فقط دور محوطه شون رو شیشه زده بودند و بالاش باز بود و محیط طبیعی رو شبیه سازی کرده بودند .کلی حیوون هم دیدیم که خیلی شبیه کارتون هایی بودند که توی بچگی دیده بودیم و کلی خندیدیم از دستشون.

البته قبل از اون رفتیم یه قصر توی العین که قبلا مثل اینکه یکی از این شیوخ توش زندگی میکردند اون هم با وجود اینکه خیلی قدمتش زیاد نبود اما جالب بود.

اینم چند تا عکس

سیستم منقل و چای که تقریبا توی همه اتاق ها بود.

یکی از اتاق های کاخ

گوریل یه کم غمگین

من عاشق این سیستم ظرف غذای زرافه شدم

محیط کاملا باز باغ وحش

سلطان جنگل

چیه هویج میخواییی!!!!

محوطه شوی شاهین ها

**************

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

جونم براتون بگه که سی و اندی پیش(اندیش رو نمیگم که یه کم خودمو مثلا لوس کنمنیشخند) بنده فردا قراره که به دنیا بیام.تشویقهورا نمیدونم مامان و بابام دقیقا چه حسی داشتند وقتی که خدا برای بار سوم بهشون یه فرزند دختر داد.نگران اون موقع ها که از سونوگرافی و این تجهیزات خبری نبود و در خانواده پدری و مقادیری خانواده مادری داشتن فرزند ذکور بسیار بسیار مهم و حیاتی بود. اما میدونم که من دست کمی از یک پسر نداشتم و شیطنت هایی میکردم اون سرش ناپیدا. (دینا که اومده بود پیشمون می خندید و می گفت خاله جون من میدونم وقتی همسن من بودی از بالکن پرت شدی پایین خنده). خوب این یه چشمه اش بود و یکی از سخت ترین آسیب هایی بود که به خودم رسوندم و به مدت تقریبا یک ماه و نیم تا باسن مبارک در گچ بودماوه. خلاصه که برای خودم آتیش پاره ای بودم. اما امروز خیلی خیلی خوشحالم که به این دنیا اومدم و کلی از موهبت های بی نظیر این دنیا نصیبم شد.

امسال خواهری اینا یه هفته جلوتر برای من و شوهرخواهری تولد گرفتند. رفتیم رستوران و خانوادگی تولد رو جشن گرفتیم. کلی کادوی خوشگل هم از طرف همسری و خواهری و مامان اینا نصیبم شد. یادمه پارسال هنوز حس دلتنگی رو با خودم داشتم. خیلی سختم بود که از خانواده دورم و باید تنهایی تنهایی تولد بگیریم اما امسال خیلی خیلی حس خوشی دارم.قلب

امیدوارم با وارد شدن در سی و اندی سالگی کلی اتفاقات بی نظیر برامون رقم بخوره و با همسری بتونیم همچنان عاشقانه آراممون رو حفظ کنیمقلب. یه لیست از کارهایی که دلم میخواد تا تولد سال دیگم محقق بشه امروز درست کردم. این کار رو خیلی وقتا انجام میدم بعد سال بعد اونهاییش که بهش رسیدم رو تیک میزنم و لبخند رضایت روی لب هام میشینه.مژه

خداوندا یه نگاهی به لیست من بنداز اگر فکر میکنی اون چیزایی که خواستم خیلی زیاد نیست خیلی خیلی ممنون میشم کمک کنی بهشون برسماز خود راضی. مطمئنم که هستی و همیشه هوای ما رو داری. بغل

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

چقدررررررررررررر زود یه هفته تموم شد. اصلا نفهمیدم چطور گذشت و دیروز که خواهری داشت ساک ها رو می بست حس کردم غم عالم نشست توی دلم. الان من موندم و کلی خاطره و نشونه توی خونه که اصلا دلم نمیاد پاکشون کنم. آینه توی اتاق خواب پره از جای دست های کوچولوی سورنا. روی میز خونه زنجبیلی دینا هست که دکورش کرده با یه عالم نقاشی های زیبا. گوشه اتاق کادوهای زیبای تولدم داره چشمک میزنه. ماشین و تیوب سورنا اینور اتاق هست و جای اون خر کوچولویی که به طرز وحشتناکی خر بود و خودشو تکون می داد گوشه خونه خالیه. خلاصه که اصلا دست و دلم به کار نمیره. هنوز هیچی نشده کلی دلم تنگ شد برای همشون. هر چند به دلیل بودن بچه ها خیلی نشد اینور و اونور بریم اما باز هم با همه محدودیت ها بهمون خوش گذشت. دو تا بعدازظهر که من و دینا گلی تنها بودیم و من عشق کردم با همه سوالات کودکانه اش و همه دلبری هایی که برام میکرد. البته گاهی اوقات هم حس میکردم پدر و مادر بودن وظیفه خیلی خطیریه و واقعا آدم خیلی باید صبور باشه. اما در مجموع خاطراتی زیبایی برامون رقم خورد.

این ایمیلم که امروز به دستم رسید خیلی زیبا بود و خیلی به دلم نشست. نویسنده اش هم عرفان نظرآهاری هستش که متن هاش همیشه مهر خودشو داره و حتی اگه از اول ندونی ایشون نوشته این متن رو به آخرش که برسی مطمئنی که کار خودشه:

 

قلب دختر از عشق بود ،پاهایش از استواری و دستهایش از دعا .اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.پس کیسه شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید .ریسمان ناامیدی را ناامیدی را به دور زندگی دختر پیچید دور قلب و استواری و دعاهایش.ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی راباز کند،اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر پیله گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :"نه باز نمی شود.هیچ وقت باز نمی شود".

خدا پروانه ای را فرستاد، تا پیامی را به دختر برساند.پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم  کوچکی بود گرفتار در پیله ای.اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید،پس انسان نیز می تواند .خدا گفت :"نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را "و دختر نخستین گره را باز کرد و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود، نه پیله ای و نه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد شیطان مدتها بود گریخته بود ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٧ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

آخخخخخخخخخ جون همش دو روز مونده به اومدن خواهری اینا. این اولین باره از یکی از خانواده من داره میاد دبی و به همین خاطر بی اندازه خوشحالم. البته خانواده همسر هم که میخواستن بیان همیشه کلی ذوق داشتم . اما این دفعه خواهری با همسرش و بچه ها دارن میان و من همش در حال برنامه ریزی هستم و چیکار بکنیم کجا بریم و این حرفها. البته امروز یه کم اعصابم خرد شد چون میخواستم برنامه حمام مغربی رو بذارم که خانومه با کمال پررویی و بی ادبی گفت که برای هفته دیگه وقت ندارم و کلی خورد تو ذوقم حالا البته رفتم توی لیست انتظار تا ببینیم چی میشه. امیدوارم که بتونیم لحظه های خاطره انگیزی رو براشون توی این کشور به ثبت برسونیم.قلبماچ

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

هوراااااااااااااا پروژه تقریبا تموم شد. منتظر تایید استادم تا پرینتش رو بگیرم و بفرستم برای کوردینیتورمون. کلییییییییی خوشحالم که به این زودی تونستم تمومش کنم.

دیروز یکی از این ایمیل های نوستالژیک برام فرستاده شده بود که راجع به برنامه کودک های دوران ما بود. من از هر کدومشون هزار تا خاطره دارم. یه خصوصیتی که توی من خیلی پررنگ بود این بود که با شخصیت های کارتون ها همزاد پنداری میکردم شدیدددد.

مثلا یکی از کاراکترهای مورد علاقه من فلونه توی کارتون خانواده دکتر ارنست بود. مثلا فلونه برای خودش گردنبند صدف درست میکرد اونوقت منم می افتم به تکاپو هر جور شده این کار رو بکنم. یا توی یه قسمت پله اضطراری چوبی درست کردند آییییییی من دلم میخواست از این پله ها توی خونمون داشته باشیم. یا کلی دوست داشتم جای اون باشم و از درختا برم بالا و میوه بچینم.

دومین شخصیت مورد علاقه من لوسیمی بود توی مهاجران. وایییییییی اون قسمتش که داداششون رو ترسونند و بعد کتاب افتاد توی آب دیگه آخرش بود. من آخه از این کارا زیاد میکردم و کلا خیلی شیطون بودم.

سومین شخصیت دوست داشتنی من آنت بود توی کارتون بچه های آلپ فکر کنم همش با خودم فکر میکردم اگه من جای اون بودم بالاخره لوسین رو می بخشیدم و اون حس انتقام رو بی خیال میشدم. کلی دوست داشتم اون کشتی و حیووناتی که با چوب ساخت واسه آنت مال من بود. فکر میکردم اگه لوسین اون هدیه رو به من میداد هیچ وقت بی خیالش نمیشدم و قبولش میکردم. کلا آنت منو دق داد تا با لوسین آشتی کنه.

یه دوره ای هم بود که من یه تابستون پیش مادربزرگم توی روستا بودم و توی اون برهه این کارتون حنا دختری در مزرعه رو میدیدم و های های از دلتنگی گریه میکردم. البته نه که فکر کنید مادربزرگ بنده خدا از من توی مزرعه کار می کشید ها نه. اما چون اون هم از خانواده اش دور بود باهاش کلی حس مشترک داشتم. 

دختری به نام نل رو هم همیشه دوست داشتم موهام مثل اون بلند بود و توی باد واسه خودش اینطرف و اونطرف میرفت. وقتی میرفتیم شمال همش کجکی کنار ساحل می ایستادم ببینم موهام مثل اون با باد اینور و اونور میره یا نه.

استرلینگ رو هم خیلی دوست داشتم چون رامکال واقعا موجود دوست داشتنی بود. عاشق اون موقع هاییش بودم که میرفت توی آب سیب زمینی ها رو با وسواس میشست.

بنر اون سنجابه رو هم دوست داشتم. اما همیشه نگرانش بودم که بالاخره عمو جغد شاخ دار اون روی حیوانیش رو نشون میده و می خوردش.

خلاصه که دنیایی داشتم واسه خودم. این ایمیل کلی من رو برد به خاطرات کودکیم. واقعا کارتون های قشنگی بود. الان که تلویزیون برای بچه ها کارتون میذاره همشون تخیلی هستند و واقعا آدم از سر و تهش هیچی نمیفهمه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak