Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

شادی های کوچک را هر چه که باشند دوست دارم. اصلا یک جورهایی فکر میکنم من آدم شادی های کوچکم. می گویید نه بیایید این هم چند نمونه:

1. صبح شال و کلاه می کنیم که من و نیکان هم همراه همسر از درب خانه خارج شویم. او می رود به پارکینگ و ما به طبقه همکف. با خودم حساب میکنم وقتی من با کالسکه از روی رمپ بروم پایین و پشت خط عابر بایستم همسر هم با ماشین از پارکینگ میزند بیرون. پس پشت خط دوم عابر می ایستیم و برایش دست تکان میدهیم و از خیابان رد میشویم. به همین سادگی هر جفتمان گوله انرژی می شویم سر صبحی.قلبماچ

2. یک هفته ای مشغول درست کردن یک کارت دست ساز برای روز ولنتاین بودم. اول از یک ایده شروع شد و بعد هر روز یک قسمت از وسایل لازم برای درست کردنش را خریدم. دیروز بالاخره تمام شد و من از برق چشمان همسر فهمیدم که چندین حبه قند در دلش آب کرده ایم با همین کارت و ایده به ظاهر ساده. تمام طول هفته از فکر دادن این کارت به همسر سرشار از انرژی بودم. این هم نتیجه کارقلب

برای درست کردن این کارت یک جستجو هم در اینترنت کردم و حدس بزنید چه چیزی پیدا کردم. واقعا این ایده جالب بود. از این همه خلاقیت خوشم می آید. لینکش را اینجا میگذارم تا شادی خواندن آن را با شما سهیم شوم.

3. وقتی برای اولین با نیکان به منزل ملی بانو میرویم با روی خوش به ما خوشامد می گوید. بعد می بینم کادویی را روبرویم میگیرد و می گوید ما رسم داریم برای اولین بار نی نی می آید خانه مان به او هدیه بدهیم. یک شلوار زیبای مخمل آبی است که عاشقش میشوم. چند دقیقه بعد دستبند صنایع دستی ای به من میدهد و می گوید وقتی نیکان را بغل میکنی این را بیانداز سنگ هایش همان سنگ های رفع نظر هستند. ساعتی بعد در حالیکه نیکان در آغوش ملی بانوست راهی آرایشگاه روبروی خانه اشان میشوم که بعد از 5 ماه ابروهایم را بردارم. وقتی بعد از تمام شدن کار به آینه نگاه میکنم یاد ده  سالگی ام می افتم که مادرم برای عید اولین کفش تق تقی را برایم خرید. کودک درونم قهقهه میزند از خوشحالی. چشم از خودم بر نمیدارم و هی میگویم چقدر خوشگل شدی امروز.مژه باز با خودم تکرار میکنم چقدر من آدم این شادی های کوچکم.

4. همسر برای سه روز به ماموریت کاری رفته. دلم هوس میکند که چالشی برای خودم تعریف کنم. چالشی سخت است اما!!! دیرزمانی است که فوبیای تنهایی دارم. وقتی شب ها تنها هستم بی وقفه حس میکنم عالم و آدم جمع شده اند که صداهای عجیب و غریب در بیاورند و مرا زهره ترک کنند. این بار اما به دخترک درونم میگویم دلت میخواهد یک بار دیگر امتحان کنی ببینی آیا باز هم با وجود نیکان می ترسی یا نه. با ترس و لرز جواب میدهد آری. و من برای اولین بار در این عمر سی و چند ساله ام احساس میکنم آرامش تمام دنیا در شب هایم جمع شده اند و دیگر هیچ ترسی وجود ندارد. با تمام وجودم شاد میشوم از این احساس خوش و از پسرکم تشکر میکنم که باعث شد بالاخره بر این ترس بیمورد غلبه کنم.تشویق

5. همسر از ماموریت برگشته. برای نیکان یک اسباب بازی آورده به غایت با مزه و خنده دار. تا شب با اسباب بازی پسرک سرگرمیم و میخندیم. به این می خندیم که بالاخره آیا این حیوان کرگدن است یا گاو یا شتر. چون شبیه کرگدن است اما صدای گاو در می آورد ولی روی دسته اش نوشته است شتر!!!!

6. با آقای براذر صحبت میکنم. قرار است عید بیایند دبی. چند وقتی بود در پی خرید بلیط بود اما سریع این قضیه را جمع نمی کرد. تلفن را که قطع میکنم عزمم جزم است که تلفن آژانس معتمد ملی بانو را بگیرم و قیمت بلیط را پیگیری کنم. بلیط قیمتش خیلی خوب است. سریع جناب برادر را تشویق به خرید بلیط میکنم. ساعتی بعد بلیط رزرو شده و به همین سادگی و خوشمزگی آقای برادر برای سفر ماه عسل در عید نوروز راهی دبی هستند میهمان خانه ما. خوشحالم خیلی زیاد. دوست دارم برایشان سنگ تمام بگذارم. دوست دارم سفری خاطره انگیز باشد برایشان. از تصور روزهای زیبایی که اینجا خواهند داشت غرق شادی میشوم.

7. عکدمی را دوست دارم خیلی زیاد حتی اگر خواننده هایش خیلی فارسی بلد نباشند. از تلاششان برای ماندن و از این همه انرژی و شور و شوق بعضی هایشان کلی انرژی میگیریم. کلیپ گنجیشکک اشی مشی را بسیار دوست میداشتم. آنقدر که همان روز که دیدمش سریع از یوتیوب آهنگ فرهاد را دانلود کردم و برای پسرک گذاشتم. با دقت گوش داد. دوباره گذاشتم با چشمهای خوردنی اش زل زده بود به من که با آهنگ زمزمه میکنم. سه باره و چهارباره آهنگ را گوش دادیم و خواندم برایش. از خودم خوشم آمد وقتی آهنگ را میخواندم. روی لپ تاپ آهنگ را پلی کردم و با موبایل در حالیکه صدای فرهاد پس زمینه بود (آهنگ خالی اش را هر چه گشتم پیدا نکردم) خواندم و صدای خودم را ضبط کردم. دوستش داشتم. حرفه ای نبود اما پر از انگیزه بود. صدای نیکان که گاه و بیگاه از خودش واکنش نشان میداد هم در بطن این صدا ضبط شده. حالا پسرکم روزی سه چهار بار به آهنگ فرهاد که مادرش همراهش خوانده گوش میدهد و آرام می شود. شدیدا توصیه میکنم یک بار این کار را امتحان کنید آن قسمت خودشیفته وجودتان راهی ابرها می شود با این کار. نیشخنداگر می دانستم چطور باید فایل ام پی تری را آپلود کرد، حتما برایتان این صدای ضبط شده را می گذاشتمزبان

8. ترازوی گوشه اتاق خواب این روزها انرژی ام را برای کاهش وزن چندین و چند برابر کرده. هر هفته عدد کمتری را به من نشان میدهد و عددی که این روزها نشان میدهد حاکی از آن است که تا رسیدن به وزن قبل از حاملگی فقط یک کیلوی دیگر بافی مانده. همه لباسهایم حالا اندازه ام هستند. از اینکه همه چیز طبق برنامه پیش می رود خوشحالم. تشویق حالا دیگر نیازی نیست برای عید غصه لباس هایی که اندازه ام نیستند را بخورم.

9. پسرک روی تخت کنار من برای خودش قان و قون میکند و می غلتد. امروز یک ربعی توی آینه خودش را نگاه میکرد. انگشتش را گوشه لبش گذاشته بود و برای خودش رفته بود توی حس. 5 دقیقه بعد در حالیکه پشتش را می مالیدم به آرامی به خواب رفت. من از اینکه پسرکم یاد گرفته خودش خودش را بخواباند مست می شوم. همین یکی کافی است تا امروزم را بسازد. ماچ

10. ساعت 6.45 دقیقه صبح است و هر سه بیداریم. هوا عالییییییییییی است. پیشنهاد میدهم برویم دور لیک پیاده روی و کمی عکس بیاندازیم. یک عالم عکس میگیریم که واقعا بی نظیر می شوند. خرید می کنیم و در هوای خوش صبحگاهی سرشار از انرژی برمیگردیم به خانه. با خودم زمزمه میکنم باید دنبال بهانه بود برای شاد بودن. بغل

11. سال ها پیش که هنوز دوربین های دیجیتال نبودند عکس چاپ میکردیم و چه صفایی داشت ورق زدن آلبوم برای چندمین بار و مرور خاطرات خوش. حالا دوربین دیجیتال جایگزین آن دوربین های قبلی شده و می شود چیلیک چیلیک بی وقفه عکس گرفت. اما من هنوز عکس های چاپی را بیشتر دوست دارم. بالاخره فرصتی می شود که عکس های این 5 ماه نیکان را انتخاب کنم و بدهم برای چاپ. 120 تا عکس انتخاب میکنم. در کمتر از نیم ساعت پرینت گرفته می شوند. چقدر مزه میدهد عکس ها را در آلبوم شیک نیکان به ترتیب تاریخ بچینم و هی ورق بزنم و رشد پسرکم را مرور کنم. شادی بالاتر از این برای من چه می تواند باشد. قلب

12. دوست همسر به همراه خانومش مهمان ما هستند. بالاخره فرصتی شده پیش ما بیایند برای چشم روشنی نیکان. برای گل پسر یک لباس آستین کوتاه زیر دکمه دار و یک شلوار جین آورده اند. شلوار جینش از اینهایی است که خیلی نرم است و بچه در آن خیلی راحت است. عاشق این لباس میشوم اینقدر که راحت است. حیف که یکی دو هفته دیگر برای پسرکم کوچک می شود. امروز صبح لباس را تن پسرکم کرد و یک عکس خوشگل گرفتم و همان موقع با موبایل برای خانوم دوست فرستادم. از او تشکر کردم که این هدیه زیبا را برای نیکان آورده. دلم میخواست شادی ذوقی که برای لباس نیکان داشتم را با او شریک شوم و چقدر خوشحال شد که ما اینقدر کادو را دوست داشتیم. فکر کنم همان موقع کلی چشم هایش برق زد از شادی و من این برق چشم ها را بی نهایت دوست میدارم.

13. قراری وبلاگی داریم با بچه های وبلاگ نویس دبی. سنی، زهرا و سارا را قبلا دیده ام، فلفل را برای اولین بار است که می بینم و درست به همان سرزندگی و شادابی نوشته هایش هست. خیلی خوش میگذرد. آخرش یک یادگاری از سنی و فلفل میگیریم که کلی خوشگل است و یه کادوی بی نظیر از طرف فلفل برای نیکان گوگولی. اینقدر ذوق زده میشوم که حد و حساب ندارد.فکر کنم پسرکم به اندازه مادرش برای این کادوها که نصیبش می شود ذوق نمی زند. نیشخند

14. اینها که گفتم گوشه ای بود از وقایع هفته پیش. بیشتر منظورم این بود که نتیجه بگیرم باید به دنبال بهانه بود برای شاد بودن. گاهی همه این فرصت ها به طرفمان سرازیر می شوند و ما آنها را نمی بینیم اما اگر آگاهانه به دنبالش باشیم روح زندگی را برایمان به همراه می آورد. همه اینها که گفتم دلیل بر این نمی شود که ما لحظه های بی انرژی بودن و بی حوصله بودن نداریم. که اگر بگویم نداریم دروغی شاخدار گفته ام. بیشتر دلم میخواست انرژی این لحظه های شاد بودن را با شما سهیم شوم و بگویم اگر در جستجوی شادی های کوچک باشیم حتی اگر شرایط جامعه چندان دلپذیر نباشد آن را خواهیم یافت فقط باید بخواهیم که این خرده ریزهای دوست داشتنی را در روز و شبهایمان ببینیم.

امیدوارم روزهایتان سرشار از این شادی های کوچک باشند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٧ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

الان یک هفته است که توی ذهنم دارم وبلاگ آپدیت میکنم اما در عالم واقع زمانی برای اینجا اومدن پیدا نمی کنم. یعنی اونقدر گفتنی زیاد دارم که نوشتنش کلی وقت می بره واسه همین هی میگم بذار یه موقع که نیکان خوابه بیام بنویسم وقتی هم نیکان میخوابه دیگه خودم هم ترجیح میدم بخوابم که روز بعد سرحال باشم. امروز اما تونستم دو تا چرت نیم ساعته با پسری بزنم واسه همین الان هنوز انرژی دارم واسه بیدار موندن.

+ اول از همه بگم که اینقدر این یکی دو روزه ذوق دارم که نگو. پسری در 4 ماه و ده روزگی بالاخره غلت کامل زد و از اون به بعد اینقدر ذوق اینکارش رو داره که روزی 40 تا غلت میزنه. وایییییییی هم خودش هیجان داره هم من و همسری. جالب اینجاست که من لحظه ای که غلت زد رو از دست دادم چون خوابیده بودم و نیکان پیش همسر بود. وقتی بلند شدم دیدم آقای پدر اینقدر ذوق زده است که نگو. می بینم میگه که نیکان غلت زده و جالب اینکه خود گل پسر هم از اینکارش تعجب کرده بوده. قربونش برم اینقدر قشنگ غلت میزنه که دلم میخواد بگیرم بچلونمش.

+ دیروز یکی از کادوهای دوست داشتنی نیکان که مریم جون زحمتش رو کشیده بود افتتاح کردم. و اون چیزی نیست جز یک کتاب ثبت خاطرات نی نی. خیلی خوشگله. اینقدر چیزهای جالب توش نوشته که نگو. مثلا اینکه روزی که پسری به دنیا اومد فیلم روز چی بوده، آهنگ روز چی بوده؟ قیمت نان و شیر چند بوده؟ یک صفحه از روزنامه همون روز رو جایی داره که توش بذاریم. دیگه یه جا برای اولین سونوگرافی، مچ بند توی بیمارستان، موهای اولش که ریخته، و بعد توی سال های بعد اولین دندونش که می افته و خلاصه بی نظیره. از دیروز دارم توش می نویسم و جالب اینجاست که می بینم چقدر زود گذشت این چهار ماه و نیم. دارم یه سری از عکس های پسری رو انتخاب میکنم برای چاپ. مریم جون همراه این کادو یک آلبوم شیک هم برای نیکان آورده که کلی جای عکس داره توش. بازم ممنون مریم جون بابت این کادوی بی نظیر به گل پسر. نکته جالبش اینه که گفته اولین کادویی که پسری گرفته از طرف کی بوده؟ و این کتاب ثبت خاطرات دقیقا اولین کادوی گل پسرم هست. :)))

+ یکی از دوستای خیلی خوبمون توی دبی داره همسایه ما میشه. یعنی دقیقا میان توی ساختمون ما ولی 10 طبقه از ما بالاتر هستند. دوست جونم منتظر یه نی نی هستش و از قضا این نی نی پسره. روزی که این خبر رو شنیدم انگار دنیا رو به من داده بودند. دلم میخواست جیغ میزدم از خوشحالی. خوشحالم از اینکه یه دوست خوب داره همسایه مون میشه. چی بهتر از اینکه یه نفر اینقدر بهت نزدیک بشه که اینقدر مهربان و بی حاشیه است. چی بهتر از اینکه همسری با همسری دوست جون کلی جور هستند و حسابی از در کنار هم بودن لذت می برند. چی بهتر از اینکه نیکان گوگولی رو بذاری توی کالسکه و با پسر دوست جون و خودش بریم دور دریاچه و قدم بزنیم. خلاصه که هفته پیش این خبر یکی از بهترین خبرهایی بود که بهم رسید.

+ نیکان دیگه به راحتی توی کالسکه میمونه. روزی یک ساعت با هم میریم کنار دریاچه ای که این روزها پر شده از پرنده های مهاجر. توی هوای بی نظیر و خنک این روزها گونه های پسری رو باد نوازش میکنه، سبزی درخت ها رو می بینه و با کنجکاوی به برگ درخت ها خیر میشه. زل میزنه به گربه ای که از کنار کالسکه اش رد میشه. سگ هایی که از روبرو میان رو کنجکاوانه نگاه میکنه و با دیدن پرنده های مهاجر روی دریاچه عمیقا به فکر فرو میره. انگار داره یه مساله بغرنج رو توی ذهنش حل میکنه. خوشحالم از اینکه توی این منطقه هستم. خوشحالم که گل پسر این روزها دنیای بیرون رو با لذت تجربه میکنه.

+ هفته گذشته آرزو و همسرش و آرش عزیزم به همراه سنی و مریم جون مهمان ما بودند. شب خیلی خوبی بود و در کنار دوستان کلی بهمون خوش گذشت. نیکان دو تا اسباب بازی بی نظیر کادو گرفت به همراه یه عالم کتاب از آرزو جون که نیکان عاشقشون شده. بازم ممنون خاله آرزوی مهربون از کادوهای خوشگلتون.

+ تقریبا 7 8 روز پیش هم توی برنامه ماراتن دبی که بیشتر جنبه فان داشت شرکت کردیم. سنی به من خبر داد که اینترنتی میشه ثبت نام کرد و من هم سریع اقدام کردم. دیگه روز مسابقه با نیکان توی کالسکه رفتیم در محل. اولش هوا یه کم خنک بود اما بعدش گرم شد. طوری که مجبور شدیم نیکان رو لخت کنیم حسابی. واقعا بچه خوبی بود نیکانی و اصلا اذیتمون نکرد فقط یه جا واسه شیر دادن مجبور شدیم از خط مسابقه خارج بشیم. وقتی دوباره برگشتیم توی خط هیچ کس دیگه ای نبود و فقط ما سه تا بودیم وسط خیابون. بعدش دیدیم رسیدیم به خط پایان و از مدال دادن بهمون خبری نیست واسه همین اشتباها رفتیم توی خط ماراتن 10 کیلومتر و مدال 10 کیلومتر با یه بسته پر از خوردنی گرفتیم. کلیییییییی هم موجب انبساط خاطر شد. چون دوستان مدالاشون یک سوم مدال ما بود و هی میگفتن چرا مال شما فرق داره بعد کاشف به عمل اومد که چه اتفاقی افتاده. روز بعدش وقتی ایمیلم رو چک میکردم دیدم یه عکس ازمون فرستادند. البته فکر میکنم از روی شماره تشخیص میدادند و عکس برای همه می فرستادند اما کلا خیلی خیلی ذوق کردیم. واقعا برنامه بی نظیری بود و من تا یکی دو روز کلی پر انرژی و هایییییییی بودم.

+ هفته آخر جشنواره خرید دبی یه روز با نیکان رفتیم امارات مال و من تا تونستم خرید کردم. قرار شد که همسر بعد از کار بیاد دنبالمون اما بعدازظهر زنگ زد و گفت که جلسه براش پیش اومده و من مجبور شدم توی صف کیلومتری تاکسی وایسم .صف هم از اینهایی بود که هی مارپیچی طناب کشی کرده بودند و صف به صورت مارپیچ میرفت جلو. توی صف نیکان شروع کرد به غر غر کردن و مجبور شدم بغلش کنم. دیگه یه دقیقه یه بار می دیدم غش غش خنده اش میره به هوا. خلاصه آخرش جوری شده بود که همه آدم بزرگ ها شروع کرده بودند بهش خندیدن و براش ادا در آوردن. اونقدر هم ذوق میکردم که دیگه کم مونده بود خودشو از تو بغل من پرت کنه پایین. خلاصه که بساطی داشتیم بقیه که نمی دونستن چه فشاری داره به کمر من بیچاره میاد خنده هاش به کام اونها بود و کمر دردش واسه من. اما خودمم خنده ام گرفته بود از این همه استقبال ملت به ادا در آوردن برای نیکان.

+ توی فکرم واسه روز ولنتاین یه کار سورپرایزی برای همسر بکنم به همراه نیکان. دارم روش کار میکنم امیدوارم واقعا همون طوری که توی ذهنم هست بشه.

+ کتاب های سری Whimpy kid  داره تموم میشه به قول آرش فقط جلد قرمز و سبز مونده که نخوندم. واقعا کتاب های بی نظیری بود. چند روز پیش توی کتاب فروشی book plus  دیدم که توی رده best seller ها هفتم شده بعدش چشمم افتاد به کتاب های پرفروش و یه اثر جدید از میچ آلبوم خالق سه شنبه ها با موری رو دیدم به اسم time keeper اینقدر این کتاب زیباست و نثرش رو دوست دارم که واقعا خوندنش منو غرق در آرامش میکنه فعلا تونستم 20 صفحه اش رو بخونم اما توی همین مقدار کم یه دنیا حرف بود.

+ به قول ممو عکدمی گوگوت رو امسال به دلیل علاقه ام به این برنامه با یه روز تاخیر از روی سایت دنبال میکنم. به نظرم منصفانه نبود که شهرزاد حذف بشه بیشتر فکر میکردم که هلن حذف بشه تا اون. اما در مورد پسرا کاملا منصفانه حذف شدند. اما شخصا حس میکنم کیفیت آدم های این دوره از سال پیش خیلی پایین تره.

+ خاله عطیه مهربون برای نیکان سی دی سبزه ریزه میزه رو فرستاد که بیشتر از نیکان همسری عاشقش شده. الان دو هفته ای هست که صبح هامون با این آهنگ شروع میشه و همه با هم کیف میکنم. خاله جون بازم ممنون که اینقدر زحمت کشیدی و سی دی رو برامون فرستادی.

ادامه مطلب یه سری عکس از نیکان گوگولی گذاشتم.حذف شد!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

تقریبا یک ماه پیش بود که نیکان برای اولین بار وقتی یکی از دوستامون رو دید زد زیر گریه و کلی بیتابی کرد. این داستان دو سه بار دیگه با چند تا دیگه از دوستان تکرار شد. در حالی که دوستامون همه بجه دوست بودند و کلی انرژی مثبت داشتند اما یه بار که دیگه اینقدر بیتابی کرد مجبور شدیم زود برگردیم خونه. راستش بعد از این داستان یه کم نگران شدم که موضوع چی میتونه باشه و شروع کردم به سرچ کردن تا اینکه به کلی موردهای مشابه رسیدم و راه حل هایی که برای این موضوع داده شده بود. با این راهکارها غریبی کردن نیکان خیلی خیلی بهتر شد و الان اگر واقعا حال و حوصله نداشته باشه بیتابی میکنه.

غریبی کردن تقریبا از سن 6 ماهگی شروع میشه و تا یک الی یک و نیم سالگی ادامه پیدا میکنه. در برخی موارد هم بچه ها به دلیل اینکه پدر و مادر خودشون رو شناختند و به اونها اعتماد دارند از 3 یا 4 ماهگی شروع به غریبی میکنند. اما این مشکلی نیست و در حقیقت یکی از مراحل تکامل نوزاد هستش و نباید از این بابت نگران شد اما راهکارهایی هست که میتونه توی مدیریت این موضوع به پدر و مادرها کمک کنه:

1. اول از همه برای همه اطرافیان و نزدیکان توضیح بدید که نی نی یه کم غریبی میکنه و وقتی وارد یه محیط ناآشنا شدید اول از همه خودتون جلوی نی نی باشید و سعی کنید با میزبان سلام و علیک و روبوسی کنید که نی نی ببینه این آدم ها دوست شما هستند و در حلقه اعتماد شما هستند.

2. اطرافیان خیلی آروم و کم کم باید به نی نی نزدیک بشن. نزدیک شدن یه دفعه ای و گرم گرفتن با نی نی در حالیکه اون هنوز آماده نیست باعث میشه که بیتاب بشه و شرایط براش بدتر بشه.

3. نی نی رو توی محیط جدید بچرخونید که هم پیرامون خودش رو ببینه و هم چشمش به آدم های جدید آشنا بشه بعدش کم کم به افراد جمع نزدیکش کنید و اگه دیدید مشکلی نداره بدید به اونها تا بغلش کنند.

4. سعی کنید بیشتر با افراد دیگه ارتباط برقرار کنید و به صورت تدریجی با حضور در جمع های مختلف به نی نی کمک کنید با این موضوع کنار بیاد و با آدم های مختلف ارتباط برقرار کنه. از دادن نی نی به آدم های مختلف که بغلش کنند امتناع نکنید. البته کسانی که بلدند چه جوری نی نی رو بغل کنند. بعضی ها واقعا توی اینکار بی تجربه ان. یکی از دوستای ما یکی دو شب پیش نزدیک بود نیکان رو بندازه زمین اینقدر سر به هوا بود!!!

در آخر هم باید بگم طبق تحقیقاتی که کردم متوجه شدم غریبی کردن اصلا چیز بدی نیست. یه مرحله از رشد و تکامل نی نی هستش که با کمک پدر و مادر و اطمینان دادن به نی نی خیلی زود برطرف میشه.

اینم یکی از مقاله هایی که به نظرم مطالب خوبی توش ارایه شده بود.

اینم یه مقاله بود در مورد خواب نی نی در طی شب که تجربه یکی از مامان ها برای خواب بهتر نی نی بود. یه پیج توی FB  بود که به نظرم جالب اومد.(امی جان شاید این بتونه یه کم کمک بکنه:))

نیکان نوشت: نیکان ما چهار ماهش تموم شد و رفت توی پنچ ماه به همین زودی 4 ماه گذشت. امشب به احتمال زیاد باید بریم واسه واکسن چهار ماهگیش و امیدوارم خیلی اذیت نشه دینگولی ما.

این روزها شاهد جهش های پشت سر پسری هستیم توی حیطه های مختلف. خیلی راحت دیگه تا نصفه میچرخه اما هنوز کامل کامل نتونسته بچرخه. تا ازش غافل میشی هر چی که دم دستش باشه یه راست میره توی دهنش و چهار تا انگشتش رو هم که مدام داره میخوره فک میکنم البته واسه دندون در آوردن باشه. چند روز پیش دمر گذاشته بودمش روی تخت و داشتم اونور اتاق موهام رو شونه میکردم. دیدم از آینه وسط اتاق زل زده به من و داره منو نگاه میکنه. اصلا دوست نداره تنها باشه و باید همیشه پیشش باشم واسه همین هم من میذارمش توی نی نی لای لای و هر جا میرم میکشم با خودم می برمش اینور و اونور. بعضی وقت ها نصف شب خوشحال و خندان از خواب پا میشه و دلش بازی میخواد. اما من باهاش صحبت نمیکنم و ولش میکنم به حال خودش. پریشب اینقدر با خودش آغون واغون کرد که خوابش برد البته موقعیتش کاملا عمودی بود و وقتی به خواب رفت کاملا افقی شده بود. تازگی ها براش کتاب که میخونم میخواد کتاب رو بکنه توی دهنش و من هی کتاب رو می گیرم بالا و این باعث میشه که لجش در بیاد واسه همین هم شروع میکنه به گریه. یک هفته ای میشه که مجبورم شدم کتاب خوندن رو تعطیل کنم براش.

عاشق اینه که براش اتل متل و یه توپ دارم قل قلیه بخونم اصلا هم به شعرهای دیگه رضایت نمیده و فقط همین دو تا دوست داره.

اما بگم از همسر که خلاقیت هایی میزنه دیدنی. یکی دو هفته پیش دیدم آیپد رو گذاشته جلوش و داره هی نیکان رو بالا و پایین می بره. میگم چیکار داری میکنی؟؟ میگه ببین این سایته کلی ورزش گفته که باباها میتونن با نی نی بکنن. میگفت مثل دمبل هی نی نی رو بالا و پایین می بری. خلاصه که نیکان بنده خدا گیری کرده از دست ما دو تا با این ورزشهامون!!!

ادامه مطلب هم یه عکس از نیکان چهار ماهه گذاشتم - حذف شد!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak