Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

سنی مهربون طبق معمول با یه پست زیبا کلی به من یکی کلیییییییی انرژی داد. خواستم با همین یه پست کوتاه بگم که هر چه زودتر برید پست جدیدش رو بخونید که از لذتی که من بردم محروم نبوده باشید.

ممنونم مهربون به خاطر همه انرژی های مثبتی که داری، به خاطر ترویج های زیبایی که میکنی و به خاطر روح بلندت. خوشحالم که خدا تو رو جلوی راه من قرار داد که من هم بتونم از دریچه نگاه تو دنیا رو زیباتر ببینم. دوستت دارم به اندازه تمام فرشته های مهربون.

امیدوارم همه امروز سرشار از عشق و برکت الهی بشن. ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

آخر هفته مون اینقدر شلوغ پلوغ بود نشد بیام پست روز مادری بذارم. حالا دلم میخواد یه چند خطی در موردش بنویسم.

یکی از دوست جون ها برام نوشته بود که پست پارسال من هنوز یادشه که به مناسبت روز مادر نوشته بودم. واسه همین رفتم و دوباره خوندمش. با خودم فکر کردم اگه امسال نی نی نداشتم چه حالی داشتم. همسر میگه فکر کنم الان خل شده بودی دیگه:)))

هنوز باورم نمیشه دارم مادر میشم. امسال تبریکات روز مادر واسه یه معنی دیگه داشت. دیروز سرمست بودم. همون حسی رو داشتم که توی روز عروسیم داشتم. تو فضا بودم یه جورایی. از فکر اینکه سال دیگه یه نی نی شش هفت ماهه توی بغلمه قند توی دلم آب میشد.

خدایا اگر صد هزار بار دیگه به خاطر این موهبت ازت تشکر کنم بازم کمه اما باز هم میگم ممنونم از اینکه من و همسرم رو انتخاب کردی برای مادر و پدر بودن. تو بی نظیرییییییییییییییییی مثل همیشه.

نیکان نوشت: کوچولوی دوست داشتنی من، خوشحالم که در درونم داری رشد میکنی و نمیتونم بگم چقدر بی تابم برای زودتر دیدنت. خوب رشد کن و بزرگ شو که من و پدرت هر روز سرمست تر از دیروز برای داشتنت هستیم. خواهش میکنم هر روز یه نشونه ای از خودت بهم بده. وقتی لگد نمیزنی تمام غصه های عالم خراب میشه روی سر من. دوستت داریم به اندازه تمام دنیا. ازت ممنونم که باعث شدی من هم حس زیبای مادری رو تجربه کنم. قلبماچ

همسر نوشت:  دوستت دارم یه عالمه. مطمئنم یکی از بی نظیرترین باباهایی میشی که تا حالا دیدم. ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

دیروز من و نیکان وارد بیست هفته شدیم. نیمی از سفرمون رو با هم به خوبی و خوشی گذروندیم. پسرم چند هفته ای هستش که کلییییییییییی داره خودنمایی میکنه. وقتی دستم رو میذارم روی شکمم حرکاتاشو حس میکنم. هر چند همسر هنوز نمی تونه خیلی حسش کنه و بی صبرانه در انتظار روزی هستش که بتونه این ضربه ها رو بفهمه. دیشب دستش رو گذاشتم روی شکمم وقتی داشت تکون میخورد. بهش میگم متوجه میشی میگه نه. بعدش میگه تو بهم چیزی نگو بذار ببینم می فهمم یا نه البته در 90 درصد موارد حسش درست بود اما گاهی اوقات با نفس کشیدن من هم می گفت تکون خورد!!!!!

شنبه وقت ویزیت ماهیانه دکتر بود. همه آزمایش هام خوب بود. بعدشم با خنده به خانوم دکتر گفتم: دیگه مطمئنید که نی نی پسره؟ حالا بنده خدا میخواست به ما ثابت کنه که صد در صد پسره، گل پسری هم بازی در آورده بود پاهاشو جمع کرده بود. خلاصه که بعد از کلی جستجو چشممون به جمالش روشن شد و کلی خندیدیم. صورتش کامل شکل گرفته بود چشمهاش دماغش لباش رو واضح میشد دید. دست و پاهاش خیلی خوشگل و گوگولی بودند. خلاصه که من و مهربان همسر غرق در شادی بودیم که این لحظه ها رو می دیدیم.

دلم میخواد تمام دوران بارداریم شاد و بی دغدغه باشم. این ترم خیلی روی پروژه ام تمرکز ندارم از سر اجبار و بدون اینکه ذره ای دوستش داشته باشم دارم انجامش میدم و گاهی کند پیش رفتنش دیوونه ام میکنه و باعث میشه خیلی حس خوبی نداشته باشم. گاهی شدیدا دچار روزمرگی میشم و یهوو یه بغض بدی گوله میشه توی گلوم. فک کنم هورمون هام به شدت بالا و پایین میشه. گاهی وقتا از دست خودم شاکی میشم و اصلا راضی نیستم از خودم. همین باعث میشه که انرژی ام بیافته کف پام و اصلا نه حوصله خودم نه گل پسرم و نه همسری و نه هیچ بنی بشر دیگه ای رو نداشته باشم. اما واقعا دست خودم نیست الان که هوا هم خیلی زیاد گرم شده دیگه پیاده روی هم نمی تونم برم و گاهی اوقات استخر رفتن بهم آرامش میده.

از ابتدای بارداری تا الان تقریبا 7 کیلو اضافه وزن داشتم. اما جالب اینجاست که بگم از مزایای بارداری اینه که اصلا ککت نمیگزه که اینجوری وزنت داره با سرعت جت میره بالا. من که همه لباس ها کلی هی بهم کوچیک میشن اما سر این چاق شدن به خودم اصلا گیر نمیدم. دوست ندارم به خاطر اینکه میخوام چند کیلو لاغرتر باشم به نی نی اون چیزهایی که باید برسه نرسه واسه همین خودمو سپردم به دست خدا و فک کنم تا پایان بارداری برسم به 80 کیلو. اصلا نمی تونم تصور کنم قراره چه ریختی بشم. اما همش میگم بعدش آدم وقت داره برای دوباره لاغر شدن.

خونه ای که توش هستیم یه خوابه است و خیلی خیلی دلمون میخواست می رفتیم یه خونه دو خوابه اما قیمت خونه یهویی خیلی رفته بالا. اونقدر که حتی خونه ای که توش هستیم هم باید یه پولی از جیب بدیم واسه سال جدید تمدیدش کنیم!!! واسه همین هر چی میخوایم برای جینگول بگیریم همش فکر میکنیم اندازه اش مناسب باشه که بشه توی اتاق خواب خودمون جایش داد. پروژه ام که تموم بشه یه دور دیگه از خریدا برای وسایل دیگه جینگول آغاز میشه.

چند روز پیش ها یه ایمیل به دستم رسید که خیلی زیبا بود. متنش انگلیسی بود اما به سرعت میشه خوندش و فهمیدش واسه همین دیگه ترجمه اش نکردم. لینکش رو میذارم اینجا. عنوان ایمیل هم بود: sixty ways to make life simple again.

خوندنش به نظرم خالی از لطف نیست. اینم لینکش

کتاب لبخند بی لهجه رو تموم کردم و خیلی ازش لذت بردم و شدیدا توصیه به خوندنش میکنم. چند روز پیش هم برای اینکه حال و هوام عوض بشه و از رخوت پروژه در بیام کتاب اتاق رو که جیره کتاب برام فرستاده بود شروع کردم به خوندن. نمی تونم بگم چقدر زیبا بود. خیلی وقت بود همچین کتابی نخونده بودم. شاهکار بود واقعا و از همه مهم تر اینکه ترجمه اش خیلی عالی بود و غلط ویرایشی بسیار کم داشت. خیلی تلاش کردم نسخه صوتی کتاب رو پیدا کنم اما رایگانش رو نتونستم پیدا کنم. فکر کنم برم نسخه پولیش رو بگیرم از آمازون. نویسنده کتاب اما دون اهو و مترجم علی قانع هستش از انتشارات آموت.اینم یه معرفی از کتاب:

رمان "اتاق"(Room ) توسط اما دون اهو (Emma Donoghue)  نویسنده ایرلندی-کانادایی در سال 2010 نوشته شده است.
رمان «اتاق» داستان مادری جوان و پسر پنج ساله‌اش است که در اتاق کوچکی زندانی شده و هیچ‌وقت اجازه‌ی خروج نداشته‌اند. اتاق برای جک کوچولو همه‌چیز است و برای مادرش یک جهنم شخصی. او به‌مدت هفت سال در آلونکی پرت و دورافتاده در یک باغ اسیر بود و فقط نورگیر سقف، روشنایی دنیای خارج را نشانش می‌دهد. خواننده در این رمان با داستانی گیرا، هول‌انگیز، فریبنده و فوق‌العاده خواندنی روبه‌رو است.
«اما دون اهو » در رمان «اتاق» خواننده را از ابتدا تا پایان داستان، میخ‌کوب می‌کند. روزنامه‌ی انگلیسی «گاردین» درباره‌ی این رمان نوشت: رمان اتاق نوشته‌ی «اما دون‌اهو»، نویسنده‌ی 42 ساله‌ی ایرلندی ـ کانادایی، نه‌تنها قلب را به‌درد می‌آورد، بلکه روح را نیز به چالش می‌کشد.»

نویسنده این کتاب از دانشگاه کمبریج، مدرک دکترای زبان انگلیسی دارد.  این رمان در سال 2010 نامزد مرحله نهایی جایزه بوکر شد که البته رقابت را به رمانی از هووارد جاکوبسن واگذار کرد.

این کتاب با استقبال گسترده خوانندگان در سطح جهان مواجه شد و جزو کتابهای پرفروش نیویورک تایمز در همان سال بود.

وبلاگ دنیایی به رنگ یاسی رو دوست دارم. ازش کلی چیز یاد می گیرم. چند وقت پیش یه جنبش راه انداخت به نام جنبش بنفش. نمی تونم بگم چقدر منقلب شدم وقتی این کارشو دیدم. همین جوری اشک بود که از چشمام جاری شده بود. با خودم میگفتم چقدر این آدم بزرگواره. امیدوارم خداوند همیشه پشت و پناهش باشه و اجر این حرکت معنوی رو در زندگی خودش به تمام معنا دریافت کنه.

از طریق همین وبلاگ با محمود معظمی آشنا شدم و تونستم دو تا از سمینارهاشو گوش بدم یکی هدف و یکی مهره مار. هر چند مطالبش برای من یه کم تکراری بود اما به نظرم کاربردی بودم. من این مفاهیم رو قبلا توی آدیو بوک های برایان تریسی گوش داده بودم اما ایشون اون کار رو یه کم ایرانیزه کردند و منتشر کردند .به نظرم ارزش حداقل یک بار گوش دادن رو داشت.

راستی دو هفته پیش مهمون زهرا جون بودیم و من برای اولین بار دیدمش خیلی مهربون و صمیمی بودند هم خودش و هم همسرش. زهرا و مهرزاد عزیز صمیمانه از ما پذیرایی کردند و اینقدر خندیدیم که دیگه فک درد گرفته بودیم از خونشون اومدیم بیرون. ملینا خانوم فک میکنم کمتر از دو ماهه دیگه پا به این دنیا بذاره و کلی مامان و باباشو خوشحال کنه. زهرا جون از بابت همه زحماتت ممنونم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

+++افتادم به خرید برای جینگلوکم یعنی کلی ذوق دارم که هی براش چیز میز بخرم. دو روز پیش در حالیکه شب قبل از نی نی سایت یه لیست واسه خریدهای نی نی در آورده بودم رفتم دبی مال. چون همه میگن خیلی وسایل بچه اش توپه. شروع کردم به گشتن در طبقه سوم اول mothercare بعدش babyshop. بعد یه لحظه به خودم اومدم دیدم در انبوهی از گزینه ها برای خرید گم شدم. میرفتم لباس بردارم میدیدم گیجم و نمی دونم کدوماش خوبه. می رفتم سراغ اسباب بازی باز گیج میشدم. یه نیم ساعتی در حال گشت و گذار بودم و بعد در یک لحظه حس کردم همه غربت دنیا خراب شد روی سرم. با خودم فکر کردم الان اگه خواهر جون ها یا مامانم اینجا بودند کلی می تونستم باهاشون برم خرید و از سردرگمی در بیام. شانس آوردم اینجا دوستای خوبم نمیذارن تنها بمونم. کلی همشون بهم دلگرمی دادند که ما در کنارتیم و با هم میریم خرید و از این صوبتا.

خلاصه که من ماندم و یه لیست خرید بلند بالا و کلی امید و آرزو و ذوق برای خریدهای گل پسرم. به نظرم حتی از جهاز خریدن هم سخت تره اینکار اما در عین حال لذت بخش. در حال حاضر جینگولکم چند تا لباس توی خونه و چند تا لباس پلوخوری داره و امیدوارم تا وقتی که هنوز خیلی سنگین نشدم بتونم بقیه خریدها رو هم انجام بدم.

میخوام اگه خریدهام موفقیت آمیز بود یه پست مفصل در مورد تجربیات خرید بی بی بذارم توی وبلاگم. دعا کنید که در آخر پروژه موفقیت آمیز باشه.

+++ از همه دوستانی که در نظرسنجی پست قبل شرکت کردند یک دنیا ممنونم. واقعا بهم کلی انرژی دادید و فهمیدیم که اسمی که برای نی نی انتخاب کردم مورد پسند خیلی ها واقع شده. خوب پس همونطوری که خیلی هاتون هم فهمیدین اعلام میکنم که اسم نی نی مون رو تصمیم گرفتیم بذاریم: نیکان. این اسم خیلی به دل من و همسری نشسته واسه همین هم دیگه تصمیمون رو نهایی کردیم روی همین اسم.امیدوارم نی نی مون از اینکه این اسم رو براش انتخاب کردیم از ما راضی و خشنود باشه.

+++ خوب امروز هم یه وبلاگ میخوام معرفی کنم که نگارنده اش رو خیلی دوست میدارم و غذاهایی که پیشنهاد میده همگی مورد پسندم واقع شده اند. هفته پیش آش دوغش رو درست کردم که بی نظیرررررررررررر بود. اسم وبلاگش هم هست: آشپزی برای صنم بانو

در ضمن شیش انداز رو هم از وبلاگ آشپزخانه گیاهی سیمین دیشب درست کردم که حرف نداشت. من و همسری داشتیم دستامون رو هم می خوردیم با این غذا. مرسی سنی جونم.

+++ امروز من و نیکان وارد 18 هفتگی شدیم.

یه سری هم فیلم دیدم که خیلی خیلی دوست میداشتم. یکییش The terminal بود با بازی تام هنکس. من عاشق اسم کشورش شدم کروکوجیا.

یکیش love birds  بود که اون هم خیلی قشنگ بود. بازیگر زنش همون دختره توی happy go lucky  بود.

+++ این روزها پروژه تایپ میکنم، موتزارت، بتهوون و باخ گوش میدم که شنیدم شدیدا روی هوش نی نی تاثیر میذاره. هم آرامش بخشه، هم ذهنم رو باز میکنه و هم نی نی لذت می بره. البته امیدوارم که لذت ببره.

+++ دیشب با همسری زده بودیم به تعریف از خاطرات جوانی و نوجوانی اینقدر خندیدیم که مث همیشه اشکم در اومده بود. آخه من وقتی خیلی می خندم اشک از چشمام جاری میشه. یعنی خاطراتی داشتیم واسه خودمون ها.

+++ من به تمام کسانی که دسترسی به یوتیوب و اینترنت پرسرعت دارند اکیدا توصیه میکنم که این قسمت های کلاه قرمزی که آقای همساده صحبت می کنه رو ببینند. آدم اینقدر شاد میشه که نگو. من هر وقت از پروژه خسته میشم میرم یکی دو قسمت می بینم و برمیگردم. تکیه کلامش هم اینه که داغون شدم یعنی له له شدم!!!!

+++به همه دوستانی که به نمایشگاه کتاب میرن توصیه میکنم کتاب لبخند بی لهجه از فیروزه جزایری دوما رو بخرند که بی نظیره و من از خوندن صفحه صفحه اش کلی لذت می برم.در ضمن جای من رو توی نمایشگاه کتاب به شدت خالی کنید که آرزوم بود اونجا بودم و می رفتم برای جینگولک و خودم و بابای جینگول کلی کتاب می گرفتم.

+++ گفتم لذت یاد دختر دوست جونم افتادم که هفته پیش باهاش حرف میزدم ماشالا کلی شیرین زبونه و 9 سالش هست. میگفت نازنین بهم میگه مامان چرا من وقتی از نوشتن لذت بدون تشدید لذت می برم باید روش تشدید بذارم!!!!! حالا یکی پیدا بشه جواب این بچه رو بده!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak