Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

+ گاهی اوقات با کلی ذوق و شوق کتابی می خری و بعدش وقتی که میخونیش حس میکنی اصلا خوندن کتاب بهت نچسبید بس که ترجمه بد و غیر قابل فهم بود. این جور موقع ها همش آرزو می کنی کاش کتاب زبان اصلی رو بهت میدادن تا لذت خوندن کتاب به اون زیبایی رو به معنای واقعی تجربه کنی. من اینجور موقع ها اونقدر لجم در میاد که دلم میخواد یه ایمیل به ناشر بزنم و بگم آخه این چه رسمشه که اینجوری با این ترجمه افتضاح کتاب چاپ می کنی.عصبانی

اما این روزها دارم کتابی میخونم که هر چی از لذت خوندنش بگم کم گفتم. مژهیعنی بی نظیرررررررررررررررر. فوق العاده. من با خوندن هر صفحه از کتاب کلی مترجمش رو تحسین میکنم که این همه نبوغ در ترجمه رو از کجا آورده. حتی یه غلط املایی توی متن کتاب نمی بینی و این یعنی اینکه مترجم و ناشر واسه خواننده کلی احترام قائل بوده و چندین و چند بار کتاب مرور شده که مبادا ایراد و اشکالی توش باشه. پانویس های مترجم رو که دیگه نگو من میخونم و توی دلم قند آب میشه که چقدر توضیحاتش به درک و فهم مطلب کمک بیشتری میکنه. تشویقبلههههههههههه کتابی که دارم در موردش حرف میزنم اسمش هست: با همه مخلفات یا everything on it از شل سیلور استاین عزیزم که با ترجمه بی نظیر و شاهکار آقای حمید خادمی زیبایی شعرهاش صد چندان شده. این کتاب جدیدترین کتاب شل سیلور استاین هست که توسط نشر پنجره چاپ شده و قیمتش تنها 6500 تومان هستش. به نظرم آدم صد تا نسخه از این کتاب رو بخره و هدیه بده هم کمه. خلاصه که من این روزها مشعوف خوندن این کتاب هستم و یه چیز خنده دار بگم و اون اینه که منی که عاشق اینم کتاب ها رو تند تند بخونم تا تموم بشه، دلم نمیاد سریع از روی شعرها بگذرم. دیدید وقتی عطری رو دوست داری هی ازش کم کم میزنی تموم نشه. من نسبت به این کتاب همین حس رو دارم. گاهی بعضی از شعرها رو چندین بار میخونم و هی با خودم میگم این قافیه و این کلمات چه طوری به ذهن مترجم عزیز خطور کرده. آقای خادمی عزیز صمیمانه از شما ممنونم به خاطر این ترجمه و واقعا خسته نباشید.

اینم یه تیکه کوتاه از کتاب که امروز صبح خوندمش و کلی از دستش خندیدم:

Fourth Place

I came in fourth in the beauty contest

(Please let me cry a minute)

I came in fourth in the beauty contest

(I was so sure I’d win it)

They can keep their ribbon that says fourth place

(And I don’t care where they pin it).

I came in fourth in a beauty contest

And there were just three of us in it.

مقام چهارم

من در مسابقه زیبایی، مقام چهارم شدم

(ولم کنید یه دقیقه گریه کنم واسه خودم)

در مسابقه زیبایی مقام چهارم شدم

(اما آخه از برنده شدنم مطمئن بودم)

توی سرشون بخوره اون روبانی که مقام چهارم روی اون نوشته ن

به درک که روبان رو به کجا می زنن- مهم نیست واسه من)

من در مسابقه زییایی مقام چهارم شدم

ولی آخه سه تا شرکت کننده بیشتر نبودیم همه با هم.

 

+ دیروز هم مهمان مریم عزیزم بودیم و طبق معمول اونقدر بی غل و بی غش ازمون پذیرایی کرد که واقعا از در کنارش بودن لذت بردم. رزی و صنم عزیز هم اونجا بودند و صنم بانو اولین نقاشی رو از پسرم کشید. هنوز هم سرمست رنگ آمیزی و قیافه خوشگلی هستم که از پسرم تصویر کرد. البته توی این نقاشی نیکان گوگولی دیگه کلی بزرگ شده برای خودش. عاشق لپ های گلی اش هستم من. اینم نقاشی صنم عزیزم واسه نیکان. ماچقلب

+ اگه صبح از خواب پا شدین و اصلا حال و حوصله ندارین و توی دلتون دارین غر میزنین چرا باید صبح کله سحر از خواب بلند شین و برید سر کار و فکر میکنید چه روز تکراری هست امروز فقط کافیه یه آهنگ شاد قر و قمبیلی بذارید و سعی کنید یه خرده حتی شده 5 دقیقه به دست و پا و باسن مبارک یه قری بدید. مطمئن باشید بعد از 5 دقیقه حس و حالتون زمین تا آسمون عوض میشه. میگید نه از هفته دیگه این شیوه رو امتحان کنید. تضمینش با منماچ

+ داریم یه تصمیماتی با همسر می گیریم که فکر کنم توی هفته آینده کلی خوش خوشانمون بشه. کلییییییییییییییی خوشحالم. با انرژی بی نهایتتتتتتتتتتتتتت. قلب

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۸ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

خوب من دوباره برگشتمممممممممممم. اسباب کشی به خونه جدید هم انجام شد و تقریبا توی این خونه جا افتادیم. فقط مونده اتاق گل پسری که باید وسایل باقیمونده اش رو بخریم و تکمیل کنیم. خونه جدید رو خیلی دوست دارم چون کلیییییییییییییی نور داره و پر از انرژیه. از سمت راست و چپ دو تا لیک داره و وسطش هم منظره استخر رو داریم به صورت کامل. صبح ها که چشمام باز میشه نور کلییییییییییی حس خوبی بهم میده. فقط مشکل اینه که ساعت 2 3 که میشه آفتاب میاد تا وسط خونه و یه ذره گرم میشه. منم که سرما خوردم نمی تونم هی کولر روشن کنم. اما باز هم لذت می برم. گاهی واسه خودم توی آفتاب دراز میکشم و یه چرتی میزنم و حسابی مشعوف میشم.

اما بگم از خودم و گل پسر که دیگه حسابی برای خودش داره بزرگ میشه. امروز وارد 27 هفتگی شدیم و من هر سه شنبه که یک هفته به هفته هامون اضافه میشه کلی ذوق میکنم. همش یاد این بچه ها میافتم که هی دوست دارند زودتر بزرگ بشن و سنشون بره بالا. اما تقریبا یک هفته ای میشه که یهو احساس میکنم یه چیزی توی شکمم سفت شد. میفهمم که بله گل پسر انگاری که باسن گرامی رو تکیه داده باشه به ناف من و از اون ور هم با دستاش بند ناف رو گرفته باشه و بکشه یهووووووو زیر شکمم سنگین میشه و گوله میشه توی شکم و دیگه باید کلی گشاد گشاد راه برم تا جیگر طلا خودشو ول کنه و دست از بازی برداره.دیروز که رسما فکر میکردم داره میافته پایین اینقدر خودشو سفت جمع کرده. یه شب هم نیمه های شب بلند شدم که برم دستشویی یهوو دیدم بالای شکمم باد کرده و سفت شده عین توپی که تازه باد شده. بعدش فهمیدم که واسه خودش توی موقعیت یوگایی نشسته و کله اش رو به بالاست. دیگه کلی با دست ناز و نوازشش کردم تا چرخید و رفت پایین و گذاشت یه نفسی بکشم. اما با همه اینها کلی غرق شادی و لذت میشم این حرکات رو می بینم. کلییییی ذوق میکنم و انرژی میگیرم.

هفته پیش هم آزمایش گلوکز رو انجام دادم که واقعا سخت بود. دیگه حالم داشت به هم خورد از بس که شیرین بود اون نوشیدنی که بهم دادن. فکر کن یه لیوان پر نوشابه زرد رو تا نصفه لیوان توش شکر بریزن و همش بزنن و بدن دستت بگن بخور. واییییییییییییی کابوس بود. من اصلا شیرینی زیاد دوست ندارم اما دیگه خوردم با هر زور و زحمتی که بود و خدا رو شکر جوابشم مشکلی نداشت.

آخر هفته هم با سنی رفتیم نی نی زهرا رو دیدیم که بالاخره شاهزاده خانوم رضایت دادند و قدم به این دنیا گذاشتند. آرامشی داشت وصف ناشدنی. من که هر چی نگاهش میکردم سیر نمی شدم. زهرا جونم قدمش مبارک باشه این ملینا خانوم خوشگل.

پ.ن: فیلم اسب حیوان نجیبی است رو با همسر دیدیم و کلی خندیدیم به نظرم بازیهای همشون خیلی خیلی زیبا بود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak