Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

بعد از مدت ها دوباره تمام توانم رو جمع کردم که بشینم پشت لپ تاپ و بنویسم. نشستن پشت کامپیوتر برام خیلی سخته شده. وبلاگ ها رو از روی موبایلم باز میکنم و میخونم ولی متاسفانه کامنت گذاشتن خیلی سخته واسه همین دوستای مهربونم به بزرگی خودشون می بخشند. ماچ

این چند وقته اینقدر دپرس زلزله و اخباری که پیرامونش می شنیدم بودم، که هر وقت یه کم اراده می اومد سراغم برای نوشتن اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت.ناراحت یه جورایی انگار توی عزای عمومی طولانی مدت بودم. خیلی هم کار زیادی از دستمون ساخته نیست از راه دور. فقط سعی کردم برای همه اون کسانی که این روزها اوضاع و احوال خوبی ندارند انرژی بفرستم. امیدوارم انرژی نصفه و نیمه این روزهای من یه خرده از داغی که بر دل خیلی از آذربایجانی ها مونده بتونه کم کنه.نگران

فردا من و نیکان وارد هفته سی و پنجم میشیم در حالی که این روزها حس میکنم اینقدر کش دار و کند می گذرند که حد و اندازه نداره. اضافه وزنم به 16 کیلو رسیده در حالیکه توی این ماه آخر روند اضافه وزنم خیلی کند شده و دکتر خیلی راضیه این وضعیت و میگه خوب تونستی وزنت رو کنترل کنی. راه رفتن در حد اعلا برام سخت شده. گودی کمرم کمر دردهای بدی رو برام آورده. امروز صبح هم یهو رگ پشت پام گرفت در حالیکه میخواستم توی تخت از این پهلو به اون پهلو بشم و جیغغغغغغغغغغغ بنفشی کشیدم که همسر دو متر از جاش پرید و بنده خدا شروع کرد به ماساژ دادن پام. شب ها خوابیدن هام دیدنیه هزار تا کوسن و متکا دور و برم می چینم برای اینکه بتونم بهتر جابجا بشم. خلاصه که این ماه آخر برام خیلی سخت داره میگذره.

علیرغم همه تلاشم برای شاد بودن این روزها دوباره همش بغض دارم و دلم میخواد گریه کنم. البته حدس میزنم یه علتش اینه که نتونستیم توی بله برون جناب برادر باشیم و من با شنیدن اخبار بله برون کلی به هم حسودیم شد و احساس دلتنگی کردم. حس کردم با وجود اینکه هنوز یک ماه از برگشتنمون نگذشته بدجوری دلم برای همه تنگ شده و دلتنگ حضور همه عزیزانم در کنارم هستم. اما با خوندن پست امی و دونستن اینکه هیچ کی از خانوادش برای زایمانش پیشش نیستند، حس میکنم آدم هایی هستند که شرایطشون از من خیلی سخت تره و باید به خاطر اینکه همش 2 ساعت راه تا مامان اینا دارم کلی شکرگزار باشم.

روز جمعه امی یه پست گذاشت که کیسه آبش پاره شده. خدا میدونه که چقدر دلم باهاش بود. همش یک ساعت به یک ساعت وبلاگش رو چک میکردم ببینم حالش چطوره آخرین خبری که از خودش گذاشته اینه که رفته بیمارستان بعد از تقریبا 20 ساعت!!!! درد کشیدن. امیدوارم نی نی اش به خوبی و خوشی به دنیا اومده باشه و خودش و نی نی سر حال باشند.

اتاق گل پسری آماده شد. شاد بودن اتاقش رو خیلی دوست دارم. سعی کردم از تمام رنگ های شاد و پر انرژی توی اتاقش استفاده کنم. وسایل نیکان در عین سادگی برام زیبایی خاص خودشون رو دارند. من و همسری روی تک تک وسایل کلی بررسی و فکر کردیم و نتیجه اش عکس هایی هست که توی این پست براتون میذارم. سعی کردیم چیزهایی که خیلی وجودشون لازم هست رو بگیریم و الکی اتاقش رو شلوغ نکنیم. البته در مورد لباس من یه کم زیاده روی کردم و بیش از حد لباس خریدم که اون هم به دلیل جوگیری ماه های اول بود ولی توی بقیه چیزها سعی کردیم اعتدال رو رعایت کنیم و هر چیزی که لازم هستش رو بخریم.

توی ادامه مطلب چند تا عکس از اتاق نیکان میذارم:

 

این کتاب هم خیلی خیلی کتاب خوبیه برای بارداری. خیلی خلاصه و مختصر و مفید همه چیزو در مورد بارداری و زایمان و بعد از زایمان گفته.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

روز شمار بالای صفحه میگه همش 50 روز دیگه مونده. شاید هم کمتر. به ماه های آخر که داریم نزدیک میشیم یه شور و هیجانی توی دلم قل قل میکنه. هنوز نمیدونم چطوری با این رویداد بزرگ زندگیمون برخورد خواهیم کرد. نمی دونم پدر و مادر خونسردی میشیم یا هول میشیم و دست و پامونو گم میکنم. یه فوبیایی که این روزها دارم و هی سعی میکنم تصویرش رو از ذهنم دور کنم اینه که بچه از دستم سر بخوره و بیافته وقتی دارم بغلش میکنم وقتی میخوام حمامش بکنم. هر چی هم هی این تصویر رو از ذهنم دور میکنم باز دوباره میاد. توی ذهنم پوشک کردن رو تمرین میکنم. تصویر میکنم که گل پسری رو بردیم حموم. تصویر میکنم وقتی گریه میکنه عکس العملمون چیه. این روزهایی که به انتهای دوره بارداری نزدیک میشم دغدغه های ذهنیم خیلی خیلی بیشتر از قبل شده.

علاوه بر همه این افکار و دغدغه ها، کلی هم از دست و پا افتادم. نفس تنگه گاهی اوقات واقعا طاقتم رو می بره. جوری که دلم میخواد برم یه جایی که هوا با سرعت فراوون فوت میشه به سمت صورتم. شب ها در اثر روی پهلوی چپ خوابیدن همه بدنم خشک میشه. جوری که صبح که از خواب بلند میشم همسری کلی باید کمرم رو ماساژ بده. تعادلم رو به وضوح از دست دادم. وقتی دارم راه میرم گاهی به این ور و اونور میخورم. سوزش های سر معده رو که نگو دیگه. حس میکنم اشتهام رو از دست دادم و خیلی زیاد نمی تونم غذا بخورم.

اضافه وزنم تقریبا به 15 کیلو رسیده. شکمم گاهی اوقات مثل یه توپ بسکتبال سفت میشه و حس میکنم گل پسری داره توش به شدت تکون میخوره و دست و پاشو کش میده.

اما همه اینهایی که گفتم باعث نمیشه که هی بگم پس کی تموم میشه. این روزها با وجود همه این سختی ها، از لحظه لحظه هاش لذت میبرم. برای پسری کتاب میخونم، با هم موسیقی گوش میدیم. شکمم رو چندین بار در روز ماساژ میدم که پسری هم لذت ببره. کتاب های بعد از بارداری میخونم و خلاصه با لحظه لحظه های این روزها و تکون خوردن ها زندگی میکنم. دلم نمیخواد اگه این اولین و آخرین بارداریم باشه از این روزها خاطرات پررنگی نداشته باشم.

خریدهای نیکان تقریبا تموم شد. فقط مونده فرش اتاقش و یکی دو تا خرده ریز دیگه که اونم شنبه هفته بعد کامل میشه. لباس های گل پسری رو هم توی برنامه هام گذاشتم که هفته دیگه بشورمشون و دیگه تقریبا اتاقش کامل میشه و همه چیز برای ورودش رو به راهه.

گل پسرم امیدوارم تا اینجای کار میزبان خوبی برات بوده باشم. خیلی سعی کردم استرس نداشته باشم و همه چیز در امن و امان باشه. دلم میخواد بدونم شبیه کی هستی. قد بلندی یا متوسط، گندمی هستی یا سفید، تپلی شدی یا نه؟ خلاصه که ما شدیدا در انتظار دیدن روی ماهت هستیم.

خوب این یه مختصری بود از حال و اوضاع ما توی این روزها.

توی پست قبل قول داده بودم که توی این پست با کلی عکس و توصیه و مطلب برمیگردم. سعی میکنم تا جایی که بتونم اون چیزهایی که توی سفر بهم انرژی دادند و دلم میخواد ثبت بشه رو بنویسم حالا ببینم امشب تا کجا انرژی دارم که مطالبم رو بنویسم.

++ اول از همه میخوام شعری که خواهر همسری برای نیکان گفته رو بنویسم که واقعا زیبا بود و واقعا عمق محبتش رو نشون میداد. اینو اول یکی از کتابایی که براش خریده نوشته:

نیکان عزیز همه               خوشگله و با مزه

ای کوچولوی زیبا              مهربون و با وفا

یه قدر دیگه صبر کن          روز و شبا رو سر کن

تا که بیای به دنیا             پیش سپهر و دینا

علی و متین بیقرار           نشسته در انتظار

تا که بشن همبازی         با تو پسر نازنازی!

 

مامان همسری هم اینو اول کتابش نوشته:

تو نیکی از نیکان

تو عشقی از عاشقان

قربونت برم من: از طرف مامان شهین

 

++ من همیشه عاشق نقاشی کشیدن های بچه هام و کلی از دیدن نقاشی هاشون لذت می برم. این بار هم سپهر و دینا منو بی نصیب نذاشتند و کلی نقاشی های بی نظیر بهم هدیه دادند. دو تا نقاشی اول موضوعش این بوده که یه مامانی بچه دومش رو حامله شده که پسره و بعدش میره بیمارستان که بچه رو به دنیا بیاره. حالا بابا و دختر خانواده اومدن بیمارستان ملاقات مامان و نی نی. قرار شد هر قسمت از این داستان رو که دوست دارند نقاشی کنند و نتیجه این شد که می بینید. یه نقاشی دینا هم مال وقتیه که میخواستیم بریم مهمونی و من موهاش رو براش صاف کردم و بعدش هم با کش براش گوجه ای بستم. فرداش نقاشی خودش رو با همون موهای صاف و گوجه ای کشیده:

قصه به دنیا آمدن نی نی- سپهر

قصه به دنیا آمدن نی نی- دینا

موهای صاف

خانواده ما بعد از اومدن نیکان به روایت دینا

 

++ شهر کتاب که رفته بودم در راستای تحویل گرفتن کودک درون برای خودم سری سی دی های خونه مادر بزرگه و قصه های تا به تا رو گرفتم. واییییییییییی که کودک درون چه لذتی برد وقتی که سی دی ها رو گرفتم. منتظر یه فرصتم بشینم با خیال راحت سی دی ها رو یکی یکی تماشا کنم.

++ سی دی مرغ خوشخوان استاد ش ج ر ی ا ن رو هم گرفتم. اینقدر زیباست که اصلا از گوش دادن بهش سیر نمیشم. جالبه که تمام مدتی که سی دی داره میخونه نیکان آرومه و از ورجه وورجه هیچ خبری نیست.

++ یه سری کتاب هم از انتشارات با فرزندان گرفتم که خیلی عالیه. یکیش عنوانش این هستش " آنچه مادر باید در مورد 12 ماه اول زندگی کودکش بداند" دو تاشون هم برای تقویت هوش و حافظه کودک از صفر تا سه ماه و از سه تا شش ماه هستش. من فعلا دارم کتاب اول رو میخونم و کلی هم ازش راضیم.

++ سری کتاب های شیمو رو هم برای نیکان گرفتم که خیلی خیلی شعرهاش بامزه است. کلی آدم خوشش میاد میخوندشون. عاشق اون قسمتشم که به مارمولک میگه مولک مار!!!!

++ این مطلب البته ربطی به سفرم نداره اما خوب اینقدر ازش خوشم اومد گفتم اینم بگم اینجا. سایت یک پزشک آخر هفته ها داره کتاب " معجزه شکرگزاری" رو به صورت زنجیره ای توی سایتش میذاره. واسه کسانی که خیلی وقت ندارند و دوست دارند این کتاب رو بخونند شاید خوندن پست های آخر هفته اش خالی از لطف نباشه. تا الان سه قسمت از کتاب رو گذاشته و این داستان تا پایان کتاب ادامه خواهد داشت. این لینک قسمت سوم. و قسمت های قبل رو هم توی همین سایت خواهید یافت.

++ اینم به عنوان مطلب آخرم بگم و برم دیگه که فکر کنم اینقدر نشستن برام خوب نباشه. جمعه خونه یکی از دوستان مهمونی بودیم که کلی هم بهمون خوش گذشت. یکی از سالادهایی که گذاشته بود رو من عاشقش شدم. دیشب یکی دو تا از دوستان خونمون بودم با سعی و خطا درستش کردم و تقریبا ته ظرف در اومد. اینقدر که خوشمزه بود. طرز تهیه اش هم خیلی آسونه. کرفس تازه رو اون قسمت وسطش که خیلی ترد و تازه است رو بر میدارید و خرد میکنید. البته خیلی ریز هم نباید باشه. من یه کم جعفری و نعناع تازه رو ریز خرد کردم و بهش اضافه کردم و گردو رو هم اول توی آب خیس کردم و بعدش که تازه شد خرد کردم و بهش اضافه کردم. یه کم پیازچه و یه کم کشمش هم بهش اضافه کردم. در آخر هم یه دونه لیموی تازه روش چکوندم و دو تا قاشق سس مایونز بهش اضافه کردم. میزان سس بسته به ذائقه تون داره. همین طور میزان ترشی و شیرینیش. اما ترکیب لیمو و کشمش بی نظیر بود. خلاصه که همه کلی استقبال کردند و ظرف در طرفه العینی خالی شد. حتما درستش کنید و حسابی لذتش رو ببرید دوستان من.

++ امسال ماه رمضون اصلا نتونستم غذای ماه رمضونی درست کنم بس که نمی تونم روی پام وایسم. در همین راستا پس فردا داریم میریم باشگاه ایرانیان تا یه سفره افطار خوشمزه رو تجربه کنیم. راستی نماز و روزه های همتون هم قبول. شب های قدر پرباری رو براتون آرزو میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٦ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

تقریبا یه ماهی میشه که به اینجا سر نزده بودم. دلم برای همه تون کلی تنگ شده بود. مرسی از محبت هاتون و از اینکه به فکرم بودید و نگرانم شده بودید. امروز اومدم که بگم تو این مدت که نبودم چه اتفاقاتی افتاد.

همه چیز از یک روز زیبای تابستانی سر صبحانه شروع شد. من و همسر عادت داریم موقع صبحانه یه گپ کوچولو راجع به چیزهای مختلف میزنیم. اون روز هم من از اینکه چقدر دلم برای همه تنگه گفتم. از اینکه شاید بعد از زایمان تا شش ماه نتونم همه عزیزانم رو ببینم. همسری هم برگشت گفت میخوای بری ایران منم گفتم خیلی دوست دارم اما تنها نمیرم. اون هم گفت بذار ببینم میشه یه مرخصی جور کرد یا نه. فردای اون روز همسر اعلام کرد که میتونه 11 روزی به من بپیونده و من می تونم هر چه زودتر برم. چون تا قبل از 32 هفته خیلی گیر به پرواز نمیدن. خلاصه دیگه همه چی افتاد روی دور تند و به سرعت برق و باد بلیط گرفته شد برای روز پنجشنبه. با خواهری قرار گذاشتیم که کسی از موضوع بویی نبره و همه سورپریز بشن. مثل همیشه هم کلی خواهری منو شرمنده کرد و با دو تا کوچولوها و همسر مهربونش اومدند دنبال من. توی راه کلی نقشه کشیدیم که چطوری مامان اینا رو سورپریز کنیم. دیگه قرار شد که من جلوی در زنگ بزنم و بگم یکی از دوستام یه بسته آورده پشت در تحویل بده. پس چرا در رو روش باز نمیکنید!!! نگو واقعا زنگ در دو سه روزی بوده که خراب شده. دیگه مامان بنده خدا کلی معذرت خواهی کرد و گفت همین الان میرم جلوی در. از جلوی در صدای صحبتش رو با تلفن به وضوح می شنیدم. خلاصه در باز شد و مامان بنده خدا یه 5 ثانیه ای همینجوری هاج و واج منو نگاه میکرد. بعدشم یه جیغ بنفش کشید و کلی بوسه بارونم کرد. من دقیقا روز نیمه شعبان رسیدم. بهم گفت امروز بهترین عیدی رو به من دادی. خلاصه که بنده خدا لکنت گرفته بود. خواهری براش آب قند درست کرد چون خیلی هیجان زده شده بود. بعدشم خواهر بزرگه با جیغ اومد دم در و بعدشم بابا و برادرا و خلاصه سورپریز کنونی داشتیم بیا و ببین.

همین پروسه درباره مامان و بابای همسری تکرار شد. با خواهر همسر هماهنگ کردم. با هم رفتیم خونه مامان همسر. اونا هم کلی ذوق کردند منو دیدند با اون شکم بر آمده. بابا جون توی بالکن داشت گل ها رو آب میداد. واکنشش دقیقا مث مامانم بود اول بهت زده شد بعدشم کلی بوسه بارانم کرد و گفت خیلی کار خوبی کردی که اومدی.

تنها مشکلی که توی این سفر داشتم گرمای هوا بود که دقیقا همزمان با ورود من کلی بالا رفته بود. از شانس من هم کولر خونه مامان همسر خراب بود و همش باد گرم میداد بیرون. خلاصه شب ها من پروژه ای داشتم. یه سری حوله خیس میکردم میذاشتم روی پاهام. در طی شب هم هی میرفتم پام رو خیس میکردم و می اومدم. دیگه همسر که اومد گفتم تو رو خدا یه پیگیری بکن این کولر درست بشه وگرنه من هلاک میشم از گرما. شانس من زد و دو روز بعدش بارونی اومد توی تهران مثال زدنی. بعدشم هوا کلی خنک شد و از این بابت کلی از خدا تشکر کردم و چاکرم مخلصم براش راه انداختم. نمیدونم شاید پاقدم گل پسرم بود که درهای رحمت الهی باز شد و توی نیمه تیر ماه بارون به اون مفصلی اومد. به هر حال خدا جون بسیاررررررررررررر ممنونم.

سفرم کوتاه اما بسیار دوست داشتنی بود. سعی کردم بیشتر در خدمت خانه و خانواده باشم واسه همین حتی به بعضی از دوست جونا زنگ نزدم که امیدوارم از دست من دلگیر نشن. وقتی میریم ایران همه ازمون انتظار دارن که بریم پیششون اما واقعا مدیریتش با وضعیت من خیلی کار سختی بود.

یه سفر کوتاه هم به گلپایگان داشتم که الحق پسرم همکاری شایسته ای کرد و تنها توی راه برگشت یه کم کمر درد گرفتم که اون هم به نظرم عادی بود و با یه کم استراحت خوب شد.

از دستاوردهای دیگه این سفر رفتن به شهر کتاب شریعتی بود که واقعا بی نظیر بود بس که همه چیش کامل بود. این شهر کتاب توی شریعتی بین بهشتی و مطهری واقع شده و من برای نیکان کلی کتاب تونستم بخرم. آخه من اینجا کتاب فارسی نداشتم و همش غصه ام بود نمی تونم برای گل پسری کتاب بخونم. خلاصه به اتفاق خواهر و مادر همسری و برادرزاده و خواهر زاده همسر رفتیم اونجا و نیکان گوگولی کلی هم کتاب از مادر بزرگ و عمه اش کادو گرفت. هدیه های هر چند کوچک اطرافیان برای من خیلی خیلی ارزش داره و کلی توی دلم ذوق کردم که پسرمون هنوز نیومده اینقدر خاطرخواه توی خانواده خودم و همسر داره. قسمت لذت بخش ترش اینه که عمه و مادر بزرگ برای گل پسر اول کتاباش کلی چیز نوشتن و عمه جونش هم یه شعر زیبا براش گفته که تنها خوندن یک بیتش کافیه تا آدم رو به آسمون ها ببره.

یه روز هم رفتم پیش مامان ممول مهربون و گل پسرش و زمان اصلا مهلت نمیداد بهمون و واسه خودش می دوید. من که کلی لذت بردم از بودن کنار ممولی و گل پسرش. بعدشم دعوت شدم به یه قرار وبلاگی و تونستم دوستایی رو ببینم که تا حالا فقط نوشته هاشون رو میخوندم یه تعدادیشون رو هم اصلا نخونده بودم تا حالا. خلاصه که تجربه خیلی جالبی بود. ایرن عزیز با وجود بارداریش کلی زحمت کشیده بود، گلپر، رها ستایش، ممول، خاتون، بانوی فروردین به علاوه خودم مهمان خانه ایرن بودیم. هر چند خیلی فرصت نشد با همه با جزییات صحبت کنم اما قرار خوبی بود. خانوم های نی نی دار سخت مباحثشون مربوط به بچه و بالا و پایین هاش بود و این بین چون من هنوز نی نی ام نیومده با ستایش و گلپر عزیز بیشتر وارد گفتگو شدم.

ایرن عزیزم کلی زحمت کشیده بود. قیافه اش واقعا مثل عروسک بود و یه نی نی 7 ماهه توی دلش داشت درست مثل خودم. همین باعث میشد حس نزدیکی بیشتری بهش داشته باشم.

ستایش عزیز مثل نوشته هاش پر از آرامش بود و همونقدر انرژی مثبت و دوست داشتنی.

ممولی که قربونش برم برق نگاهاش آخر سر منو میکشه، مثل همیشه مهربون و خواستنی.

بانوی فروردین یه کمی از شیطنت های دختریش بیقرار بود که امیدوارم به زودی این مشکلش حل بشه و روحیه اش به حالت قبل برگرده

خاتون عزیز با یاسمن گوگولی اومده بود که ماشالا اونقدر خوش خنده و خانوم بود که دل آدم ضعف میرفت. من که عاشق این خوشرویی اش شده بودم. خودشم بسیار زیاد منو به یاد لینت در سریال دسپرت هاوس وایف می انداخت. لینت یکی از شخصیت هایی بود که من خیلی دوستش میداشتم.

گلپر دوست داشتنی یه شیرینی خاصی داشت. به نظرم هر چیزی توی زندگیش جای خودش رو داشت.

خلاصه که اولین قرار دسته جمعی وبلاگی رو توی زندگیم تجربه کردم و به نظرم تجربه خوبی بود.

این سفر شیرینی خاص خودش رو برام داشت. این آخرین باری بود که دو نفره پا به ایران میذاشتیم و دوست داشتم از این آخرین بار استفاده لازم رو ببرم. میدونم دفعه دیگه نوروز 92 در جمع دوستان و خانواده خواهم بود و شاید بیشتر توجه ام به سمت پسرمون باشه. خلاصه که از روز اول قلم و کاغذ برداشته بودم و برنامه هام رو لیست می کردم و خدا رو شکر غیر از یکی دو برنامه به همه کارهام رسیدم.

از خواهر زاده هام که هر چی بگم کم گفتم. همه بزرگ شده بودند و من که دیر به دیر می بینمشون این بزرگ شدن رو بیشتر حس میکردم. سورنا اونقدر دلنشین بود که دلم میخواست درسته قورتش بدم. با همه سریع جوش میخورد و مهربونی میکرد. میخورد زمین ولی اصلا جیکش در نمی اومد و گریه نمیکرد. دوست دارم نیکان گوگولی هم بچه نازنازویی نشه و با همه گرم بگیره. فقط خودمو کشتم که خاله رو یاد بگیره و بهم بگه خاله که آخر سر هم نشد که بشه.

سپهر و دینا مثل دفعه های قبل بیشتر مواقع در حال کل کل با هم بودند و حسابی لج هم رو در می آوردند. سپهر که از مهد می اومد می دوید خونه مامان اینا تا چک کنه ببینه من هستم یا نه. عاشق نقاشی هاش و حرف زدناش و همه استدلال هایی که داشت بودم. دینا رو که دیگه نگو. یه روز که داشتیم می رفتیم مهمونی موهاشو براش با اتوی مو لخت کردم. و بالای سرش با کش گوجه ای بستم. دیگه به عالم و آدم فخر می فروخت و انگار روی ابرها داره راه میره. فرداشم یه نقاشی از خودش کشید که موهاش لخته و بالای سرش گوجه ای بسته شده. حالا ایشالا توی پست تصویری بعد همه نقاشی هاشون رو میذارم.

خواهری ها هم حسابی برام سنگ تموم گذاشتند. عطی که یه روز به خاطر من مرخصی گرفت و رفتیم سینما و بعدشم یه مهمونی و حسابی خوش خوشانم شد. تازه شوهر خواهری هم سر کار نرفت و با هم رفتیم تهران گردی. واقعا ممنونم خواهری از این همه مهربونی و محبتت. خواهر بزرگه که هم همش حواسش به من بود. برای نیکان گوگولی یه ست لباس قرمز جینگولی خریده که نگاش میکنم دلم ضعف میره.

مامان مهربونم که هر چی بگم کم گفتم. برام دلمه درست کرد چون توی دلش مونده بود که توی فصل بهار نبودم اینجا که به دلمه نوبر بهار برسم. بعدشم شب آخر برام آش رشته درست کرد که اینقدر عشق آش دارم یه آش هم خورده باشم. خلاصه که با تمام مشغله هایی که داشت کلی حواسش به من بود و مهربونی میکرد. بابا هم هر جا میرفتیم پیگیری میکرد که کی دوباره برمیگردیم خونشون. داداشا هم که بنده خدا هر جا میخواستم برم با ماشین می بردند منو که یه موقع آب توی دلم تکون نخوره.

خانواده همسر هم مثل همیشه کلی مهربونی میکردند و پیگیری که کی میریم پیششون. نگاه های پر مهر و محبتشون در حالیکه که هنوز مهربان همسر نیومده بود ایران برام یه دنیا ارزش داشت.

این جوری بود که آخرین سفرم قبل از اومدن نی نی به پایان رسید و الان خیلی خیلی خوشحالم که رفتیم و خانواده هامون رو دیدیم. هر چند شب آخر بساط گریه ای به پا شد که بیا و ببین. دلم نمیخواست برگردم و اونقدر بغض داشتم که هیچ جوری نشد کنترلش کنم. اما خدا رو شکر وقتی برگشتم خیلی دلتنگی نکردم و دوباره زندگی برگشته به روال قبلی خودش.

یه عالم عکس و توصیه دارم که ایشالا بمونه برای پست های بعد.

پ.ن: راستی روز شمار بالای صفحه میگه فقط 60 روز دیگه مونده تا دیدن گل پسری. خداوندا توی این روزهای روحانی به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak