Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

ساعت یک و نیم نیمه شب هست و من به اندازه یک دنیا دلم گرفته. از دو سه روز پیش همین جور بغض دارم که حالا در تنهایی ام در حالی که همه خوابند ترکیده و اشکهایم ریز ریز جاری شدند. به همین سرعت یک ماه گذشت و مادر مهربانم فقط یک روز دیگر پیش ماست. دلم عجیبببببب گرفته. دلم برای همه مهربانی هایش تنگ می شود و مطمئنم پسرکم دلش بیشتر برای مادربزرگش تنگ می شود.

سخت است یک ماه نازنین مادرت پیشت باشد و با عشق در شب بیداری هایت شریک باشد و با عشق فرزندت را به آغوش بکشد و حالا وقت وداع فرا رسیده باشد. مهربانم دلم برای تمام محبت هایت یک ذره خواهد شد.

برای همه لالایی های مهربانت.

برای حرف زدن های با عشقت با پسرکم

برای آغوشت که سرشار از آرامش بود برای پسرکم و با همه بی تابی هایش در آغوشت آرام می گرفت.

برای همه بکن نکن هایت و من می دانستم هایت.

برای همه دل نگرانی هایت

برای حمام کردن یک روز در میان پسرکم که در دستانت آرامشی وصف ناشدنی داشت

برای نگاه های دلسوزانه ات به من و همسر و پسرکم

امیدوارم بتوانم ذره ای از زحماتی را که کشیدی جبران کنم.

دوستت دارم نازنین مادر مهربانم.ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢٧ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

بالاخره فرصتی شد دوباره به اینجا سری بزنم. تو این مدت که نبودم یه سری اتفاقاتی افتاد که باعث شد کارهام یه کم کندتر بشه. از قبل از زایمانم مچ دست چپم درد میکرد. بعد از زایمان این درد خیلی شدید شد. تا اینکه مجبور شدم برم پیش ارتوپد و اون هم گفت تاندون دستت کشیده شده است و باید دستت رو گچ بگیری. بعدش یه امپول به دستم زد و دستم از زیر چهار تا انگشت تا آرنجم رفت توی گچ. خدا رو شکر مادر مهربونم پیشم بود و نذاشت آب توی دلم تکون بخوره. فقط من به نیکان شیر میدادم که اون هم البته با دست گچ گرفته یه کم سخت بود. یه هفته دستم توی گچ بود و بعدش رفتیم باز کردیم گچ رو. خدا رو شکر الان دردم خیلی کمتر شده. و خودم تقریبا کارهای نیکان رو انجام میدم.

من و همسری هم قلق های نیکان خیلی دستمون اومده. البته دل دردهای گل پسری تقریبا شروع شده و گه گداری یکی دو ساعتی بیتابی میکنه که با لالایی خوندن و سشوار روشن کردن!!!!(به حق چیزهای نشنیده) مهارش میکنم و بعدش نیکان میره لالا.

عاشق پیشرفت های گل پسری هستم. خیلی قشنگ حرکت دستهامون رو دنبال میکنه. یه موقع هایی که حالش خیلی خوب باشه کلی بهمون لبخند میزنه. اگر دلش نخواد شیر بخوره با پاش همچین لگد پرانی ای میکنه و کله میزنه که بیا و ببین. تا حالا چندین بار با هم رفتیم بیرون و خرید. گاهی هم که هوا خوب باشه میریم دور دریاچه و با کالسکه دوری میزنیم. البته گل پسر اکثر مواقع تا توی کالسکه میذاریمش، میخوابه.

من هم دارم با کم خوابی ها کنار میام سعی میکنم توی روز یه کم وقت که گیر میاد بگیرم بخوابم تا شب بتونم بیدار باشم. البته دو سه شب هستش که فهمیدم گل پسری عاشق خوابیدن به سبک کوالایی یعنی توی بغلم خودم با دستای بالاست و کم کم دو ساعت در این حالت میخوابه واسه همین دو شب هستش که توی بغل خودم و مثل یه کوالای آروم میخوابه.

همسری هم روزهای قشنگ و طلایی ای داره این روزها. گل پسر رو تا حالا دو بار برده حموم و با چنان دقتی میشورتش که آدم سرمست میشه. بعدشم من میگیرمش و لباس هاشو تنش میکنم. نیکان عاشق بغل باباشه و کلی با هم خوش و بش میکنند.

خلاصه که این روزها با وجود همه سختی هاش اما لذت بخشه خیلی زیادددددددد. خدایا به خاطر همه چیز ممنونم. به خاطر دادن این گل پسر قند عسل به من و همسری هزاران بار تو رو شکر میکنم.

وبلاگ هاتون رو کمابیش با موبایل دنبال میکنم اما اصلا وقت نمیکنم کامنت بذارم. همتون رو دوست دارم خیلی زیاد.ماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢۳ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

امروز قندک مامان و بابا ده روزه شد. چقدر زمان زود میگذره. انگار همین دیروز بود که ثانیه ها رو برای اومدن گل پسر می شمردم. هر روز این ده روز برام سرشار از لذت و زیبایی بود. گاهی اوقات وقتی گل پسر خوابه دلم میخواد برم بیدارش کنم و باهاش سر و کله بزنم. حتی وقتی توی خونه هستم هم دلم براش تنگ میشه. دو سه بار گذاشتمش پیش مامانم و رفتم بیرون و به کارهام رسیدم. هر چند همش دلم پیششه که الان بی تابی نکرده باشه. حالش خوب باشه و از این حرفا.

دو سه روز اول خیلی سخت بود چون شیرم راه نیافتاده بود و پسری مرتب گرسنه بودم. از طرفی همه میگفتند اگه بهش شیرخشک بدی دیگه سینه رو نمی گیره. هی دل نگران این موضوع بودم. تا اینکه روز چهارم به مدد کپسول شیرافزا، ماالشعیر، ماهیچه، چای و آبمیوه و مایعات زیاد بالاخره شیرم راه افتاد. شبش از درد سینه نخوابیدم. بعدشم یه تب و لرزی گرفتم که نگو. با وجود سه تا پتو حس میکردم تمام وجودم می لرزه. همسر بغلم کرد و کلی دست و پام رو ماساژ داد تا یه کم گرم شدم. از روز بعد حس کردم که خیلی نیکان گوگولی مشتاقانه تر شیر میخوره. البته قلق شیر دادن بهش رو هنوز بلد نبود که خدا رو شکر از روز ششم همه چیز حل شد. الان فقط یه نوبت اون هم شب بهش شیر کمکی میدم که شبا 5 ساعتی میخوابه و ما هم می تونیم بخوابیم که برای روز بعد آماده باشیم.

این وسط وقتی گل پسر میخوابه منم میخوابم که کمبود خواب های شبانه ام جبران بشه. وجود مامان کنارم واقعا نعمته. کلی توی کارها بهم کمک میکنه. هنوز البته شهامت حمام کردن پسری رو پیدا نکردم. اینقدر قربونش برم حمام دوست داره که نگو.

خلاصه که با اومدن این گل پسر همه چیز کلی عشقولی تر شده. همسر با عشق کارهای نیکان رو میکنه. امروز خودش شسته پسری رو و بعدش هم پوشک کرده. بهم میگه اصلا نگران حمام هم نباش خودم اینجا هستم و دلیلی برای نگرانی نیست.

روزهای اول اینقدر نگران گل پسر بودم که شیر نمیخوره، دیگه همه چیز کلافه ام میکردم. تلفن زنگ میزد، موبایل زنگ میزد، نیکان گریه می کرد، دیگه یه شب زدم زیر گریه که از فردا تلفن ها رو میکشم. خسته شدم اینقدر تلفن زنگ زد. دیگه مامان و همسری کلی بهم آرامش دادند و قرار شد مامان تلفن ها رو جواب بده. الان که دیگه همه چیز روتین شده از صحبت با تلفن هم لذت میبرم.

اینم یه عکس از قندک من وقتی توی خواب داره رویاهای طلایی می بینه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

سلاممممممممممممممممممممم به همه دوستای مهربونم. من اومدم. باورتون نمیشه با تک تک کامنت هاتون کلی انرژی گرفتم و از اینکه اینقدر دوست مهربون همراهم دارم هزار بار به خودم بالیدم.خواهری مهربونم ممنون که اینجا به دوست جون ها خبر دادی.

پسرم بالاخره در 39 هفته و دو روزگیش به دنیا اومد. ماجرا از اونجا شروع شد که مامان خانوم همش نگرانم بود که چرا درد زایمان به سراغم نمیاد و هر صبح که از خواب بلند میشد اولین سوالی که میکرد این بود: درد نداری مادر؟ یا نصفه شب که میرفتم دستشویی همش میگفت خوبی مادر؟ درد داری؟ دیگه روز سه شنبه بهم گفت مامان جان تو با این همه فعالیت عجیبه که درد نداری به نظرم بیا بریم روز پنجشنبه سزارین کن خیال خودتو راحت کن. راستش این حرفو که شنیدم یه کم رفتم توی فکر از اول هفته کلی مال گردی داشتیم با مامان صبح ها یک ساعت پیاده روی، یک ساعت و نیم استخر و بعدش هم خرید اینور و انور و من هم کلی تند تند راه میرفتم چون دکتر گفت که باید تند اتند راه بری. خلاصه دیگه با همسر و مامان قرار گذاشتیم به جای شنبه هفته بعد پنجشنبه دو روز زودتر بریم دکتر ویزیت کنه.

خلاصه راه افتادیم سمت مطب و خانوم دکتر بعد از معاینه گفت نی نی هنوز بالاست و میزان باز شدن دهانه رحم همش یک سانت و نیمه!!! بعدش بهم گفت میخوای که امروز یه تلاشی بکنیم ببینیم با آمپول فشار میاد نی نی یا نه؟؟ چون اینجوری که من می بینم تو حالا حالاها درد نخواهی داشت. من و همسری یه جورایی حس میکردیم اگه قراره سزارین بشم بهتره همین هفته بشم که نی نی نیمه اولی و متولد شهریور بشه. خلاصه با ترس و لرز گفتم باشه. در حالی که همسر و مامان چشماشون از تعجب گرد شده بود. قرار شد بریم خونه لوازم رو برداریم وبعد بریم. صبحش حمام کرده بودم. موهام رو اتو کشیدم جینگیلی مستون کردم و راه افتادیم سمت بیمارستان. البته در راه برگشت از مطب به خونه اینقدر هیجان داشتم که بغض داشت منو می کشت. با خواهر بزرگه که حرف زدم جفتی زدیم زیر گریه. حالا گریه نکن کی گریه کن. واسه همین مجبور شدم واسه دوستای مهربونم یه اس ام اس بفرستم که دارم میرم بیمارستان و خواهش کنم بهم زنگ نزنند. انصافا همه دوستانم حسابی منو شرمنده کردند و با اس ام اس های کلی پر انرژی برام بهترین ها رو آرزو کردند.

ساعت 2.40 در بیمارستان پذیرش شدم. قرار شد با دوز پایین آمپول فشار پروسه شروع بشه. بعدش اگه جواب مثبت بود دوز بره بالا اگر نه ساعت 10 شب پروسه متوقف بشه و فردا صبح دوباره از نو شروع بشه. دردهای اولیه خیلی شبیه درد پریود بودند و واقعا قابل تحمل. ساعت حول و حوش شش دکتر اومد بیمارستان منو چک کرد و گفت الان دو سانت بیشتر باز نشده. احتمالا پروسه میافته به فردا. دردهایی که میشه گفت به معنای واقعی درد بود از ساعت 7.5 شروع شد. توی این مدت ام پی تری پلیر توی گوشم بود و مدام آهنگ های عاشقانه گوش میدادم. تمرین های آرامش رو انجام میدادم. نفس های عمیق میکشیدم. گاهی میرفتم روی توپ و وقتی دردها می اومد و با نفس عمیق و بالا و پایین شدن روی توپ کنترلش میکردم. یه پرستار ماه هم توی بیمارستان بود که مثل خواهر بهم محبت میکرد و نازم رو میکشید. هی شونه هام رو ماساژ میداد. مامان و همسر گاهی می اومدند داخل. همسری کلی بهم روحیه میداد. ناز میکردم، سرم رو بوس میکردم. خلاصه که کلی آرومم میکرد. مامان هم هی دست و پام رو مالش میداد. دیگه گریه هام شروع شد. یه دفعه بغضم ترکید. جلوی اشکام رو نمی تونستم بگیرم. ساعت 8.5 پرستار اومد و معاینه کرد. گفت الان به نظر من شده چهار سانت. بعدش رفت و با دکتر تلفنی حرف زد و قرار شد کیسه آب رو دستی با یه قلاب پاره کنند. بعدش کلی بهم آرامش داد و گفت اصلا درد نداره این کار و فقط باعث میشه که دردهات زودتر به قله برسند.پاهام رفته بود روی ویبره. داشتم از ترس قالب تهی میکردم. کیسه آب پاره شد. و دردهای واقعی شروع شدند. دردهایی که نفسم رو می برید. خیلی از این دردها نمیخوام بگم که فاز منفی بدم. فقط اینو بگم که الان که فکر میکنم نمی دونم چه جوری اون دردها رو تونستم تحمل کنم. دو ساعت آخر فقط به خودم بد و بیراه می گفتم و دلم میخواست خودم رو از روی تخت پرت کنم پایین. خانوم دکتر ساعت 1 شب اومد. طبق پروتکل بیمارستان تا زمانی که دهانه رحم 7 سانت باز نشده باشه دکتر نمیاد. خانوم دکتر اومد و کلی امید داد و گفت که میتونی. باید سعی کنی که خیلی خوب پوش کنی. بازم از اینکه چقدر این پروسه پوش کردن سخت بود نمیگم. فقط وقتی دکتر بهم گفت بچه داره برمیگرده بالا و اگه پوش نکنی مجبورم با وکیوم بکشمش بیرون .تمام زورم رو جمع کردم و با جیغی که همه فضای بیمارستان رو لرزوند نیکانم رو دادم بیرون. صدای گریه پسرم که بلند شد دیگه نفهمیدم کجام. افتادم روی تخت. بیحال و بیهوش. نیکان رو گذاشتن روی سینه ام .به معنای واقعی کلمه آرامش داشت. صداش در نمی اومد گل پسرم. این لحظه رو حاضر نیستم با هیچ لذتی توی دنیا عوض کنم. پسرم به دنیا اومده بود. بالاخره انتظارها به سر اومده بود. پرستار مهربون منو بوسید و بهم تبریک گفت. وزن پسرم 3 کیلو و 150 گرم بود. برخلاف انتظار خانوم دکتر که فکر میکرد کلی درشته. اما بهم گفت وزنش برای زایمان طبیعی ایده آل بود.

همسرم توی اتاق زایمان پا به پا همراهم بود. اگر تشویق هاش نبود اگه مهربونی هاش نبود، هیچ وقت نمی تونستم اینکارو انجام بدم. هی بهم میگفت نفس بکش. بهم میگفت توی خیلی قوی هستی. میگفت دو قدم دیگه بیشتر نمونده. دستاش له شد اینقدر موقع درد فشارش دادم. مامان مهربونم فشارش افتاده بودم و مجبور شد بیرون اتاق باشه. وقتی نیکان به دنیا اومد، اومد توی اتاق دستاش سرد بود رنگ به رخ نداشت اما خوشحال بود. الهی قربون هر دوشون برم که اینقدر هوای من رو داشتند.

یک ساعتی توی اتاق لیبر بودم بعدش نیکان رو آوردند. چشماش باز بود. از نگاه بهش سیر نمیشدم. بعدش ساعت 4 صبح منو منتقل کردند به اتاقم. همه چیز تموم شده بود. از ذوقم خوابم نمیبرد.

خانواده های مهربونمون تمام شب رو همراهمون بودند. از خواهرها و برادرها گرفته تا خانواده همسر. ایشالا بتونم برای تک تکشون جبران کنم. دوستای مهربونم که دیگه نگو اونقدر منو شرمنده کردند که مطمئنم هیچ وقت لطف و محبتشون رو نمی تونم جبران کنم. از همه تون ممنونم به خاطر اینکه با من بودید توی این نه ماه به خاطر همه انرژی های مثبتتون و امیدوارم بازتاب این مهربونی ها توی زندگی تک تکتون نمود پیدا کنه.

من دیگه برم که گل پسری احتمالا عنقریبه بیدار بشه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak