Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

دلم میخواست نیکان که خوابید بیام یه پست بذارم پر از حرف و انرژی مثبت اما با خوندن وبلاگ ساچلی دلم هری ریخت پایین. اینقدر ناراحت شدم که اصلا دیگه نمی تونم بنویسم. خیلی وقت نیست که وبلاگ ساچلی رو میخونم اما با خوندن همون چند تا پست فهمیدم که چقدر همسرش و دخترش رو دوست داره. خداوند همسر مهربونت رو بیامرزه ساچلی عزیز. میدونم این روزها خیلی روزهای سختی برات هستند، چیزی ندارم بگم جز اینکه برات یه دنیا صبر از خدا آرزو میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢٧ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

+ جمعه شب بقیه مهمان ها رفتند. نمی تونستند دل بکنند. علی که لحظه آخر دیگه طاقت نیاورد و لپ نیکان رو بوسید. بابا جون هم که دیگه عشق توی چشماش موج میزد. میگفت نمی تونم به این راحتی برم اما چه کنم که باید رفت. هفته آخر به خاطر مهمان ها ما هم کلی بیرون رفتیم و خوش گذروندیم. حسن ختامش هم رفتن به گلوبال ویلج بود که واقعا خوش گذشت و کلی خریدهای خوب خوب کردیم. پسری یه دونه از این طبل های دسته دار کوچیک نصبش شد که عاشقش شده و زل میزنه به زرافه روی طبل و کلی با دلنگ و دولونگ کردنش حال میکنه. منم صاحب یه سبد خوشگل شدم  که اتوی مو و سشواری که همیشه روی میز اتو بود و میرفت روی اعصاب همسر از روی میز اتو جمع بشه و خیلی خوشگل بره داخل این سبد. کلا غرفه آفریقا رو خیلی دوست داشتم. شانس آوردم زود اومدم بیرون وگرنه کلی برای خودم اتک اوتک خریده بودم:)))

+ اما بگم از گل پسری که بعد از رفتن مهمون ها اصلا یه جور دیگه شده. یعنی اینقدر آرامش داره که واقعا موندم علتش چیه. قشنگ صبح ها واسه خودش یکی دو ساعت میخوابه. در حالیکه قبلا همش یه ربع یه ربع میخوابید. قبلا اصلا توی کالسکه نمی موند ولی الان عصرها میریم دور دریاچه و نیکان نیم ساعت هم توی کالسکه طاقت میاره. توی روز هم یه کوچولو به کارهای خونه رسیدگی میکنم و میذارمش توی نی نی لای لای یا پارک بازی و قشنگ واسه خودش بازی میکنه توش. کلا یهویی حس میکنم یه جهش آنچنانی داشته. امروز هم بالاخره موفق شدم از خندیدنش عکس بگیرم. همیشه تا من می اومدم دوربین بیارم دیگه نمی خندید اما امروز بالاخره خندید و من هم سریع شکار لحظه ها کردم. الان هم یه ساعت عین این مادرهای ندید بدید هی این عکسو نگاه میکنم و قربون دست و پای بلوری گل پسرم میرم:))

+ نیکان دیگه خیلی راحت گردنش رو نگه میداره. وقتی میذارمش روی اون متکای هاپوییش به صورت دمر با پاش یا دنده جلو میره یا دنده عقب که اگه یه لحظه ازش غافل بشم خودش رو پرت کرده بیرون. سرش رو میچرخونه اینور و اونور و همه چیز رو دید میزنه. خنده های غش غشیش کلی بیشتر شده و حالا دیگه کاملا با زبون خودش باهامون حرف میزنه و ارتباط برقرار میکنه. عاشق شعر حسنی نگو بلا بگو هستش. در بدترین حالت گریه وقتی براش آهنگ قری میذاریم ساکت ساکت میشه و کلی شادی میکنه. اسباب بازی مورد علاقه اش عروسک آبی رنگیه که توی نی نی لای لایشه و کلی با پاهاش باهاش بازی میکنه. فک میکنم من و همسر رو کاملا میشناسه و برامون کلی دلبری میکنه. آب دهنش همیشه به راهه. همش باید یا براش پیش بند ببندم یا با دستمال آب دهنش رو پاک کنم. الان سه شب هستش که توی تخت خودش میخوابه و خواب های بسیار با آرامشی داره. من این روزها در ماه آذر دوست داشتنی ام سرمست رشد و بزرگ شدن گل پسرم هستم و نمی دونم بگم چقدر احساس خوشبختی میکنم که نیکان وارد زندگیمون شده. همسر از وقتی تنها شدیم کلی کمکم میکنه. با وجود همه خستگی هاش نیکان رو نگه میداره و کلی باهاش بازی میکنه. من از دیدن حرف زدن پدر و پسر و قربون صدقه ها نمی تونم بگم چه شعفی همه وجودم رو می گیره.

+ ماه آذر دوست داشتنی من از راه رسید. اولین باران پاییزی رو هفته پیش تجربه کردیم و کلی کیف کردیم. باران باعث شده حس پاییز رو داشته باشم. توی این ماه کلی از عزیزانم تولدشونه که زیبایی آذر رو برام چندین برابر میکنه. البته همسر دقیقا سر تولد من ماموریته که کلی غصه داره. همش میگه کاش میشد زمانش یه روز دیگه باشه. امسال تولدم برام یه رنگ و بوی دیگه داره با وجود نیکانی در کنارمون. میدونم که خیلی خیلی بهمون خوش میگذره.

+ این لینک واسه مامانایی که نی نی همسن نیکان دارن فک کنم جالب باشه.

این رو هم وقتی خوندم کلی خندیدم. خوندنش خالی از لطف نیست.

اینم شکار لحظه های من از گل پسری

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٥ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

توی این مدت که ننوشتم کلی اتفاقات افتاد. اول از همه اینکه پسرم دو ماهه شد. به همین زودی دو ماه از اومدن گل پسر گذشت. سه شنبه هفته پیش هم بردیم برای زدن واکسنش. بماند که چه بلایی به سرمون آوردند وقتی من گفتم نیکان کبود میشه و ریسه میره. دکتر اطفال گفت باید ببریدش مغز و اعصاب یه موقعی دارن واکسن میزنن تشنج نکنه. اون دکتر مغز و اعصاب احمق هم برای اینکه ببینه نیکان چه جوری ریسه میره شروع کرد به فشار دادن سرش و وقتی دید صداش در نمیاد از نوک انگشت پاش یه نیشگون سفت گرفت. گل پسرم کبود شد و یکی از بدترین ریسه هاش رو رفت. بعدش هم دکتر هر هر خندید و گفت اینکه ریسه نیست این گریه معمولیه!! دیگه بماند چقدر قربون صدقه پسرم رفتم که ساکت شد. تا هم شروع میکنه به گریه کردن کلی اشک از چشماش میاد که واقعا دل آدم رو کباب میکنه. خلاصه بعدش رفتیم برای زدن واکسن. یکی توی ران پای راست و یکی پای چپ. گفت باید پاهاشو نگه دارین. این وظیفه خطیر رو دادم به همسر. وقتی با زدن آمپول ها دوباره شروع کرد به ریسه رفتن منم ناخودآگاه اشکام جاری شد. اما خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر میکردم. فکر کنم پیش دکتر اعصاب اینقدر بد گریه کرده بود که دیگه نای گریه کردن نداشت.

توی ماشین هم شیر خورد و خوابید. تا ساعت 10 صبح روز بعدش تب نکرد. اما از بعدازظهر تبش شروع شد و تا ساعت 5 بامداد روز بعد ادامه داشت. اونقدر هم مظلوم شده بود که نگو. اصلا جیکش در نمی اومد. همین بیشتر دل آدم رو کباب میکرد.

بابای همسر و برادرزاده اش هم چهارشنبه پیش رسیدند. علی اینقدر ذوق میزنه برای نیکان که نگو. همش در حال قربون صدقه رفتن و بازی کردن باهاشه. بابای همسر رو که دیگه نگو. با عشق به پسرم نگاه میکنه و ناز و نوازشش میکنه. از در که وارد شد یه جعبه بهم داد توش یه انگشتر خیلی خوشگل بود برای تولد نیکان برام کادویی گرفته بودند. وقتی دید من هر روز میندازم انگشتر رو کلی بیشتر هم ذوق کرد. خیلی جالب بود که خودش رفته بود و پسندیده بود. با وجود اینکه من طلای زرد دوست ندارم اما نمیدونم چرا این انگشتر رو خیلی دوست داشتم.

دیگه از روز پنجشنبه همش اینور و اونور بودیم. همسر هم دو روز مرخصی گرفت و حسابی تفریح کردیم. نیکان هم حسابی باهامون همکاری کرد و اصلا اذیت نکرد. هر جا میرفتیم یا خواب بود یا بیدار بود و غش غش می خندید. از محسنات زندگی توی دبی هم اینه که هر شاپینگ مالی میری توی دستشویی جا برای شیردهی و تعویض نی نی داره. از همه بهترش رو توی ایکیا دیدم که کلی اسباب بازی توی این اتاق گذاشتند. نیکان اینقدر ساکت بود و با جینگیلی هایی که بالای سرش بود حال میکرد که خیلی راحت بدون کمک تونستم عوضش کنم.

حالا سر فرصت باید از تجربه ایکیا گردی بگم که یکی از لذت بخش ترین قسمت های تفریحاتمون بود و من رو مشعوف کرد حسابی. توی یه پست جداگانه در موردش حتما می نویسم.

امشب هم مادر همسر رفت. ویزاشون 40 روزه بود و امشب حتما باید میرفت. تجربه جالبی بود اومدن مامان همسر و 40 روز پیش هم بودن. بکن نکن ها رو که همه مامان ها دارند. مامان خودم وقتی هی بهم یادآوری میکرد یه موقع هایی میگفتم مامان جون فهمیدم چقدر میگی آخه بهم. اما مامان همسر رو نمی شد کاریش کرد. فقط دیگه یه موقع هایی که بهم فشار می اومد می گفتم اون کار رو کردم اما نمی کردم. مثلا من می دونستم که نیکان دل درد نداره تا گریه میکرد علی الخصوص بعدازظهر میگفت بهش گریپ میکسچر بدیم. یا تا جاش رو میخواستم عوض کنم بدو بدو می اومد و شکمش رو می پوشوند و رو به نیکان با خنده می گفت مامان جون منو سرما ندی!!!! به من میگفت خیلی کند عوضش میکنی.

هر موقع بهم فشار می اومد با خودم میگفت اگه میگی مامان همسر رو اندازه مامان خودت دوست داری نباید بهش خرده بگیری و عصبی بشی که همین یه جمله خیلی بهم کمک میکرد. اما یه موقع هایی که دیگه از دلم سر میکرد به همسر میگفتم. اوایل که نیکان ریسه میرفت مامان همسر بدو بدو از تو بغلم نیکان رو در می آورد ولی این آخری ها همسر به بهانه اینکه من خودم باید این قضیه رو مدیریت کنم  نمیذاشت بیان سمتم که بگیردش.

40 روز جالبی بود و از حق نگذریم واقعا مامان جون کمک حالم بود. مامانم بسیار منو بد عادت کرده بود بس که بهم سرویس اضافی میداد و جوش و خروش میکرد. اما مامان همسر به جا کمک میکرد. اصلا هم به خودش سخت نمی گرفت. گاهی برای خودش میرفت استخر. گاهی کتاب می خوند. گاهی بافتنی می بافت. البته این بافتنی یکی دو بار بدجوری رفت روی اعصاب من. نیکان رو میذاشتم پیششون و میرفتم سراغ کارهای خودم بعد نیکان نق نق میکرد و مامان جانم جانم میگفت و بافتنی می بافت. اون لحظه بود که دلم میخواست اون بافتنی رو توی سر خودم ریز ریز کنم.

اما اینجا می نویسم که یادم نره. اون بنده خدا 40 روز خونه زندگی رو ول کرد و به خاطر ما اومد دبی. حتی یک بار هم نازکتر از گل به من نگفت. همیشه رک و راست بود و هیچ وقت پشت سر من حرفی به همسر نزد. همین روراست بودنش رو خیلی دوست دارم و سعی میکنم خونسرد بودنشون رو هم گاهی اوقات سرلوحه خودم قرار بدم. با وجود دست و پا درد نیکان رو بغل میکرد و می خوابوند. الحق هم نیکان توی بغلشون به راحتی به خواب میرفت.

آخر سر هم 30 تا دونه از عکس هایی که انداخته بودیم با همسر براشون گزینش کردیم و دادمش برای چاپ که واقعا سورپریز خیلی خوبی بود براشون و کلی ذوق کردند.

پدر همسر و علی تا جمعه اینجا هستند و بعدش تازه زندگی سه نفره ما آغاز میشه. میدونم که می تونیم از عهده اش بر بیاییم و امیدوارم که خیلی بهمون سخت نگذره. البته قرار شده یه هفته آزمایشی تنها باشیم و اگه خیلی سخت بود یه مید بیاد توی کارهای خونه در طی روز بهم کمک کنه. حالا تا ببینیم چی پیش میاد.

اینم دو تا عکس از گل پسرمون:

خواب

بیدار

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٧ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak