Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

## در ادامه پروژه موفقیت آمیز متوقف کردن شیر شبانه، سه روز پیش گل پسر رو به طور کامل از شیر گرفتم.تشویق به جرات می تونم بگم، اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر راحت شرطی بشه و از به به بگذره. داستانی که برای روز استفاده کردم هم این بود که به به لالا کرده و باید بذاریم بخوابه و سر و صدا نکنیم. بعدش هم یه مقدار به به رو ناز و نوازش کردیم و ازش خداحافظی کردیم. به همین راحتی و خوشمزگی الان در پایان روز سوم پسرک تقریبا خودش رو با شرایط جدید وفق داده. امروز فقط یکبار اونهم صبح که از خواب بیدار شد دلش به به خواست که سریع بهش یه مقداری شیر پاستوریزه دادم و مشکل حل شد. سعی میکنم در طی روز با انواع آب میوه ها و شیر پاستوریزه و چای هربال خلا نبود به به  رو به صفر برسونم.

اما از حال خودم بگم که روز دوم داغونننن بودم. گریهخلا به وجود اومده برای من خیلی خیلی وحشتناک تر از نیکان بود. حس میکردم اون رشته احساسی که بینمون بود یهویی ازم گرفته شده. ناخودآگاه تمام خاطرات زیبایی 17 ماه گذشته جلوی چشمم رژه میرفت. از صبح که از خواب بلند میشدم بغض داشتم تا شب. دو سه بار اومدم که بی خیال بشم که خدا رو شکر همسر در کنارم بود و من رو متوقف کرد. وجود همسر واقعا واسه من دلگرمیه. تا میام احساسی بشم بهم نهیب میزنه که این یک مرحله از رشد نیکان هستش و خرابش نکن وقتی اینقدر قشنگ شروعش کردی و موفق بودی. خلاصه که اون بغضه هنوز هم ته گلوم هست اما امروز حالم خیلی بهتر بود. با ملی بانو رفتیم مارینا. با هم ناهار خوردیم بعدش هم توی استاربکس یه چای خوشمزه با دونات خوردیم، یه عالم قدم زدیم، یه عالم درددل کردیم و وقتی ازش جدا شدم حس کردم چقدر سبک ترم، چقدر حالم بهتره. ملی بانوی این روزها خودش مادر شده و هر چی که میگم انگار با تمام وجودش میفهمه. حیف که این روزهای خوش اینقدر زود دارن میگذرن و دو سه ماهه دیگه بیشتر توی دبی نیستند و من از همین الان غصه رفتنشون رو دارم.ناراحت

## امسال برای عید سبزه ماش گذاشتم. برای ظرف های سفره هفت سین خودم میخوام با خمیر سفال ظرف درست کنم و رنگش کنم. فردا هم با بچه های فارغ التحصیل دانشگاه که ساکن امارات هستند قرار داریم که به مناسبت سال نو دور هم جمع بشیم و با هم تخم مرغ رنگ کنیم. کلی ذوق این قرار رو دارم و دلم میخواد ببینم تخم مرغ رنگ کردن دسته جمعی چه حس و حالی داره.مژه

بگی نگی خونه تکونی عید هم کردم، تا جایی که از دستم بر میومد و نیکان بهم اجازه میداد. این روزها دوباره مودی شده و گاهی جیغ میزنه و بیقراری میکنه یه موقع هایی میاد آویزون پام میشه و اجازه نمیده هیچکاری بکنم. اینجور موقع ها احساس میکنم توی سرم دارن طبل میزنن. سعی میکنم خودم رو به آرامش دعوت کنم تا از کوره در نرم. خیلی دوره سختیه. باید در مقابل بی طاقتی هاش و غر غرها و نق زدنهاش مقاوم باشم.نگران

## هفته گذشته یه سری سرگرمی برای نیکان جور کردم که خیلی دوستش داشت. براش یه سفره انداختم توی آشپزخونه. توی یه ظرف یه کم چای خشک ریختم. توی یه ظرف یه کم آرد سوخاری ریختم و یه ظرف هم آب بهش دادم با قاشق. البته اینها رو مرحله به مرحله بهش دادم که با هم قاطی کنه. بیست دقیقه برای خودش نشسته بود روی سفره و اینها رو با هم قاطی میکرد. هی از این ظرف میریخت توی اون ظرف و کیف میکرد برای خودش. بیشتر هدفم این بود که زبری این مواد رو حس کنم و پر و خالی کردن رو تجربه کنه. از روز بعدش خودش میومد میگفت سفره بندازیم. و بعد ازم یه چیزی میخواست که با یه چیز دیگه قاطی کنه.نیشخند

براش یه بسته خمیر بازی گرفتم، چشمتون روز بد نبینه. همش میاره خمیر رو میگه مامانی گردالی کن، بعد که گردالی میکنم میگه صاف کن. بعدش میگه جاروبرقی بکش(عاشق جاروبرقیه این روزها) بعدش سریع بلندش میکنه از روی سینی و میگه دوباره گردالی کن. خلاصه که دیگه اینقدر وردنه کشیدم و گردالی کردم دست درد گرفتم.ابرو

این روزها عاشق اینه که ازش فیلم بگیرم بعدش فیلمشو بندازم روی تلویزیون ببینه و لذت ببره. عاشق اینه که صداش رو ضبط کنم و براش بذارم گوش بده. عاشق اینه که آهنگ های مورد علاقه اش رو 200 بار پشت سر هم هی براش ریپیت کنم و اون هم گوش بده. اینقدر این روزها آهنگ "آها بگو" رو گوش دادیم که حد و حساب نداره. بعد هر کدوم از آهنگ ها یه اسمی دارن. مثلا توی یکی از آهنگها میگه سفید سفید سفیدم یه دسته مرواریدم. بعدش اسمش رو گذاشته سفید و میگه مامانی سفید بذار!!!زبان

نیکان یه دفتر نقاشی داره که توش با مداد شمعی نقاشی میکشیم. این دفتره خیلی خیلی بامزه شده. گفته بودم که نقاشی من و همسر در حد چشم چشم دو ابروئه و واقعا هنرمندانی هستیم بی نظیر. نیشخنددر همین راستا با همسر مسابقه نقاشی گذاشتیم ببینیم کی بهتر میتونه نقاشی بکشه. هر روز این دفتر رو هی ورق میزنیم و کلیییی میخندیم. دیروز همسر میگفت این فیل رو تو کشیدی؟؟؟ بابا نقاشیت خیلی پیشرفت کرده. خلاصه که به نظرم ایده خیلی خوبیه. قبلا نیکان توی ورق نقاشی می کشید و خیلی نمیشد رکوردشون کرد اما حالا این دفتر رو نگه میدارم به عنوان یادگاری این روزها. تازه هر روز هم بالای نقاشی تاریخ میزنم. گاهی توی بعضی صفحه ها یه توضیح هم میدم که منظورمون چی بوده.

## سال 92 هم داره به روزهای آخرش نزدیک میشه. برای من سال 92 سالی پر از بالا و پایین بود. سالی که خیلی از اولین های نیکان رو توش تجربه کردیم. سالی که لحظات شیرینی برام داشت و در کنارش لحظاتی غمگین. نمیتونم بگم خیلیییی شاد بودم توی این سال. بالا و پایین های روحی خیلی زیادی داشتم. روزمرگی های خیلی خیلی زیادی داشتم که گاهی تاب و توانم رو میبرد. اما در مجموع دوستش داشتم. اینقدر با سرعت گذشت که واقعا نفهمیدم چطور تموم شد. اما اینو میدونم که توی سال 93 روزهای متفاوتی رو خواهیم داشت. روزهایی که چالش های جدیدی رو برامون به همراه خواهد داشت. و امیدوارم بتونیم به خوبی از پس چالش های جدید بر بیاییم. از همه دوستانی که توی سال 92 توی دنیای مجازی همراهم بودند و بازخوردهای مثبت بهم دادند ممنونم. وقتی توی کامنت ها میخوندم که پست هایی که نوشتم خصوصا در مورد تجربیات مادرانه ام به خیلی ها کمک کرده از صمیم قلبم خوشحال میشدم و انرژی مضاعفی برای به اشتراک گذاشتن دانسته هام میگرفتم. براتون سال نو شادی رو آرزو میکنم و دعا میکنم سال 93 پر باشه از روزهای طلایی و به یاد ماندنی برای شما دوستان نازنین.ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

##دوشنبه 3 مارچ 2014 برای اولین بار رفتیم سلمانی (فان سیتی) و موهای گل پسر رو زدیم. کلی اشک و آه و گریه و زاری هم داشتیم به همین مناسبت. اما با گذاشتن سی دی بارنی یه کم کمتر شد.

بعد از تماشای بارانی یه کم طوفان خوابید:

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

از وقتی که نیکان تقریباد 5 ماهه بود، خانوم دکترش بهمون توصیه کرد که بذارید بچه گریه کنه و سریع به گریه کردنش واکنش نشون ندین. اگر بچه سیر باشه، تمیز باشه، دلش درد نکنه هیچ اشکالی نداره که همیشه ور دلش نباشید و بذارید گاهی خودش تنها باشه حتی اگر گریه کرد بذاریدش به حال خودش و به کارهاتون برسید. البته من هیچ وقت نتونستم خانوم دکتر رو بفهمم که آخه مگه میشه گذاشت بچه طفل معصوم واسه خودش بی وقفه گریه کنه. توی همون بازه بود که کتاب دکتر اسپاک رو گرفتم و شیوه ای یاد داده بود برای اینکه بچه ها از 5 - 6 ماهگی به بعد خودشون به خواب برن بدون اینکه شیر بخورند و یا کاری براشون انجام بدیم که اسمش رو گذاشته بود شیوه کرای اوت.

با همسر صحبت کردم و با هم تصمیم گرفتیم برای چند شب این کار رو امتحان کنیم. نیکان شب اول نیم ساعت گریه کرد بی وقفه. قیافه من و همسر واقعا دیدنی بود. من سردردی گرفتم که نگو همسر اعصابش خرد شده بود. شب دوم گریه اش شد 15 دقیقه، شب سوم شد 10 دقیقه. شب چهارم اما همسر طاقت نیاورد. بهم گفت این بچه هر شب با گریه میخوابه. این مطمئنا توی روحیه اش تاثیر میذاره. خواهش میکنم بیا بی خیال بشیم. این بچه هنوز کوچیکتر از اونه که بشه اینجوری برنامه ریزیش کرد. و خوب میزان عذاب وجدان من بعد از شنیدن حرفای همسر اونقدر زیاد بود که تصمیم گرفتیم برنامه رو متوقف کنیم. از اون روز تا تقریبا 10 ماهگی نیکان، گل پسری هر شب با شیر خوردن میخوابید و نیمه شب لااقل 4 بار منو برای شیر مجدد بیدار میکرد. عکسای اون روزهام شاهد این هست که چقدر این بیخوابی و خوابای ناقص صورتم رو خسته کرده.

وقتی نیکان ده ماهه شد دوباره تصمیم گرفتم حالا که بزرگتر شده یه بار دیگه اون شیوه رو امتحان کنم. این بار اما دیگه می تونست بلند بشه و لبه تخت رو بچسبه و با چشم های پر از اشکش طاقتم رو تموم کنه و باعث بشه بیشتر از 2 شب نتونم طاقت بیارم. دیگه تقریبا بی خیال این قضیه شده بودم که نیکان مستقل خودش اراده کنه و به خواب بره. تا اینکه تقریبا 2 ماه پیش توی فولدرهای موزیک نیکان، آهنگ گنجشک لالا رو پیدا کردم. تصمیم گرفتیم امتحانش کنیم اما این بار به شیوه ای ملایم تر.

همسر توی اتاق خواب یه پتو انداخت، سه تا بالش آورد، آهنگ رو گذاشت و چراغ ها رو خاموش کرد. به نیکان توضیح دادیم که سه تایی میخوایم کنار هم بخوابیم. اولش بهانه گرفت و گفت که به به میخواد. سعی کردیم حواسش رو پرت کنیم. یه کم گریه کرد، دو سه بار دیگه تقاضای به به کرد و وقتی دید خبری نیست از به به، کم کم چشماش سنگین شد و خوابید. شب سوم طوری شد که خودش وقتی خوابش گرفت به من گفت: مامانی گنجشک لالا، چراغا خاموش، لالا کنیم. و بعدش در عرض 2 دقیقه خوابش برد. گاهی اوقات در کنار گوش دادن به آهنگ هم پشتش رو می مالیدم و نازش میکردم.

این شیوه جواب داده بود و من و همسر بی نهایت خوشحال بودیم. وقتی خوابش سنگین میشد می بردمش توی تختش و تقریبا 5 ساعت رو بی وقفه میخوابید اما از ساعت 2 3 شب دیگه توی تختش بند نمی شد و همش کلش رو میزد به در و دیوار تخت. مجبور بودم بیارمش بیرون و گاهی اوقات تا صبح 3 4 بار شیر میخورد. با وجود اینکه به این سیستم عادت کرده بودم اما همیشه دنبال راه چاره بودم برای شیر خوردن های بیش از حد در طول شب.

تا اینکه هفته گذشته در جستجوهایی که توی بلاگ خانم لنزبری داشتم رسیدم به این مطلب. یعنی حرف دل من بود. انگار خود خود مشکلی بود که من داشتم. تا ساعت 2 نیمه شب داشتم مطالب مرتبط رو میخوندم. چشام از خستگی داشت میرفت اما مصمم بود هر طور شده یه راه حل بهینه پیدا کنم. فردا صبحش مطلبی که خونده بودم رو با همسر در میون گذاشتم و اون هم موافقت خودش رو اعلام کرد که از همون شب این روتین رو شروع کنیم.

قبلش برای نیکان توضیح دادم که دیگه وقتی هوا تاریک بشه به به بهش نمیدم. بهش گفتم همه دوستاش (سبحان، ملینا، آرتین و برنا) وقتی هوا تاریک میشه شام میخورند و لالا میکنند و نصفه شب هیچکی به به نمیخوره. با تعجب نگاهم کرد و چیزی نگفت. اون شب با مهتاب لالا خوابش برد. ساعت 3 نصفه شب بود که از خواب بلند شد و تقاضای به به کرد. بغلش کردم بردمش جلوی پنجره بهش نشون دادم که همه چراغ ها خاموشه و هوا تاریکه و همه نی نی ها خوابن و هیچکدومشون به به نمیخورن. شروع کرد به گریه کردن. گذاشتمش زمین. با حرص شروع کرد به پرت کردن متکا و جیغ زدن. بهش گفتم وقتی هوا روشن بشه حتما بهش به به میدم. باز هم گریه کرد و این پروسه تقریبا نیم ساعت ادامه داشت. بعدش براش قصه بز بز قندی رو گفتم و یه کم ماساژش دادم تا بخوابه. تا صبح یه بار دیگه بیدار شد. یه کم گریه کرد و دوباره همون توضیحات رو دادم و خوابید. ساعت 7 صبح بلند شد و باز به به خواست. هوا روشن شده بود. با کمال میل بهش به به دادم و اینقدر حس خوبی داشت و هی میگفت به به خوشمزه است. یعنی لذتی داشت می برد که حد و حساب نداشت. در طول روز باز براش همون توضیحات رو دادم. شب دوم تقریبا 10 دقیقه گریه کرد و بعدش خوابیدم. باز هم ساعت 7 صبح با رویی گشاده بهش سلام دادم و به به خورد. این بار هم خیلی راضی بود.

شب سوم اما واقعا شگفت زده شدیم. نیکان از ساعت 11.30 شب تا ساعت 6 صبح یک ضرب خوابید بدون بیدار شدن و بهانه گرفتن. من و همسر واقعا خوشحال بودیم. از اینکه بالاخره موفق شده بودیم توی پوست خودمون نمی گنجیدیم. دیشب شب چهارم بود. دو بار بلند شد از خواب و وقتی براش توضیح دادم خودش گفت نی نی ها لالا کردن و در عرض 1 دقیقه خوابش برد.

بیشتر از اینکه برای خودم خوشحال باشم برای گل پسر خوشحالم یاد گرفته که باید خودش بخوابه و نیمه شب اگر بلند شد از خواب خودش به خواب بره. من حس آدم هایی رو دارم که یه گنج پیدا کردند و نمی دونن با اینهمه طلا چکار کنند. هر روز سعی میکنم یه قسمتی از وبلاگ خانوم لنزبری رو بخونم و واقعا حس خیلی خوبی دارم.

توی این 17 ماه فهمیدم که خیلی از نظریات و شیوه های روانشناسی ممکنه برای بچه های مختلف نتایج متفاوت داشته باشه. مهم اینه که آدم صفر و یک نباشه و دنبال پیدا کردن بهینه ترین راه حلی باشه که به درد بچه اش میخوره. اگه یه روش جواب نداد نباید خیلی روش پافشاری کرد. البته هنوز خیلیی زوده برای اینکه بگم کاملا موفق شدیم اما حسم میگه که همه چیز به خوبی پیش میره و با همین شیوه تدریجی میشه شیر در طی روز رو هم کم کرد و تا یکی دو ماه دیگه به سمت حذف کامل به به پیش رفت.

خوشحال میشم مامان هایی که تجربه های مشابه داشتند، اونها رو برای من و بقیه بگن که همه با هم بتونیم ازش استفاده بکنیم.

سعی میکنم زود زود برگردم. با بقیه ناگفته هام.

پ.ن: فلفل عزیزم مادر شدنت مبارک مامان مهربون. اینقدر دختر کوچولوت ناز و دوست داشتنی بود که تصویرش یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمیره. لحظه های ناب پیش روت گوارای وجودت که هیچ لذتی بالاتر از در آغوش گرفتن و بو کردن اون نی نی خوردنی نیست.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۱٢ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

## پریشب با همسری فیلم blue jasmine رو دیدیم که توی لیست اسکاری ها بود. یه جورایی دوستش داشتم اما تمام مدت که داشتم فیلم رو می دیدم از خودم می پرسیدم که سالی هاوکینز چطور شد که هنرپیشه شد؟؟ با وجود اینکه به نظرم زن زیبایی نیست اما توی نقش هایی که بازی کرده خیلی موفق بوده. تمام مدت با خودم فکر میکردم یعنی زیبایی ظاهری چقدر میتونه توی موفقیت یا عدم موفقیت آدم ها موثر باشه. آدم های خیلی زیادی رو می بینم که واقعا طینت خوبی دارند در صورتی که ظاهرشون خیلی زیبا نیست اما همون طینت خوب خیلی زیبا نشونش میده. قبلا هم فیلم happy go lucky  رو ازش دیده بودم که اون رو هم خیلی دوست میداشتم.

## این خرید دوست داشتنی مون از لیست دفعه پیش جا مونده بود. همسری عاشق این قوری هایی هستش که زیرش وارمر داره. توی ایران یه بار یه مدلش رو پیدا کردم که خیلی بزرگ بود. یعنی اصلا به درد دو نفر نمیخورد. اینجا هم باز همینطور. یکی دو جایی یه چیزایی پیدا کردم که خیلی بزرگ بودند. تا این دفعه وقتی داشتم از شهروند خرید میکردم، توی قسمت سفال هاش این قوری دوست داشتنی رو دیدیم و بلافاصله خریدیمش. از وقتی که برگشتیم یکی از کارهایی که انجام میدیم اینه که هر شب توش دمنوش یا چای دم میکنیم و توی این استکان های کمر باریک میخوریم و واقعا لذت می بریم. پدر همسری این بار بهمون یه چای ارل گری داد که اسمش چای محمود بود و من با چای شمال قاطیش کردم و واقعا ترکیبشون یه چیز بی نظیری شده که لذت چای خوردنمون رو ده برابر کرده.

## دیروز به مدت 20 دقیقه من و نیکان با یه دونه پر مشغول بازی بودیم. یه بار من پر رو میذاشتم کف دستم و فوت میکردم و یه بار هم نیکان. اینقدر هم ذوق زده شده بود که حد و حساب نداره. هی میگفت مامانی فوت کن و وقتی پر میافتاد پایین غش غش می خندید. بعدش با خودم فک کردم گاهی اوقات چقدر با چیزهای ساده میشه بچه ها رو شاد کرد و باعث شد از ته دل بخندند. این هم همون پر مذکور بود.

خوب توی ادامه مطلب یه سری عکس برفی گذاشتم. البته لازم به ذکره که هنوز همه حرفام تموم نشده و امیدوارم دوباره زود برگردم. مژه


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

## جیره کتاب برای ماه پیش کتاب "پیش از آنکه بخوابم" رو برام فرستاده بود. به جرات میتونم بگم از نیمه کتاب به بعد نفسم توی سینه حبس بود. یه روز نیکان رو دادم دست خواهر بزرگه و دو ساعت پشت سر هم نشستم به خوندن 100 صفحه آخر کتاب چون دیگه طاقتش رو نداشتم منتظر بمونم. به نظرم واقعا غیر قابل پیش بینی و فوق العاده بود. از همه مهمتر ترجمه اش بود که عالی بود. روند داستان اصلا کند نبود و منو به دنبال خودش میکشوند. شدیدا خوندنش رو بهتون توصیه میکنم. اینجا هم یه مختصری در مورد کتاب بخونید به روایت یک پزشک.

## خواهری توی دو تا پستش دو تا وب بسیار بسیار عالی و کاربردی رو معرفی کرده که واقعا خوندنش رو به همه مامان هایی که علاقه مندند به مباحث روانشناسی کودک و رفتار با کودک در موقعیت های متفاوت توصیه میکنم. اولیش وب فرزند پروری هستش که از تجربیات خودش میگه در تعاملاتی که با بچه هاش داره و طرفدار پر و پا قرص سایت خانم جنت لنزبری هستش. البته من هم وبلاگ اول رو میخونم هم مطالب خانم لنزبری رو. برام جالبه یه موقع هایی متن اصلی ترجمه نشده رو بخونم. خانم لنزبری در مورد متد RIE صحبت میکنه و اینکه رویکردمون در تربیت کودک با در نظر گرفتن این متد چی باید باشه. به جرات میتونم بگم وقتی پست هاشو میخونم اشک توی چشام میاد اینقدر که ملموس و قشنگ همه چیز رو توضیح داده. من واقعا از خیلی از مطالبش استفاده کردم و به همه مامان های مهربون توصیه میکنم حتی شده یک بار بهش سر بزنن. ممنونم خواهری مهربونم واسه معرفی این لینک های خوب.ماچ

## این سری که ایران بودم توی وقتای آزادم یه سری سرچ در مورد ماسک های طبیعی برای صورت کردم. بعد از حاملگی روی گونه هام یه سری لکه های قهوه ای ایجاد شده. البته الان یه کم کم رنگ تر شده اما هنوز هست. واسه همین کلیییی سرچ کردم که ببینم چی براش مناسبه و رسیدم به ماسک های ترکیبی که توش عسل هست. علی الخصوص مخلوط عسل و آبلیمو الان یکی دو هفته ای هست که میزنم این ماسک رو سه روز در هفته و به نظرم خیلی صورتم رو شفاف تر کرده. توی سرچهام یه سری لینک دیگه هم پیدا کردم که خوندنش خالی از لطف نیست. پس این و این و این. رو ببینید. البته مطالب بیشتری هم هست که اگه دوست داشتین خودتون توی همین سایت ببینید. چشمک

در ضمن با خودم قرار گذاشتم هفته ای یک روز رو به روز خوشگل سازی خودم و گذاشتن ماسک و این چیزها اختصاص بدم. بغل

## اخیرا توجه کردم که بازی Candy Crush یک اعتیاد خیلی خیلی بد به آدما داده. همین بار که ایران بودم حس میکردم دور و بری هام به موبایلاشون دوخته شدند. ساعت ها وقت میذاشتن تا یه مرحله رو رد بکنن. بعدش مثلا 24 ساعت باید منتظر می موندند  تا مرحله بعدی براشون باز بشه و رفتارهاشون توی این مدت دیدنی بود. هی موبایل رو برمیداشتن و چک میکردن چند ساعت دیگه مونده که برسن به مرحله بعد. من خودم تقریبا 4 ماه پیش این بازی رو ریختم روی گوشیم و تقریبا 2 3 هفته باهاش مشغول بودم اما یک شب که نیکان بیدار شده بود از خواب و نصفه شب عین معتادها ساعت 2 شب گوشیم رو برداشتم که دوباره بازی کنم با خودم تصمیم گرفتم که این بازی رو دیلیت کنم و فرداش همین کارو کردم. حس میکردم تمام وقت های اضافی منو میخوره. نه میذاره کتاب بخونم، نه میذاره به نیکان درست و حسابی برسم و همش منو به موبایل قفل کرده این بازی و از روزی که حذفش کردم آنچنان احساس آرامشی داشتم که نگو و نپرس. باور کنید این بازی حالا حالایی ها تموم شدنی نیست و شرکت تولید کننده اش تا بی نهایت شما رو با خودش خواهد برد. از من گفتن بود!!!!

##  فیلم Prisoners رو هم قبل از رفتن به ایران دیدیم و واقعا عالییییییییییییی بود. البته من کلا فیلم هایی که توی این ژانر هستند رو خیلی دوست ندارم اما این یکی رو بسیار پسندیدم. رتبه اش توی Imdb هستش 8.1. مگه با این رتبه میشه ندید دیگه این فیلم رو. چشمک

## توی ادامه مطلب در مورد دو تا از خریدای خوبم برای نیکان گفتم.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

++ سلاممممممممممممم سلام به همگی. ممنونم از اینکه پیگیرم بودید در این مدت و شرمنده از اینکه نتونستم کامنت ها رو جواب بدم زود. اما طی همین یکی دو روز حتما جوابش میدم.

فک کنم این بار رکورد دیر آپ کردن رو زدم دیگه. خوب یه سری اتفاقات افتاد که خیلی وقتی برام نذاشت واسه آپدیت کردن وبلاگ. من برای چندمین بار در سال 92 رفتم ایران به همراه نیکان. یکی از قویترین انگیزه هام هم برای این سفر دیدن برف بود. واقعا شاید باورتون نشه اما عمیقا دلم میخواست نیکان برف رو ببینه. از قبلش کلی تصویری سازی کردم و خواسته ام رو برای کائنات فرستادم و در کمال خوشبختی هفته دومی که ایران بودیم برف اومد. پسرکم عاشق برف بود و هی با خودش میخوند برف میاد دونه به دونه. و هی میگفت بریم برف بازی. البته خیلی نتونستم بذارم توی برفا بازی کنه چون هوا براش یه کم سرد بود و یه کمی هم سرما خورده بود. اما همون یه ذره هم حسابی حالشو جا آورد. دومین انگیزه برای این سفر خودم بودم. دلم میخواست کنار عزیزانم باشم دوباره و صد البته از کمک هاشون توی سرگرم کردن نیکان و بازی کردن باهاش بهره ببرم. الحق همه برام سنگ تموم گذاشتند. از سپهر و دینا گرفته تا علی و متین و خاله ها و دایی ها و عمه و عمو و مامان بزرگ ها و بابابزرگ های مهربون.

خلاصه که سفر بسیار بسیار خوبی بود و با کلی انرژی برگشتیم سر زندگیمون. البته ناگفته نماند هفته آخر همسری هم به ما پیوست و حسابی جمعمون جمع شد و لذت بردیم.

یکی از قسمت های به یاد موندنی این سفر هم رفتن به آتلیه بود با دو تا پسرخاله و دختر خاله نیکان و داستانی داشتیم سر عکس گرفتن. اما واقعا خانوم عکاس بسیار با حوصله و مهربون بودند و عکسای خیلی بی نظیری از بچه ها گرفتند. این سومین باری بود که با نیکان میرفتیم آتلیه ولی به نظرم از نظر کیفیت بهترین جلسه بود. دفعه قبل رفتیم یه جایی نزدیک خونه مامان اینا. کلی لباس بردیم و کلی نقشه کشیده بودیم برای عکس ها. آقای عکاس 20 دقیقه نشده شروع کرد غر غر کردن که مشتری منتظره و زود باشید و خیلی نمی تونید لباس عوض کنید. اصلا نفهمیدیم چه جوری عکس انداختیم و من اصلا از رفتار و منشش خوشم نیومد. اما این خانوم نحوه ارتباط با بچه ها رو بلد بود. بسیار مهربون و با فهم و شعور بود و با وجود اینکه گفته بود تا ساعت 7 بیشتر توی اتلیه نیست تا ساعت یک ربع به هشت وایساد تا ما عکسامونو انتخاب کنیم و به من قول داد تا چهار روز بعدش عکسای منو آماده کنه. خلاصه که ممنونم راحله جون از معرفی این خانوم مهربون. ما که لذت بردیم حسابی. ماچ

به دلیل سردی هوا هم تا تونستیم آش خوردیم در مدل های مختلف. بهترینش روزی بود که خونه مادر همسر بودیم و برامون آش رشته پخت که توش چغندر هم ریخته بود. صبحش با خواهری صحبت کردم گفتم ما آش داریم نمیایی؟؟؟ اونم گفت میام ها واقعا؟؟ گفت خوب بیا. حالا برف داشت میومد شدیدددددد. اصلا نمیشد از خونه رفت بیرون. توی اون برف شدید خواهری مرخصی گرفت و اومد پیشمون و آش توی اون هوای سرد صد برابر بیشتر بهمون چسبید. البته خواهری میگفت ماشین کلی روی زمین لیز میخورد و همش میترسیدم تصادف کنم خدای نکرده. اما از پایه بودنش خیلی خوشم اومد و دور همی آش کلی بهمون چسبید.ماچبغل

یه روزم باز دوباره خواهری به خاطر من مرخصی گرفت و با هم رفتیم آرایشگاه. یعنی هر چی از کار بی نظیر خانم آرایشگر بگم کم گفتم. دختر عموی یکی از دوست جونای خوبمون هستش و وقتی موهای منو دید گفت موهات خیلی خالی شده( به خاطر شیردهی کلی ریزش مو داشتم و هنوز هم دارم) خلاصه نیم ساعت یا شاید هم بیشتر روی موهای من کار کرد و واقعا یه مدلی موهامو زد که خیلی خیلی دوستش دارم. حتی اگه براشینگش هم نکنم همین مدلی فر میخوره پایینش و یه مدل جالبی میشه. خلاصه از روزی که موهامو زدم احساس خودشیفتگی مفرط بهم دست داده. روزی که رفتیم آتلیه هم یه براشینگ معمولی کرد و خیلی موهام خوب شد. من که شدم مشتری ثابتش هر بار برم ایران. فقط حیف که یه کم راهش بهمون دوره وگرنه که عالم و آدم رو بسیج میکردم برن پیششنیشخندزبان

++ از پسری بخوام بگم کلیییی حرف دارم اما خوب از حوصله خواننده های وبلاگم خارجه. همین بس که پسرم این روزها مث بلبل حرف میزنه و گاهی اوقات جملاتی میگه و کلماتی به کار می بره که من و باباش رو شگفت زده میکنه:

# جاروبرقی وسیله مورد علاقه این روزهاشه. دسته جاروبرقی به چه سنگینی رو بلند میکنه و جابجا میکنه و از خوش شانسی من یا نمیدونم بگم بدشانسی ام روزی دو سه بار باید همه جا رو جاروبرقی بکشیم. گاهی هم ساعت ها نق میزنه و گریه میکنه که جاروبرقی رو بدیم دستش تا هی دسته اش رو اینور و اونور بندازه.

# جمله معروفش اینه که ببینیم. مثلا میاد تو آشپزخونه میگه مامانی غذا ببینیم. پلو ببینیم. گوشت ببینیم. سبزی ببینیم. خلاصه من وقتی دارم آشپزی میکنم هر دو دقیقه یه بار باید بغلش کنم که روند پخت غذا رو ببینه.

‎ # توی خونه راه میره خودش با خودش میگه این چیه؟؟؟ بعدش میگه مثلا این لامپه. این ساعته. این پنجره است. این جوجویه.

# یه موقع هایی توی چشاش دو تا قلب خوشگل میاد و میاد صورتشو به صورتم نزدیک میکنه و میگه مامانی چطوریییییی مامانی؟؟ یعنی من توی اون لحظه همش در حال خودزنی ام بس که اینو قشنگ میگه.

# وقتی یه چیزی میخواد بخوره جمع میبنده و میگه مثلا شیر بخوریم. پلو بخوریم. کیک بخوریم.# گاهی اوقات با اشیای خونه سلام و احوالپرسی میکنه. مثلا از کنار تخت رد میشه میگه تختی چطوری؟؟ کلا هر چیزی رو که میخواد یه کم خنده دار تر بگه یا هر کسی رو که یه کمی بیشتر از همه دوست داره یه دونه ی به آخرش اضافه میکنه. ایران که بودیم مثلا میگفت سپهری، دینایی، متینی و ....

# امکان نداره یه چیزی بهش بدم بخوره یه دونه اش رو به من یا باباش نده. کلا سخاوتمنده خیلی و از همه چی به بقیه تعارف میکنه .

# بهش میگم مامانی غذاتو نباید بریزی زمین و بعدش دستم رو به علامت نه اینور و اونور میکنم. دیروز وقتی میخواست ظرف غذاشو خالی کنه روی زمین وسط راه پشیمون شد و خودش شروع کرد نه نه گفتن. قهقهه

# خواباش خیلی خیلی منظم تر و بهتر شده. هر شب تقریبا ساعت 9.30 میخوابه و صبح ها ساعت 7 بیداره و خواباش هم به یه دونه خواب در طی روز تقلیل پیدا کرده.

# عاشق نقاشی کشیدن، موسیقی گوش دادن، ورق زدن کتاباش و تعریف داستاناشون، قاطی پاطی کردن چیزها با هم، هم زدن لیوان آب و چای و نوشابه که مخصوصا توش یخ داشته باشه و رقصیدن با همسریه. عصرها که همسر از سر کار میاد با هم نیم ساعتی آهنگ میذارن و با کلی هیجان بپر بپر میکنن.

خلاصه که پسرک این روزهام اونقدر خواستنیه که انرژی منو صد برابر میکنه. خیلی زود دارن میگذرن این روزها دوست دارم داد بزنم بگم وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.مژه

یه عالممممممممممممم حرف دارم خیلی زیاد. امیدوارم بتونم تا آخر هفته یه پست پر و پیمون بذارم و حرفای نگفته ام رو بگم.

روزهای اسفندتون پر از شادی و شور باشه ایشالا. من که کلیییییییییییی ذوق دارم چون برای عید مهمون داریم اونم کیییییییییی خواهری مهربون و دوست داشتنی من با همسر و دو تا عشقولش. از الان رفتم تو فاز برنامه ریزی و تمیزکاری خونه. دلم میخواد توی نوروز 93 حسابی بترکونیممممممممممممقلبماچ

پ.ن: پسرک خوشگلم 17 ماهگیت مبارک. دیروز تو وارد 17 ماهگی شدی. من و بابایی عاشقتیمممممممممممممقلبماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak