Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

++بهم میگه بیسکوییت رو بده دست خودش بخوره. با ترس و لرز میگم تیکه گنده میکنه. میگه نترس نمیکنه. اگر هم بکنه توی دهنش خمیرش میکنه. نگران نباش. با شیش و بش بیسکوییت مخصوصی که خریدم براش رو باز میکنم و یه دونه میدم دستش. اول یه کم نگاهش میکنه، بعدش با کلی ملاحظه میکنه توی دهنش. باز دوباره اینکارو تکرار میکنه و مث اینکه از مزه اش خوشش میاد. یه دونه بیسکوییت رو له میکنه و بیشتر با خرده های اون توی دستش بازی میکنه. میگه ببین چه کیفی میکنه. بذار خودش چیزها رو کشف بکنه. بذار همه چیز رو له شده نگیره و یه کم هم خودش سعی کنه. تجربه جالبی بود. البته که خیلی مراقبش بودم تیکه گنده نکنه اما از اینکه برای اولین بار یه چیزی رو بدون له شدن دادم دستش و اینجوری باهاش سرگرم شد حس خوبی داشتم. خلاصه که داشتن یه دوست که بچه اش چند سال از تو بزرگتره و همه این دوره ها رو پشت سر گذاشته خیلی خیلی دلگرم کننده است و من واقعا این دوستی ها رو قدر میدونم.

++ یه دوستی ما داریم پسرش 5 ماه از نیکان بزرگتره. این دوست مسئول کشف وسیله های جالب و یونیکه. دفعه پیش که خونه اشون بودیم برای پسرش یه موز پوست کند و تیکه موز رو گذاشت توی این وسیله و داد دستش.

همونجا بود که عاشق این وسیله شدم و گفتم باید حتما بخرم. دو هفته پیش از بیبی شاپ خریدم و کلی دارم لذتشو می برم. نمیدونم توی ایران هم پیدا میشه یا نه ولی واقعا کاربردیه و با خیال راحت میشه توش به نی نی میوه خرد شده داد که توی دهنش بچلوندنش و شیرابه اش رو بخوره. من که دارم حسابی ازش استفاده میکنم. امیدوارم مامان های توی ایران هم بتونن نمونه اش رو پیدا کنند.

++ هفته پیش خیلی سطح انرژی ام اومده بود پایین. از صبح که حول و حوش ساعت 5 با بیدار شدن نیکان از خواب بلند میشدم اصلا خوشحال نبودم. آخه نیکان از موقعی که از ایران برگشتیم اصلا شب ها خواب خوبی نداره. تازه صبح هم خروس خون از خواب بلند میشه. همین باعث میشد حال و حوصله هیچ کسی رو نداشته باشم. دست و دلم به بازی با نیکان هم نمی رفت. همسر که می اومد خونه من که همیشه کلیی پر حرف بودم اصلا نای حرف زدن باهاشو نداشتم. اون بنده خدا هم هی می پرسید خوبی!!! چرا اینجوری شدی و هی سعی میکرد کارهایی بکنه که منو خوشحال بکنه. آخر هفته از ساعت 5 بعدازظهرگفت از الان تا موقعی که نیکان بخواد بخوابه بذارش پیش من و هر کاری که دوست داری بکن. همسری میدونه که من چقدر نیاز دارم یکی دو ساعت برای خودم داشته باشم و یه ذره خودمو دریابم. یه نگاهی به دور و برم کردم و گفتم ترجیح میدم خونه رو تمیز کنم و شروع کردم به تمیز کاری خونه. کارها که تموم شد اینقدر انرژی داشتم که کوه رو می تونستم اینور و اونور کنم. واقعا فک نمیکردم یه روزی از انجام دادن کارهای خونه اینقدر شارژ بشم و لذت ببرم. اون شب با همسری یه فیلم گذاشتیم دیدیم. کلی با هم حرف زدیم و من احساس کردم خیلی خیلی حالم بهتر شده.

گاهی اوقات خودم به خودم نهیب میزنم که آهایییییی خانوم خانوما همین تو نبودی که عشق بچه بودی و بال بال میزدی بچه دار بشی. پس چی شد واسه یکی دو هفته کم خوابیدن و بد خوابیدن یهویی به هم می ریزی. بچه همه این بالا و پایین ها رو داره. وقتی اینجوری با خودم حرف میزنم خیلی حالم بهتر میشه و تازه یه موقع هایی هم خواهری رو برای خودم مثال میزنم که دو تا بچه داره و میره سر کار و تازه اینقدر هم انرژی داره برای کارهای مختلف. پس اون بنده خدا چی باید بگه.

خلاصه که الان خیلی خوبم. مخصوصا اینکه دیروز به همراه نیکان یه کلاس رفتم که مخصوص بچه های 6 تا 12 ماه بود. فک کن 20 تا نی نی که دیگه بلدند بشینن یا چهار دست و پا راه برن وسط کلاس بودند. یکی جغجغه دستش بود یکی بادکنک بر میداشت و خلاصه حسابی انرژی بخش بود. موضوع کلاس هم آشنایی بیشتر بچه ها با رنگ ها بود. یکی دو تا شعر با همراهی مامان ها با پانتومیم خونده شد. بعدش چند تا بازی که توش پر بود از رنگ. یکیش این بود که یکی از این کیسه های زیپ کیپ توش چهار تا رنگ متفاوت ریخته شده بود. از این رنگ های مایع و بچه ها باید با زدن دستشون روش با هم قاطیش میکردند. یکی دیگه اش هم خمیر بازی رو توی نایلون کرده بودند و بچه ها می تونستند حسابی بچلوننش. یکی هم بادکنک بازی بود. یه شعر هم با جغجغه خوندیم و بقیه اش هم بازی توی زمین بازی بود با اسباب بازی های مختلف.

نیکان بسیار بسیار لذت برد. اصلا غریبی نکرد و تمام مدت سرگرم بود. این کلاس رو مربی پیلاتس دوران حاملگی ام بهم معرفی کرد. از قضا با هم همسایه در اومدیم. خانوم مربی توی برج روبرویی ما زندگی میکنه. قرار شده هفته ای یکی دو بار با هم تمرین پیلاتس بکنیم. خوبیش اینه که بچه هامون تقریبا همسن هستند و اونها هم می تونند با هم سرگرم بشن. خلاصه که دیروز واقعا روز خیلی خوبی بود و حسابی شکفته شده بودم. باز دوباره شب مثل چی حرف میزدم و همسر کلی خوشحال بود از اینکه من اینقدر دوباره انرژی ام برگشته. همسر میگه آدم ها باید الگوی شاد بودنشون رو در بیارن. ببینند که چی خوشحالشون میکنه و سعی کنند موقع هایی که انرژی شون پایینه همون کار رو انجام بدن. حالا روی در یخچال یه کاغذ چسبونده که هر دو روش بنویسم چه چیزهایی خوشحالمون میکنه و سعی کنیم تعمدا اون کارها رو در برنامه روزانه بگنجونیم.

++ نیکان این روزها عاشق بازی دالی موشه (پیکابو) هستش به طرق مختلفش. عاشق حمام رفتن و بازی شالاپ شولوپ توی حمام. یه موقع هایی کلی مقاومت میکنه و نمیخواد از توی وان بیرون بیاد. توی میوه ها موز رو از همه بیشتر دوست داره فک کنم به خاطر اینکه شیرینه خیلی. الان دیگه بدون حمایت برای خودش میشینه و با اسباب بازیهاش مشغول میشه. دندون پایینش دیگه کاملا خودنمایی میکنه و وقتی سیب میدم دستش میکشه روی دندونش و میخواد ازش یه تیکه بکنه. عاشق فرنی هستش اما اصلا تخم مرغ رو دوست نداره واسه همین منم گولش میزنم و می ریزم توی فرنی اش. عاشق آهنگ حسنی نگو بلا بگو هستش و هنوز که هنوزه وقتی براش میذارم انگار اولین باره که داره می شنوه. فک کنم دیگه وقتش باشه که تختش رو ببریم یه درجه پایین چون نصفه شب ها که بیدار میشه دستش رو میگیره به میله های تخت و خودشو بلند میکنه. واسه همین فک کنم همین آخر هفته این کار رو باید انجام بدیم. براش یه صندلی غذای خوشگل خریدیم که کلی دوستش داره و همین امروز کلی با سوپش که با دست پخش سینی صندلی غذا کرده بود بازی کرد و کیف کرد. پسرکم هشت روزه دیگه میره توی نه ماهگی و من کلی ذوق این رشد و نموش رو دارم. خدایا ممنوم از این فرشته زیبا که به ما دادی. ممنونم که من و همسری رو اینقدر از عشق و محبت به نیکان لبریز کردی.

راستی مامان هایی که نی نی همسن نیکان دارید میشه بگید شماها چه غذاهای کمکی ای به نی نی هاتون میدین؟؟ دوست دارم بدونم بقیه چه غذاهایی درست میکنن برای بچه هاشون. ممنونممممم.

++ سی دی لطف تمبک فوق العاده بود. من خیلی زیاد شعر بلد نیستم که برای نیکان بخونم. همسر توی عیدی می گفت بابا این بچه گناه داره تو رو خدا بیا یه چند تا شعر جدید براش حفظ کنیم. خوبی شعرهای این سی دی اینه که کلی آهنگینه و هر کدومش یکی دو دقیقه بیشتر نیست و به راحتی میشه حفظشون کرد. :))

++ فرزانه عزیزم زحمت کشید لیست کتاب هایی که میخواستم رو از نمایشگاه کتاب برام خرید. کتاب هایی بود که توی یکی دو تا وبلاگ معرفی شده بود برای کودک. یک کتاب هم کتاب مموی عزیز بود که خیلی دوست داشتم بخونمش. البته کتاب ها هنوز به دستم نرسیده اما خیلی خیلی براشون ذوق دارم. راستی ممو جان گفته بودم گاهی اوقات این آهنگ وبلاگت سه چهار ساعتی منو می بره به دوردست های وصف ناشدنی؟؟:)))

++ اگر فرصت کنم یه پست راجع به بازی های بچه های 6 تا 9 ماهه و یه سری اپ جدید برای بچه های این سن خواهم گذاشت.

پ.ن: روز خوبی داشته باشید و همه تون رو دوست دارم خیلی زیاد هر چند که واقعا فرصتی نمیشه که براتون کامنت بذارم اما کمابیش میخونمتون و کلیییییی انرژی میگیرم ازتون.

توی ادامه مطلب چند تا عکس از نیکان گوگولی گذاشتم.*** حذف شد***

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٧ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

++امسال روز مادر واسم یه رنگ و بوی دیگه داره. یک عمر منتظر یه همچین روزی بودم که نی نی خودم کنارم باشه و حس مادر بودن رو تجربه کرده باشم. امسال اما قدر مادرم رو خیلی خیلی بیش از قبل میدونم. الان میدونم چقدر به پای هر کدوممون بیداری کشیده، چقدر توی مریضی هامون داغون شده و چقدر برای تربیت کردن تک تکمون انرژی و وقت گذاشته.

امسال وقتی مامان بیمارستان بستری شد احساس کردم چقدرررررررر زحمت کشیده و تمام سختی ها رو خودش تحمل کرده. مادرم رو می بینم که خیلی بیشتر از سنش نشون میده و چروک های روی صورتش نشون دهنده همه فداکاری ها و گذشت هاشه. مامان مهربونم میدونم که تا دنیا دنیاست نمی دونم زحماتت رو جبران کنم اما میخوام بدونی که قدرت رو میدونم و امیدوارم سایه ات همیشه بالای سر ما باشه. روزتتتتتتت مبارک مامان عزیزممممم.

راستی همسری طاقت نیاورد و کادوی روز مادر رو زودتر از موعد بهم داد. فقط خدا میدونه چقدر از گرفتن کادو سورپریز شدم. ممنونم مهربان همسر به خاطر همه محبت ها و مهربونی هات. قلب

++ همزمان با روز مادر دیروز اولین دندون گل پسری در 7 ماه و ده روزگی، یه گوشه از خودش بهمون نشون داد.تشویقهورا وایییییی که چقدر حس بی نظیریه وقتی دستت رو بذاری روی لثه پسری و یه چیز زبری بیاد زیر دستت. همش داره روش رو زبون میزنه گل پسرم و من هم هیییییی ذوقش رو میزنه. اگه بشه میخوام یه مهمونی دندونی براش بگیرم باید یه برنامه اولیه در بیارم ببینیم میشه اصلا کاریش کرد یا نه.

++ نیکان از موقعی که برگشتیم خیلی خیلی شیطون تر شده. خدا رو شکر خز خز گلوش تموم شد و تنفسشم خیلی بهتر شده. الان دیگه در کسری از ثانیه با سینه خیز رفتن طول و عرض اتاق رو طی میکنه و اینور و انور میره. عاشق مارک های توی لباسه که بکنه توی دهنش. واسه خودش بیست دقیقه هم باهاش سرگرم میشه. اگه بندی چیزی ببینه سریع میره به طرفش و هی با بند بازی میکنه. شورت هاش که بند دارند کلی باهاشون سرگرم میشه. همچنان عاشق موسیقیه اما دیگه رسما نمی تونم براش کتاب بخونم چون همه کتاب رو پاره پاره میکنه واسه همین باید بگیرم بالای سرش کتاب رو که فقط ببینه. آخرشم اینقدر جیغ میزنه که قید کتاب خوندن رو میزنم. عاشق بازی دالی موشه است و ما این بازی رو در ورژن های مختلف انجام میدیم.

رابطه اش با باباییش عالیه و شبا که بابایی از سر کار برمیگرده یکی دو ساعتی پدر و پسر با هم مشغولند. من هم کلی خوش به حالم میشه و میرم سر کارهای خودم. عاشق این مشارکت همسری توی کارهای نیکان هستم. صبح ها یه موقع هایی از ساعت 6 بیدار میشه، نیکان رو عوض میکنه دست و روشو میشوره و میذاره توی کالسکه با هم میرن پیاده روی تا من بتونم یه کمی بخوابم.

گل پسری فرنی رو با اشتهایی وصف ناشدنی میخوره. سوپ مرغ رو خیلی دوست داره اما اصلا از سوپ ماهیچه خوشش نمیاد. من هم خیلی اصراری ندارم به زور بهش بدم. سیب رو میذاریم دم دهنش تا دندوناشو قلقلک بده.

++ من این حسو یه موقع هایی داشتم که آیا اونقدر که لازمه برای نیکان وقت گذاشتم و تونستم خوب پرورشش بدم یا نه؟ یعنی یه موقع هایی اصلا این حس و این علامت سوال اذیتم میکرد. چند وقت پیش از کتابفروشی یه کتاب خریدم از دکتر اسپاک. واقعا یه مرجع بسیار عالی برای سوال های بی انتهای منه. هر جا که یه کم تردید داشته باشم میرم سر وقت این کتاب. چند روز پیش داشتم یه قسمت راجع به بازی های کودک میخوندم نوشته بود بعضی از مادر و پدرها علی الخصوص برای بچه اول خیلی وقت میذارن و فک میکنن همش باید بچه رو آموزش بدن. گفته بود گاهی لازمه بچه به حال خودش رها بشه و در عین حال که والدین نزدیکش هستند اون هم برای خودش با اسباب بازی هاش مشغول باشه. البته گفته بود خوبه که یه وقتی به بچه اختصاص داده بشه هر روز اما اگر زیاد کنار بچه باشی و بخوای باهاش بازی کنی وقتی بزرگ تر شد دیگه تنهایی نمیتونه هیچ بازی ای رو انجام بده. از موقعی که این مطلب رو خوندم هم خیلی آروم تر شدم و هم خیلی منطقی تر توی بازی کردن با نیکان.

++ توی تعطیلات عید نشد که وبلاگ رو آپ کنم اما برای درست کردن غذای کمکی کلی توی نت سرچ کردم. نتیجه اش آشنایی با وبلاگ دلبند بود. شروع کردم به خوندن آرشیوش و واقعا خیلی از پستهاش به نظرم آموزنده و مفید بود. البته الان فکر کنم سوشیانس 6 ساله باشه اما من بسیار بسیار از خوندن وبلاگش لذت بردم. این مطلب در مورد فایل غذای کمکی هم بی نظیر بود. البته من گزینشی از توش غذا انتخاب میکنم به نظرم باید با مشورت پزشک یه سری غذاها رو انتخاب کرد.

++ در تحقیقات اولیه برای جشن دندونی رسیدم به این وبلاگ که کلی عکس و ایده برای جشن دندونی توش داشت. البته به نظرم بعضی ها خیلی افراط کرده بودند اما به طور کلی مرجع خوبیه برای گرفتن ایده.

++کادوی خواهری و همسرش برای تولد نیکان یه گردبند خوشگل بود که واقعا خیلی دوستش دارم. چند روز پیش بالاخره فرصت شد برم توی پیج گالری ای که ازش خرید کردند و کاراشون رو ببینم. خیلییییییی خوشم اومد از کارهاشون حالا میخوام دستبند این گردنبند رو هم سفارش بدم تا با هم ست بشن. دیدن کارهاشون خالی از لطف نیست. من البته عکس ها رو توی پیج اف بی دیدم اما سایت هم دارن. اینم آدرس سایتشون. اسم گالری هم بود گالری ک ی ا. اینم عکس گردبند من:

++ راستی واسه نیکان گوگولی از شهر کتاب یه سی دی خرید به اسم "ل ط ف ت م ب ک" برای آموزش ریتم و دستگاه های موسیقی ایرانی. البته براش یه کم زوده اما برای بچه هایی که به موسیقی علاقه مند هستند کار جالبیه. کاریه از موسسه ماهور. اینم لینکش برای اطلاعات بیشتر.

++ دیگه اینکه کلییییییییی حرف نزده دیگه دارم که چون پسری بیدار شد میذارمش واسه پست بعد:)))))

پ.ن: روشنک عزیزم من برای خوندن نوشته هات هر چی رمزهای قبلی رو میزنم نمی تونم وارد بشم. میشه اگر رمزت عوض شده بهم بدی دوباره. چند بار برات پیغام گذاشتم اما جوابی نگرفتم!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

سلاممممممممم به همه دوستای گل و مهربون. امیدوارم که سال 92 رو با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید و تعطیلات خوبی رو پشت سرگذاشته باشید. تقریبا 50 روزی میشه این طرف ها نیومده بودم. دقیقا از روزی که آخرین پست رو گذاشتم بدو بدو داشتم تا خود الان. 

من شنبه از ایران برگشتم. البته دو هفته آخر که مونده بودم برای خوش گذرونی بیشتر به کامم خیلی تلخ شد. هفته اولش که مامان گلم به خاطر قلبش بستری شد بیمارستان و کلی حالم گرفته شد و هفته بعدشم نیکان جیگر طلا از روز یکشنبه بستری شد بیمارستان تا روز جمعه. روزهای خیلیییییییی سختی رو پشت سر گذاشتم. نیکانم رو یکشنبه شب با نفس های بریده بریده رسوندیم بیمارستان در حالیکه با استیصال تمام از خدا میخواستم بچه ام رو برام حفظ کنه. خیلی نمیخوام خاطرات تلخ اون روزها رو مرور کنم اما خدا پسر کوچولوی نازم رو صحیح و سالم دوباره بهم برگردوند.تشخیص دکتر آلرژی بود که به خاطر سرما خوردگی خیلی تشدید شده بود و یه حمله تنفسی به نیکان دست داده بود. خدا رو شکر توی بیمارستان خوبی بستری شد که هم کادر پرستاری و هم کادر پزشکیش خیلی عالی بود و اذیت نشد خیلی. فقط خدا میدونه که چقدر کنترل یه بچه 6 7 ماهه در حالیکه به دستش سرم وصله سخته. خدا این موبایل رو از من نگیره که اپلیکشن های توش باعث سرگرمی نیکان شد و همین طوری گنجشکک اشی مشی که بهش توصیه میشد لب بوم ما نشینه. با خوندن شعرهای مختلف و نشون دادن شعرهای مختلف توی موبایل و لالایی خوندن و حواس نیکان رو به چیزهای دیگه پرت کردن بالاخره تونستم از پس سرم وصل شده به دستش بربیام که از بیخ و بن کنده نشه.

خلاصه که روز جمعه بعدازظهر گل پسر مرخص شد از بیمارستان در حالیکه همسری که برگشته بود دبی دوباره به خاطر نیکان برگشت و همه کارها رو نصفه نیمه رها کرد و اومد پیش ما. وجودش برام قوت قلب بود و همین که در کنارم بود آرامش عالم میومد سراغم. هر چند که خواهری ها و خانواده خودم و همسر نذاشتند آب توی دلم تکون بخوره و با حمایت ها و مهربونی هاشون کلی حالم رو بهتر کردند اما از روزی که همسر اومد خیلی اخساس بهتری داشتم.

دیگه روز شنبه هم بعدازظهر رسیدیم دبی و برگشتیم به روال عادی زندگی. هر چند هنوز خونه کامل کامل مرتب نشده اما خوب 80 درصد کارها انجام شده و این کارهای خرده ریزه هم امیدوارم این آخر هفته تموم بشه.

از نیکان بگم که پیشرفت هاش باور نکردنیه در عرض این یک ماه. اصلا حس میکنم یه جور دیگه شده. از موقعی که برگشتم دیگه سرعت چهار دست و پا رفتنش کلی افزایش پیدا کرده. با غلت زدن و کشیدن خودش روی زمین به همه چی دو سوته میرسه. همون شب که بردیمش بیمارستان زبون وا کرد و با دا  دا دا کردن میزان دردش رو بهم میگفت. الان کلمه هایی مث دد، ب ب، بابا، مام، دا دا و چیزهایی از این قبیل رو به راحتی میگه. توی روروئکش میشینه و اینور و اونور میره. با یه حمایت کوچیک خودش روی زمین میشینه. دیگه راحت توی وان میشه حمامش کرد و امروز برای اولین بار خودم تنهایی بردمش حمام در حالیکه برای خودش عشق و حالی میکرد توی وان.

غذای کمکی رو هم از شش ماهگی به بعد شروع کردم براش. الان بهش فرنی حریره بادوم و سوپ ماهیچه و مرغ رو میدم. البته دکترش گفت از یه هفته دیگه می تونم آب سیب رنده شده رو هم بهش بدم. اولش خیلی غذای کمکی رو دوست نداشت اما الان همه چی رو با اشتها میخوره. وقتی بهش میگم یک دو سه و قاشق رو میارم طرفش شماره سه رو که میشونه دهنش رو کامل باز میکنه که قاشق بره سمت دهنش. موقع خوردن قطره مولتی ویتامین دهنش رو کاملا کلید میکنه مبادا یه قطره اش بریزه توی حلقش و من داستان دارم برای دادن قطره.

اینقدر حرف دارم برای زدن که نمی دونم از کجاش باید شروع کنم. فعلا این پست رو داشته باشید تا بیام به یه عالم اطلاعات خوب و یه عالم حرف های نزده. الان واقعا اینقدر خوابم میاد که نمی تونم صفحه لپ تاپم رو درست ببینم. حتما تا آخر هفته بعد با یه پست خوب برمیگردم تا اون موقع بدرود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak