Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

وایییییییی که چقدر حس خوبیه خوندن تک تک کامنت های شما دوستای مهربونم. شرمنده که نشد تک تک برای همتون جواب بنویسم. کامنت ها رو تایید کردم و اینجا از همه دوستای گلم که به یادم بودند و تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم. تک تک تون رو دوست دارم و ممنونم از این همه لطف و محبتتون.

اینقدر حرف زیاد دارم برای گفتن که امیدوارم انگشتام و چشمام یاری کنند همه شون رو بنویسم.

1. اول از همه از تولد امسالم بگم که بی نظیر بود. از همون صبحش که چشام رو باز کردم پر بود از شادی و تبریکات پشت سر هم تا یکی دو روز بعدش.

همسر از دو سه روز قبل از تولد هی تولد مبارکی میکرد باهام و دیگه کلی از دستش میخندیدم. صبح روز تولدم با نیکان دو تایی تولد مبارک گفتند. نیکان البته اینجوری میگه تولدت مبارک "بک بک بک" یه مدل خیلی شیرینی که از خنده غش میکنم. اما چیزایی که توی روز تولدم خیلی بهم چسبید اینا بودند:

++آهنگ تولدت مبارک که خواهری توی ماشین برام گذاشت در حالیکه راهی سفر یه روزه بودند.

++تبریک شیوای عزیزم روی اسکایپ که برای من و نیکان اجرای زنده(دنسینگ) داشت و خیلی سورپرایز عالی ای بود.

++سورپرایز شیدا که یک ساعت نیکان توی خونه شون باهاشون سرگرم بود تا من برم مانیکور و کلی مشعوف بشم.

++ کاپ کیک های خوشمزه مریم عزیزم که توش پر از عشق و محبت بود و واقعا برام ارزش داشت و همین طور کادوی خوشگلی که معلوم بود سلیقه من توش لحاظ شده.

++ماساژ هات استون همسری که واقعا انتظارش رو نداشتم و همون شب نصیبم شد و لذت وافری ازش بردم.

++ایمیل نفیسه عزیزم که سرشار از محبت و مهربونی بود و پیوستش لینک یک کتاب بود که منتظر یه زمان مناسبم برای شروع به خوندش.

++ و سورپرایز روز بعد از تولدم که برنامه مشترکی بود که همسری و سنی عزیزم با هم چیده بودن برای سورپریز کردن من و همسر سنی(که تولدش 20 آذر بود) که واقعا انتظارش رو نداشتم و وقتی دوستامون رو توی رستوران هتل دیدم از ذوق میخواستم بزنم زیر گریه. دو روز قبل از این برنامه همسری به من گفت که زنگ زده و رستوران یه هتل خیلی خوب رو به توصیه دوستش رزرو کرده تا سه نفری جشن بگیریم و بعدا معلوم شد، پیشنهاد سنی بوده و همه برنامه ریزی هاش رو کرده که بریم اونجا و کنار هم تولد رو جشن بگیریم.عاشق این برنامه ریزی ها و سورپرایز کردناتم دوست جونمقلب

تازه بعدشم کادوی خوشگلی که سنی برام روی یک بلوز خوشگل عکس نیکان رو چاپ زده بود. و یه کادوی دیگه از خانوم و آقای همساده که خیلی دوستش داشتم. واقعا روز خیلی به یاد ماندنی بود اون روز و من خیلی خیلی هپی برت دی شدم رفت.

2. اما از نیکان گوگولی بخوام بگم باید تا فردا صبح بنویسم بس که شیرین شده این قند عسل.

تازگی ها عاشق جارو شده و خدا نکنه جایی جارو یا تی ببینه باید دستش بگیره و از این سر اتاق به اون سر اتاق رو جارو و تی بکشه. یه موقع هایی یه دستمال دست میگیره و شروع میکنه گردگیری کردن. همسر میگه یکی ندونه فک میکنه تو همش داری خونه رو جارو میزنی و تی میکشی. این در حالیه که من واقعا به هیچ کدوم از این کارا نمیرسم و باید دربست در خدمت پسری باشم از صبح تا شب. اینه که کلا توی خونه ما بمب ترکیده همیشه و من هم دیگه خیلی خودم رو اذیت نمیکنم. میگم خوب نیکان اولویته دیگه. روزهای یکشنبه یه خانومی میاد سه ساعت خونه رو تمیز میکنه و میره و بقیه روزها هم سعی میکنم در حد نیاز تمیزکاری کنم نه بیشتر.

براش یه دیکشنری تصویری گرفتم که خیلی خیلی دوستش داره. هر روز میشینیم و عکس های توی دیکشنری رو نگاه میکنیم و کلی کیف میکنیم. اون چیزهایی که بیشتر دوست داره رو تا ورق میزنم شروع میکنه مث بلبل گفتن. برای هر کدوم از کتاباش هم یه اسم گذاشته. مثلا یکی اسمش هندونه است، یکی سوسکه (خاله سوسکه) یکی فرانکلین، یکی مولی( یکی از شخصیت های توی کتاب)، یکی پاندا(چون صفحه اول کتاب عکس پاندا داره)

دیروز هم برای اولین بار رنگ انگشتی رو برداشتیم و رفتیم توی چمن های کنار دریاچه با دو تا دیگه از دوستاش با هم روی یک بوم نشستند و رنگ بازی کردند. دقیقا فک کنم 20 دقیقه ای با این کار سرگرم بودند و بعدش خسته شدند و رفتن توی چمن بالا و پایین پریدن. اینم آقا نیکان در حال رنگ بازی.

یه چند روزی خیلی کارهای عجیب غریب میکرد. مثلا در سطل آشغال رو باز میکرد و دستش رو میکرد توی آشغال ها. من هی بهش میگفتم نیکان نه نه. یکی دو روز بعد دیدم با یه حالت عصبی وسط اتاق وایساده و هی میگه نیکانننن نه نه. خلاصه که اصلا حس خوبی نداشتم. همون روز یک مطلب از بیبی سنتر برام اومد که دقیقا از مشخصات یه بچه 15 ماهه گفته بود که احتمالا نه های زیادی ازش می شنوید توی این مدت و باید سعی کنید به جای اینکه از کاری منعش کنید و هی بهش بکن نکن بکنید، حواسشو به یه کار دیگه پرت کنید. الان یکی دو روزه دارم اینکارو میکنم و خیلی خیلی بهتر شده. اگر هم بخوام واقعا از یه چیز بد منعش کنم با دستم بهش نشون میدم که نباید اینکارو بکنه. بیشتر حالت پانتومیمی اما خیلی کم اینکارو میکنم. خلاصه که چالش های جدیدمون با این گل پسر داره شروع میشه.

یکی دیگه از چالش هامون خالی کردن ظرف غذاش پایین میز غذا بود. یعنی یه کم میخورد و بعدش ظرف رو پرت میکرد پایین. از طرفی چون ظرف روی میزش هی اینور و اونور میرفت خیلی خوب نمیتونست با قاشق غذا بخوره. یه سرچ زدم که ببینم برای حل این مشکل آیا راهی هست یا نه. یه نفر پیشنهاد داده بود که از این ظرفایی که تهش چسبونکی داره بگیریم که بچسبه به میز و راحت تر بتونه با قاشقش غذا برداره. من هم اینو گرفتم که یه ست سه تایی هستش و خیلی خیلی با قاشق میتونه بهتر غذا بخوره. البته تلاش میکنه ظرف رو از روی میز بکنه ولی نمیشه که:)))

یه سی دی جدید هم این سری از ایران براش خریدم به اسم پنج تا انگشت بودند که: اشعارش مال مصطفی رحماندوست و صدای خودش هم توی این سی دی هست. کلا یه جاهاییش خیلی قری ایه. نیکان که خیلی خیلی دوست داره این سی دی رو. هر آهنگش که تموم میشه میگه تموم شد و وقتی کل سی دی تموم میشه هی با دستش اشاره میکنه که سی دی رو دوباره براش بذارم. به نظرم کار جالبیه و مورد توجه بچه ها قرار میگیره چون از سازهای مختلف توش استفاده شده و یه تم سنتی داره بیشتر هم جذاب میشه.

خوب اینم در قسمت نیکان بگم و تمام. از موقعی که آقا پسر ما راه افتاده با وسواس بیشتری براش کفش انتخاب میکنیم. چون میخواد راه بره همیشه توجه میکردم که کفشش خیلی سفت نباشه که پاش توی کفش انعطاف لازم رو داشته باشه. دو سه تا کفش هم براش خریدم اما به غیر از یکیشون بقیه خیلی معیارهای مورد نظر ما رو نداشتند. تا اینکه هفته پیش توی بیبی شاپ برخوردم به این کفش. که دقیقا همونی بود که میخواستم. الان نیکان دو جفت از این کفش ها رو داره و واقعا توش راحته و با خیال راحت اینور و اونور میره. کف کفش انعطاف لازم رو داره. چون کفش مدل جورابیه خیلی راحت میره توی پاش و دیگه نیازی به کشتی گرفتن نیست. بعدشم جلوی کفش انگشتای پاش رو خیلی خوب حمایت میکنه. تازه قابل شستشو هم هست.

این و این هم دو تا عکس خوشگل از این کفش.

 یه عالمه حرف دیگه میخواستم بگم که چون پسری بیدار شد و دیگه نمیشه گفت، میذارمش برای پست های بعدی. پس منتظر باشین چون هنوز حرفام تموم نشده. امضا یه مامان وراج:))))

پ.ن 1: راستی شب یلدا کلی به ما خوش گذشت و در کنار دوستان شب بسیار خوبی داشتیم. فقط به دلیل حواس پرتی اصلا با گل پسر عکس شب یلدایی ندارم. البته موقع عکس انداختن دیگه خواب بود و به همین دلیل عکس یلدایی نداره گل پسر:((

پ.ن 2: امروز صبح یه بارون محشر توی دبی اومد و بعدش رنگین کمان. البته رنگین کمانو من ندیدم اما عکساشو دیدم و کلی قند توی دلم آب شد. وقتی بارون بند اومد با نیکان رفتیم دور دریاچه و حسابی لذت بردیم. تقریبا یک ساعتی بیرون بودیم. یه عالم خرید کردیم از سوپرمارکت و برگشتیم خونه. واقعا من عاشق این فصل دبی ام که مث بهشت میمونه. از یه طرف هوا خوبه. از یه طرف همه جا دکور کریسمس زدن و اصلا یه شور و حال خاصی داره. به من باشه دوست دارم هر روز بریم ددر و پارک و گردش:)))

این هم عکسی هستش که یکی از دوستان گرفته از هوای امروز صبح.

اینم عکس درخت کریسمسی هستش که تو خیابون اصلی گذاشتن:

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

و من رسما فردا وارد 37 سالگی خواهم شد. سی و هفتتتتتتتت!!!! باورم نمیشه. 

نمیگم پیر شدم چرا که سال ها تجربه و خاطرات تلخ و شیرین پشت این همه سال هست که هر کدومش، حتی تلخ ترینش، اعتقاد دارم که به دلیلی توی زندگیم اتفاق افتادند.

خیلی خوشحالم که به دنیا اومدم و تا اینجا پیش رفتم. از خدا میخوام کمکم کنه به آرزوهای کوچیک و بزرگم برسم.

همتونو دوست دارم که اینقدر بهم انرژی های خوب میدین با کامنت ها و پیگیری هاتون و اینو بدونید که به یادتونم همیشه.

ادامه مطلبم هم چند تا عکس از نیکان میذارم که این روزا دیگه حساب شیرین زبونی ها و کارهای بانمکش از دستم در رفته. :)))


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

سلام سلام صد تا سلام. خوب من بالاخره برگشتم. الوعده وفا. الان ساعت 10 شبه البته و همسر سرما خورده و نیکان نیمچه سرما خورده خوابیدند و من فرصت کردم بیام چند خطی بنویسم. اینقدر حرف زیاده برای گفتن که موندم از کدومش شروع کنم.از همه دوستانی که توی این مدت پیگیرم بودند و به اینجا سر میزدند ممنونم. آدم بعد از یه مدت ننوشتن تنبل میشه حسابی اما شماها کلی بهم واسه نوشتن انگیزه دادید:)))

++ خوب اول از سفر بگم که کلی برای همه سوال پیش اومده بود که من کجا رفتم. عزیزان دل آخه من با یه بچه نوپا کجا میتونم رفته باشم جز همین ایران خودمون. ممول میگفت دیدم ازت خبری نیست به بچه ها گفتم فک کنم با همسرش رفتن آمریکا ماموریت.!!! خلاصه که کلییی خندیدم از دستش.

داستان ایران رفتنم هم این بود که خیلی یهویی دو روز مونده به اومدن مامان خانوم از مکه تصمیم گرفت سورپرایزش کنم و بدون اینکه بدونه برم ایران. میدونستم که کلییییی خوشحال میشه. دیگه با همسر صحبت کردم و اون بنده خدا هم گفت من حرفی ندارم. این شد که من و نیکان به مدت 22 روز رفتیم ایران. البته به دلیل آلودگی هوا نصف مدت رو توی خونه بودیم. یه هفته اش هم به طور کل در خدمت مامان خانوم. موند یه هفته آخر که کلی بدو بدو داشتم. از کارهای اداری گرفته تا خرید و کلی هماهنگی دیگه. اما سفر خیلی خوبی بود. بیشتر از همه برای نیکان خوشحال بودم که با بچه ها حسابی از زمانش لذت میبرد. عاشق سپهر و دینا بود و یه موقع هایی نصفه شب از خواب بلند میشد و صداشون میزد و بهانه اشون رو میگرفت. کلی هم توی حرف زدن و راه رفتن پیشرفت کرد گل پسری. جوری که درست فردای روزی که برگشتیم 10 قدم رو بدون ساپورت من و همسر برداشت.

یکی دیگه از خوبی های این سفر این بود که بی دغدغه نیکان رو پیش مامان خودم یا همسر میگذاشتم و میرفتم دنبال کارام. بیشتر از همه تونستم کتاب بخرم و از بودن در کتاب فروشی و تورق کتاب ها لذت ببرم. البته اینکه کی بتونم این همه کتابی که خریدم رو بخونم خدا عالمه، اما حس خوب خرید کتاب رو خیلی دوست داشتم.

به مدد اهل فیلم بودن برادرزاده همسر هم کلی الان آپدیتم و هر چی فیلم و سریال توی بازار بود رو دیدم از ش ا ه گ و ش گرفته تا و ی ل ا ی من و فیلم هایی که اخیرا توی سبد پخش خانگی بود. ب ر ف روی ک ا ج ها رو بسیار بسیار دوست داشتم. به نظرم م ه ن ا ز ا ف ش ا ر خیلی خیلی متفاوت بازی کرده بود. من فک کنم 3 4 بار این فیلمو تا حالا دیدم و هنوزم برام دیدنش جذابیت داره. پ ل چ و ب ی رو هم دیدم اما خیلی خوشم ازش نیومد. نتونستم بفهمم این همه وقت میشینی این فیلم رو می بینی قرار هستش که چه پیامی بگیری. خلاصه که حسابی از لحاظ فیلمی آپدیت شدم برگشتم:)))

به طور کلی از شلوغ پلوغی هایی که توی این سفر بود بگذریم در مجموع سفر خیلی خوبی بود. هر وقت میرفتم خونه مامان اینا اینقدر شلوغ بود و بچه ها جیغ و داد میکردند و صدای تلویزیون همیشه روی مخ بود که تا یکی دو روزی یه چیزی توی سرم زنگ میزد. وقتی میرفتم خونه مامان همسر اینقدر سکوت بود و آرامش که انگاری دوپینگ میکردم وقتی اونجا بودم. دوباره میومدم اینور و روز از نو روزی از نو. کلا عنصر تلویزیون رو از خانواده های ایرانی اگه بگیرن فک کنم حسابی دپرس بشن. من که از صبح تا شب غیر از پخش موسیقی به هیچ دلیل دیگه ای تی وی رو روشن نمیکنم. واسه همین همیشه عادت به خاموش بودن این وسیله دارم تا روشن بودنش. سر همین موضوع کلی برای همه میرفتم بالای منبر که عزیزان من چنین و است چنان است، اما کو گوش شنوا!!!!

++ دیشب دعوت بودیم جشن سالگرد ازدواج سنی عزیزم و الحق خیلی خیلی زحمت کشیده بود و کلی بهمون خوش گذشت. البته همسر اصلا حالش خوب نبود و مدام دستمال کاغذی دستش بود و آب دماغش آویزون. اما همه عزیزان جمعشون جمع بود و قسمت شد همه رو ببینم بعد از مدت ها که ندیده بودمشون. دوست جون مهربونم انشاالله سال های سال در کنار هم عاشقانه زندگی کنید و خوشبخت باشید:-***

++ نمیدونم گفته بودم یا نه که نیکان اصلا با اسباب بازی و کتاب هاش مشغول نمیشه. یعنی تمرکزش در حد یک دو دقیقه هست روی این چیزا. تازگی ها از خودم بازی های جدید کشف کردم که برای مدت طولانی تری سرگرمش میکنه. چند تاشو اینجا میگم شاید به درد مامان های دیگه هم بخوره:

1. رول دستمال کاغذی که یه کم دیگه دستمال بهش مونده رو میدم دستش. اون هم هی بازش میکنه و هی پاره و پوره اش میکنه. البته باید مراقب بود که توی دهان نذاره دستمال ها رو.

2. یک کاسه براش پر از نخود یا لوبیا میکنم و چند تا کاسه و پیاله میچینم دورش. هی نخود لوبیاها رو از این کاسه میریزه توی اون کاسه و از صداش لذت میبره. یکی دوبار میخواست بذاره دهنش و گذاشت، اما چون دید سفته و نمیشه قورتشون داد تفش کرد بیرون.

3. براش یک پیمانه برنچ ریختم که همین کار رو باهاش تکرار بکنه. البته آرد هم خیلی براش جذابیت داشت اما یه کم کثیف کاریش بیشتر بود.

4. یک بار هم براش رنگ انگشتی گذاشتم که چون داشت همه چی رو به هم میمالید بیخیالش شدم و زود جمعش کردم. حس میکنم هنوز یه کم براش زوده بازی با رنگ انگشتی.

5. یکی دو تا آبکش فلزی و قابلمه بهش میدم با چند تا قاشق تا هی بکوبه روشون و از صدایی که تولید میشه لذت ببره.

6. به ماشین هاش نخ بستم که بتونم هی از اینور به اونور بکشدشون و حسابی لذت ببره.

7. یه چند تا باکس داره برای اسباب بازی گاهی این باکس ها رو خالی میکنم که واسه خودش بره توش بشینه. بعدش از این توپ کوچولوها میریزم توی باکس تا هی بریزه توپا رو بیرون و من دوباره بهش برگردونم.

8. روی صندلی غذا بهش یه تیکه یخ میدم تا یا بریزه توی لیوانش و از صدای خوردنش به لیوان کیف کنه یا بگیره به دستش و سرما رو با دستاش حس کنه.

9. یه دستمال کاغذی برمیدارم میذارم روی دماغم بعد فوت میکنم زیرش که بره توی هوا و بعدش هیجان رو بیشتر میکنم و هی خوشحالی میکنم دوباره دستمالو برمیدارم و همین کارو تکرار میکنم.

10. سی دی بازی های آوازی یه کاره از سودابه سالم که بیشک یکی از بهترین سی دی های موسیقی برای بچه هاست که تا حالا گوش دادم. سی دی رو میذارم و براش با پانتومیم اجرا میکنه. اینو توی کلاس های بیبی سنسوری که میرفتم یاد دادن. البته مستانه هم توی وبلاگش گفته بود که یک یادآوری شد برامون و حسابی گل پسرم از این بازی لذت میبره. خصوصا وقتی ادای باد و موج دریا رو براش درمیارم.

11. کلا یکی از سرگرمی های عالیش اینه که پای برهنه روی شن، چمن و زمین صاف راه بره. ما هم براش محدودیتی نمیذاریم و میذاریم حسابی برای خودش لذت ببره.

12. یکی از پاپیتاش میمونه. من پاپیت رو میگیرم جلوی صورتم و صدای میمونو در میارم و کلی داستان بافی میکنم از طرف آقا میمونه.

خلاصه که این بازی های این روزهای ماست و پسرکم حسابی لذت میبره از این بازی ها.

++ خاله رامک مهربون برای نیکان سه تا سی دی گرفته که عالی هستن واقعا. دو تاش ترانه های کودکان ه ن گ ا م ه ی ا ش ا ر هستش و یکیش هم بازی های آوازی کاری از س و د ا ب ه س ا ل م. این سی دی ها واقعا یکی از بهترین هاست برای بچه ها. البته با کلی دردسر تونستیم پیداشون کنیم. اما الان حسابی قدرشونو میدونیم. خاله رامک توی یه شب بارونی اینها رو به دستمون رسوند. مهربانی بی حد و حساب این دختر واقعا گاهی اوقات آدم رو دیوونه میکنه. یه جور بزرگمنشی توی رفتارش هست که واقعا دوست دارم. اگر برام کاری میکنه اصلا و ابدا انتظار جبران نداره و همین باعث میشه کاراش صد برابر ارزشش برام بیشتر بشه. یه جورایی منو یاد خواهری های خودم میندازه که همیشه بی حد و حساب بهم مهربونی میکنن هر چند اگر من یک صدمش رو هم نتونم براشون جبران کنم:-****

++ ماه آذر هم داره به نیمه هاش نزدیک میشه. ماه آذر پره از روزهای خوب و دوست داشتنی. تولد خیلی از عزیزانم توی این ماه هستش و همین باعث میشه بیشتر دوستش داشته باشم. دوست جونای آذری تولد همه تون مبارک باشه. براتون بهترین ها رو آرزو دارم.

++ و اما میرسیم به پست های رمزی. ایده پست های رمزی از چند ماه پیش توی ذهنم نقش بست. وقتی یکی از پست های پریا رو خوندم که از خواننده هاش خواسته بود یکی از پست هاشو انتخاب کنن واسه اینکه اون با صدای خودش بخوندشون. از اونجا بود که حس کردم چقدر این فاکتور صدا میتونه جذاب باشه و رابطه رو عمیق تر بکنه. دلم میخواد چند تا از صداهایی که گفتگوهای من و نیکان با هم هستش رو بذارم اینجا اما از طرفی دوست ندارم آدم هایی که هیچ حسی بهشون ندارم و اصلا نمیدونم کی هستن این فایل ها رو گوش بدن. این البته ایده اولیه بود. نمیدونم چقدر ممکنه جذاب باشه یا چقدر ممکنه به مامان هایی که نی نی هم سن و سال من دارن کمک بکنه اما شاید یک بار امتحانش کردم. فعلا دارم ایمیل ها رو وارد میکنم و باید صداها رو یه کم ویرایش کنم تا اماده آپلود بشه. من از خواننده های وبلاگم چیزهای زیادی یاد گرفتم. شاید این پست ها مقدمه ای باشه برای اینکه بیشتر بشناسمشون و بیشتر ازشون یاد بگیرم.

پ.ن 1: لیلای عزیزم کتاب سیب ترش رو بهم معرفی کرد که بیش از حد و اندازه دوستش داشتم. کلا با رمان هایی که اخیرا خونده بودم خیلی خیلی تفاوت داشت. به نظرم خوندش رو از دست ندید که واقعا از این جور رمان ها خیلی کم پیدا میشه.

این هم معرفی سیب ترش به سبک لی لی

پ.ن 2: الهام جان برام پیغام گذاشته بودی و سوالی کرده بودی اما اصلا آدرس ایمیلی نبود که بتونم بهت جواب بدم عزیزم. لطفا برام آدرست رو بذار.

پ.ن 3: منتظر یک پست پر از عکس و کلی چیزای دیگه باشید. فعلا یه عکس از پسرکم توی ادامه مطلب میذارم تا بعد. این روزیه که اولین گام های مستقلش رو برداشت. :)))

البته من هم در کنار این عکس بودم اما هر چه کردم نتونستم بذارم خودم هم باشم. باید مراقب آدم های بیمار در فضای مجازی بود.:))


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

به زودی میام با یه عالم حرف و خبر. فعلا کامنتها رو تایید میکنم تا سر فرصت بهشون جواب بدم. مرسی که هستید و جویای حالم میشید. دوستتون دارم.:)))
نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۳ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak