Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید. چشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٩ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()

++صبح لباس جینگولی پوشیدم، آرایش کردم. اومده با دقت منو نگاه میکنه و با یه شیطنت خاصی بهم میگه: مامانی چه خوش تیپ شدی!!!

++امروز به طرز وحشتناکی بهانه گرفته و همش در حال گریه و نق نق بوده. من تصمیم گرفتم یه مدت به حال خودش بذارمش. اومده بهم میگه مامانی. همیشه وقتی بهم میگفتم مامانی میگفتم جانم. دوباره تکرار میکرد میگفتم عشقم، دوباره میگفت، میگفتم نفسم. این بار اما چیزی نگفتم. چونه ام رو گرفته به طرف صورتش و بهم میگه: بگو جانم به نیکان!!!

++ براش توضیح میدم که باید توی آشپزخونه یه کم کار کنم و نمیتونم باهاش بازی کنم. کلی غر زده و گریه و زاری کرده. بهش گفتم کارم که تموم شد میرم و باهاش بازی میکنم. وقتی کارم تموم میشه میرم پیشش. با یه حالت خوشحالی میگه: مامانی کارت تموم شد؟؟؟

++ رفته شیشه کرم رو از روی میز توالت برداشته بعد هی میگه این چیه؟؟ یهویی کرم از دستش ول میشه روی زمین و شیشه کرم پودر میشه و کرم ها نقش بر زمین. بعد اومده کنار و نگاه این صحنه میکنه و هی میگه: مامانی چی شددددد؟

++ نمکدون رو از من به زور گرفته. بهش میگم نیکان بیا بشین روی این روفرشی نمکها نریزه روی فرش. بعد بهش میگم اگه بیایی بیرون ازت میگیرم نمکدون رو. یک دقیقه بعد از روفرشی زده بیرون و خودش رو به جلو خم کرده و زل زده توی صورت من ببینه من چی میگم. من سکوت کردم. بعدش میگه: مامانی بگو برو روی این!!!!

++ داره معکب ها رو میچینه روی هم. سه چهار تا که میچینه خودش واسه خودش دست میزنه و میگه: ورییییییییی گود!!!

++ عاشق این شکلات های المان هستش. یه بار از  توی جیب کیفش یه دونه در آوردم و بهش دادم و گفتم نیکان این جایزه ات بود که فلان کارو کردی. امروز کشون کشون کیف رو آورده و بهم میگه: مامانی بهم جایزه بده!!

++ توی مطب دکتر قبل از اینکه بریم توی اتاق میگم خانوم دکتر مهربون به نیکان اب نبات میخواد بده. میریم تو دکتر معاینه اش میکنه. بعد تو چشای خانوم دکتر نگاه میکنه و میگه: لالی پاپ میدی به من؟؟؟

++ دستش رو الکی میبره سمت دهنش و مثلا یه چیزی میذاره توی دهنش و شروع میکنه به جویدن. بعدش میگه: مامانی مثلاااا دارم کیک میخورم!!!

++ ملی بانو با یکی دیگه از دوستا که بچه اش همسن آدرین هست تقریبا اومدن خونمون. آدرین خوابیده روی پلی مت نیکان. بعدش ملی بلندش میکنه. اون یکی دوستمون میخواد نی نی اش رو بذاره روی پلی مت. نیکان شروع میکنه به شکایت. که نخوابونش. مال آدرینه!!!!

++ یه باطری روی زمین بود. برش داشته و اول به شوخی و بعدش خیلی جدی میکوبه روی دماغ من. از درد به خودم می پیچم و سرش یه داد میزنم. با گریه میره پیش باباش. باباش میگه اصلا کار خوبی نکردی مامانی دردش گرفت!!! صدای توضیح دادنشو میشنوم. بعدش با بابایی میان پیش من. سرش پایینه. با صدای یواش میگه: مامانی ببخشید!!!!

++ یه هاپو داره که هر چی بهش بگی حرفت رو تکرار میکنه. می بینم نشسته با هاپو حرف میزنه. میگه: هاپو فقط نریزی روی زمین!!!

پ.ن 1: فرشته کوچولوی من، با اینکه این روزا خیلی غرغرو و گرگرو شدی اما همون یه بوسه ای که روی لپم میذاری باعث میشه همه خستگی ها و بیتابی هات رو تحمل کنم. واقعا کار سختیه که وقتی کودکت از صبح که بلند شده به عناوین مختلف روی اعصابت بره، بازم سعی کنی خوب باشی و بهش روی خوش نشون بدی. نگران

پ.ن 2: یعنی واقعا هیچکدوم از خواننده های این وبلاگ تجربه مشابهی در مورد پست قبل نداشت که با من به اشتراک بذاره. گاهی اوقات حس میکنم دارم با دیوار صحبت میکنم. ناراحت

پ.ن 3: امروز بعد از مدت ها در جمع مامان هایی بودم که خیلی مهربون و دوست داشتنی بودند و از اینکه در کنارشون بودم لذت بردم. یه قرار ف. ب بودی که تقریبا 18 تا مامان با نی نی هاشون اومده بودند فان سیتی مرکاتو مال. خیلی خیلی روز خوبی بود. بغل

پ.ن 4: اینهایی که اینجا نوشتم نه به خاطر پز دادن بود که بگم بچه ام حرف میزنه و نه هیچ چیز دیگه. فقط خواستم یادم بمونه که نیکان این روزها چه دنیایی داره و چه شکلیه. قلب

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

++ از پیام های تبریکتون ممنونم دوستای مهربونم. کلییییی منو شاد کردید. راس الخیمه خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. هتل عالی بود با امکانات خیلی خوب و واقعا یک شب به یاد ماندنی برامون رقم خورد. نیکان هم حسابی از در کنار دریا بودن و شن بازی لذت برد و این شادی من و همسر رو چند برابر کرد. ضمن اینکه هوا هم اون روز که ما اونجا بودیم خیلی گرم نبود و تونستیم دو ساعت کنار دریا ریلکس کنیم. نکته خنده دار هتل فقط این بود که وقتی وارد اتاق شدیم دیدیم روی اسکرین تلویزیون اسم و فامیل همسر رو زدن. اما فامیل همسر رو چون اولش ال داره برداشته بودند و مثل یک اسم عربی که ال به اولش میچسبه جداش کرده بودند و قسمت دوم فامیل همسر شده بود فامیلیش که کلی خندیدیم از اینکه فک کردن این فامیلی عربی هستش.خنده

++ همسر امروز صبح رفت یه ماموریت یه روزه. ساعت 3.5 صبح تاکسی اومد دنبالش و من هم بیدار شدم برای بدرقه اش. بعد از رفتنش دیگه خواب به چشمام نیومد. این شد که دیدم بهترین فرصته برم سراغ وب جنت لنزبری و در مورد دغدغه این روزهام جستجو کنم.

یکی از دغدغه های من از خیلی وقت پیش این بود که نیکان بازی مستقل نداره و همش باید یک نفر کنارش باشه تا بازی کنه. وقتی هم من یا همسر از کنارش بلند میشیم اون هم با ما راه میافته یا به شلوارمون آویزون میشه یا همین جوری دور و بر ما میچرخه تا دوباره پیشش بشینیم برای بازی. البته رویکرد ما هم که همیشه سرش رو گرم کردیم و باهاش خیلی پررنگ بازی کردیم بی تاثیر نبوده. یادم میاد دکتر نیکان از وقتی خیلی کوچیک بود میگفت بذارید خودش یه مدت تنها باشه و با خودش بازی کنه. اما من به محض اینکه گریه میکرد برش میداشتم. طاقت گریه اش رو نداشتم اصلا. الان که بزرگتر شده و بیشتر میشه باهاش منطقی صحبت کرد سعی میکنم باهاش بیشتر صحبت کنم.

خلاصه نتیجه جستجوهای دو ساعته امروزم خیلی خیلی خوب بود. 5 6 تا مقاله خیلی کاربردی از جنت خوندم و برای خودم نت برداشتم و دارم سعی میکنم پیاده سازیش کنم. لازم به ذکره که تا اینجای کار که من با رویکرد آر آی ای پیش رفتم کلی نتیجه گرفتم. نیکان رو با همین رهنمودها از شیر گرفتم. شیشه شیر که بدجور بهش معتاد شده بود رو فراموش کرد و خوشبختانه غذا خوردنش خیلی خیلی بهتر شده.

فکر کردم شاید خیلی مامان های دیگه باشند که شبیه این مشکل رو داشته باشم، واسه همین یکی از مقاله های کاربردی رو خلاصه اش رو براتون توی ادامه مطلب میذارم، امیدوارم هم من و هم بقیه بتونیم توی پیاده سازیش موفق بشیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٧ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

میدونید یه دلیل اینکه نمی تونم اینجا ننویسم چیه؟؟؟ واسه اینکه این عاشقانه آرام رو خیلی دوست دارم. این وبلاگ دقیقا توی روزهایی درست شد که من و همسری در مرحله شناخت همدیگه بودیم. تقریبا 8 سال پیش. پست های اولیه وبلاگم همه بالا و پایین های ذهنی و روحی من رو به خوبی نشون میده. انگاری که الان من یه بچه دارم که هشت سالش شده!!!

24 خرداد یک روز دوست داشتنی دیگه برامون رقم میخوره. همسر مهربانم خیلی ساده و بی تکلف میخوام بگم از لحظه لحظه در کنار تو بودن در این 7 سال لذت بردم. به خاطر این همه عشق و مهربانی ازت ممنونم.

7 سالگی مان مبارک.

پ.ن: به همین مناسبت فردا با همسر و نیکان داریم میریم راس الخیمه. یه هتل که به نظرم خیلی باید رویایی باشه رزرو کردیم تا در کنار هم این شب رو به یاد ماندنی تر کنیم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٢ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

فک کنم باید سه چهار تا پست بنویسم تا بتونم همه حرفایی که توی ذهنم هست رو بزنم. اما ترجیح میدم در مورد یکی از تجربه های ناب این روزهام صحبت کنم. تجربه ای که فکر میکنم اگر بتونم تا ته اش رو درست برم، یکی از مشکلاتی که چندین و چند سال هستش باهاش دست به گریبانم رو برای همیشه حل خواهد کرد.

گفته بودم که یکی از روزهایی که خیلی توی ایران بهم خوش گذشت کنار نفیسه عزیزم بود. توی صحبت هامون به یه دوره آنلاین اشاره کرد که خودش شروع کرده بود و در مورد مفاهیم اون برام صحبت کرد. اینقدر برام این موضوع جذاب بود که روزشماری میکردم زودتر برگردم و توی دوره ثبت نام کنم و ببینم مطالبی که بهش اشاره شده چیا هستند.

روز بعد از برگشتم به دبی رفتم توی وب سایت مورد نظر ثبت نام کردم و از جلسه اول شروع کردم. اون شب ساعت 2.30 نیمه شب بالاخره خوابیدم. دلم میگفت باز هم بشین اما چشم هام دیگه اجازه نمیداد. این برای کسی مث من که ساعت 11 شب میره لالا یه رکورد بیسابقه محسوب میشد. یکی یکی جداول رو پر کردم و با اشتیاق به صحبت استادها گوش دادم. این چی بود که باعث میشد من اینقدر با عشق و علاقه پیش برم. انگار درهای آسمون باز شده بود و یه چیزی که مدت ها بود دنبالش میگشتم دو دستی تقدیمم شده بود.

الان که اینا رو می نویسم جلسه هفتم رو تموم کردم و به جرات میتونم بگم دارم پیشرفت های کوچولو رو توی خودم حس میکنم. حتما خیلی مشتاق شدید بدونید راجع به چی دارم حرف میزنم. البته قبل از هر چیز بگم که پیش نیاز شروع این دوره داشتن اینترنت با سرعت معقول و ابزاری برای نشون دادن فیلم های یوتیوب هست.

قبلا توی یکی از پست ها توی سال گذشت در مورد یه وب سایت دیگه برای آموزش آنلاین صحبت کردم. که آدرسش این بود.

سایتی که دوست جونم معرفی کرد تقریبا شبیه همون سایت قبلی هستش، آدرسش اینه. و دوره ای که دانشگاه هاروارد اسپانسرش شده و کاملا به صورت مجانی در اختیار عموم قرار داده عنوانش هست: Unlocking the immunity to change. حالا این معنیش چیه؟؟ خیلی ساده یک رویکرد کاملا علمی رو با توضیحات و کلی مثال براتون ملموس میکنه. که چطور میتونید برای خودتون هدف هایی رو مشخص کنید و به نتیجه ایده آل برسید. مثلا میگه خیلی ها تصمیم جدی میگیرن که وزنشون رو کم کنند با علاقه و پشتکار رژیمشون رو شروع میکنن اما هنوز یک هفته از برنامه نگذشته شل میشن و بعدشم سریع برمیگردن به خونه اول. چرا این اتفاق میافته چون اون آدم یک سری فرضیات ذهنی داره که نمیذاره تغییر مطلوب اتفاق بیافته، از طرفی میخواد حمایتش بکنه اما از طرف دیگه جلوی پیشرفتش رو میگیره.

به نظرم هر آدمی لااقل یک بار این تجربه رو داشته که یه راهی رو تا نصفه رفته و نتونسته به هدفی که ابتدا گذاشته بوده برسه. نمیدونم که تا آخر این دوره همینقدر هیجان زده و خوشحال باشم از نتیجه کار یا نه. اما به نظرم به امتحان کردنش میارزه. من الان ذهنیات کلی آدم دیگه رو میدونم که دارن با علاقه و پشتکار روی هدفشون کار میکنن. آدم هایی که خالصانه و بی چشمداشت توی فروم میان و به بقیه کمک میکنن. استادهایی که اینقدر با شور و علاقه در مورد این دوره توضیح میدن که آدم به وجد میاد.

امیدوارم با امکاناتی که توی ایران هست بتونید به منابع دسترسی پیدا کنید و ببینید آیا به دردتون میخوره یا نه.

پ.ن 1: نمیدونم چرا آرشیو وبلاگم نمایش داده نمیشه. من توی کنترل پنل میتونم پست های قبلی رو ببینم اما وقتی میام توی وبلاگ آرشیوم خالیه. کسی هست که بتونه در این مورد بهم کمک کنه؟؟سوال

پ.ن 2: عکس کوچولوی گوشه وبلاگم یکی از عکس هایی هست که عاشقش شدم. این عکس رو توی راه شمال گرفتیم. اونجا که از این روسری های رنگی رنگی میفروشن.نمیدونم چرا دلم خواست بذارمش توی وبلاگم خواننده های اینجا یه ذهنیتی داشته باشن از نگارنده این وبلاگ. زبان

پ.ن 3: امیدوارم بتونم به زودی برگردم و قسمت های بعدی رو بنویسم. مژه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()

سلاممممممممممممممم و صد تا سلام به همه دوستای خوبم. بعد از کلییییییییییییی بیخبری اومدم اگر خدا بخواد یه آپ بکنم این وبلاگ گرد و خاک گرفته رو. ممنونم از همه دوستانم که به یادم بودند توی این مدت و شرمنده اون دوستاییی که نتونستم جوابشون رو بدم. علی الخصوص الهه جون که حسابییییی شرمنده ات شدم. پیغامت رو وقتی برگشتم دبی خوندم و کلیییی ناراحت شدم که نشد ببینمت.

بلههههههههه همون طور که حدس زدید، زبل خان دوباره اومده بود ایران. یه 23 روزی ایران بودم و به معنای واقعی کلمه از بودن در کنار عزیزانم لذت بردم. این بار از قبل توی دفترچه ام شروع کردم اسم آدم هایی که میخوام ببینم رو نوشتم. و سعی کردم تا قبل از اینکه همسر بیاد ایران تمام کسانی که دوست دارم ببینم رو باهاشون برنامه بذارم. آخه من دو هفته زودتر رفتم و این دو هفته زمانی بود که تا دلم میخواست میتونستم برنامه مجردی بذارم. تصمیمم بر این بود که این بار بیشتر کسانی رو ببینم که خیلی وقته یه دل سیر ندیدم و از بودن باهاشون خیلی لذت می برم. کسانی که تا بهت میرسن نمیرن سراغ ناله کردن و غر غر و اینجور چیزا و ازشون میشه کلیییییییی انرژی گرفت.

خوب اول از همه خانواده ها در اولویت بودند. این بود که به طور کاملا عادلانه و مساوی هم خونه مامان خودم بودم هم مامان همسر. گفته بودم که منطقه ای که خونه خانواده همسر توش هست رو بی نهایتتتتتتتت دوست دارم. یه آرامشی توش هست که واقعا دلپذیره. از پنجره اتاق پذیرایی یه تپه سرسبز می بینی که توی اون مدتی که اونجا بود پر بود از شقایق های خوشگل و تر و تازه. یکی از آرزوهای من اینه که یه روز بتونیم توی اون منطقه یه خونه بخریم.

وقتی میرفتم خونه خانواده همسر کلا توی مرخصی بودم. نیکان با اعضای خانواده برای خودش مشغول بود و لذت میبرد و من هم تند و تند کتاب میخوندم و فیلم می دیدم.

خونه مامان اینا هم سپهر همبازی شماره یک نیکان بود و خواهر بزرگه و شوهر خواهر و مامانم حسابییییییییییی بهم کمک میکردند. صبح ها هم بابا با کالسکه میبردش یه دوری توی محله میزد و برمیگشت.

عطی بنده خدا هم که دیگه مثل همیشه سنگ تموم گذاشت برام. یه روز در اوج خستگی کشیدمشون بردم نمایشگاه اسباب بازی. واقعااااا خوش گذشت بهمون.

یه روز هم به خاطر من مرخصی گرفتم و به همراه مامان و بچه ها رفتیم خونه خالم ناهار. کلی خاطرات مجردی هامون تازه شد.

قرارهایی که با دوستام گذاشتم واقعا بی نظیر بود و انرژی مضاعفی بهم داد.

دیدن بچه های دانشگاه توی نمایشگاه کتاب برای رونمایی کتاب شعر یکی دیگه از بچه ها

روز بعدش دور همی هم اتاقی های دوران دانشگاه خونه مامان اینا، یه دیدار به شدت نوستالژیک

دیدار با نفیسه مهربونم و پرنیان جیگر طلا، اون نصفه روزی که باهاشون بودم پر بود از یادگیری برای من. اینقدر چیزهای جالب می شنیدم که خدا خدا میکردم زمان نگذره.

ممول و پویان عزیز دل که اصلا نفهمیدم دو ساعت پیششون چطور گذشت،حرف زدن این دو تا بچه با هم بی نظیر بود. یعنی گولهههههههه انرژی شدم. ممولی هم که دیگه عشق از چشماش میریزه واقعا وقتی داره تعریف میکنه و حرف میزنه.

گلپر نازنین که از غرب تهران اومد شرق تهران که فقط دم در خونه مامان اینا منو ببینه و کلی کادو برای نیکان بیاره.

فرزانه عزیزم که دیدنش برام رویا شده بود اینقدر هی نمیشد با هم قرار بذاریم. باقلا قاتق برام پخته بود که حرف نداشت. از سر کار اومده بود خونه و فقط و فقط واسه اینکه یه بار بهش گفته بودم من عاشق این غذام برام پخته بودش.

لیلای مهربونم که کلییییی غذای خوشمزه پخته بود و مث همیشه در خونه اش به رومون باز بود.

گیلییییییییییی که خودش میدونه این بار چقدر در کنارش به طور ویژه شاد بودم.

رامک عزیزم که اگر نبود امکان نداشت بتونم 3 ساعت توی نمایشگاه کتاب بچرخم و لذت ببرم. تقریبا همه کتاب هایی که توی لیستم بود رو تونستم بخرم.

خلاصه که از همتون ممنونم مهربون های من شما باعث شدید سفر این بارم به ایران اصلا یه جور دیگه باشه و من وقتی برگشتم حس کردم با کوله باری از عشق و تجربه برگشتم.

باورتون میشه یه دنیا حرف دارمممممممم. یه عالم عنوان نوشتم که دلم میخواد راجع بهشون حرف بزنم یه عالم عکس دارم که باید آپلود کنم. و امیدوارم بتونم زودتر بیام و در موردشون بنویسم. میدونید گاهی اوقات فک میکنم عمر وبلاگ نویسی من هم به سر اومده. نمیدونم چرا اصلا و ابدا فرصتی پیدا نمیکنم برای نوشتن. البته میدونم چرا. حالا ایشالا توی پست های بعد بیشتر در موردش می نویسم.

خیلییییییی زود برمیگردم. ماچ

پ.ن: باورم نمیشه خرداد دوست داشتنی من 12 روز ازش گذشت.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۱٢ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak