Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

مهربان همسر برگشت. خیلی دلم براش تنگ شده بود. انگار یک ماه بود که ندیده بودمش. الان دو شبه که مثل خرس میخوابم و اصلا یک بار هم بیدار نمیشم. حس میکنم یه عالم بیخوابی کشیدم این یه هفته. البته خیلی نترسیدم اما خوب اصلا خوابم نمی برد. آخر سر اومدم روی سوفابد توی هال تا یه کم تونستم بخوابم.

این روزها سرم خیلی شلوغه دارم روی دو تا پروژه واسه تحویل کار میکنم. هر دو به شدت وقت بر هستند وگاهی حس میکنم سرم داره سوت میکشه. از همه بدتر که باید به زبان انگلیسی بیزنس بنویسمش و ساختارهای خفن به کار ببرم و این باعث میشه دو ساعت یه بار خسته بشم. اما خوب به مدد این همه درس خوندن کلی نوشتن متن های خفن انگلیسیم داره خوب میشه و از این بابت خیلی خوشحالم.

مهربان همسر که نبود من دو بار ماشین رو بردم بیرون. خیلی راحت و آسوده رانندگی کردم. تا اینکه روز شنبه میخواستیم با دوستان بریم جایی رفتم که ماشین رو روشن کنم دیدم ای بابا روشن نمیشه. حالا ماشین تازه سه ماهه که ما گرفتیمش. خلاصه رفتم کلید یدک رو آوردم و دیدم باز هم نمیشه. دیگه اومدم توی سایت شماره سرویسشون رو پیدا کردم و زنگ زدم. تشخیص داده شده احتمالا باطری خالی کرده. چون ماشین اصلا استارت نمی خورد. خلاصه من هم دست نگه داشتم گفتم بذارم همسری بیاد خودش اقدام کنه. بالاخره دیروز بعد از کلی اینور و اونور ماشین درست شد. جالبه که آقاهه گفته بود این مشکل به دلیل آب و هوای مرطوب و گرم اینجاست و یه باطری خاص این منطقه جایگزین کرده بود. اما خنده دارش این بود که من همیشه وقتی سوار ماشین میشم بعدش یه اتفاقی میافته. ایران که بودیم هم یه بار ماشین بردم بعدش که اومدم سوار بشم آقای پارکبان گفت یه خانومه پشت ماشین شما گذاشته بود سپرو خش خشی کرد و رفت. اینم از این دفعه که ماشین باطری خالی کرد. البته مهربان همسر میگه تقصیر تو که نیست ممکنه من هم اگه بودم اینجوری میشد. جالبیش اینه که با دوست جون رفته بودیم دبی مال با خودم فکر کردم خوب شد اونجا ماشین از حال نرفت وگرنه که دیگه کارمون با کرام الکاتبین بود.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak