Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

این شبا تا ساعت ١٠.۵ یا ١١ با همسر مشغول کار روی پروژه هستیم. کلی هم می خندیم. ذیروز بهم میگه من میام خونه یا باید شیر گاو رو بدوشم یا دنبال سگ بدوم یا ناتی بوی رو دنبال کنم. بابا خسته شدم دیگه(این اصطلاحاتم از اونجا اومده که توی بازاریابی یه مدل داریم به اسم مدل گروه مشاوران بوستون که توش میگه محصولات شرکت هر کدوم توی چه جایگاهی هستند. محصول گاو شیرده نقدینگی تولید میکنه. محصول ستاره باید روش سرمایه گذاری کرد و فرصت خوبی دارد. problem child  که همسری بهش میگه ناتی بوی رو باید با احتیاط روش سرمایه گذاری کرد و محصول سگ رو باید تولیدش رو کاهش داد یا حذفش کرد)‌. خلاصه که بساطی داریم هی میگه ناتی بوی در چه حاله کلی می خندیم.

دیروز رفتیم یه سمینار مربوط بود به neuro marketing یه مفهوم جدید بود دوستش داشتم. خبر این سمینار رو یکی از بچه های کلاس که اتفاقا هندی هم هستش فرستاد. با خودم فکر کردم خدایا هندی اینجوری هم پیدا میشه!!!!! و اتفاقا سمینار هم مجانی بود اما بسیار با کلاس و با کیفیت بود همه چیز.

این که میگم هندی ها از اینکارا نمی کنن از این قراره که من تا حالا هر چی هندی دیدم همه میخواستن زرنگ بازی در بیارن و ازت یه چیزی بکنن. نمونه اش یکی دیگه از بچه ها ست که تا فهمید من خونمون کجاست سریع چسبید و به من گفت من هم پنجشنبه ها که شوهرت میاد دنبالت با شما میام یه جایی من رو پیاده کنید. از اونور هم جمعه ها توی پمپ بنزین قرار بذاریم بیا منو بردار دوباره توی پمپ بنزین منو بذار شوهرم بیاد دنبالم .منم حس بشر دوستیم گل کرد گفتم باشه. بماند که ایشون که میومدن توی ماشین بوی عطر و گلاب ماشین رو بر میداشت و اصلا نمیشد نفس کشید. من نمی دونم اینا غذا میپزن ادویه ها رو می مالن به خودشون آیا. یا پی پی بچه رو می شورن بوش می مونه توی لباسشون. خلاصه که ما تا خونه جون می دادیم اینقدر بوهای نامطبوع می اومد بیرون. بعدش توی جلسات بعدی کاشف به عمل اومد که ایشون برای اینکه پول سلیک ندن(یه جور عوارض راه هستش) از ما خواستن که ببریمشون دم پمپ بنزین. هر پنجشنبه و جمعه ایشون خوش و خرم می اومدن با ما و کلی هم حال میکردن. از طرفی گوشاش تیز بود ببینه من چه اطلاعاتی دارم زودی بگه برای من بفرست. دو هفته پیش بود من بهش گفتم فلان مطلب رو برام بفرست کلی من و من کرد و آخر سر هم نفرستاد. هر چند من هنوز نمی تونم مثل خودش باهاش برخورد کنم اما فهمیدم که نباید به این هندی ها رو داد همچین سو استفاده میکنن که خودتم نمی فهمی.

اینقدر دلم میخواست ایران باشم برم نمایشگاه کتاب بترکونم. دلم برای یه عالم کتاب هیجانی تنگ شده. دوست جونا برین حالشو ببرین حسابی.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak