Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

امروز که داشتم ماکارونی می پختم ناخودآگاه رفتم توی خاطرات بچگی. نمیدونم شما هم از این عادتا داشتین یا نه اما ما اینجوری بودیم که مامان که میخواست ماکارونی بپزه میرفتیم جلوش می نشستیم زل می زدیم بهش تا ماکارونی رو با مواد گوشتی بریزه توی قابلمه. بعدش عاشق این لحظه بودم که یکی دو قاشق از ماکارونی های نیمه پخته رو بریزه ته قابلمه مواد گوشتی و من با ولعی وصف ناشدنی بخورمش. امروز به یاد بچگی هام از ماکارونی های نیمه پخته خوردم و چقدر لذت بخش بود طعم خوش کودکی. احساس کردم دوباره همون دختر پنجم دبستانم که از در و دیوار بالا می رفت. آخی یاد مورچه ها هم افتادم که چند وقت یه بار عاشق این بودم که آب توی لونه شون کنم و بعدش توی قوطی کبریتی که تهش رو پنبه گذاشتم بذارمشون جلوی نور آفتاب خشک بشن و به اصطلاح خودم ازشون پرستاری میکردم اما این مورچه های بدبخت هیچ وقت زنده نمی شدن و همه توی همون قوطی کبریت می مردن. یا پنیرها و گوشت هایی که برای بچه گربه های توی زیرزمین میذاشتم چون عاشق دست و پای کوچیکشون بودم و مامان هیچ وقت نمی فهمید که پنیرهای بیچاره چرا اینقدر زود تموم میشن. یا عاشق این بودم که روی چوب دو تا میخ بکوبم وسطش یه دونه کش بذارم بعدش یه میخ هم پشتش و بین کش و میخه یه دونه کبریت میذاشتم و بعدش کبریت رو آتیش میزدم و با چه سرعتی مثل فنر از جا کنده میشد. شاید به خاطر آذری بودنم بود که اینقدر آتیش و آتیش بازی رو دوست داشتم.

خلاصه که امروز دلم برای همه لحظه های کودکیم تنگ شد. دلم برای همه شیطنت هایی که با خواهرهام میکردم تنگ شد. دلم برای مادرم تنگ شد. دلم برای آش رشته های عصر جمعه تنگ شد. برای شیرینی های دانمارکی شیرینی فروشی سیروک و چای تازه دم دم غروب و درد دل از همه جا. امروز ماکارونی نپخته من رو با خودش به تمام خاطرات خانه کودکی هایم برد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٤ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak