Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

چند وقتی هست که حال و حوصله خوندن کتاب هایی که خیلی قطورند رو ندارم. همین باعث میشد که با وجودی که می دونستم این کتاب کلی توصیه شده و صد بار توی کتابخونه بهم چشمک زد اما با خودم میگفتم کی حال داره این کتاب قطور رو بخونه. تا رسیدیم به ماه رمضان. رفتم و یه نگاهی به کتابخونه کردم و حس کردم میتونم یه بار این کتاب رو دست بگیرم ببینم چه جوریاست. شب ها معمولا تا ساعت 2 بیداریم که سحری بخوریم. نزدیکای افطار که همسری خوابه کتاب رو به دست می گیرم و شروع میکنم به خوندن. واقعا بی نظیره. با خودم میگم چطور تا حالا نخونده بودمش. من که با خوندش دقیقا احساس میکنم دارم توی کابل همراهش همه این وقایع رو می بینم. حتما خیلی هاتون خوندید این کتابو. بادبادک باز رو میگم. این یه پاراگراف از کتاب برای اونهایی که نخودنش:

بچه که بودیم من و حسن همیشه از سپیدارهای ورودی ماشین رو خانه پدرم بالا می رفتیم و با یک تکه آینه نور آفتاب را می تاباندیم توی خانه همسایه ها و اذیت شان می کردیم. با پاهای برهنه آویزان با جیبهای پر از توت خشک و گردو  روبروی هم روی شاخه بلند درخت می نشستیم. آینه را به نوبت به دست می گرفتیم  توت می خوردیم یا آن را به هم پرت می کردیم. می گفتیم و می خندیدیم. هنوز هم حسن را روی آن درخت می بینم. آفتاب از لابه لای برگها روی صورت گردش می رقصد. صورتی شبیه عروسک چینی که از چوب سخت تراشیده شده باشد. دماغ پت و پهت و چشم های ریز بادامی. چشم هایی که بسته به نور به رنگ طلا سبز و حتی یاقوت کبود در می آمد. هنوز هم گوش های ریز پایین افتاده اش را می بینم و آن برجستگی تیز چانه اش را انگار چیز گوشتالویی بود که آخر سر اضافه شده بود و لب شکافته اش را درست در سمت چپ خط میانی لب ها که احتمالا کار که به آنجا رسیده یا ابزار عروسک ساز چینی در رفته و یا طرف دیگر خسته و بی دقت شده.....

می بینید با چه تفصیلی همه چیز را توصیف کرده همین سبک نوشتن برام خیلی جالبه. خلاصه که به نیمه های کتاب رسیدم اینقدر ذوق دارم.

دیشب فیلم سینمایی د م ا غ ساخته ف ر ز ا د م و ت م ن رو دیدم. شاید بگم سومین بار بود می دیدمش اما دوستش دارم خیلی. همسر میگه همچین غرق فیلم شدی یکی ندونه فک میکنه باهاش همدردی. نکنه میخوای دماغتو عمل کنی؟؟؟ میگه تو عمل کنی دماغتو فک کنم دیگه صاف بشه!!!! اما چیزی که توی این فیلم خیلی جذبم میکنه صادقانه بودنشه. هیچیش مصنوعی نیست اینقدر همه نقشاشون رو قشنگ بازی میکنند که من واقعا لذت می برم. و توش کلی درس داره. اینکه چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی. گاهی اوقات آدم هایی رو می بینیم که اصلا زیبا نیستند اما مثبتند و به وجود خودشون افتخار میکنند. دیشب کلی بعد از فیلم با هم صحبت کردیم. همسر میگه وقتی توی آینه نگاه میکنی اول از همه به چی بیشتر توجه میکنی؟؟؟ من در حال حاضر مشکل اصلیم موهام هستند. از دستشون کلافه شدم دیگه. واسه اینکه همیشه ویز ویزند و اصلا هم خوشگل نیستند. همیشه میخوام برم بیرون کلی عزا میگیرم از دستشون. اما همسر میگه به نظرم روزایی که کلی اتو میکنی موهاتو و کلی سشوار میکشی حتی بی ریخت تر هم میشه. بذار خودت باشی بذار موهات واقعی باشه اینقدر بهش گیر نده. اما من هنوز با خودم کنار نیومدم. این بار بعد از ده بار تلاش تصمیم گرفتم بلندشون کنم و بعدش برم صافش کنم. شاید حس بهتری بهم دست داد.

همه اینها رو گفتم که بگم وقتی آدم حس خوبی نسبت به خودش و همه اعضای و اجزای بدن و صورتش داشته باشه ناخودآگاه خودش رو با همه داشته و نداشته هاش دوست داره و همین باعث میشه اون حس مثبت رو به بقیه منتقل کنه و بقیه هم دوستش داشته باشند.

راستی توی این ماه رمضونی منو از دعاهای خیرتون بی نصیب نکنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak