Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

سلام به همه دوستای خوب و مهربون. ما از سفر برگشتیم. خوب اول از همه بگم که کجا رفته بودیم. راستش من و همسری چند وقتی بود دلمون خیلی ترکیه میخواست و من در فکر بودم واسه تعطیلات بریم اونوری. از طرفی با سنی و همسرش که صحبت کردیم دیدیم اونها هم در حال تصمیم گیری واسه مسافرت هستند و این شد که تصمیم گرفتیم با هم بریم. بعدش خوب شروع کردیم به جستجو کردن و بالاخره بعد از چانه زنی های زیاد رسیدیم به اینکه دلمون میخواد طبیعت ببینیم و هوای خنک رو تجربه کنیم. چون اینجا خیلی گرمه. این شد که گزینه نهایی شد سریلانکا.

قبلا عکسای عسل رو دیده بودم و حس میکردم باید جای خیلی قشنگی باشه. پس از تلاش های بسیار و همکاری تنگاتنگ بالاخره یه تور پیدا کردیم که شامل هتل های اونجا و یه ماشین در اختیار بود که اون پنج روزی که اونجا هستیم ما رو بگردونه. الحق و الانصاف بگم آقای راننده که یه جورایی تور لیدرمون هم میشد بسیار آدم خوب و شوخ طبعی بود. البته یه موقعهایی شوخی شهرستانی هم میکرد اما کلا ادم بدی نبود. از همین جا به کلیه دوستان پکیج ایشون رو اکیدا توصیه میکنم. البته فکر کنم از ایران پرواز مستقیم برای کولومبو وجود نداشته باشه. اما کسانی که امارات هستند به راحتی میتونن برن با یه پرواز مستقیم.

اینطور شد که ما سه شنبه شب راهی شدیم به سمت کولومبو و پرواز تقریبا 4 ساعت و 15 دقیقه طول کشید. وقتی رسیدیم فرودگاه ساعت تقریبا 4 بود. دیگه چمدون ها رو گرفتیم و اومدیم به سمت خروجی که دیدیم آقای راننده با یه پلاکارد که اسم هر چهارتامون روشه منتظره .خیلی تمیز و مرتب بود این یکی از ویژگی های خیلی خوبش بود. اصلا و ابدا بو نمیداد. چون دماغ من سنسور داره دو سوت بو رو تشخیص میده. دیگه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم هوا خیلی گرم نبود. بین راه صبحانه مفصلی خوردیم از غذاهای متنوع اونجا. میشه گفت تندی غذاهاشون اندازه هندی ها نیست اما باز هم واسه من تند بود و توی اغلب غذاها هم از نارگیل یا شیر نارگیل استفاده کرده بودند. فلفل جون قبلا راجع به یه غذا صحبت کرده بود به اسم ک ی ر ی با عرض شرمندگی از همه حضار. بسیار بسیار غذای خوشمزه ای بود و من همش مثل راتاتویی یاد بچگی هام افتاده بودم. طعم یکی از غذاهای مامانم رو میداد. اینقدر خوردم که توی راه دل پیچه گرفته بودم.

اولین شهری که میخواستیم بریم اسمش سیگیریا بود. اما توی راه کلی جاهای دیگه هم رفتیم. اولینش فیل سواری بود. دو تا دو تا سوار فیل میشیدم و 15 دقیقه توی باغ می چرخیدم بعدش دم رودخونه اون آقاهه که فیل رو کنترل میکرد بهش میگفت با خرطومش آب بپاشه به ما. من که از ترس داشتم میمردم همش فک میکردم الانه که پرت بشیم توی رودخونه. راستی اسم فیله جامبو بود. آقای فیلبان وقتی میخواست جامبو به راهش ادامه بده هی بهش میگه دهه دهه دهه. یه چیزی توی این مایه ها. همسر گرامی هم هی گردن جامبو رو مالش میداد. بعدا بهم گفت من هی نازش میکردم بهش میگفتم دامبو دامبو. گفتم مجید جان دامبو نه جامبو. خندید و گفت دیدم خیلی ارتباط باهام برقرار نکرد!!!!

فیل ها رو خیلی دوست داشتم چشماشون یه جورایی معصوم و دوست داشتنی. این جامبو بیست سالش بود و تقریبا فیل جوونی به حساب میومد. سن دارهاشون همه عاج داشتن و پوستشون خیلی چروکیده بود. در حین فیل سواری هم یه آقایی هی چلیک و چلیک ازمون عکس میگرفت.

دوباره سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت یه جایی که اسمش بود elephant orphanage توش یه عالم فیل بزرگ و کوچیک بود. وایییییییییییی که بچه فیلها چقدر ناز بودند همش فکر میکردم اگه دینا و سپهر و سورنا پیش این فیلا بودند چه حالیییییییی میکردند. یه کمی پایین تر دو تا فیل رو بسته بودند و همه هم دورشون جمع شده بودند با خودمون فکر کردیم مردم چه بیکارن وایسادن دو تا فیل رو تماشا میکنند که بعدا فهمیدن اینجا با شیشه به فیلها شیر میدن. آقاهه یه شیشه از همینا که ما آبلیمو توش میریزیم رو برداشت یه پلاستیک میذاشت سرش و میذاشت تو دهن فیله تا اومدم ترسم بریزه و شیشه رو دست بگیرم شیر تموم شد حتی نشد یه عکس درست و درمون بگیریم باهاش. این فیلای بیچاره فکر کنم در طی مدتی که اونجا بودیم لااقل 30 تا از این شیشه ها شیر خوردند. من داشتم فکر میکردم این بدبخت ها ا س ه ا ل نمیگیرن. فک کنم از صبح تا ظهر کارشون همین بود. اما من چندشم شد خرطومه فیل زبر بود و کلی هم روش مو داشت. اما تجربه ای بود برای خودش. اینجا البته بسیار گرم بود و ما هم لباسامون مناسب نبود و دیگه من یکی داشتم هلاک میشدم. واسه همین خیلی توی این محوطه نموندیم. بعدش رفتیم به سمت یه جایی به نام herbal garden یه آقایی اومد و گفت من اینجا حقوق بگیر دولتم پولی هم ازتون نمیگیرم بیایید بریم بهتون اینجا رو نشون بدم. خلاصه رفتیم تو و دیدیم شروع کرد به معرفی گونه های مختلف گیاهی از آلوئه ورا گرفته تا کاکائو و وانیل و شیر نارگیل و زنجبیل. بعدش فهمیدیم از این گیاها دارو درست میکنند که هر کدومش درمان یه چیزی هست. بماند که ما به اندازه همه عمرمون اونجا خندیدیم. یه دارو داشت میگفت برای برداشت موهای زاید هستش میگفت اگه اینو پنج بار بزنی تا 25 سال دیگه مو در نمیاری. و اینجا پانتومیمش خدا بود دیگه وقتی میخواست بگه کجاها باید بزنی. خوب معلومه که نمی تونست به خانوما بگه پاتون رو بزنید بالا این دارو رو امتحان کنیم واسه همین گیر داد به همسر سنی بنده خدا و اصلا بهش امان نداد که فکر کنه. یه تیکه از پاش رو این دارو رو زد و گفت 5 دقیقه بمونه. قیافه هممون دیدنی بود وقتی با دستمال دارو رو پاک کرد اندازه یه گردو از ساق پاش سفید شد یهویی .واییییییی که دیگه ما داشتیم از خنده نقش زمین میشدیم.

آخر برنامه هم با روغن قرمز به آقایون ماساژ دادن که کلی لذت بردند. آهان راستی یادم رفت یه کرم آلوئه ورا داشت واسه صورت من که تا زدم احساس کردم گونه هام اتیش گرفت. بعدا فهمیدم این آقا هم برای حق و حساب خودش ما رو برد این مغازه ما هم اخرش هیچی ازش نخریدیم و اومدیم بیرون. اما واقعا بهمون خیلی خوش گذشت از بس که خندیدیم.

آخر سر هم رفتیم کنار رودخونه و حمام کردن فیلها رو دیدیم که واقعا منظره محشری داشت. حالا توی عکسایی که میذارم مشاهده میکنید.

تقریبا ساعت دو بود که رسیدیم به هتل. هتل قشنگی بود البته بیشتر بیرونش قشنگ بود تا توش. داخلش خیلی معمولی بود. چون ممکنه بعضی ها بخوان برن این کشور من اسم هتل ها رو می نویسم شاید به دردتون بخوره بعدا. هتلی که توی شهر سیگیریا داشتم اسمش بود sigiriya village  یک هتل چهار ستاره بود. البته سیگیریا کلا شهری نبود که هتل خیلی خوب داشته باشه و این هتل در واقع جزو بهترین ها بود. بوفه صبحانه اش خیلی خوب و عالی بود اما یکی از مشکلاتی که من باهاش داشتم مارمولک بود. وقتی شب برگشتیم توی اتاق یه مارمولک دیدم این هوا داشتم از ترس قالب تهی می کردم. خودشون بهش میگفتند گیکو. تا بیاییم به خودمون بجنبیم رفت لای درز دیوار. دیگه یه آقایی اومد و اسپری زد و گفت دیگه نمی آد اما من تا صبح نتونستم بخوابم. بعد از ظهر یه کم استراحت کردیم و بعدش رفتیم ناهار خوردیم و ساعت حدودای 5 بود که رفتیم برای دیدن معبد. معبد سوت و کوری بود و یه بودایی فقط توش بود. یه کم عکس انداختیم و اومدیم پایین. بعدش رفتیم یه مغازه که توش پر بود از لباس های ساری و صنایع دستی. کلی بهمون تعظیم کردند و گفتند اگه بخوایین می تونید لباس سنتی بپوشید ما هم یه کم من من کردیم اما بعدش رفتیم لباس پوشیدیم. خیلی با مزه بود لباس ها و به جفتمون خیلی می اومد. بعدش به آقایون اصرار کردیم شما هم باید بپوشید. دیگه لباس سنتی آقایون هم یه پیرهن سفید بود که عکس فیل روش بود و می گفتند پارچه اش پارچه پنبه ای هست که کار دست هستش با یه لنگ که مثل دامن دور خودشون می بستند. کلی با فیگورهای مختلف عکس انداختیم و کلی هم خندیدیم و واقعا بهمون خیلی خوش گذشت. محیط داخلی هتلمون خیلی زیبا بود واسه همین یه کم داخل هتل چرخیدیم و بعدش رفتیم اتاقامون. شب هم یه کم ورق بازی کردیم و وقایعی که طی روز اتفاق افتاده بود خندیدیم و دیگه حدودای ساعت 12 رفتیم برای خواب. این بود انشای من در مورد روز اول سفر به سریلانکا در سیگیریا. ایشالا بقیه سفر رو روزای بعد می نویسم هنوز یه عالم کار نکرده دارم و باید برم. پس تا بعد.

جامبو

صبحانه مخصوص

آب تنی فیل ها

معبد

معبد 2

حمام فیل

فیلها در حال غذا خوردن

میمون

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak