Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

خوب صبح روز دوم اول یه صبحانه مبسوط خوردیم و یه چند تا عکس توی محوطه انداختیم و راهی شدیم. صبح قرار بود به یک معبد خیلی معروف بریم که توی راه شهر Kandy بود. این معبد در جایی به نام دامبولا قرار داشت. اسمش هم بود Golden temple. معبد بسیار بسیار زیبایی بود. یه سری پله داشت که وقتی می رفتیم بالا میخورد به معبد. از پایین معبد کلی خانوم وایساده بودند و گل میفروختند. ما نفری یک دسته گل خریدیم و راه افتادیم به سمت بالا. قسمت جالب راه معبد میمون بازیش بود. به نصفه راه که رسیدیم یه دفعه دیدیم یه عالم میمون روی درخت دارن بالا و پایین می پرند. واییییییییییی خدای من اون لحظه اصلا توصیفش سخته خیلی. من تا حالا میمون اینقدر از فاصله نزدیک ندیده بودم. یه سریهاشون بچه هاشون چسبیده بودند به شکمشون و با بچه شون بالا و پایین می‌پریدند. خلاصه یه آقایی بهمون سیب های خرد شده داد که به میمونا بدیم. اینقدر با مزه از دستمون غذا می گرفتند که نگو. همسری که کلی ارتباط برقرار کرده بود. اما زیاد نمیشد باهاشون صمیمی شد چون یه رییس داشتند تا میدید داریم نزدیک میشیم سریع میومد دندوناشو نشونمون میداد که یعنی نزدیک تر نشید. یه 20 دقیقه ای مشغول این برنامه بودیم و کلی خوش گذشت. یه کم بالاتر یه آقایی مار میداد بندازیم دور گردنمون. میگفت بی آزاره ماره اما من خیلی می ترسیدم خلاصه همه امتحان کردند و مار رو انداختند دور گردنشون الا من. مناظر بسیار بسیار بدیعی از بالای معبد می دیدیم که زبانم واقعا از توصیفش قاصره. بی نظیر بود واقعا. من تا حالا تو عمرم این همه زیبایی رو یه جا ندیده بودم. هوا عالی، منظره عالی، رنگ ها بی نظیر. خلاصه که خیلی خیلی حس خوبی بود. بعد از طی کردن پلکان ها بالاخره رسیدیم به معبد .باید کفش ها رو در میآوردیم و داخل می شدیم. وارد که شدیم توی معبد پر از مجسمه های بودا بود. دور تا دور رو احاطه کرده بودند .یکی از اتاق هایی که وارد شدیم توش پر از نیمکت بود. من که اصلا به تابلو ها توجهی نکردم واسه خودم نشستم روی نیمکت و چهارزانو نشستم و دستم رو هم به حالت ناماسته گذاشتم و به همسر گفتم عکس بندازه. دو تا عکس انداخت یهویی دیدیم یه آقایی مثل فیل خشمگین نزدیک شد. دیدم خیلی عصبانیه. داره بهم میگه از روی نیمکت بیا پایین. تازه دو زاریم افتاد که این نیمکت ها واسه گل بوده که تقدیم بودا کنند. یعنی فحششششش بدتر از این نمیشد بهشون داد. آقاهه بدجوری عصبانی بود. هی دستشو بالا و پایین می برد و میگفت باید زود عکسا رو پاک کنی. همسر هم پاک کرد عکس ها رو. من که حسابی ترسیده بودم دیگه هیچی عکس نمینداختم. اومدیم بیرون بریم توی یکی دیگه از اتاقها دیدیم آقاهه لشکر جمع کرده که یالا دوربین رو نشون بده ببینم عکسا رو پاک کردی یا نه. حالا ما هی می گفتیم پاک کردیم هی بازم با حالت عصبانی سر ما داد میزد. دیگه همسر شدیدا عصبانی شد و یکی از اون خشم های بدشو بهشون نشون داد و یه داد سر آقاهه کشید که ترسید و سریع خودشو گم و گور کرد .حتی داشت قبلش میگفت زنگ میزنم پلیس بیاد. خلاصه این جریان یه کم حس خوشی رو که داشتم خراب کرد اما توی راه برگشت باز با دیدن میمون ها حالم یه کم بهتر شد. توی یکی از اتاق ها چند دقیقه ای نشستیم و یه مدیتیشن کوچولو کردیم و بعدش راه افتادیم که بیاییم  پایین. توی راه هم کلی برای خودمون انبه ترش خوردیم و بسی لذت بردیم. دیگه بعدش راه افتادیم به سمت هتل بعدی. مناظر بسیار بسیار زیبایی رو در طی راه دیدیم. همه چیز سبز و شاد بود. هوا هم خدا رو شکر نه بارونی بود نه خیلی گرم. انگاری که داریم توی جاده چالوس رانندگی می کنیم. قرار بود به هتل که رسیدیم سریع وسایل رو بذاریم و بریم به برنامه رقص محلی برسیم. لحظه ای که وارد هتل شدیم منظره ای رو دیدیم که خارق العاده بود از جلوی در ورودی منظره روبرو یه دریاچه بود که با یه عالم درخت محصور شده بود. فک کن قرار بود منظره اتاق ما همین باشه. اسم هتلش بود Chaya Citadel. ما قبل از اینکه این سفر رو بریم از توی سایت booking.com  همه اطلاعات هتل رو در آورده بودیم و عکساشو و نظرات بقیه رو در مورد هتل خونده بودیم. این بود که قبل از اینکه توی هر هتلی بریم یه حس اولیه نسبت به کیفیتش داشتیم.  

دیگه بدو بدو وسایل رو گذاشتیم توی اتاق و کلی از مناظر لذت بردیم و حاضر شدیم که بریم واسه برنامه رقص.

اولش فکر میکردم این برنامه خسته کننده باشه اما وقتی رفتیم داخل سالن دیدم نه جالب بود. انواع و اقسام رقص های محلی رو به نمایش گذاشتند که تقریبا یک ساعت طول کشید و بعدش هم آتیش بازی در محوطه بیرون. کلا برنامه متنوعی بود. بعدش راننده مون گفت اگه دوست داریم بریم یه جایی برای دیدن سنگ های زینتی. منم که عاشق نقره جات و سنگ بقیه رو متقاعد کردم که بریم یه سر ببینیم سنگ ها رو. قیمت ها خیلی خیلی گرون بود. اغلب سنگ ها قیمتی بود. بعد از کلی فکر کردن و مدل های مختلف رو دیدن من یه گردنبند بدون زنجیر با یه جفت گوشواره گل گوشی گرفتم که سنگش آمیتیس بود. تقریبا 40 درصد بهمون تخفیف داد اما باز هم به نظرم یه کم گرون بود اما خوب دوست داشتم یه یادگار از سریلانکا داشته باشم. همسری کلی دوست داشت یه چیزی حتما بخرم. خلاصه که خریدمش و بعدش که انداختم دیدم کلی خوشگل شد. وقتی میخواستیم برگردیم هتل یه کم بارون گرفت. خوبیش اینه که اگه بارون تندتر میشد راننده چتر داشت که خیس نشیم اما بارونش خیلی نم نم بود و خیلی کیف میداد. قرار شد فردا صبح یه گشتی هم در شهر بزنیم و بعدش راه بیفتیم به سمت مقصد بعدی.

ایشالا بقیه اش رو فردا براتون می نویسم.

Golden temple

میمون ها

داخل معبد

آبمیوه های بین راه

آقای ماربان

منظره از بالای معبد

هتل چایا

برنامه رقص محلی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak