Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

خوب من دوباره اومدم که قسمت سوم سفرنامه رو بنویسم. دوستان می بینید چه اکتیو شدم همه چیز رو با جزییات میگم. یادمه سر سفر هند کلی ها ازم شاکی شده بودند که چرا تلگرافی نوشتم همه چیزو. گفتم اینجا تلافی کنم.

خوب روز سوم قرار بود اول توی شهر کندی یه دوری بزنیم و بعد بریم به سمت Nuwara Eliya که بهش میگن little England اینقدر که زیباست همه مناظرش و معروف هستش به آبشارهای خیلی زیبایی که داره. راه افتادیم و رفتیم به سمت یه مغازه که توش پر بود از تابلوهایی که چاپ دست هستند و نقش های مختلفی روش داره. یه چیزی توی مایه های قلم کار خودمون ولی با تزیینات بیشتر. اول توی طبقه زیرزمین خانوم برامون توضیح داد که مراحل کار چطور هستند به این کار فک میکنم می گفتند باتیک. منم که رشته لیسانس نساجی یه حس نوستالژیکی داشتم وقتی داشت اینا رو توضیح میداد یاد دانشگاه و رنگ کردن پارچه ها و چاپ زدن روشون افتاده بودم. خلاصه که اصلا دلم نمیخواست از مغازه بیام بیرون. دیگه بعد از کلی گشت و گذار دو تا طرحش رو برداشتم یکیش از این طرح های فیلی بود و یکی دیگش عکس طاووس بود. البته قاب نداره و باید بدم برام قابش کنند اما هنوز نمی دونم میخوام کجا بزنمشون. بعد از خرید رفتیم توی شهر هم یه دوری زدیم و یه چند تا مغازه صنایع دستی برای خرید فیل و بودا دیدیم که بسیار گرون بود و قرار شد در شهرهای دیگه اینا رو بخریم. دیگه از این قسمت به بعد روح ما از دیدن مناظر بین راه در حال پرواز بود. راستی بگم یکی از قسمت های بامزه سفر هم ایستادن بین راه و خرید میوه بود. میوه های استوایی با عطر و طعم بسیار عالی. البته یه میوه ای بود که ما نخوردیمش. سنی اسمش رو از همکارش شنیده بود. اسمش دوریان بود و وقتی پوسته میوه رو بو میکردی بوی پی پی میداد و گلاب به روتون میشدیم. خیلی بوی بدی بود. اما بقیه میوه ها اعم از موز، آناناس، ماگنوس، جک فروت، انبه ترش و شیرین، ازگیل، گوآوا و ... خیلی خوشمزه بودند. من عاشق ماگنوس شده بودم. البته الان یه کم شک کردم که اسمش همین بود یا نه ولی توی همین مایه ها بود.

قبل از اینکه دوباره بیافتیم توی پیچ های جاده رفتیم یه باغی که بسیار زیبا بود و اسمش بود Botanical garden توی مایه های باغ گل های اصفهان بود اما خیلی بکرتر و زیباتر از اونجا. کلی عکس انداختیم و از مناظر زیبا لذت بردیم تا رسیدیم به یه جایی که پر از میمون بود. وایییییییی که چقدر کودک درونمون اینجا بالا و پایین پرید. من نگاه کردم توی کیفم دیدم از این بیسکویت های رنگارنگ دارم به همسر گفتم بهشون بده ببین می خوردند دیدیم یه دفعه میمون ها سرازیر شدن به سمتمون. حالا 4 5 تا دونه بیشتر نداشتم. دیگه خرد می کردیم کوچولو بهشون میدادیم اینقدر با مزه اینها رو از دست ما میگرفتند که نگو. این قسمت میمون بازی رو تقریبا همه مون خیلی دوست داشتیم. خلاصه رنگارنگا که تموم شد دیگه اومدیم بیرون که بریم به سمت مقصد بعدی.

بقیه راه رو کلی منظره دیدیم، کلی تعریف کردیم و خندیدیم، میوه خوردیم و ... یکی از محسنات این سفر این بود که همسفرانمون بی نظیر بودند از همه لحاظ ما باهاشون حس راحتی داشتیم. سر وقت بودند، غرغرو نبودند، اهل بگو و بخند، انرژی بسیار مثبت و خلاصه که همه جوره با هم جور بودیم و این خیلی ما رو خوشحال میکرد. گاهی اوقات تجربیات نه چندان خوشایند گذشته باعث میشه آدم قدر این همسفرها و دوستی ها رو بیشتر از آن چیزی که باید بدونه. و شاید یکی از دلایلی که این سفر خیلی بهمون خوش گذشت و توی ذهنمون ماندگار شد همین حس صمیمیت و انرژی مثبت بود.

در نیمه راه رفتیم کارخونه تولید چای و یه آقایی برامون در مورد مراحل تولید توضیح داد. البته چون روز تعطیل بود دستگاه ها روشن نبودند و کارگرها کار نمی کردند من بیشتر دوست داشتم در حال کار می دیدمشون. اما خوب نشد. این مرحله هم برام خیلی جالب بود. بعدش اومدیم و توی محوطه یه چای قوی خوردیم و چای های بسته بندی شده مختلف رو دیدیم. دوباره که راه افتادیم راننده یه جایی ماشین رو نگه داشت که مزرعه چای بود و پر بود از خانوم های محلی که سبد به پشتشون بسته بودند و داشتند چای می چیدند. جالب بود اصلا انگلیسی بلد نبودند اما همه تا نزدیک می شدیم هی می گفتند مانی مانی. یه خال قرمز وسط پیشونی اغلبشون بود و قیافه هاشون خیلی دوست داشتنی بود. دیگه اینجا ما خودکشی کردیم اینقدر عکس انداختیم و بالا و پایین رفتیم. هوا بی نظیر بود.

تقریبا ساعت 6 بود که به هتلمون توی Nuwara Eliya رسیدیم. از نظر من این هتل بی نظیرترین هتلمون در طی سفر بود و واقعا حس خیلی خوبی به من می داد. اسم هتل بود tea factory روزی که داشتیم برای سریلانکا جستجو میکردم این هتل اولین هتلی بود که همسر سنی پیدا کرد و بعدش وقتی اطلاعاتش رو دیدیم عاشقش شدیم و همین رو نهایی کردیم. هتل بالای یه تپه قرار داشت و از اون بالا مناظر مزارع چای و دشت سرسبز زیر پامون بود. هتل قبلا کارخونه چای بوده و علت نامگذاریش هم همون بوده. حالا توی عکس هایی که میذارم می بینید که سعی کردند بعضی دستگاه ها و چرخ دنده ها و ابزارآلات کارخونه رو توی هتل نگه دارند که نشون بده قبلا اینجا کارخونه بوده. یکی از چیزهای خیلی جالبی که این هتل داشت این بود که کاملا همه چیزشون مطابق با حفظ طبیعت بود و به قول معروف environmental friendly  بودند. مطمئنم سنی عزیز در این مورد توضیحات قشنگی میده واسه همین من به همین اکتفا میکنم و بقیه رو توصیه میکنم از وبلاگ دوست جون پیگیری کنید. از توی اتاقها فقط صدای طبیعت، باد  و پرنده ها رو میشد شنید. هیچ صدای مصنوعی اضافه دیگری به گوش نمی رسید. البته وقتی رسیدیم من که خیلی لباس تنم نبود از سرما داشتم یخ میکردم سریع اومدیم توی لابی با چای داغ ازمون پذیرایی کردند. اولش یه سینی آوردند یه حالت روغن مانند مالیدن به وسط دو تا ابرومون بعدش یه سری چیزا دادن خوردیم از این دونه هایی که شبیه زیره است هندی ها برای هضم غذا میخوردند و بعدش هم یه فنجون چای بی نظیر. تازه یه رسم دیگه هم داشتند تا وارد میشدی اگه هوا گرم بود حوله سرد برای پاک کردن دست میدادند و اگر هوا سرد بود حوله گرمی که مثل دستمال مرطوب بود و معلوم بود یه سری ضدعفونی کننده هم بهش زدند. خلاصه خیلی دیگه تعریف کردم از هتل. چای رو خوردیم و با آسانسوری که از همون دوران هنوز به جای مونده بود رفتیم اتاق هامون. من که تا رسیدم سریع کلی لباس پوشیدم و رفتم زیر دو تا پتو تا یه کم داغ بشم. با وجودی که سردم بود اما دلم نمی اومد از منظره از بالای اتاق بگذرم. حالا عکساش رو میذارم وایییی که چقدر دوست داشتنی بود. اینجا من رو یاد بچگی هام می انداخت وقتی هوا سرد بود و می رفتیم خونه مادربزرگم و می رفتیم زیر کرسی زغالی. دقیقا سرماش اونوقت رو برام تداعی کرد.

ساعت 7 اومدیم پایین که بریم برنامه ماساژ رو هماهنگ کنیم کلی هم چونه زدیم که همون شب به هر چهار تامون وقت بدن اما بعدش دیدیم به شام نمی رسیم و بعد از کلی سر کار گذاشتن خانومه گفتیم بی خیال شدیم و رفتیم برای شام. بعد از شام هم همه جمع شدیم توی اتاق ما و ورق بازی کردیم و کلی خاطره تعریف کردیم و دیگه ساعت 12 هر کی رفت اتاق خودش و خوابیدیم برای روز بعد.

جالب اینجاست که بگم من عین 4 شب رو شاید یک ساعت بیشتر نخوابیدم. نمی دونم واسه این بود که خیلی روحم خوشحال بود یا واسه عوض شدن جام بود اما هر چی که بود اصلا خواب آلود نبودم و روز بعد همیشه سرزنده و خوشحال از خواب بلند میشدم و اصلا هم توی ماشین چرت نمی زدم. 

خوب از سفرمون یه روز بیشتر باقی نمونده حالا ایشالا اگه وقت شد اون رو هم فردا می نویسم.

تابلو باتیک

تابلو باتیک 2

botonical garden

آبشار

میوه دوریان

انواع چای روی میز لابی

آسانسور هتل

هتل

هتل 2

هتل 3

منظره اتاق

اتاق ها

رسپشن

سینی خوشامدگویی

مزرعه چای

مزرعه چای 2

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak