Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

دیروز صبح واسه خودم داشتم دلی دلی کنان کار میکردم. ظرفا رو چیدم توی ماشین اومدم قرص بردارم از توی کابینت خم شدم. یهوو دیدم کمرم همونجوری خم موند فقط فهمیدم جیغغغغغغغ بنفشی کشیدم و همسر رو صدا کردم. کمرم راست نمیشد. با کمک همسر عینهو فلج ها روی زمین خوابیدم. واییییییییی که چه دردی بود اصلا نمی تونستم تکون بخورم اینقدر همه جام تیر میکشید. منم که اصلا باسن مبارک روی زمین بند نمیشه هی میخواستم اینور و اونور بشم. در عرض 2 ساعت تقریبا تبدیل به یه موجود فلج شدم دیگه حتی نمی تونستم از این پهلو به اون پهلو بشم راه رفتن که دیگه به رویا واسم تبدیل شد. همسر نگران شده بود شدید. شروع کرد زنگ زدن به یکی از دوستاش ببینه می تونه برام دکتر بیاره خونه یا نه. خلاصه آقای دکتر رو پیدا کردند و یه شیاف دیکلوفناک رو تجویز کردند همسری هم بدو بدو رفت از داروخانه خرید و اومد. فک کنم یک ساعت بعد از استفاده اش بود که حس کردم پام از بی حسی در اومد و می تونم تکونش بدم. خدا هیچ کسی رو به این روز نندازه. من که فکر میکردم دیگه فلج شدم رفت. نگو اسپاسم بوده و ول نمیکرده آخه شب قبلش با یکی از دوستامون رفتیم پینگ پنگ و بیلیارد و فوتبال دستی توی یه سالن و من همه حسابی بالا و پایین پریدم .فکر کنم بعد از یه مدت کم تحرکی یهو کلی به خودم فشار آوردم.

همسری بنده خدا عین پروانه دورم میچرخید هی کیسه آب جوش می آورد از این کرم های ویکسی میزد. خلاصه که کلی حواسش بهم بود. تازه ناهار هم درست کرد که من خیلی دوستش داشتم بهش میگم ببین خوبه ها از این به بعد هفته ای یه بار مریض میشم خیلی زندگی اینجوری حال میده. میگه نه تو را خدا مریض هم نشی کمکت میکنم.

کلی تهدیدم کرده که باید روزی حداقل نیم ساعت نرمش کنم و از حرکات ناجور و یه دفعه ای که باعث گرفتن کمر میشه بپرهیزم. خلاصه که تعطیلاتمون رو اینجوری گذروندیم این هفته.

اینو بخونید به نظرم خیلی داستان جالبی بود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak