Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

خوب خدا رو شکر توی این چند روزه کمرم خیلی بهتر شده. دقیقا یک روز بعد از اون کمر گرفتگی مجبور شدم برم بیرون .خودم از راه رفتن خودم خنده ام گرفته بود انگاری که عصا قورت داده بودم و وسطش هم هی مجبور بودم بایستم تا تیری که توی کمرم میکشید رد کنه. هر کی نمی دونست فک میکرد من میخوام از خودم باد و بود در بدم که هی اینجوری وامیسم. خلاصه که بساطی داشتم با این کمر. حالا میخوام امروز اگه خدا بخواد برم دکتر. ببینم چی میگه مشکل جدی نباشه یهویی.

دیگه جدیدترین خبر این هستش که من رفتم سر کار!!!!!!!!! بله هنوز یک ماه از نوشتن لیست آرزوهام نگذشته که کلیشون تبدیل به واقعیت شدن. این شرکت یک شرکت ایرانیه که توی کار صادرات و واردات انواع محصولات مختلف هستش. شکر خدا هیچ سیستمی هم برای بازاریابی نداشتند و حالا باید همه چیز رو از پایه بچینم. راستش تا حالا همچین تجربه ای نداشتم و همیشه شرکت هایی که توشون بودم خیلی بالغ بودند و همه سیستم ها رو داشتند. اما اینجا تو مایه های این حاجی بازاری ها هستند که خیلی خیلی پول دارند اما خوب دانش ندارند و مسلما هم کلام شدن من با اونا خیلی سخته چون اصلا از تکیه کلام های قلمبه سلمبه بازاریابی سر در نمیارن و باید همه چی رو خیلی ساده براشون بگم تا براشون ملموس بشه. والا فعلا میخوام یه کم از comfort zone ام بیام بیرون و به خودم یه ذره سختی بدم. دلم میخواد یه تجربه یکی دو ساله اینجا داشته باشم. امروز سومین روز کارم بود و کلی از صبح نشستم به تحلیل و تجزیه کردن و در آوردن برنامه هایی که باید عملی بشن.

فقط مشکلش اینه که شنبه ها هم باید برم سر کار و عملا فقط نصف پنجشنبه و حمعه رو تعطیل هستم. چون اینا تعطیلاتشون مثل ایرانی ها هستش واسه همین اولش یه کم سختم. همش ساعت 10 که میشه خوابم میگیره خیلی زیاد.

اما چیزی که برای خودم جالبه خصوصا از وقتی اومدیم دبی اینه که به قول طغرل نمی دونم خودم با خودم چند چندم.این اولین بار توی زندگیم هستش که خیلی روشن نمی تونم فراروم رو ببینم و تصمیم بگیرم بالاخره تو آینده میخوام به کدوم سمت برم.

البته همسر میگه من مطمئنم تو یکی دو ماهی بری سر کار خیلی قشنگ تکلیفت با خودت روشن میشه. امیدوارم همین طور باشه. جالب بود یه آدیو از آنتونی رابینز گوش میدادم هی توش میگفت روی یه ورق کاغذ بنویسید که چه چیزی هست که براش می میری که انجامش بدی چه کاری هست که انجامش خیلی خوشحالت میکنه و میگه فرض کن محدودیت مالی نداری و همه چی حاضر و آماده است اونوقت دوست داری چیکار کنی؟ من تنها چیزی که خیلی خیلی دوست دارم انجام بدم اینه که یه پول قلمبه داشته باشم راه بیافتم جاهای دیدنی دنیا رو ببینم یعنی واقعا واسه اینکار می میرم. دومین کاری که خیلی خیلی دوست داشتم انجام بدم اینه که یه مهدکودک از خودم داشته باشم و مدیرش باشم و از صفر تا صدش رو راه بندازم. حتی اینجا به ذهنم رسید در یه حالت کوچیکتر یه همچین چیزی راه بندازم که خوب همیشه سرمایه اولیه نداشتن مشکل ایجاد میکنه. خلاصه که یه کم گیج میزنم واسه خودم. این روزها فکر میکنم واقعا دلم میخواد برم بازم کارمندی بکنم یا میخوام درسم رو ادامه بدم یا میخوام کسب و کار خودم رو داشته باشم. شاید بگم بالای ده بار واسه خودم لیست نوشتم اما آخرش به نتیجه قطعی نمیرسم. خیلی امید دارم که به زودی اون حس قطعیت رو پیدا کنم.

راستی این آدیو که گفتم اسمش هست time of your life یعنی بی نظیره به نظرم به خود من که کلی ایده میده. فکر کنم از توی همون سایت آواکس بتونید دانلودش کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٤ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak