Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

وقتی از اینجا دور میشم و میرم سفر این موضوع رو خیلی پررنگ تر میفهمم. اینکه هر جایی برای من یه بویی داره. خونه مامان اینا بوی مخصوص به خودش رو داره. بیشتر موقع ها وقتی میرفتم خونه مامان اینا عطر برنج ایرانی پیچیده بود توی همه خونه و من عاشقققققققق این بو بودم.

خونه خواهری که میرفتم همش دماغم پر بود از بوی نی نی هاش و سرمست میشدم از اینکه کله نی نی ها رو بو کنم.

شرکت که میرفتم بوهای مختلفی رو تجربه میکردم. بستگی داشتم که میرفتم به سمت چپ سالن یا راستش. سمت راستش بوی عطر خوش گیلی می اومد که همیشه یه عطر جدید داشت که از بوش سرمست میشدم. نیمه راست سالن بوی عطر ورساچه صورتی با عرق تند می اومد که باعث شد من که اینقدر عاشق ورساچه بودم ازش متنفر بشم.

شرکتی که تنها یک هفته در دبی توش کار کردم بوی عوددددددددد میداد از اونهایی که سردرد شدید برات ایجاد میکنه و من الان دماغم شدیدا به این بود حساسیت پیدا کرده و هر جا این بود میاد حس میکنم حالم داره به هم میخوره.

خونه مون توی ایران همیشه بوی خوشی توش می اومد چون من همیشه یه عود ملایم توش می سوزوندم که باعث میشد این ته بو رو داشته باشه

و بالاخره خونه مون اینجا هم بوی خاص خودش رو داره. البته نکته جالبش اینه که بوی این خونه برام هر چند ماه یک بار عوض میشه. مثلا اوایل که اومده بودیم کابینت ها بوی خاصی میداد و من همش اون بو توی دماغم بود. موقعی که مهمون دارم چون عود خرابه خونه پر میشه از بوی غذا و وقتی خونه رو برق میندازم دستشویی ها بوی وانیل میده چون توش اسپری وانیلی میزنم و خونه بوی تمیزی.

خلاصه همه این صغری کبری ها رو چیدم که بگم این که هر جایی با یه بوی متفاوت به یادمه واسم خیلی جالبه. نمیدونم برای بقیه هم این حس به وجود میاد یا نه اما این دفعه این موضوع برام خیلی با مزه بود.

از صحنه ورودمون بگم که وقتی وارد خونمون شدیم دیدم گل های شویدی نازنین که همسری براشون آبیاری قطره ای به پا کرده بود تا نصفه زرد شدن. کلی غصه شون رو خوردم اما همسری میگه درست میشه یه کم بیرون باشه دوباره جون میگیره.

این روزها شدیدا درگیر نوشتن پروژه ام هستم. البته خبر خوب اینکه امروز تقریبا کارم رو به 80 درصد رسوندم. برای خودم تعیین کردم تا آخر این هفته حتما تمومش کنم آخه 10 روز دیگه خواهری و همسرش و دو تا وروجکش دارن میان پیشمون و من دوست دارم با کلی انرژی از دو سه روز قبلش بشینم برنامه ریزی کنم.

میهمانی خداحافظی رو خوندم و کلی از خوندنش لذت بردم. قلمش رو خیلی دوست داشتم و به نظرم خیلی شیوا و فصیح بود. من زنگ زدم برام با پیک آوردن. البته من بیشتر از یه دونه خریدم و واسه همینم هزینه پیک ازم نگرفتند.

یه حبه قند رو هم با همسری رفتیم دیدیم. بی نظیرررررررررررر بود. من که تمام مدت غرق در فیلم بود با بازی های محشرشون. طی یک اقدام انتحاری این فیلم رو تونستیم سانس 9 شب بریم ببینیم.

شب آخر که خونه مامان اینا بودیم سپهر و دینا هر کدوم برام دو تا نقاشی کشیدند که هنوز که هنوزه از دیدنش دلم غنج میره. یعنی من عاشق اون تفسیرهایی شدم که خودشون ازش میکردند.

عروس و داماد و قندیل های بالای سرشون

خورشید خانوم با لبخند به چه گندگی. اون یکی هم که توی دریاست خرچنگه

آب و آتش و چمن و خاک و اون طلایی ها هم طلاست که روی خاک پاشیده شده

عاشق اون امضای دی هستم که بالاش میذاره.

دوست جون ها شرمنده که نمیرسم براتون کامنت بذارم اما جسته گریخته می خونمتون ایشالا بعد از سرشلوغی ها میام حسابی خودی نشون میدمماچ

بعدا نوشت: یه دوستی داریم ما الان داره دکترا میخونه از تقریبا 6 7 ماه پیش اعلام کرد که تصمیم گرفته هر روز یه متن جالب برای گروه دوستانش بفرسته و این شد که موهبتی نصیب ما شد هر روز صبحمون رو با جملات زیبایی که میفرسته شروع کنیم. امروز یه ایمیل ازش دریافت کردم مثل همیشه زیبا و تاثیر گذار بود. گفتم حالا که نطقم باز شده و توی این واویلا نوشتنم گرفته اینو هم اینجا با شما به اشتراک بذارم:

شکسپیر گفت: من همیشه خوشحالم میدانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس انتظاری برای چیزی ندارم

انتظارات همیشه صدمه میزنند

زندگی کوتاه است پس به زندگی ات عشق بورز

خوشحال باش و لبخند برن

فقط برای خودت زندگی کن

قبل از اینکه صحبت کنی گوش کن

قبل از اینکه بنویسی فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی احساس کن

قبل از تنفر عشق بورز

زندگی این است.... احساسش کن زندگی کن و لذت ببر:))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۳٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak