Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

هوراااااااااااااا پروژه تقریبا تموم شد. منتظر تایید استادم تا پرینتش رو بگیرم و بفرستم برای کوردینیتورمون. کلییییییییی خوشحالم که به این زودی تونستم تمومش کنم.

دیروز یکی از این ایمیل های نوستالژیک برام فرستاده شده بود که راجع به برنامه کودک های دوران ما بود. من از هر کدومشون هزار تا خاطره دارم. یه خصوصیتی که توی من خیلی پررنگ بود این بود که با شخصیت های کارتون ها همزاد پنداری میکردم شدیدددد.

مثلا یکی از کاراکترهای مورد علاقه من فلونه توی کارتون خانواده دکتر ارنست بود. مثلا فلونه برای خودش گردنبند صدف درست میکرد اونوقت منم می افتم به تکاپو هر جور شده این کار رو بکنم. یا توی یه قسمت پله اضطراری چوبی درست کردند آییییییی من دلم میخواست از این پله ها توی خونمون داشته باشیم. یا کلی دوست داشتم جای اون باشم و از درختا برم بالا و میوه بچینم.

دومین شخصیت مورد علاقه من لوسیمی بود توی مهاجران. وایییییییی اون قسمتش که داداششون رو ترسونند و بعد کتاب افتاد توی آب دیگه آخرش بود. من آخه از این کارا زیاد میکردم و کلا خیلی شیطون بودم.

سومین شخصیت دوست داشتنی من آنت بود توی کارتون بچه های آلپ فکر کنم همش با خودم فکر میکردم اگه من جای اون بودم بالاخره لوسین رو می بخشیدم و اون حس انتقام رو بی خیال میشدم. کلی دوست داشتم اون کشتی و حیووناتی که با چوب ساخت واسه آنت مال من بود. فکر میکردم اگه لوسین اون هدیه رو به من میداد هیچ وقت بی خیالش نمیشدم و قبولش میکردم. کلا آنت منو دق داد تا با لوسین آشتی کنه.

یه دوره ای هم بود که من یه تابستون پیش مادربزرگم توی روستا بودم و توی اون برهه این کارتون حنا دختری در مزرعه رو میدیدم و های های از دلتنگی گریه میکردم. البته نه که فکر کنید مادربزرگ بنده خدا از من توی مزرعه کار می کشید ها نه. اما چون اون هم از خانواده اش دور بود باهاش کلی حس مشترک داشتم. 

دختری به نام نل رو هم همیشه دوست داشتم موهام مثل اون بلند بود و توی باد واسه خودش اینطرف و اونطرف میرفت. وقتی میرفتیم شمال همش کجکی کنار ساحل می ایستادم ببینم موهام مثل اون با باد اینور و اونور میره یا نه.

استرلینگ رو هم خیلی دوست داشتم چون رامکال واقعا موجود دوست داشتنی بود. عاشق اون موقع هاییش بودم که میرفت توی آب سیب زمینی ها رو با وسواس میشست.

بنر اون سنجابه رو هم دوست داشتم. اما همیشه نگرانش بودم که بالاخره عمو جغد شاخ دار اون روی حیوانیش رو نشون میده و می خوردش.

خلاصه که دنیایی داشتم واسه خودم. این ایمیل کلی من رو برد به خاطرات کودکیم. واقعا کارتون های قشنگی بود. الان که تلویزیون برای بچه ها کارتون میذاره همشون تخیلی هستند و واقعا آدم از سر و تهش هیچی نمیفهمه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak