Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

چقدررررررررررررر زود یه هفته تموم شد. اصلا نفهمیدم چطور گذشت و دیروز که خواهری داشت ساک ها رو می بست حس کردم غم عالم نشست توی دلم. الان من موندم و کلی خاطره و نشونه توی خونه که اصلا دلم نمیاد پاکشون کنم. آینه توی اتاق خواب پره از جای دست های کوچولوی سورنا. روی میز خونه زنجبیلی دینا هست که دکورش کرده با یه عالم نقاشی های زیبا. گوشه اتاق کادوهای زیبای تولدم داره چشمک میزنه. ماشین و تیوب سورنا اینور اتاق هست و جای اون خر کوچولویی که به طرز وحشتناکی خر بود و خودشو تکون می داد گوشه خونه خالیه. خلاصه که اصلا دست و دلم به کار نمیره. هنوز هیچی نشده کلی دلم تنگ شد برای همشون. هر چند به دلیل بودن بچه ها خیلی نشد اینور و اونور بریم اما باز هم با همه محدودیت ها بهمون خوش گذشت. دو تا بعدازظهر که من و دینا گلی تنها بودیم و من عشق کردم با همه سوالات کودکانه اش و همه دلبری هایی که برام میکرد. البته گاهی اوقات هم حس میکردم پدر و مادر بودن وظیفه خیلی خطیریه و واقعا آدم خیلی باید صبور باشه. اما در مجموع خاطراتی زیبایی برامون رقم خورد.

این ایمیلم که امروز به دستم رسید خیلی زیبا بود و خیلی به دلم نشست. نویسنده اش هم عرفان نظرآهاری هستش که متن هاش همیشه مهر خودشو داره و حتی اگه از اول ندونی ایشون نوشته این متن رو به آخرش که برسی مطمئنی که کار خودشه:

 

قلب دختر از عشق بود ،پاهایش از استواری و دستهایش از دعا .اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.پس کیسه شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید .ریسمان ناامیدی را ناامیدی را به دور زندگی دختر پیچید دور قلب و استواری و دعاهایش.ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی.

خدا فرشته امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی راباز کند،اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر پیله گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :"نه باز نمی شود.هیچ وقت باز نمی شود".

خدا پروانه ای را فرستاد، تا پیامی را به دختر برساند.پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم  کوچکی بود گرفتار در پیله ای.اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید،پس انسان نیز می تواند .خدا گفت :"نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را "و دختر نخستین گره را باز کرد و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود، نه پیله ای و نه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد شیطان مدتها بود گریخته بود ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٧ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak