Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

دیروز من و نیکان وارد بیست هفته شدیم. نیمی از سفرمون رو با هم به خوبی و خوشی گذروندیم. پسرم چند هفته ای هستش که کلییییییییییی داره خودنمایی میکنه. وقتی دستم رو میذارم روی شکمم حرکاتاشو حس میکنم. هر چند همسر هنوز نمی تونه خیلی حسش کنه و بی صبرانه در انتظار روزی هستش که بتونه این ضربه ها رو بفهمه. دیشب دستش رو گذاشتم روی شکمم وقتی داشت تکون میخورد. بهش میگم متوجه میشی میگه نه. بعدش میگه تو بهم چیزی نگو بذار ببینم می فهمم یا نه البته در 90 درصد موارد حسش درست بود اما گاهی اوقات با نفس کشیدن من هم می گفت تکون خورد!!!!!

شنبه وقت ویزیت ماهیانه دکتر بود. همه آزمایش هام خوب بود. بعدشم با خنده به خانوم دکتر گفتم: دیگه مطمئنید که نی نی پسره؟ حالا بنده خدا میخواست به ما ثابت کنه که صد در صد پسره، گل پسری هم بازی در آورده بود پاهاشو جمع کرده بود. خلاصه که بعد از کلی جستجو چشممون به جمالش روشن شد و کلی خندیدیم. صورتش کامل شکل گرفته بود چشمهاش دماغش لباش رو واضح میشد دید. دست و پاهاش خیلی خوشگل و گوگولی بودند. خلاصه که من و مهربان همسر غرق در شادی بودیم که این لحظه ها رو می دیدیم.

دلم میخواد تمام دوران بارداریم شاد و بی دغدغه باشم. این ترم خیلی روی پروژه ام تمرکز ندارم از سر اجبار و بدون اینکه ذره ای دوستش داشته باشم دارم انجامش میدم و گاهی کند پیش رفتنش دیوونه ام میکنه و باعث میشه خیلی حس خوبی نداشته باشم. گاهی شدیدا دچار روزمرگی میشم و یهوو یه بغض بدی گوله میشه توی گلوم. فک کنم هورمون هام به شدت بالا و پایین میشه. گاهی وقتا از دست خودم شاکی میشم و اصلا راضی نیستم از خودم. همین باعث میشه که انرژی ام بیافته کف پام و اصلا نه حوصله خودم نه گل پسرم و نه همسری و نه هیچ بنی بشر دیگه ای رو نداشته باشم. اما واقعا دست خودم نیست الان که هوا هم خیلی زیاد گرم شده دیگه پیاده روی هم نمی تونم برم و گاهی اوقات استخر رفتن بهم آرامش میده.

از ابتدای بارداری تا الان تقریبا 7 کیلو اضافه وزن داشتم. اما جالب اینجاست که بگم از مزایای بارداری اینه که اصلا ککت نمیگزه که اینجوری وزنت داره با سرعت جت میره بالا. من که همه لباس ها کلی هی بهم کوچیک میشن اما سر این چاق شدن به خودم اصلا گیر نمیدم. دوست ندارم به خاطر اینکه میخوام چند کیلو لاغرتر باشم به نی نی اون چیزهایی که باید برسه نرسه واسه همین خودمو سپردم به دست خدا و فک کنم تا پایان بارداری برسم به 80 کیلو. اصلا نمی تونم تصور کنم قراره چه ریختی بشم. اما همش میگم بعدش آدم وقت داره برای دوباره لاغر شدن.

خونه ای که توش هستیم یه خوابه است و خیلی خیلی دلمون میخواست می رفتیم یه خونه دو خوابه اما قیمت خونه یهویی خیلی رفته بالا. اونقدر که حتی خونه ای که توش هستیم هم باید یه پولی از جیب بدیم واسه سال جدید تمدیدش کنیم!!! واسه همین هر چی میخوایم برای جینگول بگیریم همش فکر میکنیم اندازه اش مناسب باشه که بشه توی اتاق خواب خودمون جایش داد. پروژه ام که تموم بشه یه دور دیگه از خریدا برای وسایل دیگه جینگول آغاز میشه.

چند روز پیش ها یه ایمیل به دستم رسید که خیلی زیبا بود. متنش انگلیسی بود اما به سرعت میشه خوندش و فهمیدش واسه همین دیگه ترجمه اش نکردم. لینکش رو میذارم اینجا. عنوان ایمیل هم بود: sixty ways to make life simple again.

خوندنش به نظرم خالی از لطف نیست. اینم لینکش

کتاب لبخند بی لهجه رو تموم کردم و خیلی ازش لذت بردم و شدیدا توصیه به خوندنش میکنم. چند روز پیش هم برای اینکه حال و هوام عوض بشه و از رخوت پروژه در بیام کتاب اتاق رو که جیره کتاب برام فرستاده بود شروع کردم به خوندن. نمی تونم بگم چقدر زیبا بود. خیلی وقت بود همچین کتابی نخونده بودم. شاهکار بود واقعا و از همه مهم تر اینکه ترجمه اش خیلی عالی بود و غلط ویرایشی بسیار کم داشت. خیلی تلاش کردم نسخه صوتی کتاب رو پیدا کنم اما رایگانش رو نتونستم پیدا کنم. فکر کنم برم نسخه پولیش رو بگیرم از آمازون. نویسنده کتاب اما دون اهو و مترجم علی قانع هستش از انتشارات آموت.اینم یه معرفی از کتاب:

رمان "اتاق"(Room ) توسط اما دون اهو (Emma Donoghue)  نویسنده ایرلندی-کانادایی در سال 2010 نوشته شده است.
رمان «اتاق» داستان مادری جوان و پسر پنج ساله‌اش است که در اتاق کوچکی زندانی شده و هیچ‌وقت اجازه‌ی خروج نداشته‌اند. اتاق برای جک کوچولو همه‌چیز است و برای مادرش یک جهنم شخصی. او به‌مدت هفت سال در آلونکی پرت و دورافتاده در یک باغ اسیر بود و فقط نورگیر سقف، روشنایی دنیای خارج را نشانش می‌دهد. خواننده در این رمان با داستانی گیرا، هول‌انگیز، فریبنده و فوق‌العاده خواندنی روبه‌رو است.
«اما دون اهو » در رمان «اتاق» خواننده را از ابتدا تا پایان داستان، میخ‌کوب می‌کند. روزنامه‌ی انگلیسی «گاردین» درباره‌ی این رمان نوشت: رمان اتاق نوشته‌ی «اما دون‌اهو»، نویسنده‌ی 42 ساله‌ی ایرلندی ـ کانادایی، نه‌تنها قلب را به‌درد می‌آورد، بلکه روح را نیز به چالش می‌کشد.»

نویسنده این کتاب از دانشگاه کمبریج، مدرک دکترای زبان انگلیسی دارد.  این رمان در سال 2010 نامزد مرحله نهایی جایزه بوکر شد که البته رقابت را به رمانی از هووارد جاکوبسن واگذار کرد.

این کتاب با استقبال گسترده خوانندگان در سطح جهان مواجه شد و جزو کتابهای پرفروش نیویورک تایمز در همان سال بود.

وبلاگ دنیایی به رنگ یاسی رو دوست دارم. ازش کلی چیز یاد می گیرم. چند وقت پیش یه جنبش راه انداخت به نام جنبش بنفش. نمی تونم بگم چقدر منقلب شدم وقتی این کارشو دیدم. همین جوری اشک بود که از چشمام جاری شده بود. با خودم میگفتم چقدر این آدم بزرگواره. امیدوارم خداوند همیشه پشت و پناهش باشه و اجر این حرکت معنوی رو در زندگی خودش به تمام معنا دریافت کنه.

از طریق همین وبلاگ با محمود معظمی آشنا شدم و تونستم دو تا از سمینارهاشو گوش بدم یکی هدف و یکی مهره مار. هر چند مطالبش برای من یه کم تکراری بود اما به نظرم کاربردی بودم. من این مفاهیم رو قبلا توی آدیو بوک های برایان تریسی گوش داده بودم اما ایشون اون کار رو یه کم ایرانیزه کردند و منتشر کردند .به نظرم ارزش حداقل یک بار گوش دادن رو داشت.

راستی دو هفته پیش مهمون زهرا جون بودیم و من برای اولین بار دیدمش خیلی مهربون و صمیمی بودند هم خودش و هم همسرش. زهرا و مهرزاد عزیز صمیمانه از ما پذیرایی کردند و اینقدر خندیدیم که دیگه فک درد گرفته بودیم از خونشون اومدیم بیرون. ملینا خانوم فک میکنم کمتر از دو ماهه دیگه پا به این دنیا بذاره و کلی مامان و باباشو خوشحال کنه. زهرا جون از بابت همه زحماتت ممنونم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak