Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

خوب من دوباره برگشتمممممممممممم. اسباب کشی به خونه جدید هم انجام شد و تقریبا توی این خونه جا افتادیم. فقط مونده اتاق گل پسری که باید وسایل باقیمونده اش رو بخریم و تکمیل کنیم. خونه جدید رو خیلی دوست دارم چون کلیییییییییییییی نور داره و پر از انرژیه. از سمت راست و چپ دو تا لیک داره و وسطش هم منظره استخر رو داریم به صورت کامل. صبح ها که چشمام باز میشه نور کلییییییییییی حس خوبی بهم میده. فقط مشکل اینه که ساعت 2 3 که میشه آفتاب میاد تا وسط خونه و یه ذره گرم میشه. منم که سرما خوردم نمی تونم هی کولر روشن کنم. اما باز هم لذت می برم. گاهی واسه خودم توی آفتاب دراز میکشم و یه چرتی میزنم و حسابی مشعوف میشم.

اما بگم از خودم و گل پسر که دیگه حسابی برای خودش داره بزرگ میشه. امروز وارد 27 هفتگی شدیم و من هر سه شنبه که یک هفته به هفته هامون اضافه میشه کلی ذوق میکنم. همش یاد این بچه ها میافتم که هی دوست دارند زودتر بزرگ بشن و سنشون بره بالا. اما تقریبا یک هفته ای میشه که یهو احساس میکنم یه چیزی توی شکمم سفت شد. میفهمم که بله گل پسر انگاری که باسن گرامی رو تکیه داده باشه به ناف من و از اون ور هم با دستاش بند ناف رو گرفته باشه و بکشه یهووووووو زیر شکمم سنگین میشه و گوله میشه توی شکم و دیگه باید کلی گشاد گشاد راه برم تا جیگر طلا خودشو ول کنه و دست از بازی برداره.دیروز که رسما فکر میکردم داره میافته پایین اینقدر خودشو سفت جمع کرده. یه شب هم نیمه های شب بلند شدم که برم دستشویی یهوو دیدم بالای شکمم باد کرده و سفت شده عین توپی که تازه باد شده. بعدش فهمیدم که واسه خودش توی موقعیت یوگایی نشسته و کله اش رو به بالاست. دیگه کلی با دست ناز و نوازشش کردم تا چرخید و رفت پایین و گذاشت یه نفسی بکشم. اما با همه اینها کلی غرق شادی و لذت میشم این حرکات رو می بینم. کلییییی ذوق میکنم و انرژی میگیرم.

هفته پیش هم آزمایش گلوکز رو انجام دادم که واقعا سخت بود. دیگه حالم داشت به هم خورد از بس که شیرین بود اون نوشیدنی که بهم دادن. فکر کن یه لیوان پر نوشابه زرد رو تا نصفه لیوان توش شکر بریزن و همش بزنن و بدن دستت بگن بخور. واییییییییییییی کابوس بود. من اصلا شیرینی زیاد دوست ندارم اما دیگه خوردم با هر زور و زحمتی که بود و خدا رو شکر جوابشم مشکلی نداشت.

آخر هفته هم با سنی رفتیم نی نی زهرا رو دیدیم که بالاخره شاهزاده خانوم رضایت دادند و قدم به این دنیا گذاشتند. آرامشی داشت وصف ناشدنی. من که هر چی نگاهش میکردم سیر نمی شدم. زهرا جونم قدمش مبارک باشه این ملینا خانوم خوشگل.

پ.ن: فیلم اسب حیوان نجیبی است رو با همسر دیدیم و کلی خندیدیم به نظرم بازیهای همشون خیلی خیلی زیبا بود.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak