Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

تقریبا یه ماهی میشه که به اینجا سر نزده بودم. دلم برای همه تون کلی تنگ شده بود. مرسی از محبت هاتون و از اینکه به فکرم بودید و نگرانم شده بودید. امروز اومدم که بگم تو این مدت که نبودم چه اتفاقاتی افتاد.

همه چیز از یک روز زیبای تابستانی سر صبحانه شروع شد. من و همسر عادت داریم موقع صبحانه یه گپ کوچولو راجع به چیزهای مختلف میزنیم. اون روز هم من از اینکه چقدر دلم برای همه تنگه گفتم. از اینکه شاید بعد از زایمان تا شش ماه نتونم همه عزیزانم رو ببینم. همسری هم برگشت گفت میخوای بری ایران منم گفتم خیلی دوست دارم اما تنها نمیرم. اون هم گفت بذار ببینم میشه یه مرخصی جور کرد یا نه. فردای اون روز همسر اعلام کرد که میتونه 11 روزی به من بپیونده و من می تونم هر چه زودتر برم. چون تا قبل از 32 هفته خیلی گیر به پرواز نمیدن. خلاصه دیگه همه چی افتاد روی دور تند و به سرعت برق و باد بلیط گرفته شد برای روز پنجشنبه. با خواهری قرار گذاشتیم که کسی از موضوع بویی نبره و همه سورپریز بشن. مثل همیشه هم کلی خواهری منو شرمنده کرد و با دو تا کوچولوها و همسر مهربونش اومدند دنبال من. توی راه کلی نقشه کشیدیم که چطوری مامان اینا رو سورپریز کنیم. دیگه قرار شد که من جلوی در زنگ بزنم و بگم یکی از دوستام یه بسته آورده پشت در تحویل بده. پس چرا در رو روش باز نمیکنید!!! نگو واقعا زنگ در دو سه روزی بوده که خراب شده. دیگه مامان بنده خدا کلی معذرت خواهی کرد و گفت همین الان میرم جلوی در. از جلوی در صدای صحبتش رو با تلفن به وضوح می شنیدم. خلاصه در باز شد و مامان بنده خدا یه 5 ثانیه ای همینجوری هاج و واج منو نگاه میکرد. بعدشم یه جیغ بنفش کشید و کلی بوسه بارونم کرد. من دقیقا روز نیمه شعبان رسیدم. بهم گفت امروز بهترین عیدی رو به من دادی. خلاصه که بنده خدا لکنت گرفته بود. خواهری براش آب قند درست کرد چون خیلی هیجان زده شده بود. بعدشم خواهر بزرگه با جیغ اومد دم در و بعدشم بابا و برادرا و خلاصه سورپریز کنونی داشتیم بیا و ببین.

همین پروسه درباره مامان و بابای همسری تکرار شد. با خواهر همسر هماهنگ کردم. با هم رفتیم خونه مامان همسر. اونا هم کلی ذوق کردند منو دیدند با اون شکم بر آمده. بابا جون توی بالکن داشت گل ها رو آب میداد. واکنشش دقیقا مث مامانم بود اول بهت زده شد بعدشم کلی بوسه بارانم کرد و گفت خیلی کار خوبی کردی که اومدی.

تنها مشکلی که توی این سفر داشتم گرمای هوا بود که دقیقا همزمان با ورود من کلی بالا رفته بود. از شانس من هم کولر خونه مامان همسر خراب بود و همش باد گرم میداد بیرون. خلاصه شب ها من پروژه ای داشتم. یه سری حوله خیس میکردم میذاشتم روی پاهام. در طی شب هم هی میرفتم پام رو خیس میکردم و می اومدم. دیگه همسر که اومد گفتم تو رو خدا یه پیگیری بکن این کولر درست بشه وگرنه من هلاک میشم از گرما. شانس من زد و دو روز بعدش بارونی اومد توی تهران مثال زدنی. بعدشم هوا کلی خنک شد و از این بابت کلی از خدا تشکر کردم و چاکرم مخلصم براش راه انداختم. نمیدونم شاید پاقدم گل پسرم بود که درهای رحمت الهی باز شد و توی نیمه تیر ماه بارون به اون مفصلی اومد. به هر حال خدا جون بسیاررررررررررررر ممنونم.

سفرم کوتاه اما بسیار دوست داشتنی بود. سعی کردم بیشتر در خدمت خانه و خانواده باشم واسه همین حتی به بعضی از دوست جونا زنگ نزدم که امیدوارم از دست من دلگیر نشن. وقتی میریم ایران همه ازمون انتظار دارن که بریم پیششون اما واقعا مدیریتش با وضعیت من خیلی کار سختی بود.

یه سفر کوتاه هم به گلپایگان داشتم که الحق پسرم همکاری شایسته ای کرد و تنها توی راه برگشت یه کم کمر درد گرفتم که اون هم به نظرم عادی بود و با یه کم استراحت خوب شد.

از دستاوردهای دیگه این سفر رفتن به شهر کتاب شریعتی بود که واقعا بی نظیر بود بس که همه چیش کامل بود. این شهر کتاب توی شریعتی بین بهشتی و مطهری واقع شده و من برای نیکان کلی کتاب تونستم بخرم. آخه من اینجا کتاب فارسی نداشتم و همش غصه ام بود نمی تونم برای گل پسری کتاب بخونم. خلاصه به اتفاق خواهر و مادر همسری و برادرزاده و خواهر زاده همسر رفتیم اونجا و نیکان گوگولی کلی هم کتاب از مادر بزرگ و عمه اش کادو گرفت. هدیه های هر چند کوچک اطرافیان برای من خیلی خیلی ارزش داره و کلی توی دلم ذوق کردم که پسرمون هنوز نیومده اینقدر خاطرخواه توی خانواده خودم و همسر داره. قسمت لذت بخش ترش اینه که عمه و مادر بزرگ برای گل پسر اول کتاباش کلی چیز نوشتن و عمه جونش هم یه شعر زیبا براش گفته که تنها خوندن یک بیتش کافیه تا آدم رو به آسمون ها ببره.

یه روز هم رفتم پیش مامان ممول مهربون و گل پسرش و زمان اصلا مهلت نمیداد بهمون و واسه خودش می دوید. من که کلی لذت بردم از بودن کنار ممولی و گل پسرش. بعدشم دعوت شدم به یه قرار وبلاگی و تونستم دوستایی رو ببینم که تا حالا فقط نوشته هاشون رو میخوندم یه تعدادیشون رو هم اصلا نخونده بودم تا حالا. خلاصه که تجربه خیلی جالبی بود. ایرن عزیز با وجود بارداریش کلی زحمت کشیده بود، گلپر، رها ستایش، ممول، خاتون، بانوی فروردین به علاوه خودم مهمان خانه ایرن بودیم. هر چند خیلی فرصت نشد با همه با جزییات صحبت کنم اما قرار خوبی بود. خانوم های نی نی دار سخت مباحثشون مربوط به بچه و بالا و پایین هاش بود و این بین چون من هنوز نی نی ام نیومده با ستایش و گلپر عزیز بیشتر وارد گفتگو شدم.

ایرن عزیزم کلی زحمت کشیده بود. قیافه اش واقعا مثل عروسک بود و یه نی نی 7 ماهه توی دلش داشت درست مثل خودم. همین باعث میشد حس نزدیکی بیشتری بهش داشته باشم.

ستایش عزیز مثل نوشته هاش پر از آرامش بود و همونقدر انرژی مثبت و دوست داشتنی.

ممولی که قربونش برم برق نگاهاش آخر سر منو میکشه، مثل همیشه مهربون و خواستنی.

بانوی فروردین یه کمی از شیطنت های دختریش بیقرار بود که امیدوارم به زودی این مشکلش حل بشه و روحیه اش به حالت قبل برگرده

خاتون عزیز با یاسمن گوگولی اومده بود که ماشالا اونقدر خوش خنده و خانوم بود که دل آدم ضعف میرفت. من که عاشق این خوشرویی اش شده بودم. خودشم بسیار زیاد منو به یاد لینت در سریال دسپرت هاوس وایف می انداخت. لینت یکی از شخصیت هایی بود که من خیلی دوستش میداشتم.

گلپر دوست داشتنی یه شیرینی خاصی داشت. به نظرم هر چیزی توی زندگیش جای خودش رو داشت.

خلاصه که اولین قرار دسته جمعی وبلاگی رو توی زندگیم تجربه کردم و به نظرم تجربه خوبی بود.

این سفر شیرینی خاص خودش رو برام داشت. این آخرین باری بود که دو نفره پا به ایران میذاشتیم و دوست داشتم از این آخرین بار استفاده لازم رو ببرم. میدونم دفعه دیگه نوروز 92 در جمع دوستان و خانواده خواهم بود و شاید بیشتر توجه ام به سمت پسرمون باشه. خلاصه که از روز اول قلم و کاغذ برداشته بودم و برنامه هام رو لیست می کردم و خدا رو شکر غیر از یکی دو برنامه به همه کارهام رسیدم.

از خواهر زاده هام که هر چی بگم کم گفتم. همه بزرگ شده بودند و من که دیر به دیر می بینمشون این بزرگ شدن رو بیشتر حس میکردم. سورنا اونقدر دلنشین بود که دلم میخواست درسته قورتش بدم. با همه سریع جوش میخورد و مهربونی میکرد. میخورد زمین ولی اصلا جیکش در نمی اومد و گریه نمیکرد. دوست دارم نیکان گوگولی هم بچه نازنازویی نشه و با همه گرم بگیره. فقط خودمو کشتم که خاله رو یاد بگیره و بهم بگه خاله که آخر سر هم نشد که بشه.

سپهر و دینا مثل دفعه های قبل بیشتر مواقع در حال کل کل با هم بودند و حسابی لج هم رو در می آوردند. سپهر که از مهد می اومد می دوید خونه مامان اینا تا چک کنه ببینه من هستم یا نه. عاشق نقاشی هاش و حرف زدناش و همه استدلال هایی که داشت بودم. دینا رو که دیگه نگو. یه روز که داشتیم می رفتیم مهمونی موهاشو براش با اتوی مو لخت کردم. و بالای سرش با کش گوجه ای بستم. دیگه به عالم و آدم فخر می فروخت و انگار روی ابرها داره راه میره. فرداشم یه نقاشی از خودش کشید که موهاش لخته و بالای سرش گوجه ای بسته شده. حالا ایشالا توی پست تصویری بعد همه نقاشی هاشون رو میذارم.

خواهری ها هم حسابی برام سنگ تموم گذاشتند. عطی که یه روز به خاطر من مرخصی گرفت و رفتیم سینما و بعدشم یه مهمونی و حسابی خوش خوشانم شد. تازه شوهر خواهری هم سر کار نرفت و با هم رفتیم تهران گردی. واقعا ممنونم خواهری از این همه مهربونی و محبتت. خواهر بزرگه که هم همش حواسش به من بود. برای نیکان گوگولی یه ست لباس قرمز جینگولی خریده که نگاش میکنم دلم ضعف میره.

مامان مهربونم که هر چی بگم کم گفتم. برام دلمه درست کرد چون توی دلش مونده بود که توی فصل بهار نبودم اینجا که به دلمه نوبر بهار برسم. بعدشم شب آخر برام آش رشته درست کرد که اینقدر عشق آش دارم یه آش هم خورده باشم. خلاصه که با تمام مشغله هایی که داشت کلی حواسش به من بود و مهربونی میکرد. بابا هم هر جا میرفتیم پیگیری میکرد که کی دوباره برمیگردیم خونشون. داداشا هم که بنده خدا هر جا میخواستم برم با ماشین می بردند منو که یه موقع آب توی دلم تکون نخوره.

خانواده همسر هم مثل همیشه کلی مهربونی میکردند و پیگیری که کی میریم پیششون. نگاه های پر مهر و محبتشون در حالیکه که هنوز مهربان همسر نیومده بود ایران برام یه دنیا ارزش داشت.

این جوری بود که آخرین سفرم قبل از اومدن نی نی به پایان رسید و الان خیلی خیلی خوشحالم که رفتیم و خانواده هامون رو دیدیم. هر چند شب آخر بساط گریه ای به پا شد که بیا و ببین. دلم نمیخواست برگردم و اونقدر بغض داشتم که هیچ جوری نشد کنترلش کنم. اما خدا رو شکر وقتی برگشتم خیلی دلتنگی نکردم و دوباره زندگی برگشته به روال قبلی خودش.

یه عالم عکس و توصیه دارم که ایشالا بمونه برای پست های بعد.

پ.ن: راستی روز شمار بالای صفحه میگه فقط 60 روز دیگه مونده تا دیدن گل پسری. خداوندا توی این روزهای روحانی به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٦ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak