Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

روز شمار بالای صفحه میگه همش 50 روز دیگه مونده. شاید هم کمتر. به ماه های آخر که داریم نزدیک میشیم یه شور و هیجانی توی دلم قل قل میکنه. هنوز نمیدونم چطوری با این رویداد بزرگ زندگیمون برخورد خواهیم کرد. نمی دونم پدر و مادر خونسردی میشیم یا هول میشیم و دست و پامونو گم میکنم. یه فوبیایی که این روزها دارم و هی سعی میکنم تصویرش رو از ذهنم دور کنم اینه که بچه از دستم سر بخوره و بیافته وقتی دارم بغلش میکنم وقتی میخوام حمامش بکنم. هر چی هم هی این تصویر رو از ذهنم دور میکنم باز دوباره میاد. توی ذهنم پوشک کردن رو تمرین میکنم. تصویر میکنم که گل پسری رو بردیم حموم. تصویر میکنم وقتی گریه میکنه عکس العملمون چیه. این روزهایی که به انتهای دوره بارداری نزدیک میشم دغدغه های ذهنیم خیلی خیلی بیشتر از قبل شده.

علاوه بر همه این افکار و دغدغه ها، کلی هم از دست و پا افتادم. نفس تنگه گاهی اوقات واقعا طاقتم رو می بره. جوری که دلم میخواد برم یه جایی که هوا با سرعت فراوون فوت میشه به سمت صورتم. شب ها در اثر روی پهلوی چپ خوابیدن همه بدنم خشک میشه. جوری که صبح که از خواب بلند میشم همسری کلی باید کمرم رو ماساژ بده. تعادلم رو به وضوح از دست دادم. وقتی دارم راه میرم گاهی به این ور و اونور میخورم. سوزش های سر معده رو که نگو دیگه. حس میکنم اشتهام رو از دست دادم و خیلی زیاد نمی تونم غذا بخورم.

اضافه وزنم تقریبا به 15 کیلو رسیده. شکمم گاهی اوقات مثل یه توپ بسکتبال سفت میشه و حس میکنم گل پسری داره توش به شدت تکون میخوره و دست و پاشو کش میده.

اما همه اینهایی که گفتم باعث نمیشه که هی بگم پس کی تموم میشه. این روزها با وجود همه این سختی ها، از لحظه لحظه هاش لذت میبرم. برای پسری کتاب میخونم، با هم موسیقی گوش میدیم. شکمم رو چندین بار در روز ماساژ میدم که پسری هم لذت ببره. کتاب های بعد از بارداری میخونم و خلاصه با لحظه لحظه های این روزها و تکون خوردن ها زندگی میکنم. دلم نمیخواد اگه این اولین و آخرین بارداریم باشه از این روزها خاطرات پررنگی نداشته باشم.

خریدهای نیکان تقریبا تموم شد. فقط مونده فرش اتاقش و یکی دو تا خرده ریز دیگه که اونم شنبه هفته بعد کامل میشه. لباس های گل پسری رو هم توی برنامه هام گذاشتم که هفته دیگه بشورمشون و دیگه تقریبا اتاقش کامل میشه و همه چیز برای ورودش رو به راهه.

گل پسرم امیدوارم تا اینجای کار میزبان خوبی برات بوده باشم. خیلی سعی کردم استرس نداشته باشم و همه چیز در امن و امان باشه. دلم میخواد بدونم شبیه کی هستی. قد بلندی یا متوسط، گندمی هستی یا سفید، تپلی شدی یا نه؟ خلاصه که ما شدیدا در انتظار دیدن روی ماهت هستیم.

خوب این یه مختصری بود از حال و اوضاع ما توی این روزها.

توی پست قبل قول داده بودم که توی این پست با کلی عکس و توصیه و مطلب برمیگردم. سعی میکنم تا جایی که بتونم اون چیزهایی که توی سفر بهم انرژی دادند و دلم میخواد ثبت بشه رو بنویسم حالا ببینم امشب تا کجا انرژی دارم که مطالبم رو بنویسم.

++ اول از همه میخوام شعری که خواهر همسری برای نیکان گفته رو بنویسم که واقعا زیبا بود و واقعا عمق محبتش رو نشون میداد. اینو اول یکی از کتابایی که براش خریده نوشته:

نیکان عزیز همه               خوشگله و با مزه

ای کوچولوی زیبا              مهربون و با وفا

یه قدر دیگه صبر کن          روز و شبا رو سر کن

تا که بیای به دنیا             پیش سپهر و دینا

علی و متین بیقرار           نشسته در انتظار

تا که بشن همبازی         با تو پسر نازنازی!

 

مامان همسری هم اینو اول کتابش نوشته:

تو نیکی از نیکان

تو عشقی از عاشقان

قربونت برم من: از طرف مامان شهین

 

++ من همیشه عاشق نقاشی کشیدن های بچه هام و کلی از دیدن نقاشی هاشون لذت می برم. این بار هم سپهر و دینا منو بی نصیب نذاشتند و کلی نقاشی های بی نظیر بهم هدیه دادند. دو تا نقاشی اول موضوعش این بوده که یه مامانی بچه دومش رو حامله شده که پسره و بعدش میره بیمارستان که بچه رو به دنیا بیاره. حالا بابا و دختر خانواده اومدن بیمارستان ملاقات مامان و نی نی. قرار شد هر قسمت از این داستان رو که دوست دارند نقاشی کنند و نتیجه این شد که می بینید. یه نقاشی دینا هم مال وقتیه که میخواستیم بریم مهمونی و من موهاش رو براش صاف کردم و بعدش هم با کش براش گوجه ای بستم. فرداش نقاشی خودش رو با همون موهای صاف و گوجه ای کشیده:

قصه به دنیا آمدن نی نی- سپهر

قصه به دنیا آمدن نی نی- دینا

موهای صاف

خانواده ما بعد از اومدن نیکان به روایت دینا

 

++ شهر کتاب که رفته بودم در راستای تحویل گرفتن کودک درون برای خودم سری سی دی های خونه مادر بزرگه و قصه های تا به تا رو گرفتم. واییییییییییی که کودک درون چه لذتی برد وقتی که سی دی ها رو گرفتم. منتظر یه فرصتم بشینم با خیال راحت سی دی ها رو یکی یکی تماشا کنم.

++ سی دی مرغ خوشخوان استاد ش ج ر ی ا ن رو هم گرفتم. اینقدر زیباست که اصلا از گوش دادن بهش سیر نمیشم. جالبه که تمام مدتی که سی دی داره میخونه نیکان آرومه و از ورجه وورجه هیچ خبری نیست.

++ یه سری کتاب هم از انتشارات با فرزندان گرفتم که خیلی عالیه. یکیش عنوانش این هستش " آنچه مادر باید در مورد 12 ماه اول زندگی کودکش بداند" دو تاشون هم برای تقویت هوش و حافظه کودک از صفر تا سه ماه و از سه تا شش ماه هستش. من فعلا دارم کتاب اول رو میخونم و کلی هم ازش راضیم.

++ سری کتاب های شیمو رو هم برای نیکان گرفتم که خیلی خیلی شعرهاش بامزه است. کلی آدم خوشش میاد میخوندشون. عاشق اون قسمتشم که به مارمولک میگه مولک مار!!!!

++ این مطلب البته ربطی به سفرم نداره اما خوب اینقدر ازش خوشم اومد گفتم اینم بگم اینجا. سایت یک پزشک آخر هفته ها داره کتاب " معجزه شکرگزاری" رو به صورت زنجیره ای توی سایتش میذاره. واسه کسانی که خیلی وقت ندارند و دوست دارند این کتاب رو بخونند شاید خوندن پست های آخر هفته اش خالی از لطف نباشه. تا الان سه قسمت از کتاب رو گذاشته و این داستان تا پایان کتاب ادامه خواهد داشت. این لینک قسمت سوم. و قسمت های قبل رو هم توی همین سایت خواهید یافت.

++ اینم به عنوان مطلب آخرم بگم و برم دیگه که فکر کنم اینقدر نشستن برام خوب نباشه. جمعه خونه یکی از دوستان مهمونی بودیم که کلی هم بهمون خوش گذشت. یکی از سالادهایی که گذاشته بود رو من عاشقش شدم. دیشب یکی دو تا از دوستان خونمون بودم با سعی و خطا درستش کردم و تقریبا ته ظرف در اومد. اینقدر که خوشمزه بود. طرز تهیه اش هم خیلی آسونه. کرفس تازه رو اون قسمت وسطش که خیلی ترد و تازه است رو بر میدارید و خرد میکنید. البته خیلی ریز هم نباید باشه. من یه کم جعفری و نعناع تازه رو ریز خرد کردم و بهش اضافه کردم و گردو رو هم اول توی آب خیس کردم و بعدش که تازه شد خرد کردم و بهش اضافه کردم. یه کم پیازچه و یه کم کشمش هم بهش اضافه کردم. در آخر هم یه دونه لیموی تازه روش چکوندم و دو تا قاشق سس مایونز بهش اضافه کردم. میزان سس بسته به ذائقه تون داره. همین طور میزان ترشی و شیرینیش. اما ترکیب لیمو و کشمش بی نظیر بود. خلاصه که همه کلی استقبال کردند و ظرف در طرفه العینی خالی شد. حتما درستش کنید و حسابی لذتش رو ببرید دوستان من.

++ امسال ماه رمضون اصلا نتونستم غذای ماه رمضونی درست کنم بس که نمی تونم روی پام وایسم. در همین راستا پس فردا داریم میریم باشگاه ایرانیان تا یه سفره افطار خوشمزه رو تجربه کنیم. راستی نماز و روزه های همتون هم قبول. شب های قدر پرباری رو براتون آرزو میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٦ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak