Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

بعد از مدت ها دوباره تمام توانم رو جمع کردم که بشینم پشت لپ تاپ و بنویسم. نشستن پشت کامپیوتر برام خیلی سخته شده. وبلاگ ها رو از روی موبایلم باز میکنم و میخونم ولی متاسفانه کامنت گذاشتن خیلی سخته واسه همین دوستای مهربونم به بزرگی خودشون می بخشند. ماچ

این چند وقته اینقدر دپرس زلزله و اخباری که پیرامونش می شنیدم بودم، که هر وقت یه کم اراده می اومد سراغم برای نوشتن اصلا دست و دلم به نوشتن نمی رفت.ناراحت یه جورایی انگار توی عزای عمومی طولانی مدت بودم. خیلی هم کار زیادی از دستمون ساخته نیست از راه دور. فقط سعی کردم برای همه اون کسانی که این روزها اوضاع و احوال خوبی ندارند انرژی بفرستم. امیدوارم انرژی نصفه و نیمه این روزهای من یه خرده از داغی که بر دل خیلی از آذربایجانی ها مونده بتونه کم کنه.نگران

فردا من و نیکان وارد هفته سی و پنجم میشیم در حالی که این روزها حس میکنم اینقدر کش دار و کند می گذرند که حد و اندازه نداره. اضافه وزنم به 16 کیلو رسیده در حالیکه توی این ماه آخر روند اضافه وزنم خیلی کند شده و دکتر خیلی راضیه این وضعیت و میگه خوب تونستی وزنت رو کنترل کنی. راه رفتن در حد اعلا برام سخت شده. گودی کمرم کمر دردهای بدی رو برام آورده. امروز صبح هم یهو رگ پشت پام گرفت در حالیکه میخواستم توی تخت از این پهلو به اون پهلو بشم و جیغغغغغغغغغغغ بنفشی کشیدم که همسر دو متر از جاش پرید و بنده خدا شروع کرد به ماساژ دادن پام. شب ها خوابیدن هام دیدنیه هزار تا کوسن و متکا دور و برم می چینم برای اینکه بتونم بهتر جابجا بشم. خلاصه که این ماه آخر برام خیلی سخت داره میگذره.

علیرغم همه تلاشم برای شاد بودن این روزها دوباره همش بغض دارم و دلم میخواد گریه کنم. البته حدس میزنم یه علتش اینه که نتونستیم توی بله برون جناب برادر باشیم و من با شنیدن اخبار بله برون کلی به هم حسودیم شد و احساس دلتنگی کردم. حس کردم با وجود اینکه هنوز یک ماه از برگشتنمون نگذشته بدجوری دلم برای همه تنگ شده و دلتنگ حضور همه عزیزانم در کنارم هستم. اما با خوندن پست امی و دونستن اینکه هیچ کی از خانوادش برای زایمانش پیشش نیستند، حس میکنم آدم هایی هستند که شرایطشون از من خیلی سخت تره و باید به خاطر اینکه همش 2 ساعت راه تا مامان اینا دارم کلی شکرگزار باشم.

روز جمعه امی یه پست گذاشت که کیسه آبش پاره شده. خدا میدونه که چقدر دلم باهاش بود. همش یک ساعت به یک ساعت وبلاگش رو چک میکردم ببینم حالش چطوره آخرین خبری که از خودش گذاشته اینه که رفته بیمارستان بعد از تقریبا 20 ساعت!!!! درد کشیدن. امیدوارم نی نی اش به خوبی و خوشی به دنیا اومده باشه و خودش و نی نی سر حال باشند.

اتاق گل پسری آماده شد. شاد بودن اتاقش رو خیلی دوست دارم. سعی کردم از تمام رنگ های شاد و پر انرژی توی اتاقش استفاده کنم. وسایل نیکان در عین سادگی برام زیبایی خاص خودشون رو دارند. من و همسری روی تک تک وسایل کلی بررسی و فکر کردیم و نتیجه اش عکس هایی هست که توی این پست براتون میذارم. سعی کردیم چیزهایی که خیلی وجودشون لازم هست رو بگیریم و الکی اتاقش رو شلوغ نکنیم. البته در مورد لباس من یه کم زیاده روی کردم و بیش از حد لباس خریدم که اون هم به دلیل جوگیری ماه های اول بود ولی توی بقیه چیزها سعی کردیم اعتدال رو رعایت کنیم و هر چیزی که لازم هستش رو بخریم.

توی ادامه مطلب چند تا عکس از اتاق نیکان میذارم:

 

این کتاب هم خیلی خیلی کتاب خوبیه برای بارداری. خیلی خلاصه و مختصر و مفید همه چیزو در مورد بارداری و زایمان و بعد از زایمان گفته.


 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak