Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

مامان مهربونم جمعه شب اومد پیشمون. الهی قربونش برم که فقط یه ساک برای من خوردنی و چیزای جور و واجور آورده بود. خواهری میگفت هر کدوم از اینها رو با یه عشقی برات گذاشته توی ساک و هر چی بهش میگفتیم بابا اینها رو نبر راضی نمیشد که چیزی رو بیرون بذاره. خلاصه که تا یک ساعت مشغول جا دادن محتویات ساک توی کابینت ها بودم. از موقعی هم که اومده نمیذاره من تکون بخورم. همش میگه تو بشین به من بگو چه کار داری من اون کار رو بکنم.

دیروز چکاب هفتگی پیش خانوم دکتر بودیم. بهم گفت نیکان همون بالا که بود هست و فک نکنم حالا حالاها قصد پایین اومدن داشته باشه. بعدش هم بهم گفت دیگه مامان اومد خیالم راحت شد از فردا بدو بدوهاتو شروع میکنی و سعی میکنی تا میشه تند تند راه بری تا به تسریع فرایند زایمان کمک کنی.مامان خانوم هم از وقتی اینو شنید دیگه مگه میذاره من بشینم. هی میگه پاشو بریم راه بریم. امروز هم قرار بود بریم امارات مال. به من میگه پاشو پیاده بریم تا امارات مال. منم گفتم بابا با ماشین ده دقیقه راهه. من که تلف میشم این همه راه رو پیاده برم که. توی مال هم اینقدر راه رفتیم دیگه از خستگی داشتم می افتادم. اما خوب بنده خدا با وجودی که خودش هم خسته شده بود پا به پای من می اومد.

مامان خیلی مدلش توی خونه نشستن نیست. همش در حال تکاپو هستش واسه همین یه کم نگرانم نکنه اینجا حوصله اش سر بره. واسه همین هی براش برنامه جور میکنم. امروز با هم رفتیم ماساژ گرفتیم و دیشب و امروز هم رفتیم ابن بطوطه و امارات مال.

اما اینو بگم که از موقعی که مامان اومده منم شبا با خیال راجت تری میخوابم. دیگه مطمئنم که همه چیز سر جاشه و نیکان هر موقع به دنیا بیاد دیگه همه چیز براش مهیاست. امروز هم بعد از نشون دادن خریدها به مامان بالاخره ساک خودم و نیکان رو به صورت کامل و نهایی چیدم. یه چک لیست هم درست کردم از کارهایی که قبل از رفتن به بیمارستان باید انجام داد که مبادا چیزی از قلم بیافته. کالسکه و کارسیت رو هم از توی کارتن در آوردیم و قراره که فردا وصلش کنیم. یه علامت  baby on board  هم برای ماشین گرفتیم  که دارم بال بال میزنم بچسبونمش پشت شیشه ماشین. اینقدر حس خوبیه که نگو.

امروز هم نشستم لالایی هایی که گرفته بودم رو خودم گوش دادم. به قول مژی جون آدم دلش میخواد های های بشینه گریه کنه باهاش. واسه همین همشونو دیلیت کردم و فقط شعرهای کودکانه و لالایی چرا رو نگه داشتم. دوست ندارم بچه مون از این لالایی های غمناک گوش بده اصلا.

دکتر این روزها همش بهم میگه ماشالا آستانه تحملت خیلی بالاست. میگه خیلی از خانوم ها توی ویزیت های آخر کلی سر و صدا راه می اندازن و جیغ جیغ میکنن اما ماشالا تو خیلی صبوری. خلاصه که دکترم حسابی داره لوسم میکنه و با این تعریف و تمجیدها می ترسم که خیلی دیگه جوگیر بشم و فکر کنم واقعا درد رو به معنای واقعی میتونم تحمل کنم.

نیکان گوگولی ما گل پسرم دیگه واقعا همه چیز برای ورودت آماده است. بهمون قول بده خیلی من و بابایی رو توی خماری نذاری و توی همین یکی دو هفته رخ ماهتو به ما نشون بدی که تو را ما چشم در راهیم بدجوررررررررررررقلبماچ

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٦ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak