Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

سلاممممممممممممممممممممم به همه دوستای مهربونم. من اومدم. باورتون نمیشه با تک تک کامنت هاتون کلی انرژی گرفتم و از اینکه اینقدر دوست مهربون همراهم دارم هزار بار به خودم بالیدم.خواهری مهربونم ممنون که اینجا به دوست جون ها خبر دادی.

پسرم بالاخره در 39 هفته و دو روزگیش به دنیا اومد. ماجرا از اونجا شروع شد که مامان خانوم همش نگرانم بود که چرا درد زایمان به سراغم نمیاد و هر صبح که از خواب بلند میشد اولین سوالی که میکرد این بود: درد نداری مادر؟ یا نصفه شب که میرفتم دستشویی همش میگفت خوبی مادر؟ درد داری؟ دیگه روز سه شنبه بهم گفت مامان جان تو با این همه فعالیت عجیبه که درد نداری به نظرم بیا بریم روز پنجشنبه سزارین کن خیال خودتو راحت کن. راستش این حرفو که شنیدم یه کم رفتم توی فکر از اول هفته کلی مال گردی داشتیم با مامان صبح ها یک ساعت پیاده روی، یک ساعت و نیم استخر و بعدش هم خرید اینور و انور و من هم کلی تند تند راه میرفتم چون دکتر گفت که باید تند اتند راه بری. خلاصه دیگه با همسر و مامان قرار گذاشتیم به جای شنبه هفته بعد پنجشنبه دو روز زودتر بریم دکتر ویزیت کنه.

خلاصه راه افتادیم سمت مطب و خانوم دکتر بعد از معاینه گفت نی نی هنوز بالاست و میزان باز شدن دهانه رحم همش یک سانت و نیمه!!! بعدش بهم گفت میخوای که امروز یه تلاشی بکنیم ببینیم با آمپول فشار میاد نی نی یا نه؟؟ چون اینجوری که من می بینم تو حالا حالاها درد نخواهی داشت. من و همسری یه جورایی حس میکردیم اگه قراره سزارین بشم بهتره همین هفته بشم که نی نی نیمه اولی و متولد شهریور بشه. خلاصه با ترس و لرز گفتم باشه. در حالی که همسر و مامان چشماشون از تعجب گرد شده بود. قرار شد بریم خونه لوازم رو برداریم وبعد بریم. صبحش حمام کرده بودم. موهام رو اتو کشیدم جینگیلی مستون کردم و راه افتادیم سمت بیمارستان. البته در راه برگشت از مطب به خونه اینقدر هیجان داشتم که بغض داشت منو می کشت. با خواهر بزرگه که حرف زدم جفتی زدیم زیر گریه. حالا گریه نکن کی گریه کن. واسه همین مجبور شدم واسه دوستای مهربونم یه اس ام اس بفرستم که دارم میرم بیمارستان و خواهش کنم بهم زنگ نزنند. انصافا همه دوستانم حسابی منو شرمنده کردند و با اس ام اس های کلی پر انرژی برام بهترین ها رو آرزو کردند.

ساعت 2.40 در بیمارستان پذیرش شدم. قرار شد با دوز پایین آمپول فشار پروسه شروع بشه. بعدش اگه جواب مثبت بود دوز بره بالا اگر نه ساعت 10 شب پروسه متوقف بشه و فردا صبح دوباره از نو شروع بشه. دردهای اولیه خیلی شبیه درد پریود بودند و واقعا قابل تحمل. ساعت حول و حوش شش دکتر اومد بیمارستان منو چک کرد و گفت الان دو سانت بیشتر باز نشده. احتمالا پروسه میافته به فردا. دردهایی که میشه گفت به معنای واقعی درد بود از ساعت 7.5 شروع شد. توی این مدت ام پی تری پلیر توی گوشم بود و مدام آهنگ های عاشقانه گوش میدادم. تمرین های آرامش رو انجام میدادم. نفس های عمیق میکشیدم. گاهی میرفتم روی توپ و وقتی دردها می اومد و با نفس عمیق و بالا و پایین شدن روی توپ کنترلش میکردم. یه پرستار ماه هم توی بیمارستان بود که مثل خواهر بهم محبت میکرد و نازم رو میکشید. هی شونه هام رو ماساژ میداد. مامان و همسر گاهی می اومدند داخل. همسری کلی بهم روحیه میداد. ناز میکردم، سرم رو بوس میکردم. خلاصه که کلی آرومم میکرد. مامان هم هی دست و پام رو مالش میداد. دیگه گریه هام شروع شد. یه دفعه بغضم ترکید. جلوی اشکام رو نمی تونستم بگیرم. ساعت 8.5 پرستار اومد و معاینه کرد. گفت الان به نظر من شده چهار سانت. بعدش رفت و با دکتر تلفنی حرف زد و قرار شد کیسه آب رو دستی با یه قلاب پاره کنند. بعدش کلی بهم آرامش داد و گفت اصلا درد نداره این کار و فقط باعث میشه که دردهات زودتر به قله برسند.پاهام رفته بود روی ویبره. داشتم از ترس قالب تهی میکردم. کیسه آب پاره شد. و دردهای واقعی شروع شدند. دردهایی که نفسم رو می برید. خیلی از این دردها نمیخوام بگم که فاز منفی بدم. فقط اینو بگم که الان که فکر میکنم نمی دونم چه جوری اون دردها رو تونستم تحمل کنم. دو ساعت آخر فقط به خودم بد و بیراه می گفتم و دلم میخواست خودم رو از روی تخت پرت کنم پایین. خانوم دکتر ساعت 1 شب اومد. طبق پروتکل بیمارستان تا زمانی که دهانه رحم 7 سانت باز نشده باشه دکتر نمیاد. خانوم دکتر اومد و کلی امید داد و گفت که میتونی. باید سعی کنی که خیلی خوب پوش کنی. بازم از اینکه چقدر این پروسه پوش کردن سخت بود نمیگم. فقط وقتی دکتر بهم گفت بچه داره برمیگرده بالا و اگه پوش نکنی مجبورم با وکیوم بکشمش بیرون .تمام زورم رو جمع کردم و با جیغی که همه فضای بیمارستان رو لرزوند نیکانم رو دادم بیرون. صدای گریه پسرم که بلند شد دیگه نفهمیدم کجام. افتادم روی تخت. بیحال و بیهوش. نیکان رو گذاشتن روی سینه ام .به معنای واقعی کلمه آرامش داشت. صداش در نمی اومد گل پسرم. این لحظه رو حاضر نیستم با هیچ لذتی توی دنیا عوض کنم. پسرم به دنیا اومده بود. بالاخره انتظارها به سر اومده بود. پرستار مهربون منو بوسید و بهم تبریک گفت. وزن پسرم 3 کیلو و 150 گرم بود. برخلاف انتظار خانوم دکتر که فکر میکرد کلی درشته. اما بهم گفت وزنش برای زایمان طبیعی ایده آل بود.

همسرم توی اتاق زایمان پا به پا همراهم بود. اگر تشویق هاش نبود اگه مهربونی هاش نبود، هیچ وقت نمی تونستم اینکارو انجام بدم. هی بهم میگفت نفس بکش. بهم میگفت توی خیلی قوی هستی. میگفت دو قدم دیگه بیشتر نمونده. دستاش له شد اینقدر موقع درد فشارش دادم. مامان مهربونم فشارش افتاده بودم و مجبور شد بیرون اتاق باشه. وقتی نیکان به دنیا اومد، اومد توی اتاق دستاش سرد بود رنگ به رخ نداشت اما خوشحال بود. الهی قربون هر دوشون برم که اینقدر هوای من رو داشتند.

یک ساعتی توی اتاق لیبر بودم بعدش نیکان رو آوردند. چشماش باز بود. از نگاه بهش سیر نمیشدم. بعدش ساعت 4 صبح منو منتقل کردند به اتاقم. همه چیز تموم شده بود. از ذوقم خوابم نمیبرد.

خانواده های مهربونمون تمام شب رو همراهمون بودند. از خواهرها و برادرها گرفته تا خانواده همسر. ایشالا بتونم برای تک تکشون جبران کنم. دوستای مهربونم که دیگه نگو اونقدر منو شرمنده کردند که مطمئنم هیچ وقت لطف و محبتشون رو نمی تونم جبران کنم. از همه تون ممنونم به خاطر اینکه با من بودید توی این نه ماه به خاطر همه انرژی های مثبتتون و امیدوارم بازتاب این مهربونی ها توی زندگی تک تکتون نمود پیدا کنه.

من دیگه برم که گل پسری احتمالا عنقریبه بیدار بشه.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۳ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak