Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

توی این مدت که ننوشتم کلی اتفاقات افتاد. اول از همه اینکه پسرم دو ماهه شد. به همین زودی دو ماه از اومدن گل پسر گذشت. سه شنبه هفته پیش هم بردیم برای زدن واکسنش. بماند که چه بلایی به سرمون آوردند وقتی من گفتم نیکان کبود میشه و ریسه میره. دکتر اطفال گفت باید ببریدش مغز و اعصاب یه موقعی دارن واکسن میزنن تشنج نکنه. اون دکتر مغز و اعصاب احمق هم برای اینکه ببینه نیکان چه جوری ریسه میره شروع کرد به فشار دادن سرش و وقتی دید صداش در نمیاد از نوک انگشت پاش یه نیشگون سفت گرفت. گل پسرم کبود شد و یکی از بدترین ریسه هاش رو رفت. بعدش هم دکتر هر هر خندید و گفت اینکه ریسه نیست این گریه معمولیه!! دیگه بماند چقدر قربون صدقه پسرم رفتم که ساکت شد. تا هم شروع میکنه به گریه کردن کلی اشک از چشماش میاد که واقعا دل آدم رو کباب میکنه. خلاصه بعدش رفتیم برای زدن واکسن. یکی توی ران پای راست و یکی پای چپ. گفت باید پاهاشو نگه دارین. این وظیفه خطیر رو دادم به همسر. وقتی با زدن آمپول ها دوباره شروع کرد به ریسه رفتن منم ناخودآگاه اشکام جاری شد. اما خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر میکردم. فکر کنم پیش دکتر اعصاب اینقدر بد گریه کرده بود که دیگه نای گریه کردن نداشت.

توی ماشین هم شیر خورد و خوابید. تا ساعت 10 صبح روز بعدش تب نکرد. اما از بعدازظهر تبش شروع شد و تا ساعت 5 بامداد روز بعد ادامه داشت. اونقدر هم مظلوم شده بود که نگو. اصلا جیکش در نمی اومد. همین بیشتر دل آدم رو کباب میکرد.

بابای همسر و برادرزاده اش هم چهارشنبه پیش رسیدند. علی اینقدر ذوق میزنه برای نیکان که نگو. همش در حال قربون صدقه رفتن و بازی کردن باهاشه. بابای همسر رو که دیگه نگو. با عشق به پسرم نگاه میکنه و ناز و نوازشش میکنه. از در که وارد شد یه جعبه بهم داد توش یه انگشتر خیلی خوشگل بود برای تولد نیکان برام کادویی گرفته بودند. وقتی دید من هر روز میندازم انگشتر رو کلی بیشتر هم ذوق کرد. خیلی جالب بود که خودش رفته بود و پسندیده بود. با وجود اینکه من طلای زرد دوست ندارم اما نمیدونم چرا این انگشتر رو خیلی دوست داشتم.

دیگه از روز پنجشنبه همش اینور و اونور بودیم. همسر هم دو روز مرخصی گرفت و حسابی تفریح کردیم. نیکان هم حسابی باهامون همکاری کرد و اصلا اذیت نکرد. هر جا میرفتیم یا خواب بود یا بیدار بود و غش غش می خندید. از محسنات زندگی توی دبی هم اینه که هر شاپینگ مالی میری توی دستشویی جا برای شیردهی و تعویض نی نی داره. از همه بهترش رو توی ایکیا دیدم که کلی اسباب بازی توی این اتاق گذاشتند. نیکان اینقدر ساکت بود و با جینگیلی هایی که بالای سرش بود حال میکرد که خیلی راحت بدون کمک تونستم عوضش کنم.

حالا سر فرصت باید از تجربه ایکیا گردی بگم که یکی از لذت بخش ترین قسمت های تفریحاتمون بود و من رو مشعوف کرد حسابی. توی یه پست جداگانه در موردش حتما می نویسم.

امشب هم مادر همسر رفت. ویزاشون 40 روزه بود و امشب حتما باید میرفت. تجربه جالبی بود اومدن مامان همسر و 40 روز پیش هم بودن. بکن نکن ها رو که همه مامان ها دارند. مامان خودم وقتی هی بهم یادآوری میکرد یه موقع هایی میگفتم مامان جون فهمیدم چقدر میگی آخه بهم. اما مامان همسر رو نمی شد کاریش کرد. فقط دیگه یه موقع هایی که بهم فشار می اومد می گفتم اون کار رو کردم اما نمی کردم. مثلا من می دونستم که نیکان دل درد نداره تا گریه میکرد علی الخصوص بعدازظهر میگفت بهش گریپ میکسچر بدیم. یا تا جاش رو میخواستم عوض کنم بدو بدو می اومد و شکمش رو می پوشوند و رو به نیکان با خنده می گفت مامان جون منو سرما ندی!!!! به من میگفت خیلی کند عوضش میکنی.

هر موقع بهم فشار می اومد با خودم میگفت اگه میگی مامان همسر رو اندازه مامان خودت دوست داری نباید بهش خرده بگیری و عصبی بشی که همین یه جمله خیلی بهم کمک میکرد. اما یه موقع هایی که دیگه از دلم سر میکرد به همسر میگفتم. اوایل که نیکان ریسه میرفت مامان همسر بدو بدو از تو بغلم نیکان رو در می آورد ولی این آخری ها همسر به بهانه اینکه من خودم باید این قضیه رو مدیریت کنم  نمیذاشت بیان سمتم که بگیردش.

40 روز جالبی بود و از حق نگذریم واقعا مامان جون کمک حالم بود. مامانم بسیار منو بد عادت کرده بود بس که بهم سرویس اضافی میداد و جوش و خروش میکرد. اما مامان همسر به جا کمک میکرد. اصلا هم به خودش سخت نمی گرفت. گاهی برای خودش میرفت استخر. گاهی کتاب می خوند. گاهی بافتنی می بافت. البته این بافتنی یکی دو بار بدجوری رفت روی اعصاب من. نیکان رو میذاشتم پیششون و میرفتم سراغ کارهای خودم بعد نیکان نق نق میکرد و مامان جانم جانم میگفت و بافتنی می بافت. اون لحظه بود که دلم میخواست اون بافتنی رو توی سر خودم ریز ریز کنم.

اما اینجا می نویسم که یادم نره. اون بنده خدا 40 روز خونه زندگی رو ول کرد و به خاطر ما اومد دبی. حتی یک بار هم نازکتر از گل به من نگفت. همیشه رک و راست بود و هیچ وقت پشت سر من حرفی به همسر نزد. همین روراست بودنش رو خیلی دوست دارم و سعی میکنم خونسرد بودنشون رو هم گاهی اوقات سرلوحه خودم قرار بدم. با وجود دست و پا درد نیکان رو بغل میکرد و می خوابوند. الحق هم نیکان توی بغلشون به راحتی به خواب میرفت.

آخر سر هم 30 تا دونه از عکس هایی که انداخته بودیم با همسر براشون گزینش کردیم و دادمش برای چاپ که واقعا سورپریز خیلی خوبی بود براشون و کلی ذوق کردند.

پدر همسر و علی تا جمعه اینجا هستند و بعدش تازه زندگی سه نفره ما آغاز میشه. میدونم که می تونیم از عهده اش بر بیاییم و امیدوارم که خیلی بهمون سخت نگذره. البته قرار شده یه هفته آزمایشی تنها باشیم و اگه خیلی سخت بود یه مید بیاد توی کارهای خونه در طی روز بهم کمک کنه. حالا تا ببینیم چی پیش میاد.

اینم دو تا عکس از گل پسرمون:

خواب

بیدار

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٧ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak