Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

++ فردا دقیقا یک سال از روزی که جواب آزمایشم رو گرفتم میگذره و من امسال دلبرکم رو در آغوشم داره در حالیکه دو روز دیگه سه ماه و نیمه میشه . امروز یه بار دیگه پست پارسالم رو خوندم و هزاران بار خدا رو برای داشتن جینگولکم شکر کردم.

++ هفته پیش بود به گمانم که از لحن کلام دوستی دلم گرفت. راستش اون لحظه زبونم قفل شد و نتونستم احساس باطنی ام رو بهش بگم. این موضوع روی دلم مونده بود واسه همین هم به دوست رابطمون در موردش گفتم. دوست عزیزم گفت شاید زیادی حساس شدی و فلانی واقعا منظوری نداشته و بعدش بهم گفت که من هم در موقعیتی چیزی بهش گفتم که اون رو به فکر فرو برده. تلفن رو که قطع کردم یک بار دیگه مکالمه اون روز و رنجشم رو مرور کردم و حس کردم شاید عینک بدبینی به چشمم زدم و قضاوت کردم. بعدش به مکالمه خودم با اون دوست فکر کردم و دیدم چه حرف مسخره ای بهش زدم در حالیکه شرایطش رو میدونستم. از اون روز یکی دو تا نشانه دیگه دیدم در مورد قضاوت کردن و قضاوت شدن. وقتی سال 2013 شروع شد درست شب آتیش بازی برج خلیفا به خودم یه قولی دادم و اون اینکه تا حد امکان توی این سال سعی کنم کسی رو قضاوت نکنم و از اینکه دیگران قضاوتم کنند ترسی به خودم راه ندم. با خودم گفتم چه اشکال داره اگه بقیه فکر کنند من آدم کاملی نیستم مهم اینه که من خودم رو با همه آنچه که دارم دوست داشته باشم. مهم اینه که به همسرم و پسرم عشق بورزم حتی اگه یه موقع هایی بهترین کار رو براشون انجام ندم. مهم اینه که خودم حس خوشبختی داشته باشم همین برام کافیه. اینو نوشتم اینجا که یادم نره یکی از کارهای پر رنگ 2013 من اینه: تا حد امکان دیگران رو قضاوت نکنم و از قضاوت شدن نترسم. امیدوارم بتونم کمابیش بهش جامه عمل بپوشونم.

++ شب سال نو، دعوت شدیم خونه یکی از دوست جونا. قبلش تصمیم داشتیم به دلیل ترافیک زیاد و شلوغی از این برنامه صرفنظر کنیم اما چون مشکل پارکینگ حل شد و بعدش قرار شد پیاده بریم سمت برج, تصمیم گرفتیم که بریم آتیش بازی رو ببینیم. نمیدونم چرا دلم میخواست نیکان از نزدیک شاهد این آتیش بازی باشه. برنامه آتیش بازی البته به نظرم به باشکوهی سال پیش نبود اما گل پسری اینقدر خوشش اومده بود که نگو. زل زده بود به این منظره و صداش در نمی اومد. بعدش با همسر کلی ذوق کردیم که نیکان رو بردیم این برنامه رو ببینه. کلا نیکان گوگولی داره عادت میکنه که توی برنامه های مختلف پایه باشه. من و همسر خیلی سخت گیری نمی کنیم که همش توی خونه بمونیم. دوست داریم با نیکان از همه سرگرمی های دبی لذت ببریم.

++ خدا این یوتیوب رو از ما نگیره که کلی بهمون چیز یاد میده. حدود یه ماه پیش همسری کلی ویدیو دانلود کرد که توش مادر و نی نی با هم ورزش میکنند من هم یه روز که نیکان خواب بود سه چهار تاش رو دیدم و از روش نوت برداشتم که بعدا با نیکان انجام بدیم الان تقریبا 3 هفته ای میشه که شروع کردیم به ورزش دو نفره و کلی روحیه و انرژی هر دومون بالا رفته.

اینم دو تا از ویدئوها که من عاشقشون شدم:

==

==

تازه من کلی حرکت هم خودم کشف کردم که دیگه نیکان به غش غش می افته وقتی من انجامش میدم. فقط آب دهن آویزون گل پسر کلی می ریزه توی سر و صورت من که هی با دستمال پاکش میکنم.

++ از فعالیت های فرهنگی این ماه من که کلی شاخ غول شکوندم خوندن یه کتاب بی نظیر بود که واقعا بعد از مدت ها نداشتن وقت برای کتابخوانی کلی از خوندنش لذت بردم. اسم کتاب هست استاد عشق زندگی نامه پروفسور حسابی به قلم پسرش ایرج حسابی. شدیدا خوندنش رو توصیه میکنم. گاهی خوبه آدم این کتاب ها رو بخونه برای انگیزه بیشتر برای انجام کارها خوبه. این روزها هم آخرین سری wimpy kid  رو دارم میخونم. جرقه اش رو هم آرزو جون توی سرم انداخت. واییییییی که من از خوندن این کتاب سیر نمیشم اینقدر با مزه است. وقتایی که نیکان خوابه چهار پنج صفحه ازش میخونم.یه کتاب دیگه هم یه روز که با مریم و رزی و سارای عزیز رفته بودیم بیرون از borders رزی مهربون برام پیدا کرد که اسمش هست brain games. بازی های مناسب برای بجه ها توی گروه های سنی مختلف تا دو سالگی هستش. احتمالا توی پست بعد یه خلاصه ای از بازی های بچه ها از سه تا شش ماهگی مینویسم.

++ فستیوال خرید دبی از امروز شروع شد و شاپینگ مال ها پر از جمعیت مشتاق برای خریده. در همین راستا فعلا گل پسر کلی لباس گیرش اومد. دیروز کالسکه رو برداشتم و یه تاکسی گرفتم و با نیکان رفتیم امارات مال. دفعه قبلشم با هم رفته بودیم ابن بطوطه و همسر اومده بود دنبالمون. خیلی تجربه خوبیه برای من که بیرون رفتن هام منوط به بودن همسر نباشه و خودم هم مستقل بتونم با گل پسر برم بیرون.

++ اما بگم از نیکان گوگولی که با سرعت برق و باد داره بزرگ میشه و دلبری میکنه. دیگه کاملا با اد بودو باهامون حرف میزنه. از هفته پیش یاد گرفته وقتی یه کم دیر به دادش میرسیم جیغ میزنه بیا و ببین. تازگی ها هم وقتی توی یه جمع ناآشنا وارد میشه اولش یه کم غریبی میکنه و گریه میکنه که فکر کنم طبیعی باشه. خودشو تا نصفه از زمین بلند میکنه اما هنوز نمی تونه کامل بچرخه. من و باباش بهش کمک میکنیم که یه دور کامل بزنه. عاشق آینه است و این که توی آینه براش شکلک در بیاری و باهاش بازی کنی. تازگی ها وقتی دارم براش کتاب میخونم هی میخواد کتاب رو بگیره و بکنه توی دهنش منم هی کتاب رو مجبورم دور کنم آخرش هم میرسه به جیغ زدن و گریه کردن که چرا کتاب رو بهش نمیدم. وقتی شیر میخوره شروع میکنه به نطق کردن برای خودش و من اینقدر ذوق دارم که همش در حال ضبط کردن صداش هستم. دیگه مثل قبل توی کالسکه غر غر نمیکنه و واسه همین صبح ها با هم میریم پیاده روی دور رودخونه و توی این هوا حسابی لذت می بریم. تازگی ها که شعر رو با پانتومیم براش میخونم کلی بیشتر ذوق میکنه و میخنده.

ادامه مطلب یه عکس از قندک ما در آستانه سال 2013


نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak