Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

سلاممممممممم به همه دوستای گل و مهربون. امیدوارم که سال 92 رو با خوبی و خوشی آغاز کرده باشید و تعطیلات خوبی رو پشت سرگذاشته باشید. تقریبا 50 روزی میشه این طرف ها نیومده بودم. دقیقا از روزی که آخرین پست رو گذاشتم بدو بدو داشتم تا خود الان. 

من شنبه از ایران برگشتم. البته دو هفته آخر که مونده بودم برای خوش گذرونی بیشتر به کامم خیلی تلخ شد. هفته اولش که مامان گلم به خاطر قلبش بستری شد بیمارستان و کلی حالم گرفته شد و هفته بعدشم نیکان جیگر طلا از روز یکشنبه بستری شد بیمارستان تا روز جمعه. روزهای خیلیییییییی سختی رو پشت سر گذاشتم. نیکانم رو یکشنبه شب با نفس های بریده بریده رسوندیم بیمارستان در حالیکه با استیصال تمام از خدا میخواستم بچه ام رو برام حفظ کنه. خیلی نمیخوام خاطرات تلخ اون روزها رو مرور کنم اما خدا پسر کوچولوی نازم رو صحیح و سالم دوباره بهم برگردوند.تشخیص دکتر آلرژی بود که به خاطر سرما خوردگی خیلی تشدید شده بود و یه حمله تنفسی به نیکان دست داده بود. خدا رو شکر توی بیمارستان خوبی بستری شد که هم کادر پرستاری و هم کادر پزشکیش خیلی عالی بود و اذیت نشد خیلی. فقط خدا میدونه که چقدر کنترل یه بچه 6 7 ماهه در حالیکه به دستش سرم وصله سخته. خدا این موبایل رو از من نگیره که اپلیکشن های توش باعث سرگرمی نیکان شد و همین طوری گنجشکک اشی مشی که بهش توصیه میشد لب بوم ما نشینه. با خوندن شعرهای مختلف و نشون دادن شعرهای مختلف توی موبایل و لالایی خوندن و حواس نیکان رو به چیزهای دیگه پرت کردن بالاخره تونستم از پس سرم وصل شده به دستش بربیام که از بیخ و بن کنده نشه.

خلاصه که روز جمعه بعدازظهر گل پسر مرخص شد از بیمارستان در حالیکه همسری که برگشته بود دبی دوباره به خاطر نیکان برگشت و همه کارها رو نصفه نیمه رها کرد و اومد پیش ما. وجودش برام قوت قلب بود و همین که در کنارم بود آرامش عالم میومد سراغم. هر چند که خواهری ها و خانواده خودم و همسر نذاشتند آب توی دلم تکون بخوره و با حمایت ها و مهربونی هاشون کلی حالم رو بهتر کردند اما از روزی که همسر اومد خیلی اخساس بهتری داشتم.

دیگه روز شنبه هم بعدازظهر رسیدیم دبی و برگشتیم به روال عادی زندگی. هر چند هنوز خونه کامل کامل مرتب نشده اما خوب 80 درصد کارها انجام شده و این کارهای خرده ریزه هم امیدوارم این آخر هفته تموم بشه.

از نیکان بگم که پیشرفت هاش باور نکردنیه در عرض این یک ماه. اصلا حس میکنم یه جور دیگه شده. از موقعی که برگشتم دیگه سرعت چهار دست و پا رفتنش کلی افزایش پیدا کرده. با غلت زدن و کشیدن خودش روی زمین به همه چی دو سوته میرسه. همون شب که بردیمش بیمارستان زبون وا کرد و با دا  دا دا کردن میزان دردش رو بهم میگفت. الان کلمه هایی مث دد، ب ب، بابا، مام، دا دا و چیزهایی از این قبیل رو به راحتی میگه. توی روروئکش میشینه و اینور و اونور میره. با یه حمایت کوچیک خودش روی زمین میشینه. دیگه راحت توی وان میشه حمامش کرد و امروز برای اولین بار خودم تنهایی بردمش حمام در حالیکه برای خودش عشق و حالی میکرد توی وان.

غذای کمکی رو هم از شش ماهگی به بعد شروع کردم براش. الان بهش فرنی حریره بادوم و سوپ ماهیچه و مرغ رو میدم. البته دکترش گفت از یه هفته دیگه می تونم آب سیب رنده شده رو هم بهش بدم. اولش خیلی غذای کمکی رو دوست نداشت اما الان همه چی رو با اشتها میخوره. وقتی بهش میگم یک دو سه و قاشق رو میارم طرفش شماره سه رو که میشونه دهنش رو کامل باز میکنه که قاشق بره سمت دهنش. موقع خوردن قطره مولتی ویتامین دهنش رو کاملا کلید میکنه مبادا یه قطره اش بریزه توی حلقش و من داستان دارم برای دادن قطره.

اینقدر حرف دارم برای زدن که نمی دونم از کجاش باید شروع کنم. فعلا این پست رو داشته باشید تا بیام به یه عالم اطلاعات خوب و یه عالم حرف های نزده. الان واقعا اینقدر خوابم میاد که نمی تونم صفحه لپ تاپم رو درست ببینم. حتما تا آخر هفته بعد با یه پست خوب برمیگردم تا اون موقع بدرود.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak