Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

سلام سلام صد تا سلام. خوب من بالاخره برگشتم. الوعده وفا. الان ساعت 10 شبه البته و همسر سرما خورده و نیکان نیمچه سرما خورده خوابیدند و من فرصت کردم بیام چند خطی بنویسم. اینقدر حرف زیاده برای گفتن که موندم از کدومش شروع کنم.از همه دوستانی که توی این مدت پیگیرم بودند و به اینجا سر میزدند ممنونم. آدم بعد از یه مدت ننوشتن تنبل میشه حسابی اما شماها کلی بهم واسه نوشتن انگیزه دادید:)))

++ خوب اول از سفر بگم که کلی برای همه سوال پیش اومده بود که من کجا رفتم. عزیزان دل آخه من با یه بچه نوپا کجا میتونم رفته باشم جز همین ایران خودمون. ممول میگفت دیدم ازت خبری نیست به بچه ها گفتم فک کنم با همسرش رفتن آمریکا ماموریت.!!! خلاصه که کلییی خندیدم از دستش.

داستان ایران رفتنم هم این بود که خیلی یهویی دو روز مونده به اومدن مامان خانوم از مکه تصمیم گرفت سورپرایزش کنم و بدون اینکه بدونه برم ایران. میدونستم که کلییییی خوشحال میشه. دیگه با همسر صحبت کردم و اون بنده خدا هم گفت من حرفی ندارم. این شد که من و نیکان به مدت 22 روز رفتیم ایران. البته به دلیل آلودگی هوا نصف مدت رو توی خونه بودیم. یه هفته اش هم به طور کل در خدمت مامان خانوم. موند یه هفته آخر که کلی بدو بدو داشتم. از کارهای اداری گرفته تا خرید و کلی هماهنگی دیگه. اما سفر خیلی خوبی بود. بیشتر از همه برای نیکان خوشحال بودم که با بچه ها حسابی از زمانش لذت میبرد. عاشق سپهر و دینا بود و یه موقع هایی نصفه شب از خواب بلند میشد و صداشون میزد و بهانه اشون رو میگرفت. کلی هم توی حرف زدن و راه رفتن پیشرفت کرد گل پسری. جوری که درست فردای روزی که برگشتیم 10 قدم رو بدون ساپورت من و همسر برداشت.

یکی دیگه از خوبی های این سفر این بود که بی دغدغه نیکان رو پیش مامان خودم یا همسر میگذاشتم و میرفتم دنبال کارام. بیشتر از همه تونستم کتاب بخرم و از بودن در کتاب فروشی و تورق کتاب ها لذت ببرم. البته اینکه کی بتونم این همه کتابی که خریدم رو بخونم خدا عالمه، اما حس خوب خرید کتاب رو خیلی دوست داشتم.

به مدد اهل فیلم بودن برادرزاده همسر هم کلی الان آپدیتم و هر چی فیلم و سریال توی بازار بود رو دیدم از ش ا ه گ و ش گرفته تا و ی ل ا ی من و فیلم هایی که اخیرا توی سبد پخش خانگی بود. ب ر ف روی ک ا ج ها رو بسیار بسیار دوست داشتم. به نظرم م ه ن ا ز ا ف ش ا ر خیلی خیلی متفاوت بازی کرده بود. من فک کنم 3 4 بار این فیلمو تا حالا دیدم و هنوزم برام دیدنش جذابیت داره. پ ل چ و ب ی رو هم دیدم اما خیلی خوشم ازش نیومد. نتونستم بفهمم این همه وقت میشینی این فیلم رو می بینی قرار هستش که چه پیامی بگیری. خلاصه که حسابی از لحاظ فیلمی آپدیت شدم برگشتم:)))

به طور کلی از شلوغ پلوغی هایی که توی این سفر بود بگذریم در مجموع سفر خیلی خوبی بود. هر وقت میرفتم خونه مامان اینا اینقدر شلوغ بود و بچه ها جیغ و داد میکردند و صدای تلویزیون همیشه روی مخ بود که تا یکی دو روزی یه چیزی توی سرم زنگ میزد. وقتی میرفتم خونه مامان همسر اینقدر سکوت بود و آرامش که انگاری دوپینگ میکردم وقتی اونجا بودم. دوباره میومدم اینور و روز از نو روزی از نو. کلا عنصر تلویزیون رو از خانواده های ایرانی اگه بگیرن فک کنم حسابی دپرس بشن. من که از صبح تا شب غیر از پخش موسیقی به هیچ دلیل دیگه ای تی وی رو روشن نمیکنم. واسه همین همیشه عادت به خاموش بودن این وسیله دارم تا روشن بودنش. سر همین موضوع کلی برای همه میرفتم بالای منبر که عزیزان من چنین و است چنان است، اما کو گوش شنوا!!!!

++ دیشب دعوت بودیم جشن سالگرد ازدواج سنی عزیزم و الحق خیلی خیلی زحمت کشیده بود و کلی بهمون خوش گذشت. البته همسر اصلا حالش خوب نبود و مدام دستمال کاغذی دستش بود و آب دماغش آویزون. اما همه عزیزان جمعشون جمع بود و قسمت شد همه رو ببینم بعد از مدت ها که ندیده بودمشون. دوست جون مهربونم انشاالله سال های سال در کنار هم عاشقانه زندگی کنید و خوشبخت باشید:-***

++ نمیدونم گفته بودم یا نه که نیکان اصلا با اسباب بازی و کتاب هاش مشغول نمیشه. یعنی تمرکزش در حد یک دو دقیقه هست روی این چیزا. تازگی ها از خودم بازی های جدید کشف کردم که برای مدت طولانی تری سرگرمش میکنه. چند تاشو اینجا میگم شاید به درد مامان های دیگه هم بخوره:

1. رول دستمال کاغذی که یه کم دیگه دستمال بهش مونده رو میدم دستش. اون هم هی بازش میکنه و هی پاره و پوره اش میکنه. البته باید مراقب بود که توی دهان نذاره دستمال ها رو.

2. یک کاسه براش پر از نخود یا لوبیا میکنم و چند تا کاسه و پیاله میچینم دورش. هی نخود لوبیاها رو از این کاسه میریزه توی اون کاسه و از صداش لذت میبره. یکی دوبار میخواست بذاره دهنش و گذاشت، اما چون دید سفته و نمیشه قورتشون داد تفش کرد بیرون.

3. براش یک پیمانه برنچ ریختم که همین کار رو باهاش تکرار بکنه. البته آرد هم خیلی براش جذابیت داشت اما یه کم کثیف کاریش بیشتر بود.

4. یک بار هم براش رنگ انگشتی گذاشتم که چون داشت همه چی رو به هم میمالید بیخیالش شدم و زود جمعش کردم. حس میکنم هنوز یه کم براش زوده بازی با رنگ انگشتی.

5. یکی دو تا آبکش فلزی و قابلمه بهش میدم با چند تا قاشق تا هی بکوبه روشون و از صدایی که تولید میشه لذت ببره.

6. به ماشین هاش نخ بستم که بتونم هی از اینور به اونور بکشدشون و حسابی لذت ببره.

7. یه چند تا باکس داره برای اسباب بازی گاهی این باکس ها رو خالی میکنم که واسه خودش بره توش بشینه. بعدش از این توپ کوچولوها میریزم توی باکس تا هی بریزه توپا رو بیرون و من دوباره بهش برگردونم.

8. روی صندلی غذا بهش یه تیکه یخ میدم تا یا بریزه توی لیوانش و از صدای خوردنش به لیوان کیف کنه یا بگیره به دستش و سرما رو با دستاش حس کنه.

9. یه دستمال کاغذی برمیدارم میذارم روی دماغم بعد فوت میکنم زیرش که بره توی هوا و بعدش هیجان رو بیشتر میکنم و هی خوشحالی میکنم دوباره دستمالو برمیدارم و همین کارو تکرار میکنم.

10. سی دی بازی های آوازی یه کاره از سودابه سالم که بیشک یکی از بهترین سی دی های موسیقی برای بچه هاست که تا حالا گوش دادم. سی دی رو میذارم و براش با پانتومیم اجرا میکنه. اینو توی کلاس های بیبی سنسوری که میرفتم یاد دادن. البته مستانه هم توی وبلاگش گفته بود که یک یادآوری شد برامون و حسابی گل پسرم از این بازی لذت میبره. خصوصا وقتی ادای باد و موج دریا رو براش درمیارم.

11. کلا یکی از سرگرمی های عالیش اینه که پای برهنه روی شن، چمن و زمین صاف راه بره. ما هم براش محدودیتی نمیذاریم و میذاریم حسابی برای خودش لذت ببره.

12. یکی از پاپیتاش میمونه. من پاپیت رو میگیرم جلوی صورتم و صدای میمونو در میارم و کلی داستان بافی میکنم از طرف آقا میمونه.

خلاصه که این بازی های این روزهای ماست و پسرکم حسابی لذت میبره از این بازی ها.

++ خاله رامک مهربون برای نیکان سه تا سی دی گرفته که عالی هستن واقعا. دو تاش ترانه های کودکان ه ن گ ا م ه ی ا ش ا ر هستش و یکیش هم بازی های آوازی کاری از س و د ا ب ه س ا ل م. این سی دی ها واقعا یکی از بهترین هاست برای بچه ها. البته با کلی دردسر تونستیم پیداشون کنیم. اما الان حسابی قدرشونو میدونیم. خاله رامک توی یه شب بارونی اینها رو به دستمون رسوند. مهربانی بی حد و حساب این دختر واقعا گاهی اوقات آدم رو دیوونه میکنه. یه جور بزرگمنشی توی رفتارش هست که واقعا دوست دارم. اگر برام کاری میکنه اصلا و ابدا انتظار جبران نداره و همین باعث میشه کاراش صد برابر ارزشش برام بیشتر بشه. یه جورایی منو یاد خواهری های خودم میندازه که همیشه بی حد و حساب بهم مهربونی میکنن هر چند اگر من یک صدمش رو هم نتونم براشون جبران کنم:-****

++ ماه آذر هم داره به نیمه هاش نزدیک میشه. ماه آذر پره از روزهای خوب و دوست داشتنی. تولد خیلی از عزیزانم توی این ماه هستش و همین باعث میشه بیشتر دوستش داشته باشم. دوست جونای آذری تولد همه تون مبارک باشه. براتون بهترین ها رو آرزو دارم.

++ و اما میرسیم به پست های رمزی. ایده پست های رمزی از چند ماه پیش توی ذهنم نقش بست. وقتی یکی از پست های پریا رو خوندم که از خواننده هاش خواسته بود یکی از پست هاشو انتخاب کنن واسه اینکه اون با صدای خودش بخوندشون. از اونجا بود که حس کردم چقدر این فاکتور صدا میتونه جذاب باشه و رابطه رو عمیق تر بکنه. دلم میخواد چند تا از صداهایی که گفتگوهای من و نیکان با هم هستش رو بذارم اینجا اما از طرفی دوست ندارم آدم هایی که هیچ حسی بهشون ندارم و اصلا نمیدونم کی هستن این فایل ها رو گوش بدن. این البته ایده اولیه بود. نمیدونم چقدر ممکنه جذاب باشه یا چقدر ممکنه به مامان هایی که نی نی هم سن و سال من دارن کمک بکنه اما شاید یک بار امتحانش کردم. فعلا دارم ایمیل ها رو وارد میکنم و باید صداها رو یه کم ویرایش کنم تا اماده آپلود بشه. من از خواننده های وبلاگم چیزهای زیادی یاد گرفتم. شاید این پست ها مقدمه ای باشه برای اینکه بیشتر بشناسمشون و بیشتر ازشون یاد بگیرم.

پ.ن 1: لیلای عزیزم کتاب سیب ترش رو بهم معرفی کرد که بیش از حد و اندازه دوستش داشتم. کلا با رمان هایی که اخیرا خونده بودم خیلی خیلی تفاوت داشت. به نظرم خوندش رو از دست ندید که واقعا از این جور رمان ها خیلی کم پیدا میشه.

این هم معرفی سیب ترش به سبک لی لی

پ.ن 2: الهام جان برام پیغام گذاشته بودی و سوالی کرده بودی اما اصلا آدرس ایمیلی نبود که بتونم بهت جواب بدم عزیزم. لطفا برام آدرست رو بذار.

پ.ن 3: منتظر یک پست پر از عکس و کلی چیزای دیگه باشید. فعلا یه عکس از پسرکم توی ادامه مطلب میذارم تا بعد. این روزیه که اولین گام های مستقلش رو برداشت. :)))

البته من هم در کنار این عکس بودم اما هر چه کردم نتونستم بذارم خودم هم باشم. باید مراقب آدم های بیمار در فضای مجازی بود.:))


نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱٠ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak