Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

وایییییییی که چقدر حس خوبیه خوندن تک تک کامنت های شما دوستای مهربونم. شرمنده که نشد تک تک برای همتون جواب بنویسم. کامنت ها رو تایید کردم و اینجا از همه دوستای گلم که به یادم بودند و تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم. تک تک تون رو دوست دارم و ممنونم از این همه لطف و محبتتون.

اینقدر حرف زیاد دارم برای گفتن که امیدوارم انگشتام و چشمام یاری کنند همه شون رو بنویسم.

1. اول از همه از تولد امسالم بگم که بی نظیر بود. از همون صبحش که چشام رو باز کردم پر بود از شادی و تبریکات پشت سر هم تا یکی دو روز بعدش.

همسر از دو سه روز قبل از تولد هی تولد مبارکی میکرد باهام و دیگه کلی از دستش میخندیدم. صبح روز تولدم با نیکان دو تایی تولد مبارک گفتند. نیکان البته اینجوری میگه تولدت مبارک "بک بک بک" یه مدل خیلی شیرینی که از خنده غش میکنم. اما چیزایی که توی روز تولدم خیلی بهم چسبید اینا بودند:

++آهنگ تولدت مبارک که خواهری توی ماشین برام گذاشت در حالیکه راهی سفر یه روزه بودند.

++تبریک شیوای عزیزم روی اسکایپ که برای من و نیکان اجرای زنده(دنسینگ) داشت و خیلی سورپرایز عالی ای بود.

++سورپرایز شیدا که یک ساعت نیکان توی خونه شون باهاشون سرگرم بود تا من برم مانیکور و کلی مشعوف بشم.

++ کاپ کیک های خوشمزه مریم عزیزم که توش پر از عشق و محبت بود و واقعا برام ارزش داشت و همین طور کادوی خوشگلی که معلوم بود سلیقه من توش لحاظ شده.

++ماساژ هات استون همسری که واقعا انتظارش رو نداشتم و همون شب نصیبم شد و لذت وافری ازش بردم.

++ایمیل نفیسه عزیزم که سرشار از محبت و مهربونی بود و پیوستش لینک یک کتاب بود که منتظر یه زمان مناسبم برای شروع به خوندش.

++ و سورپرایز روز بعد از تولدم که برنامه مشترکی بود که همسری و سنی عزیزم با هم چیده بودن برای سورپریز کردن من و همسر سنی(که تولدش 20 آذر بود) که واقعا انتظارش رو نداشتم و وقتی دوستامون رو توی رستوران هتل دیدم از ذوق میخواستم بزنم زیر گریه. دو روز قبل از این برنامه همسری به من گفت که زنگ زده و رستوران یه هتل خیلی خوب رو به توصیه دوستش رزرو کرده تا سه نفری جشن بگیریم و بعدا معلوم شد، پیشنهاد سنی بوده و همه برنامه ریزی هاش رو کرده که بریم اونجا و کنار هم تولد رو جشن بگیریم.عاشق این برنامه ریزی ها و سورپرایز کردناتم دوست جونمقلب

تازه بعدشم کادوی خوشگلی که سنی برام روی یک بلوز خوشگل عکس نیکان رو چاپ زده بود. و یه کادوی دیگه از خانوم و آقای همساده که خیلی دوستش داشتم. واقعا روز خیلی به یاد ماندنی بود اون روز و من خیلی خیلی هپی برت دی شدم رفت.

2. اما از نیکان گوگولی بخوام بگم باید تا فردا صبح بنویسم بس که شیرین شده این قند عسل.

تازگی ها عاشق جارو شده و خدا نکنه جایی جارو یا تی ببینه باید دستش بگیره و از این سر اتاق به اون سر اتاق رو جارو و تی بکشه. یه موقع هایی یه دستمال دست میگیره و شروع میکنه گردگیری کردن. همسر میگه یکی ندونه فک میکنه تو همش داری خونه رو جارو میزنی و تی میکشی. این در حالیه که من واقعا به هیچ کدوم از این کارا نمیرسم و باید دربست در خدمت پسری باشم از صبح تا شب. اینه که کلا توی خونه ما بمب ترکیده همیشه و من هم دیگه خیلی خودم رو اذیت نمیکنم. میگم خوب نیکان اولویته دیگه. روزهای یکشنبه یه خانومی میاد سه ساعت خونه رو تمیز میکنه و میره و بقیه روزها هم سعی میکنم در حد نیاز تمیزکاری کنم نه بیشتر.

براش یه دیکشنری تصویری گرفتم که خیلی خیلی دوستش داره. هر روز میشینیم و عکس های توی دیکشنری رو نگاه میکنیم و کلی کیف میکنیم. اون چیزهایی که بیشتر دوست داره رو تا ورق میزنم شروع میکنه مث بلبل گفتن. برای هر کدوم از کتاباش هم یه اسم گذاشته. مثلا یکی اسمش هندونه است، یکی سوسکه (خاله سوسکه) یکی فرانکلین، یکی مولی( یکی از شخصیت های توی کتاب)، یکی پاندا(چون صفحه اول کتاب عکس پاندا داره)

دیروز هم برای اولین بار رنگ انگشتی رو برداشتیم و رفتیم توی چمن های کنار دریاچه با دو تا دیگه از دوستاش با هم روی یک بوم نشستند و رنگ بازی کردند. دقیقا فک کنم 20 دقیقه ای با این کار سرگرم بودند و بعدش خسته شدند و رفتن توی چمن بالا و پایین پریدن. اینم آقا نیکان در حال رنگ بازی.

یه چند روزی خیلی کارهای عجیب غریب میکرد. مثلا در سطل آشغال رو باز میکرد و دستش رو میکرد توی آشغال ها. من هی بهش میگفتم نیکان نه نه. یکی دو روز بعد دیدم با یه حالت عصبی وسط اتاق وایساده و هی میگه نیکانننن نه نه. خلاصه که اصلا حس خوبی نداشتم. همون روز یک مطلب از بیبی سنتر برام اومد که دقیقا از مشخصات یه بچه 15 ماهه گفته بود که احتمالا نه های زیادی ازش می شنوید توی این مدت و باید سعی کنید به جای اینکه از کاری منعش کنید و هی بهش بکن نکن بکنید، حواسشو به یه کار دیگه پرت کنید. الان یکی دو روزه دارم اینکارو میکنم و خیلی خیلی بهتر شده. اگر هم بخوام واقعا از یه چیز بد منعش کنم با دستم بهش نشون میدم که نباید اینکارو بکنه. بیشتر حالت پانتومیمی اما خیلی کم اینکارو میکنم. خلاصه که چالش های جدیدمون با این گل پسر داره شروع میشه.

یکی دیگه از چالش هامون خالی کردن ظرف غذاش پایین میز غذا بود. یعنی یه کم میخورد و بعدش ظرف رو پرت میکرد پایین. از طرفی چون ظرف روی میزش هی اینور و اونور میرفت خیلی خوب نمیتونست با قاشق غذا بخوره. یه سرچ زدم که ببینم برای حل این مشکل آیا راهی هست یا نه. یه نفر پیشنهاد داده بود که از این ظرفایی که تهش چسبونکی داره بگیریم که بچسبه به میز و راحت تر بتونه با قاشقش غذا برداره. من هم اینو گرفتم که یه ست سه تایی هستش و خیلی خیلی با قاشق میتونه بهتر غذا بخوره. البته تلاش میکنه ظرف رو از روی میز بکنه ولی نمیشه که:)))

یه سی دی جدید هم این سری از ایران براش خریدم به اسم پنج تا انگشت بودند که: اشعارش مال مصطفی رحماندوست و صدای خودش هم توی این سی دی هست. کلا یه جاهاییش خیلی قری ایه. نیکان که خیلی خیلی دوست داره این سی دی رو. هر آهنگش که تموم میشه میگه تموم شد و وقتی کل سی دی تموم میشه هی با دستش اشاره میکنه که سی دی رو دوباره براش بذارم. به نظرم کار جالبیه و مورد توجه بچه ها قرار میگیره چون از سازهای مختلف توش استفاده شده و یه تم سنتی داره بیشتر هم جذاب میشه.

خوب اینم در قسمت نیکان بگم و تمام. از موقعی که آقا پسر ما راه افتاده با وسواس بیشتری براش کفش انتخاب میکنیم. چون میخواد راه بره همیشه توجه میکردم که کفشش خیلی سفت نباشه که پاش توی کفش انعطاف لازم رو داشته باشه. دو سه تا کفش هم براش خریدم اما به غیر از یکیشون بقیه خیلی معیارهای مورد نظر ما رو نداشتند. تا اینکه هفته پیش توی بیبی شاپ برخوردم به این کفش. که دقیقا همونی بود که میخواستم. الان نیکان دو جفت از این کفش ها رو داره و واقعا توش راحته و با خیال راحت اینور و اونور میره. کف کفش انعطاف لازم رو داره. چون کفش مدل جورابیه خیلی راحت میره توی پاش و دیگه نیازی به کشتی گرفتن نیست. بعدشم جلوی کفش انگشتای پاش رو خیلی خوب حمایت میکنه. تازه قابل شستشو هم هست.

این و این هم دو تا عکس خوشگل از این کفش.

 یه عالمه حرف دیگه میخواستم بگم که چون پسری بیدار شد و دیگه نمیشه گفت، میذارمش برای پست های بعدی. پس منتظر باشین چون هنوز حرفام تموم نشده. امضا یه مامان وراج:))))

پ.ن 1: راستی شب یلدا کلی به ما خوش گذشت و در کنار دوستان شب بسیار خوبی داشتیم. فقط به دلیل حواس پرتی اصلا با گل پسر عکس شب یلدایی ندارم. البته موقع عکس انداختن دیگه خواب بود و به همین دلیل عکس یلدایی نداره گل پسر:((

پ.ن 2: امروز صبح یه بارون محشر توی دبی اومد و بعدش رنگین کمان. البته رنگین کمانو من ندیدم اما عکساشو دیدم و کلی قند توی دلم آب شد. وقتی بارون بند اومد با نیکان رفتیم دور دریاچه و حسابی لذت بردیم. تقریبا یک ساعتی بیرون بودیم. یه عالم خرید کردیم از سوپرمارکت و برگشتیم خونه. واقعا من عاشق این فصل دبی ام که مث بهشت میمونه. از یه طرف هوا خوبه. از یه طرف همه جا دکور کریسمس زدن و اصلا یه شور و حال خاصی داره. به من باشه دوست دارم هر روز بریم ددر و پارک و گردش:)))

این هم عکسی هستش که یکی از دوستان گرفته از هوای امروز صبح.

اینم عکس درخت کریسمسی هستش که تو خیابون اصلی گذاشتن:

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٩ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak