Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

++ سلاممممممممممممم سلام به همگی. ممنونم از اینکه پیگیرم بودید در این مدت و شرمنده از اینکه نتونستم کامنت ها رو جواب بدم زود. اما طی همین یکی دو روز حتما جوابش میدم.

فک کنم این بار رکورد دیر آپ کردن رو زدم دیگه. خوب یه سری اتفاقات افتاد که خیلی وقتی برام نذاشت واسه آپدیت کردن وبلاگ. من برای چندمین بار در سال 92 رفتم ایران به همراه نیکان. یکی از قویترین انگیزه هام هم برای این سفر دیدن برف بود. واقعا شاید باورتون نشه اما عمیقا دلم میخواست نیکان برف رو ببینه. از قبلش کلی تصویری سازی کردم و خواسته ام رو برای کائنات فرستادم و در کمال خوشبختی هفته دومی که ایران بودیم برف اومد. پسرکم عاشق برف بود و هی با خودش میخوند برف میاد دونه به دونه. و هی میگفت بریم برف بازی. البته خیلی نتونستم بذارم توی برفا بازی کنه چون هوا براش یه کم سرد بود و یه کمی هم سرما خورده بود. اما همون یه ذره هم حسابی حالشو جا آورد. دومین انگیزه برای این سفر خودم بودم. دلم میخواست کنار عزیزانم باشم دوباره و صد البته از کمک هاشون توی سرگرم کردن نیکان و بازی کردن باهاش بهره ببرم. الحق همه برام سنگ تموم گذاشتند. از سپهر و دینا گرفته تا علی و متین و خاله ها و دایی ها و عمه و عمو و مامان بزرگ ها و بابابزرگ های مهربون.

خلاصه که سفر بسیار بسیار خوبی بود و با کلی انرژی برگشتیم سر زندگیمون. البته ناگفته نماند هفته آخر همسری هم به ما پیوست و حسابی جمعمون جمع شد و لذت بردیم.

یکی از قسمت های به یاد موندنی این سفر هم رفتن به آتلیه بود با دو تا پسرخاله و دختر خاله نیکان و داستانی داشتیم سر عکس گرفتن. اما واقعا خانوم عکاس بسیار با حوصله و مهربون بودند و عکسای خیلی بی نظیری از بچه ها گرفتند. این سومین باری بود که با نیکان میرفتیم آتلیه ولی به نظرم از نظر کیفیت بهترین جلسه بود. دفعه قبل رفتیم یه جایی نزدیک خونه مامان اینا. کلی لباس بردیم و کلی نقشه کشیده بودیم برای عکس ها. آقای عکاس 20 دقیقه نشده شروع کرد غر غر کردن که مشتری منتظره و زود باشید و خیلی نمی تونید لباس عوض کنید. اصلا نفهمیدیم چه جوری عکس انداختیم و من اصلا از رفتار و منشش خوشم نیومد. اما این خانوم نحوه ارتباط با بچه ها رو بلد بود. بسیار مهربون و با فهم و شعور بود و با وجود اینکه گفته بود تا ساعت 7 بیشتر توی اتلیه نیست تا ساعت یک ربع به هشت وایساد تا ما عکسامونو انتخاب کنیم و به من قول داد تا چهار روز بعدش عکسای منو آماده کنه. خلاصه که ممنونم راحله جون از معرفی این خانوم مهربون. ما که لذت بردیم حسابی. ماچ

به دلیل سردی هوا هم تا تونستیم آش خوردیم در مدل های مختلف. بهترینش روزی بود که خونه مادر همسر بودیم و برامون آش رشته پخت که توش چغندر هم ریخته بود. صبحش با خواهری صحبت کردم گفتم ما آش داریم نمیایی؟؟؟ اونم گفت میام ها واقعا؟؟ گفت خوب بیا. حالا برف داشت میومد شدیدددددد. اصلا نمیشد از خونه رفت بیرون. توی اون برف شدید خواهری مرخصی گرفت و اومد پیشمون و آش توی اون هوای سرد صد برابر بیشتر بهمون چسبید. البته خواهری میگفت ماشین کلی روی زمین لیز میخورد و همش میترسیدم تصادف کنم خدای نکرده. اما از پایه بودنش خیلی خوشم اومد و دور همی آش کلی بهمون چسبید.ماچبغل

یه روزم باز دوباره خواهری به خاطر من مرخصی گرفت و با هم رفتیم آرایشگاه. یعنی هر چی از کار بی نظیر خانم آرایشگر بگم کم گفتم. دختر عموی یکی از دوست جونای خوبمون هستش و وقتی موهای منو دید گفت موهات خیلی خالی شده( به خاطر شیردهی کلی ریزش مو داشتم و هنوز هم دارم) خلاصه نیم ساعت یا شاید هم بیشتر روی موهای من کار کرد و واقعا یه مدلی موهامو زد که خیلی خیلی دوستش دارم. حتی اگه براشینگش هم نکنم همین مدلی فر میخوره پایینش و یه مدل جالبی میشه. خلاصه از روزی که موهامو زدم احساس خودشیفتگی مفرط بهم دست داده. روزی که رفتیم آتلیه هم یه براشینگ معمولی کرد و خیلی موهام خوب شد. من که شدم مشتری ثابتش هر بار برم ایران. فقط حیف که یه کم راهش بهمون دوره وگرنه که عالم و آدم رو بسیج میکردم برن پیششنیشخندزبان

++ از پسری بخوام بگم کلیییی حرف دارم اما خوب از حوصله خواننده های وبلاگم خارجه. همین بس که پسرم این روزها مث بلبل حرف میزنه و گاهی اوقات جملاتی میگه و کلماتی به کار می بره که من و باباش رو شگفت زده میکنه:

# جاروبرقی وسیله مورد علاقه این روزهاشه. دسته جاروبرقی به چه سنگینی رو بلند میکنه و جابجا میکنه و از خوش شانسی من یا نمیدونم بگم بدشانسی ام روزی دو سه بار باید همه جا رو جاروبرقی بکشیم. گاهی هم ساعت ها نق میزنه و گریه میکنه که جاروبرقی رو بدیم دستش تا هی دسته اش رو اینور و اونور بندازه.

# جمله معروفش اینه که ببینیم. مثلا میاد تو آشپزخونه میگه مامانی غذا ببینیم. پلو ببینیم. گوشت ببینیم. سبزی ببینیم. خلاصه من وقتی دارم آشپزی میکنم هر دو دقیقه یه بار باید بغلش کنم که روند پخت غذا رو ببینه.

‎ # توی خونه راه میره خودش با خودش میگه این چیه؟؟؟ بعدش میگه مثلا این لامپه. این ساعته. این پنجره است. این جوجویه.

# یه موقع هایی توی چشاش دو تا قلب خوشگل میاد و میاد صورتشو به صورتم نزدیک میکنه و میگه مامانی چطوریییییی مامانی؟؟ یعنی من توی اون لحظه همش در حال خودزنی ام بس که اینو قشنگ میگه.

# وقتی یه چیزی میخواد بخوره جمع میبنده و میگه مثلا شیر بخوریم. پلو بخوریم. کیک بخوریم.# گاهی اوقات با اشیای خونه سلام و احوالپرسی میکنه. مثلا از کنار تخت رد میشه میگه تختی چطوری؟؟ کلا هر چیزی رو که میخواد یه کم خنده دار تر بگه یا هر کسی رو که یه کمی بیشتر از همه دوست داره یه دونه ی به آخرش اضافه میکنه. ایران که بودیم مثلا میگفت سپهری، دینایی، متینی و ....

# امکان نداره یه چیزی بهش بدم بخوره یه دونه اش رو به من یا باباش نده. کلا سخاوتمنده خیلی و از همه چی به بقیه تعارف میکنه .

# بهش میگم مامانی غذاتو نباید بریزی زمین و بعدش دستم رو به علامت نه اینور و اونور میکنم. دیروز وقتی میخواست ظرف غذاشو خالی کنه روی زمین وسط راه پشیمون شد و خودش شروع کرد نه نه گفتن. قهقهه

# خواباش خیلی خیلی منظم تر و بهتر شده. هر شب تقریبا ساعت 9.30 میخوابه و صبح ها ساعت 7 بیداره و خواباش هم به یه دونه خواب در طی روز تقلیل پیدا کرده.

# عاشق نقاشی کشیدن، موسیقی گوش دادن، ورق زدن کتاباش و تعریف داستاناشون، قاطی پاطی کردن چیزها با هم، هم زدن لیوان آب و چای و نوشابه که مخصوصا توش یخ داشته باشه و رقصیدن با همسریه. عصرها که همسر از سر کار میاد با هم نیم ساعتی آهنگ میذارن و با کلی هیجان بپر بپر میکنن.

خلاصه که پسرک این روزهام اونقدر خواستنیه که انرژی منو صد برابر میکنه. خیلی زود دارن میگذرن این روزها دوست دارم داد بزنم بگم وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم.مژه

یه عالممممممممممممم حرف دارم خیلی زیاد. امیدوارم بتونم تا آخر هفته یه پست پر و پیمون بذارم و حرفای نگفته ام رو بگم.

روزهای اسفندتون پر از شادی و شور باشه ایشالا. من که کلیییییییییییی ذوق دارم چون برای عید مهمون داریم اونم کیییییییییی خواهری مهربون و دوست داشتنی من با همسر و دو تا عشقولش. از الان رفتم تو فاز برنامه ریزی و تمیزکاری خونه. دلم میخواد توی نوروز 93 حسابی بترکونیممممممممممممقلبماچ

پ.ن: پسرک خوشگلم 17 ماهگیت مبارک. دیروز تو وارد 17 ماهگی شدی. من و بابایی عاشقتیمممممممممممممقلبماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak