Lilypie Second Birthday tickers
یک عاشقانه آرام

## در ادامه پروژه موفقیت آمیز متوقف کردن شیر شبانه، سه روز پیش گل پسر رو به طور کامل از شیر گرفتم.تشویق به جرات می تونم بگم، اصلا فکرشو نمیکردم اینقدر راحت شرطی بشه و از به به بگذره. داستانی که برای روز استفاده کردم هم این بود که به به لالا کرده و باید بذاریم بخوابه و سر و صدا نکنیم. بعدش هم یه مقدار به به رو ناز و نوازش کردیم و ازش خداحافظی کردیم. به همین راحتی و خوشمزگی الان در پایان روز سوم پسرک تقریبا خودش رو با شرایط جدید وفق داده. امروز فقط یکبار اونهم صبح که از خواب بیدار شد دلش به به خواست که سریع بهش یه مقداری شیر پاستوریزه دادم و مشکل حل شد. سعی میکنم در طی روز با انواع آب میوه ها و شیر پاستوریزه و چای هربال خلا نبود به به  رو به صفر برسونم.

اما از حال خودم بگم که روز دوم داغونننن بودم. گریهخلا به وجود اومده برای من خیلی خیلی وحشتناک تر از نیکان بود. حس میکردم اون رشته احساسی که بینمون بود یهویی ازم گرفته شده. ناخودآگاه تمام خاطرات زیبایی 17 ماه گذشته جلوی چشمم رژه میرفت. از صبح که از خواب بلند میشدم بغض داشتم تا شب. دو سه بار اومدم که بی خیال بشم که خدا رو شکر همسر در کنارم بود و من رو متوقف کرد. وجود همسر واقعا واسه من دلگرمیه. تا میام احساسی بشم بهم نهیب میزنه که این یک مرحله از رشد نیکان هستش و خرابش نکن وقتی اینقدر قشنگ شروعش کردی و موفق بودی. خلاصه که اون بغضه هنوز هم ته گلوم هست اما امروز حالم خیلی بهتر بود. با ملی بانو رفتیم مارینا. با هم ناهار خوردیم بعدش هم توی استاربکس یه چای خوشمزه با دونات خوردیم، یه عالم قدم زدیم، یه عالم درددل کردیم و وقتی ازش جدا شدم حس کردم چقدر سبک ترم، چقدر حالم بهتره. ملی بانوی این روزها خودش مادر شده و هر چی که میگم انگار با تمام وجودش میفهمه. حیف که این روزهای خوش اینقدر زود دارن میگذرن و دو سه ماهه دیگه بیشتر توی دبی نیستند و من از همین الان غصه رفتنشون رو دارم.ناراحت

## امسال برای عید سبزه ماش گذاشتم. برای ظرف های سفره هفت سین خودم میخوام با خمیر سفال ظرف درست کنم و رنگش کنم. فردا هم با بچه های فارغ التحصیل دانشگاه که ساکن امارات هستند قرار داریم که به مناسبت سال نو دور هم جمع بشیم و با هم تخم مرغ رنگ کنیم. کلی ذوق این قرار رو دارم و دلم میخواد ببینم تخم مرغ رنگ کردن دسته جمعی چه حس و حالی داره.مژه

بگی نگی خونه تکونی عید هم کردم، تا جایی که از دستم بر میومد و نیکان بهم اجازه میداد. این روزها دوباره مودی شده و گاهی جیغ میزنه و بیقراری میکنه یه موقع هایی میاد آویزون پام میشه و اجازه نمیده هیچکاری بکنم. اینجور موقع ها احساس میکنم توی سرم دارن طبل میزنن. سعی میکنم خودم رو به آرامش دعوت کنم تا از کوره در نرم. خیلی دوره سختیه. باید در مقابل بی طاقتی هاش و غر غرها و نق زدنهاش مقاوم باشم.نگران

## هفته گذشته یه سری سرگرمی برای نیکان جور کردم که خیلی دوستش داشت. براش یه سفره انداختم توی آشپزخونه. توی یه ظرف یه کم چای خشک ریختم. توی یه ظرف یه کم آرد سوخاری ریختم و یه ظرف هم آب بهش دادم با قاشق. البته اینها رو مرحله به مرحله بهش دادم که با هم قاطی کنه. بیست دقیقه برای خودش نشسته بود روی سفره و اینها رو با هم قاطی میکرد. هی از این ظرف میریخت توی اون ظرف و کیف میکرد برای خودش. بیشتر هدفم این بود که زبری این مواد رو حس کنم و پر و خالی کردن رو تجربه کنه. از روز بعدش خودش میومد میگفت سفره بندازیم. و بعد ازم یه چیزی میخواست که با یه چیز دیگه قاطی کنه.نیشخند

براش یه بسته خمیر بازی گرفتم، چشمتون روز بد نبینه. همش میاره خمیر رو میگه مامانی گردالی کن، بعد که گردالی میکنم میگه صاف کن. بعدش میگه جاروبرقی بکش(عاشق جاروبرقیه این روزها) بعدش سریع بلندش میکنه از روی سینی و میگه دوباره گردالی کن. خلاصه که دیگه اینقدر وردنه کشیدم و گردالی کردم دست درد گرفتم.ابرو

این روزها عاشق اینه که ازش فیلم بگیرم بعدش فیلمشو بندازم روی تلویزیون ببینه و لذت ببره. عاشق اینه که صداش رو ضبط کنم و براش بذارم گوش بده. عاشق اینه که آهنگ های مورد علاقه اش رو 200 بار پشت سر هم هی براش ریپیت کنم و اون هم گوش بده. اینقدر این روزها آهنگ "آها بگو" رو گوش دادیم که حد و حساب نداره. بعد هر کدوم از آهنگ ها یه اسمی دارن. مثلا توی یکی از آهنگها میگه سفید سفید سفیدم یه دسته مرواریدم. بعدش اسمش رو گذاشته سفید و میگه مامانی سفید بذار!!!زبان

نیکان یه دفتر نقاشی داره که توش با مداد شمعی نقاشی میکشیم. این دفتره خیلی خیلی بامزه شده. گفته بودم که نقاشی من و همسر در حد چشم چشم دو ابروئه و واقعا هنرمندانی هستیم بی نظیر. نیشخنددر همین راستا با همسر مسابقه نقاشی گذاشتیم ببینیم کی بهتر میتونه نقاشی بکشه. هر روز این دفتر رو هی ورق میزنیم و کلیییی میخندیم. دیروز همسر میگفت این فیل رو تو کشیدی؟؟؟ بابا نقاشیت خیلی پیشرفت کرده. خلاصه که به نظرم ایده خیلی خوبیه. قبلا نیکان توی ورق نقاشی می کشید و خیلی نمیشد رکوردشون کرد اما حالا این دفتر رو نگه میدارم به عنوان یادگاری این روزها. تازه هر روز هم بالای نقاشی تاریخ میزنم. گاهی توی بعضی صفحه ها یه توضیح هم میدم که منظورمون چی بوده.

## سال 92 هم داره به روزهای آخرش نزدیک میشه. برای من سال 92 سالی پر از بالا و پایین بود. سالی که خیلی از اولین های نیکان رو توش تجربه کردیم. سالی که لحظات شیرینی برام داشت و در کنارش لحظاتی غمگین. نمیتونم بگم خیلیییی شاد بودم توی این سال. بالا و پایین های روحی خیلی زیادی داشتم. روزمرگی های خیلی خیلی زیادی داشتم که گاهی تاب و توانم رو میبرد. اما در مجموع دوستش داشتم. اینقدر با سرعت گذشت که واقعا نفهمیدم چطور تموم شد. اما اینو میدونم که توی سال 93 روزهای متفاوتی رو خواهیم داشت. روزهایی که چالش های جدیدی رو برامون به همراه خواهد داشت. و امیدوارم بتونیم به خوبی از پس چالش های جدید بر بیاییم. از همه دوستانی که توی سال 92 توی دنیای مجازی همراهم بودند و بازخوردهای مثبت بهم دادند ممنونم. وقتی توی کامنت ها میخوندم که پست هایی که نوشتم خصوصا در مورد تجربیات مادرانه ام به خیلی ها کمک کرده از صمیم قلبم خوشحال میشدم و انرژی مضاعفی برای به اشتراک گذاشتن دانسته هام میگرفتم. براتون سال نو شادی رو آرزو میکنم و دعا میکنم سال 93 پر باشه از روزهای طلایی و به یاد ماندنی برای شما دوستان نازنین.ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط لبخند نظرات ()


Design By : Pichak