ماکارونی نیمه پز و عطر کودکی.

امروز که داشتم ماکارونی می پختم ناخودآگاه رفتم توی خاطرات بچگی. نمیدونم شما هم از این عادتا داشتین یا نه اما ما اینجوری بودیم که مامان که میخواست ماکارونی بپزه میرفتیم جلوش می نشستیم زل می زدیم بهش تا ماکارونی رو با مواد گوشتی بریزه توی قابلمه. بعدش عاشق این لحظه بودم که یکی دو قاشق از ماکارونی های نیمه پخته رو بریزه ته قابلمه مواد گوشتی و من با ولعی وصف ناشدنی بخورمش. امروز به یاد بچگی هام از ماکارونی های نیمه پخته خوردم و چقدر لذت بخش بود طعم خوش کودکی. احساس کردم دوباره همون دختر پنجم دبستانم که از در و دیوار بالا می رفت. آخی یاد مورچه ها هم افتادم که چند وقت یه بار عاشق این بودم که آب توی لونه شون کنم و بعدش توی قوطی کبریتی که تهش رو پنبه گذاشتم بذارمشون جلوی نور آفتاب خشک بشن و به اصطلاح خودم ازشون پرستاری میکردم اما این مورچه های بدبخت هیچ وقت زنده نمی شدن و همه توی همون قوطی کبریت می مردن. یا پنیرها و گوشت هایی که برای بچه گربه های توی زیرزمین میذاشتم چون عاشق دست و پای کوچیکشون بودم و مامان هیچ وقت نمی فهمید که پنیرهای بیچاره چرا اینقدر زود تموم میشن. یا عاشق این بودم که روی چوب دو تا میخ بکوبم وسطش یه دونه کش بذارم بعدش یه میخ هم پشتش و بین کش و میخه یه دونه کبریت میذاشتم و بعدش کبریت رو آتیش میزدم و با چه سرعتی مثل فنر از جا کنده میشد. شاید به خاطر آذری بودنم بود که اینقدر آتیش و آتیش بازی رو دوست داشتم.

خلاصه که امروز دلم برای همه لحظه های کودکیم تنگ شد. دلم برای همه شیطنت هایی که با خواهرهام میکردم تنگ شد. دلم برای مادرم تنگ شد. دلم برای آش رشته های عصر جمعه تنگ شد. برای شیرینی های دانمارکی شیرینی فروشی سیروک و چای تازه دم دم غروب و درد دل از همه جا. امروز ماکارونی نپخته من رو با خودش به تمام خاطرات خانه کودکی هایم برد.

/ 18 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه دوست

سلام دوست جون. ایشالا که دلتنگ نباشی. وای این روزا که اشک من لب مشکم هست با خوندن متنت توی محل کارم زدم زیر گریه.منم دلم برای بچه گیم تنگ شده

ناردونه

چهههههههههههههه جالب تو هم آذری هستی؟؟؟me too[ماچ]اتفاقا منم دقیقا همین خاطره ماکارونیو دارم و یه وقتایی یاد لذت وافر همون چند لقمه مواد ماکارونی که با همه ماکارونی برابری میکرد رو سبز میکنم.چه جالب.خدا مامانی و خواهراتو برات سلامت نگه داره[گل]

محبوب

چه جالب ما هم همین عادت ماکارانی نیم پز خوردن رو داشتیم با نون هم ته ماهیتابه گوشت رو در میووردیم. یادش بخیر . چقدر بچگی ها ی ما ها میتونه شبیه هم باشه. راستی من تازه با وبلاگت آشنا شدم و بیشتر مطالب و ختی نظر دادن ها خصوصیه میشه برای من هم رمز بفرستی. ممنون

maryam

مصی جون ماشالله چه شیطون بودی عزیزم ...برای من هم خیلی خاطرات با یه عطر خاص یا یه رنگ وحتی یه موسیقی زنده میشن و میبرتم به روزهای گذشته...خوشحالم که این دلتنگی ها خیلی زود با دیدن خاتواده عزیزت برطرف میشه...در ضمن برای چای تازه و البته کیک تازه (دانمارکی نه متاسفانه و منم عاشقشم البته) هم همیشه میتونی روی من حساب کنی دوستم.

شهرزاد قصه گو

سلام خانمی ... شما با این نوشته منو هم به دوران خوش کودکی بردید .. دلتون همیشه شاد و تنتون همیشه سلامت ... راستی منم بچه تبریزم .. خیابون شهناز ...

بهار مامان امیر

وای عزیزم من و بردی به دوران خوش کودکی.. مامانم ته ماهی تابه رو با نون جمع میکرد میداد میخوردم باور کن انقدر که ته مونده ماهی تابه خوشمزه بود ماکارانی نبود.. هی هی یادش بخیر.. یا مثلا موقع پختن شامی من حتما به یکی دوتاش ناخنک میزدم سر اجاق .. خیلی میچسبید..[لبخند]

آسوده

عزیزم بهت نمی آید انقدر شیطون بوده باشی. [متفکر]

سنی

میبینم که از قبل همچین کودک درونت پیش فعال شده بوده جیگر.دوستان نگران نباشید دیروز حسابی به این خاطرات و حس های گمشده دوران کودکی یه حالی داد بیا و ببین.[نیشخند]

maryam

من که خیلی دوست دارم بیای پیشم ...قدمت روی چشم عزیزم .

ناردونه

من 22 آذر البته روز آشنایی ما هم همون روزه.همسری هم خردادیه آخر خرداد.ماه تولد همسریت چیه؟فک کنم تیر اینا بودن؟؟