اولین پست از نوع 94

انگار سال هاست که ننوشتم. انگار که کلمات توی ذهنم خشک شده اند. منکه وقتی شروع میکردم دیگر کسی جلودارم نبود حالا باید کلی زور بزنم تا بنویسم. همیشه نوشتن آرامم میکند. برای همین تصمیم گرفته ام دوباره بنویسم. نه برای اینکه کسی بخواند نوشته های من را. فقط و فقط برای خودم و برای اینکه دوباره آرام شوم.

16 بهمن 93 برای همیشه کوله بارمون رو از دبی بستیم و با فروش وسایل چوبی خونه، وسایل باقیمونده شد 40 جعبه که رفتند تا با کشتی برن به مقصد دانمارک. از ابتدای سال 93 داشتیم روی این برنامه کار میکردیم تا اینکه همه چیز دست به دست هم داد تا این اتفاق بیافته. دل کندن از دبی به معنای واقعی کلمه کار سختی بود. من بهترین سال های زندگیم رو توی این شهر گذروندم. نیکان توی دبی به دنیا اومد و توی محیط سرسبز گرینز راه رفتن رو یاد گرفت. دوستانی داشتیم بی نظیر و مهربان که با تک تک اونها خاطراتی به یاد ماندنی داشتیم. دبی بخشی از زندگی ما بود که هرگز فراموشش نخواهیم کرد و من هنوز هیچی نشده دلم برای این شهر تنگ شده. اینکه چرا این تصمیم رو گرفتیم یک داستان شخصی است که دلم نمیخواد بازش کنم اما موضوع مهم اینه که دلیل نمیشه چون دیگه دبی نیستم بگم اون شهر فلان بود و بهمان بود و خوب بود یا خوب نبود. 5 سالی که توی این شهر بودیم بهترین اتفاقات زندگیمون برامون افتاد و من عمیقا وقتی داشتم این شهر رو ترک میکردم بغض داشتم.

همسرم ده روز در تهران با ما بود و بعد برای شروع به کارش راهی دانمارک شد. من و نیکان اما همچنان در تهران به سر می بریم و منتظریم که وسایل به مقصد برسه تا هر چه زودتر به همسر بپیوندیم.

اما بگم از روزهای پایانی سال و ابتدای سال 94 که به نظر خودم کاملا افسرده و بی انرژی بودم. روزهای آخر سال یاد پدرم یک لحظه هم من رو رها نمیکرد. پدرم همه جا با من بود. اصلا همش بغض داشتم. شب ها یواشکی گریه میکردم. اما دلم اروم نمیشد. روز اول عید که خونه غلغله مهمان بود راه و بیراه گریه ام می گرفت. جای پدرم به شدت خالی بود. انگار یک چیزی کم بود توی خونه. هفته اول عید خیلی سرحال نبودم و اصلا از اون مود رخوت در نمی امدم. به خودم آمدم دیدم شده ام یک مادر افسرده که نه حوصله خودش را دارد نه بچه اش و نه هیچکس دیگر. هفته دوم اما خیلی اوضاع بهتر بود. تصمیم گرفتم بهتر از آن باشم که هستم. دوباره انگار خون جاری شده بود توی رگهایم. سعی کردم بیشتر بیرون از خانه باشم و هر طور شده تلاش کنم تا خوش بگذرانم. الان که اینجا نشستم و تایپ میکنم روحیه ام زمین تا آسمان با یک ماه پیش فرق میکند و تصمیم گرفته ام مدت زمان باقیمانده اقامتم کاملا مفید و بی نظیر باشد.

از این به بعد بیشتر اینجا خواهم نوشت از همه چیز. از پسرکم که این روزها بزرگ شده و مثل بلبل برایم سخنرانی میکند، از همه تجربیات کوچک و بزرگی که در این مدت داشتم و از همه چیزهای خوبی که شادم میکند.

راستی سال نو همگی مبارک من آمده ام که شروعی دوباره داشته باشم. منتظر پست های بعدی من باشید.

/ 33 نظر / 72 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام عزيزم خوش آمدي به خونت دلم برات خيلي تنگ شده بود اما نمي تونستم چيزي بنويسم دلم ميگرفت وقتي ميومدم و ميديدم هنوز پست جديد نگذاشتي مثل خونه اي كه سالهاي سال توش رفت و آمد داشته باشي اما وقتي صاحبخونه نيست احساس قريبگي بكني خدا پدرتون رو رحمت كنه اميدوارم اين تغييرات جديد در محل زندگي باعث بشه روحيه تون بهتر بشه، هم براي خودتون هم نيكان عزيز منتظر پست هاي جديدتونم قربانت سارا[گل][ماچ][پلک][قلب]

فاطمه

سلام ومن فاطمه هستم فوت پدرتون روتسلیمیگمدانشجومکانیک .میشه ازتون درخواست رمزکنموازتحربیاتتون استفاده

آهنگ

لبخند جان هر جا که هستی برات روزهای خوب و خوشی رو آرزو میکنم.

الهه

سلام خانم گل. پس کجایی؟ قرار بود که زود زود بنویسی. دیشب رفتم همون سر قرارمون و جات خالی بود. برات ژیام هم دادم. گل پس خوبه؟ [ماچ]

موکا

روح پدر عزیزت شاد... خوب میکنی که میخوای دوباره بنویسی... نوشتن آدمو تخلیه میکنه و آرامش میده...

شعله

سلام عزیزم خیلی خوش اومدی،ایشالا سالی پر از شادی داشته باشین،دلم برای نیکان تنگ شده

مهسا

خیلی خوشحالم از دوباره اومدنتون و خیلی خوشحال برای مهاجرت جدیدتون ایشالا شاد و سر خوش باشین. منتظر پست های جدیدتون هستیم[قلب]

مریم

سلام وب زیبایی دارین ، ممنون میشم ب وب منم یه سری بزنید[قلب]

مریم

سلام وب زیبایی دارین ، ممنون میشم ب وب منم یه سری بزنید[قلب]