تو را من چشم در راهم:)))

مامان مهربونم جمعه شب اومد پیشمون. الهی قربونش برم که فقط یه ساک برای من خوردنی و چیزای جور و واجور آورده بود. خواهری میگفت هر کدوم از اینها رو با یه عشقی برات گذاشته توی ساک و هر چی بهش میگفتیم بابا اینها رو نبر راضی نمیشد که چیزی رو بیرون بذاره. خلاصه که تا یک ساعت مشغول جا دادن محتویات ساک توی کابینت ها بودم. از موقعی هم که اومده نمیذاره من تکون بخورم. همش میگه تو بشین به من بگو چه کار داری من اون کار رو بکنم.

دیروز چکاب هفتگی پیش خانوم دکتر بودیم. بهم گفت نیکان همون بالا که بود هست و فک نکنم حالا حالاها قصد پایین اومدن داشته باشه. بعدش هم بهم گفت دیگه مامان اومد خیالم راحت شد از فردا بدو بدوهاتو شروع میکنی و سعی میکنی تا میشه تند تند راه بری تا به تسریع فرایند زایمان کمک کنی.مامان خانوم هم از وقتی اینو شنید دیگه مگه میذاره من بشینم. هی میگه پاشو بریم راه بریم. امروز هم قرار بود بریم امارات مال. به من میگه پاشو پیاده بریم تا امارات مال. منم گفتم بابا با ماشین ده دقیقه راهه. من که تلف میشم این همه راه رو پیاده برم که. توی مال هم اینقدر راه رفتیم دیگه از خستگی داشتم می افتادم. اما خوب بنده خدا با وجودی که خودش هم خسته شده بود پا به پای من می اومد.

مامان خیلی مدلش توی خونه نشستن نیست. همش در حال تکاپو هستش واسه همین یه کم نگرانم نکنه اینجا حوصله اش سر بره. واسه همین هی براش برنامه جور میکنم. امروز با هم رفتیم ماساژ گرفتیم و دیشب و امروز هم رفتیم ابن بطوطه و امارات مال.

اما اینو بگم که از موقعی که مامان اومده منم شبا با خیال راجت تری میخوابم. دیگه مطمئنم که همه چیز سر جاشه و نیکان هر موقع به دنیا بیاد دیگه همه چیز براش مهیاست. امروز هم بعد از نشون دادن خریدها به مامان بالاخره ساک خودم و نیکان رو به صورت کامل و نهایی چیدم. یه چک لیست هم درست کردم از کارهایی که قبل از رفتن به بیمارستان باید انجام داد که مبادا چیزی از قلم بیافته. کالسکه و کارسیت رو هم از توی کارتن در آوردیم و قراره که فردا وصلش کنیم. یه علامت  baby on board  هم برای ماشین گرفتیم  که دارم بال بال میزنم بچسبونمش پشت شیشه ماشین. اینقدر حس خوبیه که نگو.

امروز هم نشستم لالایی هایی که گرفته بودم رو خودم گوش دادم. به قول مژی جون آدم دلش میخواد های های بشینه گریه کنه باهاش. واسه همین همشونو دیلیت کردم و فقط شعرهای کودکانه و لالایی چرا رو نگه داشتم. دوست ندارم بچه مون از این لالایی های غمناک گوش بده اصلا.

دکتر این روزها همش بهم میگه ماشالا آستانه تحملت خیلی بالاست. میگه خیلی از خانوم ها توی ویزیت های آخر کلی سر و صدا راه می اندازن و جیغ جیغ میکنن اما ماشالا تو خیلی صبوری. خلاصه که دکترم حسابی داره لوسم میکنه و با این تعریف و تمجیدها می ترسم که خیلی دیگه جوگیر بشم و فکر کنم واقعا درد رو به معنای واقعی میتونم تحمل کنم.

نیکان گوگولی ما گل پسرم دیگه واقعا همه چیز برای ورودت آماده است. بهمون قول بده خیلی من و بابایی رو توی خماری نذاری و توی همین یکی دو هفته رخ ماهتو به ما نشون بدی که تو را ما چشم در راهیم بدجوررررررررررررقلبماچ

/ 29 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بيتا

ما رو هم تو خماري نذار نيكان جون![چشمک]

سنی

منم دیگه دست به دعا برداشتم.دوست دارم مامان وقت بیشتری رو در کنار نیکان بگذرونه.ولی نهایتا دیگه باید توکل کرد...داشتم فکر میکردم قشنگترین قسمت این دوران همین روزهاست...این انتظاره خیلی خیلی شیرینه و دلچسب...یه جورایی مثل رسیدن تاریخ عروسیه همه چی آماده ست و همه از شهرهای مختلف میان که تو مراسم باشن و آدم یه دلهره شیرین داره[لبخند]

مامان...

خوب به سلامتی مامانتوم اومدن واقعا مادر یه چیز دیگس خدا هیچ مادری را از بچه هاش نگیره ان شاا... به سلامتی این گل پسر شما هم بدنیا میاد یه چیزی وقتی دردت گرفت و خواستی از خونه بری بیرون فقط از خدا بخواه که مراقبتون باشه دیگه خیالت راحت باشه همه چیزو خودش به بهترین شکل آماده میکنه تو اون لحظات مارو هم دعا کن

نیاز

فهمیده خانم جان . اصولا بعضی ها فکر می کنند که اگر در هنگام هر احساسی زود اظهار نکنندش ممکن است از بی توجهی تلف شوند ولی شما کار خوبی می کنی اتفاقا زیادی آه و ناله و داد و فریاد کردن نه تنها کاری نمی کند بلکه هم توهم درد را برای خود آدم بیشتر می کند و هم بسیاری مواقع پزشک و یا همراه را به اشتباه می اندازد که باید دست به اقدام جدی تری بزند که در واقع احتیاج هم نیست . تحسینت می کنم که اینقدر فهمیده هستی که خودت و نوزادت را برای طبیعی ترین کار خلقت به تیغ جراح نمی سپری . این سندرم جهان سوم است که همه خانم ها برای زایمان سزارین می کنند . سزارین فقط برای مواقع ضروری است . که انشاالله هیچ مادری تجربه اش نکند . به خدا می سپارمت و برایت آرزوی یک زایمان راحت و کودکی خندان دارم.

مریم

ایشالا که به زودی چشمتون به جمالش روشن میشه.انتظار تو روزای آخر خیلی سخته.من تجربشو ندارم اما دوستم میگفت از یه طرف دوست داشته نی نی واسه خودش بمونه از یه طرف دوس داشته ببینتش.خلاصه که میگفت حسیه که هم دوسش داشته هم نه.منم چند وقت پیشا گنجشک لالا رو پیدا کردمو گوش میکنم گاهی.البته اونو واسه همین بچه دوستم گرفته بودم ولی خب خودم بیشتر احتیاج داشتم گویا!!![نیشخند]

سارا

سلام لبخند جون خوبي مامان نيكان ايشاا.. اين چند روز هم به خوبي و خوشي بگذره و با خبر خوش برگردي . من به تازه گي از طريق وب لاگ عسل جون با شما آشنا شدم. و از محل كار به اينترنت دسترسي دارم. توي 2 تا 3 روز وب لاگتون رو خوندم. خيلي خيلي وب لاگتون رو دوست دارم پر از انرژي مثبت و كلي چيز ياد گرفتم. واقعا مرسي بابت اين همه انرژي. اگر براتون ممكن هست رمز پست راهنمايي هاي بارداريتون رو ميخواستم. به اميد ديدار در ايران به همراه نيكان جون[ماچ][قلب][گل]

مامان سیلوانا

الهی من قربون این نیکان کوچولو برم که مامان و باباش اینقدر بی تاب دیدن روی ماهش شدن . می دونم چه حسیه . امیدوارم درست به وقت و به ساعت دقیقی که خداجون براش در نظر گرفته به دنیا بیاد و از اینکه می بینم اینقدر مصممی که طبیعی زایمانش کنی بهت غبطه می خورم . از وجود مامانت در کنارت حسابی لذت ببر و خوش باش . به زودی تو خونه اتون صدای عشق می پیچه . خوشحالم که هم اینا رو تجربه می کنی و مامانِ به این خوبی هستی . [قلب][ماچ]

بهار

آخی. پس پسر تو هم کم کم میخواد رخ نمایان کنه! به سلامتی. من اما هنوز 83 روز وقت دارم تا گل پسرم خوب خوب تو دلم بزرگ بشه و آماده اومدن به این دنیا شه. امیدوارم نیکانت خیلی به موقع و خوب و راحت به این دنیا بیاد عزیزم. پیشاپیش قدمش مبارک باشه.

بانو

خدا مادرت را حفظ کنه برات

سوگند

اتفاقی متن هاتون رو خوندم. خیلی جالب و آرامش بخش بودن برای شما پسرتون و همسری تون آرزوی شادی و خوشبختی دارم.