10 روزگی:))

امروز قندک مامان و بابا ده روزه شد. چقدر زمان زود میگذره. انگار همین دیروز بود که ثانیه ها رو برای اومدن گل پسر می شمردم. هر روز این ده روز برام سرشار از لذت و زیبایی بود. گاهی اوقات وقتی گل پسر خوابه دلم میخواد برم بیدارش کنم و باهاش سر و کله بزنم. حتی وقتی توی خونه هستم هم دلم براش تنگ میشه. دو سه بار گذاشتمش پیش مامانم و رفتم بیرون و به کارهام رسیدم. هر چند همش دلم پیششه که الان بی تابی نکرده باشه. حالش خوب باشه و از این حرفا.

دو سه روز اول خیلی سخت بود چون شیرم راه نیافتاده بود و پسری مرتب گرسنه بودم. از طرفی همه میگفتند اگه بهش شیرخشک بدی دیگه سینه رو نمی گیره. هی دل نگران این موضوع بودم. تا اینکه روز چهارم به مدد کپسول شیرافزا، ماالشعیر، ماهیچه، چای و آبمیوه و مایعات زیاد بالاخره شیرم راه افتاد. شبش از درد سینه نخوابیدم. بعدشم یه تب و لرزی گرفتم که نگو. با وجود سه تا پتو حس میکردم تمام وجودم می لرزه. همسر بغلم کرد و کلی دست و پام رو ماساژ داد تا یه کم گرم شدم. از روز بعد حس کردم که خیلی نیکان گوگولی مشتاقانه تر شیر میخوره. البته قلق شیر دادن بهش رو هنوز بلد نبود که خدا رو شکر از روز ششم همه چیز حل شد. الان فقط یه نوبت اون هم شب بهش شیر کمکی میدم که شبا 5 ساعتی میخوابه و ما هم می تونیم بخوابیم که برای روز بعد آماده باشیم.

این وسط وقتی گل پسر میخوابه منم میخوابم که کمبود خواب های شبانه ام جبران بشه. وجود مامان کنارم واقعا نعمته. کلی توی کارها بهم کمک میکنه. هنوز البته شهامت حمام کردن پسری رو پیدا نکردم. اینقدر قربونش برم حمام دوست داره که نگو.

خلاصه که با اومدن این گل پسر همه چیز کلی عشقولی تر شده. همسر با عشق کارهای نیکان رو میکنه. امروز خودش شسته پسری رو و بعدش هم پوشک کرده. بهم میگه اصلا نگران حمام هم نباش خودم اینجا هستم و دلیلی برای نگرانی نیست.

روزهای اول اینقدر نگران گل پسر بودم که شیر نمیخوره، دیگه همه چیز کلافه ام میکردم. تلفن زنگ میزد، موبایل زنگ میزد، نیکان گریه می کرد، دیگه یه شب زدم زیر گریه که از فردا تلفن ها رو میکشم. خسته شدم اینقدر تلفن زنگ زد. دیگه مامان و همسری کلی بهم آرامش دادند و قرار شد مامان تلفن ها رو جواب بده. الان که دیگه همه چیز روتین شده از صحبت با تلفن هم لذت میبرم.

اینم یه عکس از قندک من وقتی توی خواب داره رویاهای طلایی می بینه.

/ 69 نظر / 242 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزانه

عزیـــــــــــــــــــــزم :***** الان زهرا عکسشو دید یه ساعت داشت نازش میداد: گوگولی.. گودو گودو.. و اصواتی از خودش تولید کرد که روم نمیشه بگم :))) خدا برای هم حفظتون کنه :**

الهام

مبارک باشه . و همیشه شاد و سرحال باشه . زیر سایه پدر و مادر خوبش .

عسل اشیانه عشق

بابا خوبه مامانت پیشته اینقدر سرت شلوغه اگه بره چی میشه؟!! من هر روز سر میزنم میبینم نیستی...

مموی عطربرنج

وایییییییییییییییییی!مبارک باشه عزیز دلم...ایشالا که قلب هر سه تون به شادی بتپه!![قلب]

بیتا

لبخند جان پیام منو خوندی؟

بیتا

لبخند جونمممممممممممممممممممممممممممممممممم تبریک عرض کردما در ضمن من میخوام وبلاگتو از اول بخونم خیلی دوست دارم ولی کداشو ندارم خواهش میکنم بفرست مرسی عزیزم[قلب]

آوا

سلام خیلی وبلاگ خوبی داری مطالبتم عالین. به منم سر بزن و نظر بگذار. اگه دوست داشتی لینکم کن و بگو تا منم لینکت کنم. منتظرما!!!!!!!!!!

شایسته

سلام عزیزم.باز هم مبارک باشه. همیشه شاد باشین

هدی

سلام لبخندجون دلمون تنگ شد بابا یعنی نی نی دارشدن انقدر وقت آدمو میگیره؟[نگران] پس دیگه مامان جونتم بره دیگه اصلا پیش ما نمیای؟[گریه] نیکان جونو ببوس [ماچ]

اریانا

پسر خواهر منم تازه 8 روزشه و وقتی اینجوری میخنده با خودش مامانش میگه فرشته ها باهاش بازی میکنن. خیلی نازه کوچولوتون [ماچ]