خرداد دوست داشتنی من:))

سلاممممممممممممممم و صد تا سلام به همه دوستای خوبم. بعد از کلییییییییییییی بیخبری اومدم اگر خدا بخواد یه آپ بکنم این وبلاگ گرد و خاک گرفته رو. ممنونم از همه دوستانم که به یادم بودند توی این مدت و شرمنده اون دوستاییی که نتونستم جوابشون رو بدم. علی الخصوص الهه جون که حسابییییی شرمنده ات شدم. پیغامت رو وقتی برگشتم دبی خوندم و کلیییی ناراحت شدم که نشد ببینمت.

بلههههههههه همون طور که حدس زدید، زبل خان دوباره اومده بود ایران. یه 23 روزی ایران بودم و به معنای واقعی کلمه از بودن در کنار عزیزانم لذت بردم. این بار از قبل توی دفترچه ام شروع کردم اسم آدم هایی که میخوام ببینم رو نوشتم. و سعی کردم تا قبل از اینکه همسر بیاد ایران تمام کسانی که دوست دارم ببینم رو باهاشون برنامه بذارم. آخه من دو هفته زودتر رفتم و این دو هفته زمانی بود که تا دلم میخواست میتونستم برنامه مجردی بذارم. تصمیمم بر این بود که این بار بیشتر کسانی رو ببینم که خیلی وقته یه دل سیر ندیدم و از بودن باهاشون خیلی لذت می برم. کسانی که تا بهت میرسن نمیرن سراغ ناله کردن و غر غر و اینجور چیزا و ازشون میشه کلیییییییی انرژی گرفت.

خوب اول از همه خانواده ها در اولویت بودند. این بود که به طور کاملا عادلانه و مساوی هم خونه مامان خودم بودم هم مامان همسر. گفته بودم که منطقه ای که خونه خانواده همسر توش هست رو بی نهایتتتتتتتت دوست دارم. یه آرامشی توش هست که واقعا دلپذیره. از پنجره اتاق پذیرایی یه تپه سرسبز می بینی که توی اون مدتی که اونجا بود پر بود از شقایق های خوشگل و تر و تازه. یکی از آرزوهای من اینه که یه روز بتونیم توی اون منطقه یه خونه بخریم.

وقتی میرفتم خونه خانواده همسر کلا توی مرخصی بودم. نیکان با اعضای خانواده برای خودش مشغول بود و لذت میبرد و من هم تند و تند کتاب میخوندم و فیلم می دیدم.

خونه مامان اینا هم سپهر همبازی شماره یک نیکان بود و خواهر بزرگه و شوهر خواهر و مامانم حسابییییییییییی بهم کمک میکردند. صبح ها هم بابا با کالسکه میبردش یه دوری توی محله میزد و برمیگشت.

عطی بنده خدا هم که دیگه مثل همیشه سنگ تموم گذاشت برام. یه روز در اوج خستگی کشیدمشون بردم نمایشگاه اسباب بازی. واقعااااا خوش گذشت بهمون.

یه روز هم به خاطر من مرخصی گرفتم و به همراه مامان و بچه ها رفتیم خونه خالم ناهار. کلی خاطرات مجردی هامون تازه شد.

قرارهایی که با دوستام گذاشتم واقعا بی نظیر بود و انرژی مضاعفی بهم داد.

دیدن بچه های دانشگاه توی نمایشگاه کتاب برای رونمایی کتاب شعر یکی دیگه از بچه ها

روز بعدش دور همی هم اتاقی های دوران دانشگاه خونه مامان اینا، یه دیدار به شدت نوستالژیک

دیدار با نفیسه مهربونم و پرنیان جیگر طلا، اون نصفه روزی که باهاشون بودم پر بود از یادگیری برای من. اینقدر چیزهای جالب می شنیدم که خدا خدا میکردم زمان نگذره.

ممول و پویان عزیز دل که اصلا نفهمیدم دو ساعت پیششون چطور گذشت،حرف زدن این دو تا بچه با هم بی نظیر بود. یعنی گولهههههههه انرژی شدم. ممولی هم که دیگه عشق از چشماش میریزه واقعا وقتی داره تعریف میکنه و حرف میزنه.

گلپر نازنین که از غرب تهران اومد شرق تهران که فقط دم در خونه مامان اینا منو ببینه و کلی کادو برای نیکان بیاره.

فرزانه عزیزم که دیدنش برام رویا شده بود اینقدر هی نمیشد با هم قرار بذاریم. باقلا قاتق برام پخته بود که حرف نداشت. از سر کار اومده بود خونه و فقط و فقط واسه اینکه یه بار بهش گفته بودم من عاشق این غذام برام پخته بودش.

لیلای مهربونم که کلییییی غذای خوشمزه پخته بود و مث همیشه در خونه اش به رومون باز بود.

گیلییییییییییی که خودش میدونه این بار چقدر در کنارش به طور ویژه شاد بودم.

رامک عزیزم که اگر نبود امکان نداشت بتونم 3 ساعت توی نمایشگاه کتاب بچرخم و لذت ببرم. تقریبا همه کتاب هایی که توی لیستم بود رو تونستم بخرم.

خلاصه که از همتون ممنونم مهربون های من شما باعث شدید سفر این بارم به ایران اصلا یه جور دیگه باشه و من وقتی برگشتم حس کردم با کوله باری از عشق و تجربه برگشتم.

باورتون میشه یه دنیا حرف دارمممممممم. یه عالم عنوان نوشتم که دلم میخواد راجع بهشون حرف بزنم یه عالم عکس دارم که باید آپلود کنم. و امیدوارم بتونم زودتر بیام و در موردشون بنویسم. میدونید گاهی اوقات فک میکنم عمر وبلاگ نویسی من هم به سر اومده. نمیدونم چرا اصلا و ابدا فرصتی پیدا نمیکنم برای نوشتن. البته میدونم چرا. حالا ایشالا توی پست های بعد بیشتر در موردش می نویسم.

خیلییییییی زود برمیگردم. ماچ

پ.ن: باورم نمیشه خرداد دوست داشتنی من 12 روز ازش گذشت.

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میشل

سلاممممم ما دیگه میتونیم حدس بزنیم که وقتی دیر به دیر میاین، ایرانین. امیدوارم همیشه فرصت ایران اومدن براتون فراهم باشه و کلی لذت ببرین از دیدن خونواده ها.

زری مامان دخملی

سلام لبخند عزیز اگه منو یادت باشه دخترم متئلد شهریور 92 هستش و ما دو تا داشتیم ماه به ماه تجربه های یک سال گذشته نیکان رو می خوندیم و تز مامانیش انرژی می گرفتیم اما الان آرشیو وبلاگ خالیه چرا؟

ستايش

عزيزم خيلي خوشحالم كه دوباره ايران بودي و پيش خانواده و حسابي هم بهت خوش گذشته برات هميشه دعا مي كنم كه تن سالم و دل خوش داشته باشي گلم. پسر گلت رو ببوس عزيزم.پس از اين دفعه وقتي نيست مي شي يعني ايراني ديگه به سلامتي.

فاطمه

سلام لبخند جونم من تازه عاشقانه آرام تو را پیدا کردم و از خوندنش لذت می برم. اما آرشیوش امروز غیرفعال شده. نمی دونم چرا. اگه مشکلی هست بی زحمت حلش کن. ممنون از نوشته های قشنگت...

الهام

چه خوب که این عکسو گذاشتی من خیلی دوست داشتم چهره خودتم ببینم [قلب]

الهه

سلام خانومی. چرا خجالت؟ قسمت نبوده و کم سعادتی من. انشلاله در فرصت دیگه ای هم دیگه رو ببینیم و کوچولوهامون از بودن در کنار هم لذت ببرن.من همچنان مشتاق دیدارت هستم هر وقت که باشه.[ماچ]

آزاده

سلام خانمي بسلامتي خوشحالم كه باز مثل هميشه پر انرژي برگشتي ايشالله هميشه شاد و سلامت باشي تند تند بيا حرفاتو بگو جانم

بهناز

کجایی پس خانومی... قرار بود زود برگردی...

عسل اشیانه عشق

دوستان به جای ما.... به تو که امیدی نیست.. فک کنم اگه بخواییم همدیگه رو ببینیم من باید بیام دبی... ولی از شوخی گذشته خوشحالم بهت خوش گذشته و تونستی با بیشتر دوستات تجدید دیدار کنی...

ساناز

از غیبت طولانی ت حدس زد م ایران باشی دوست داشتم ببینمت. ایشالا سری بعد[لبخند]. پست بالا هم خوب بود و دوست داشتم شرکت کنم ولی مستلزم داشتم زبان خوب هست که من در این زمینه تنبل هستم [ناراحت]