نیکان این روزها:))))

++صبح لباس جینگولی پوشیدم، آرایش کردم. اومده با دقت منو نگاه میکنه و با یه شیطنت خاصی بهم میگه: مامانی چه خوش تیپ شدی!!!

++امروز به طرز وحشتناکی بهانه گرفته و همش در حال گریه و نق نق بوده. من تصمیم گرفتم یه مدت به حال خودش بذارمش. اومده بهم میگه مامانی. همیشه وقتی بهم میگفتم مامانی میگفتم جانم. دوباره تکرار میکرد میگفتم عشقم، دوباره میگفت، میگفتم نفسم. این بار اما چیزی نگفتم. چونه ام رو گرفته به طرف صورتش و بهم میگه: بگو جانم به نیکان!!!

++ براش توضیح میدم که باید توی آشپزخونه یه کم کار کنم و نمیتونم باهاش بازی کنم. کلی غر زده و گریه و زاری کرده. بهش گفتم کارم که تموم شد میرم و باهاش بازی میکنم. وقتی کارم تموم میشه میرم پیشش. با یه حالت خوشحالی میگه: مامانی کارت تموم شد؟؟؟

++ رفته شیشه کرم رو از روی میز توالت برداشته بعد هی میگه این چیه؟؟ یهویی کرم از دستش ول میشه روی زمین و شیشه کرم پودر میشه و کرم ها نقش بر زمین. بعد اومده کنار و نگاه این صحنه میکنه و هی میگه: مامانی چی شددددد؟

++ نمکدون رو از من به زور گرفته. بهش میگم نیکان بیا بشین روی این روفرشی نمکها نریزه روی فرش. بعد بهش میگم اگه بیایی بیرون ازت میگیرم نمکدون رو. یک دقیقه بعد از روفرشی زده بیرون و خودش رو به جلو خم کرده و زل زده توی صورت من ببینه من چی میگم. من سکوت کردم. بعدش میگه: مامانی بگو برو روی این!!!!

++ داره معکب ها رو میچینه روی هم. سه چهار تا که میچینه خودش واسه خودش دست میزنه و میگه: ورییییییییی گود!!!

++ عاشق این شکلات های المان هستش. یه بار از  توی جیب کیفش یه دونه در آوردم و بهش دادم و گفتم نیکان این جایزه ات بود که فلان کارو کردی. امروز کشون کشون کیف رو آورده و بهم میگه: مامانی بهم جایزه بده!!

++ توی مطب دکتر قبل از اینکه بریم توی اتاق میگم خانوم دکتر مهربون به نیکان اب نبات میخواد بده. میریم تو دکتر معاینه اش میکنه. بعد تو چشای خانوم دکتر نگاه میکنه و میگه: لالی پاپ میدی به من؟؟؟

++ دستش رو الکی میبره سمت دهنش و مثلا یه چیزی میذاره توی دهنش و شروع میکنه به جویدن. بعدش میگه: مامانی مثلاااا دارم کیک میخورم!!!

++ ملی بانو با یکی دیگه از دوستا که بچه اش همسن آدرین هست تقریبا اومدن خونمون. آدرین خوابیده روی پلی مت نیکان. بعدش ملی بلندش میکنه. اون یکی دوستمون میخواد نی نی اش رو بذاره روی پلی مت. نیکان شروع میکنه به شکایت. که نخوابونش. مال آدرینه!!!!

++ یه باطری روی زمین بود. برش داشته و اول به شوخی و بعدش خیلی جدی میکوبه روی دماغ من. از درد به خودم می پیچم و سرش یه داد میزنم. با گریه میره پیش باباش. باباش میگه اصلا کار خوبی نکردی مامانی دردش گرفت!!! صدای توضیح دادنشو میشنوم. بعدش با بابایی میان پیش من. سرش پایینه. با صدای یواش میگه: مامانی ببخشید!!!!

++ یه هاپو داره که هر چی بهش بگی حرفت رو تکرار میکنه. می بینم نشسته با هاپو حرف میزنه. میگه: هاپو فقط نریزی روی زمین!!!

پ.ن 1: فرشته کوچولوی من، با اینکه این روزا خیلی غرغرو و گرگرو شدی اما همون یه بوسه ای که روی لپم میذاری باعث میشه همه خستگی ها و بیتابی هات رو تحمل کنم. واقعا کار سختیه که وقتی کودکت از صبح که بلند شده به عناوین مختلف روی اعصابت بره، بازم سعی کنی خوب باشی و بهش روی خوش نشون بدی. نگران

پ.ن 2: یعنی واقعا هیچکدوم از خواننده های این وبلاگ تجربه مشابهی در مورد پست قبل نداشت که با من به اشتراک بذاره. گاهی اوقات حس میکنم دارم با دیوار صحبت میکنم. ناراحت

پ.ن 3: امروز بعد از مدت ها در جمع مامان هایی بودم که خیلی مهربون و دوست داشتنی بودند و از اینکه در کنارشون بودم لذت بردم. یه قرار ف. ب بودی که تقریبا 18 تا مامان با نی نی هاشون اومده بودند فان سیتی مرکاتو مال. خیلی خیلی روز خوبی بود. بغل

پ.ن 4: اینهایی که اینجا نوشتم نه به خاطر پز دادن بود که بگم بچه ام حرف میزنه و نه هیچ چیز دیگه. فقط خواستم یادم بمونه که نیکان این روزها چه دنیایی داره و چه شکلیه. قلب

/ 21 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطیه

ای خدا...یعنی من هلاک این حرفاش م. چه خوب میکنی که مینویسیشون... یادگاری های بی نظیری میشن این در و گوهرا... [بغل][بغل][بغل]

سارا

خدا حفظش کنه

پری

س' منم یه پسر ۲'۵ دارم ' کلا از صبح که پا میشم نگران سرگرم کردنش اگه یه. دقیقه ولش کنم باید ۱ساعت خرابکاریها رو جمع کنم ' واقعا مادر شدن سخته

صنم

سلام عزيزم بخشيد خيلي وقته اينجا نيامدم اين دختر ما بالاخره ٢٥ مارس به دنيا اومد و الان سه ماهه است و خودت ميدوني كه وقت نميمونه براي ادم با اين فسقلي ها راستش من سعي كردم تو سايت خانم لنزي مطلبي مناسب سن والا دخترم بيابم ولي موفق نبودم ميشه تو از تجربياتت در مورد سن نيكان عزيز بين ٣-٥ ماهكي بفرستي برام بعضي وقتها نمي دونم باهاش بازي كنم يا نه تلويزيون روشن باشه يا نه كتاب بخونم متوجه ميشه يا نه خلاصه عالميييييه دوستت دارم دوست عزيز نديده و برات ارزوي بهترينها رو دارم ميخواستم عكس برات بدارم جايي نبود ضميمه كنم

آیلا

عزیزم- به حرف افتاده این فسقلی- امیدوارم این روزها سریعتر بگذره ولی یادمه اون موقع ها خواهرم یه کتاب داشت که مراحل سنی بچه رو نوشته بود و راهکارهای ارتباط با بچه رو- حتمن واسه این موردی هم که میگی بهانه گیر شده یه راهی وجود داره- و مطمئنم یه راهی براش پیدا میکنی مثل همیشه [قلب]

مهدیه

وبتون قشنگه و اموزنده. موفق باشید.

ریما

دلم برای نیکان تنک شده :((( بعدشم اینکه کلی خدیدیمم به اون که گفتی نه که پز بدم بچم حرف میزنه. هاهاها :))

طاعون

اخی خدا حفظش کنه. چقدر قشنگ و خلاصه و مفید شیرین کاری های نیکان جون رو به بند قلم کشیدی. انشاء الله که از نیکان روزگار شود نیکانت

مژگان

سلام مژگان هستم از خونه و کاشونه مژی کوچولوت شیطونه ماشااله ایشااله همیشه شاد وسلامت باشه خوشحال میشم سرم بزنی

niloofar pezhman

ey jaaaan azizaaaam khoda hefzesh kone pesare nazeto,moshallaaaa bezanam be takhte,delam nini khast:D cake tavalodesham kheyliii ghashaaangeeeeee,ishalla 120sal zende basheo shoma ham sayatun bala saresh bashe,best wishes for you azizam