what do u say?!!!!!

من بالاخره از دست این دختره خودمو حلق آویز میکنم. روز پنجشنبه زنگ زده میگه من شوهرم نمیتونه امشب بیاد دنبالم تو ماشین میاری؟؟؟ منم بهش گفتم اگه خونه ما هم مسیر نبود شما میخواستی چیکار کنی؟!!!! بعدش گفت خوب حالا که هست. وایییییییی میخواستم لهش کنم. بعدش رفتیم سر جلسه امتحان. این امتحان اصلی نبود فقط یه ماک بود واسه اینکه بفهمیم دنیا دست کیه. من ساعت ٩.۵ شب دیگه دستم خیلی خسته شده بود بهش گفتم من تا پنج دقیقه دیگه میرم. دیدم میگه اوووووووووووو مای گادددددددددد. حالا این در حالیه که کلید دستش مونده شوهر و بچه اش توی این هوای گرم پشت درند و منتظر. نشسته بود همچین می نوشت انگار میخوان بهش مدال بدن. من یه ده دقیقه دیگه هم صبر کردم گفتم من دارم میرم دیگه. می بینم هی کله اش رو تکون میده میگم با من میاییی یا نه دوباره کلش رو به طرز احمقانه ای تکون میده میگه گزینه دیگه ای ندارم. منم بهش گفتم من تا ۵ دقیقه منتظرت می مونم بعدش میرم!!!! دیدم یه نگاه مسخره ای کرد و گفت باشه. حالا همه اومدن بیرون اوشون نشسته داره می نویسه. خداییش میخواستم ولش کنم برم. دیدم داره میاد بیرون .نه یه معذرت خواهی نه هیچی. اومدیم بریم تو ماشین میگه تو باید یه فیور بزرگ به من بدی!!!! میگم چی میگه من شارژ گوشیم تموم شده. این دفعه اول نیست که اینو میگه. دفعه اول که گفت من دادم با گوشیه من زنگ بزنه. دفعه دوم دوباره گفت من شارژ ندارم منم بهش گفتم تو اصلا روزی شده که شارژ داشته باشی و اینو به تمسخر گفتم. دفعه سوم گفت موبایلم رو پیدا نمی کنم ته کیفمه. دفعه چهارم گفت موبایلم رو جا گذاشتم. منم بهش گفتم موبایل تو یا شارژ نداره یا اسباب بازیه و با خودت نمیاریش. این دفعه دیگه روش نمیشد دوباره بگیره. منم دوباره بهش خندیدم و گفتم دیگه به شارژ نداشتنت عادت کردم بیا بگیر زنگ بزن. اما میدونم همه اینا سو استفاده است.

خلاصه که شدیدا دارم فکر میکنم ترم دیگه یه جوری بپیچونمش. بد جور رفته روی نرو من.

حالا اینا که خوبه یه کارایی میکنه اصلا منو کلافه میکنه. میشینه توی ماشین در حالیکه من دارم رانندگی میکنم هی میزنه به دست من به علامت شوخی دیدی با یکی خیلی نداری باهاش میگی می خندی میزنی روی دست و پاش این همون کارو با من میکنه. دیگه یه بار بهش میخوام بگم بابا من دارم رانندگی میکنم به من دست نزن .یا یه تکیه کلامایی داره صد و بیست بار تکرارش میکنه:

ohhhhhhhhhhhh myyyyyyyyyyyy goddddddddddddddd(به جان خودم به همین شدت)

what do you say?

isn't it?

chacha

babaaaaaaaaaaaa

حالا فکر کن اینا رو با اون کوبیدنای به دست من قاطی هم بکنی. خلاصه که خدا یه صبری به من بده از دست این.

نیگا کن یه پست رو حروم این دختره کردم ها. میخواستم از یکی از سرگرمی های این روزهام بگم. گل های توی بالکن کلی رشد کردند و از نرده آویزون شدند. البته یه بلاهایی سر بنفشه ها داره میاد که تازه فهمیدم تقصیر کیه. این پرنده های بی شرف هی میان نوک میزنن همه شاخه ها رو با خودشون می برند. این روزها که سرگرم درس خوندنم و بیشتر توی خونه نقش مترسک رو بازی میکنم. به محض اینکه حس میکنم میخوان به گلدون نزدیک بشن حمله میکنم به پنجره و کیششون میدم. حالا موندم این چند وقت که میخوایم بریم ایران چی کار کنمشون. نمی دونم این شاخ و برگا رو میخورن یا برای لونه سازی میخوان. خلاصه که گلدون بدبخت رو کچل کردند دیگه.

یه ایمیل گرفتم دیروز مضمونش این بود:‌before I die I want to ..... بعدش من خیلی به این موضوع فکر کردم. به این نتیجه رسیدم خیلی چیز خاصی نیست که من قبل از مرگم بخوام انجام بدم. از اون روز دارم فکر میکنم من واقعا چی میخوام انجام بدم که خیلی برام مهم باشه قبل از مرگم هنوز به نتیجه نرسیدم. جالبه ها بهش فکر کنید. اینقدر تازه جوابای جالبتر روی دیوار نوشته بودند که نگو. فکر کنم ماها بخوایم بنویسیم همه میریم سراغ چیزای خیلی دنیوی!!!!

واییییییییییییی امروز نشستم بفرمایید شام گروه 28 رو دیدم خیلی دلم برای فرزانه سوخت که چهارم شد. کلی هم از دست آذر خانوم و خاطرات شش ماهگیش خندیدم. بعد از مدت ها کلی تنوع بود واسه خودش:)))

/ 19 نظر / 101 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممول

ببین می دونم سخته ولی یه بار بهش نه بگو یه عمر راحت کن خودتو باهاش رودرواسی و تعارف چرا داری ؟ . بی خیال بابا این خیلی زرنگه داره ازت سواستفاده می کنه [عصبانی]

محبوبه

همیشه تصور اینکه بچه داشته باشم تن و بدنم رو لرزونده اینکه یه بچه از صبح تا شب بهم اویزون باشه و نق بزنه حسابی حالمو می‌گیره اما ........ چند وقتیه یه جورایی سرپرستی 3 تا بچه که پدر ندارند رو قبول کردم. ماهیانه به حسابشون پول میریزم و گاهی چیزی بارشون میفرستم. یه دختر سه ساله به نام اسرا. و دو تا پسر حالا خیابون بهار میرم که برای اسرا خرید کنم. دامن چین چینی که میبینم دلم ضعف میره. حسابی حال و هوام عوض شده. فک کنم آدم برای بچه خودش حسابی حوصله داشته باشه.

هادی

خیلی جالب بود.معلومه صبوری کردین. خوشحال می شم به وبلاگ من هم سری بزنین. یا علی[لبخند]

سنی

[قهقهه]ببین این سر تکون دادن که دیگه مال خود خودشونه اصلا تو هندی دیدی که سر تکون نده؟اینم نشد دوست برای تو خواهر. اعصابتو خورد نکن فقط از این به بعد باهاش سرد برخورد کن تموم میشه. ما هم دیروز رفتیم گل خریدیم[لبخند]

جوجو

سلام خانوم میش با هم دوس شیم؟ من از وبه سنی اومدم ین جا زیادم از دسته این دختره حرص نخور..بی خیال[قلب]

سارا

چطوری تحملش میکنی؟! و از ماشین نمی اندازیش پایین؟! [شیطان]

مهرو

سلام لبخند جان من از وب سنی با اینجا آشنا شدم اگه دوس داشتی بیا باهم دوس شیم دیگه تورو خداااااااااااااااااا من با اجازه لینکت میکنم

مهرو

ببخشید آدرس وبمو یادم رفت برات بذارم[شرمنده]

Whoops, looks like something went wrong.